تبليغاتX
كريم اهل بيت

hassanmojtaba

زائربقيع

hassanmojtaba

http://hassanmojtaba.blogfa.com

كريم اهل بيت

كريم اهل بيت

كريم اهل بيت

اخر يه روز شيعه برات حرم مي سازه
حرم براي تو شه كرم مي سازه
وب سايت رسمي هيئت محبان امام حسن مجتبي عليه السلام زاهدان سايت رسمي هيئت محبان امام حسن مجتبي عليه السلام زاهدان

كريم اهل بيت

کاربر مهمان، خوش آمديد! امروز
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات
قران کریم
پیامبر اکرم (ص)
علی ابن ابی طالب
حضرت زهرا ع(س)
امام حسن مجتبی علیه السلام
امام حسین علیه السلام
حضرت زینب س
حضرت علی اکبر حضرت علی اصغر ع
حضرت ابوالفضل ع حضرت رقیه س
امام سجاد ع
امام محمد باقر ع
امام جعفر صادق ع
امام موسی کاظم ع
حضرت معصومه س
امام رضا علیه السلام
امام محمد تقی ع
امام علی النقی ع
امام حسن عسکری ع
امام زمان ع
سخنرانی مذهبی
دانلود مداحی سید جواد ذاکر
دانلود مداحی مرحوم اغاسی
دانلود مداحی محمود کریمی
دانلود مداحی حمید علیمی
دانلود مداحی مهدی مختاری مهدی اکبری
دانلود مداحی عبدالرضا هلالی
دانلود مداحی سعید حدادیان
دانلود مداحی حاج منصور ارضی
دانلود مداحی مهدی سلحشور احمد واعظی
حج
دانلود مداحی حاج محمد رضا طاهری
ادعیه و زیارات
دانلود مداحی سید مهدی میرداماد سید مجید بنی فاطمه
دانلود مداحی حاج حسن خلج
کتاب الکترونیک مذهبی و اموزشی
نرم افزارهای اسلامی موبایل
مجموعه سخنرانی استاد انصاریان
مجموعه سخنرانی از استاد توکل
مجموعه سخنرانی از حجت الاسلام رفیعی
مجموعه سخنرانی از استاد شهید مطهری
سخنرانی از دکتر رحیم پور ازغدی
مجموعه سخنرانی از حاج آقای پناهیان
عکس هایو بگراندهای مذهبی
دانلود مداحی حسين سيب سرخي
دانلود مداحی جواد مقدم
تم های مذهبی موبایل
عید غدیر خم
مجموعه مداحی از حاج صادق آهنگران
مجموعه مداحی از حاج غلام کویتی پور و فخری
مجموعه سخنرانی از استاد فاطمی نیا
مجموعه سخنرانی از آیت الله مصباح یزدی
شهدا و جبهه وجنگ
ویژه نامه دهه فجر
مجموعه سخنرانی از حاج آقای فرحزاد
مجموعه سخنرانی از حاج آقای هاشمی نژاد
مجموعه سخنرانی از مرحوم فلسفی
صهیونیزم، اسرائیل و قدس
بهائیت
ظهور و نشانه‌ها
تكليف منتظران
انتظار
فرقه‌هاي انحرافي- مهدویت و فرقه ها
مجموعه سخنرانی از مرحوم کافی
مجموعه خطبه های نماز جمعه مقام معظم رهبری
مجموعه سخنرانی از استاد قرائتی
مجموعه سخنرانی از حضرت امام خمینی (ره)
مجموعه صوتی ستاره درخشان، سرودهای زیبا در مدح امام
ماه مبارک رمضان
نوای جبهه
کلیپ ونوا ونما از جنگ
مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت
سی دی تصویری نور احکام
مجموعه سخنرانی از حاج آقا دانشمند
دانلود قران کریم
دانلود مداحی نزار قطری
دانلود مداحی ملاباسم
انتخابات
حقیقت پنهان





آرشیو مطالب

لینکستان
آرشیو تماس با ما


امام حسن مجتبی ع حتما بخونید

یا امام حسن مجتبی ادرکنی

این مطلبی که می ذارم در وبلاگ  دیگه هیئت اتفاق افتاده حتما بخونید وبرید در ان وبلاگ نظر بدین

امام حسن مجتبی (علیه السلام)پشت وپناه تون

وبلاگ هیئت محبان امام حسن مجتبی ع

سلام
من ژيلا هستم 22 ساله چند روز پيش اتفاقي گذرم به وبلاگ شما افتاد من وبلاگ مذهبي هيچ وقت نمي اومدم  وتصادفا مطلب 100 وبلاگتون كه در مورد امام حسن بود خوندم وبه خصوص اخرش من تا حالا نماز نخوندم اصلا دوست نداشتم بخونم واز هر چي بسيجي ومذهبي وشيخ هستش بدم ميومد در ان مطلب شما گفته بودين برين در خونه كريم اهلبيت من گفتم با خودم اين كريماهل بيت چه صيغيه اين مطلب شما مصادف شد با يكي از مشكلات من اونم مشكل سختي كه برام پيش اومده بود منم اون شب خدا من ببخشه به مسخره گفتم اي كريم اهل بيت تو كه به قول پسره(شما) همه چيز مي دي مي خواي برام ثابت كني اين حاجتم بده تا ببينم حرفاي اين پسره راسته يا من در اورديه شبش خواب شدم وتو عالم خواب يه اقاي رو ديدم(                           )كه خواب نمي تونم براتون تعريف كنم يه خواب شيرين و....رويايي بعد كه بيدار شدم تا صبح گريه كردم حاجتم رو هم گرفتم  رفتم از يكي از دوستام نماز  رو ياد گرفتم  خونوادم مي گن من ديوونه شدم ميگن نماز دختره به چه دردت مي خوره كي تا حالا از نماز دين به جاييرسيده كه تو دومي باشي دور دور پوله . خدايي از خدا خجالت مي كشم من كه عمرم نماز نخوندم حالا كه مي خونم چقدر اروم مي گيرم وقتي با امام حسن درد دل مي كنم واي نگو وقتي ياد اون خواب مي افتم ........سه روز اين اتفاق برام افتاده خدايش فقط مي خوامبشينم نماز وقراني كه بلد نيستم بخونم  باور دارين من مسلمونم براي اولين بار روي قران باز كردم براي اولين با ر نماز خوندم بعد از بيست ودو سال  برين بچه ها در خونه كريم اهل بيت اين من كه كافرم به شما ميگم به قول نويسنده وبلاگ امام حسن مجتبي پشت وپناه تون راستي بچه ها يه سوال ايا خدا من كه اين قدر گناه ونماز قضادا رم مي بخشه؟؟؟؟؟ جواباتون تو همين وبلاگ بذاريد من از اقا عظيم هم خوام اين سوال تو اين وبلاگ مطرح كنه

زائربقيع پنجشنبه نهم شهریور 1385 نظر بدهید!

وجود امامت رویکرد عقل

وجود امام ورويکرد عقل
اصل امامت، باور همگانى مسلمانان بوده و هست، دلايل نقلى، عقلى، جامعه شناختى و... پشتوانه‏ى اين باور مى‏باشد با ره آورد بيشتر اين ادله، اثبات امامى است كه: داراى ملكه‏ى عصمت و معرفى شده از جانب خدا باشد؛ از آنجا كه مشرب عقل مورد تأييد شرع و مقبول همگان است .

قاعده‏ى لطف و امامت
از آن جا كه خردورزى، در پيدايش و استمرار عقيده، سهم بسزايى دارد و چه بسا ترزيق يك باور از راه تقليد و يا اكراه ممكن نباشد، اهمّيّت كنكاش از ريشه‏هاى امام باورى، آشكار مى‏شود.

دانشمندان زيادى، هر كدام، بر پايه‏ى تخصّصى كه دارند، دلايلى آورده‏اند تا ثابت كنند كه انسان و جامعه‏ى انسانى، همواره، نيازمند پيشواى الهى است .
اين نوشتار در حد توان، به طرح، توضيح و بررسى برخى از آن دلايل مى‏پردازد .
آن دلايل. اين چنين‏اند :
1- برهان لطف؛ 2- برهان عنايت؛ 3- قاعده‏ى امكان اشرف، 4 - برهان علم حضورى؛ 5- قاعده‏ى حُسن و قبح عقلى؛ 6- احتياج درونى؛ 7- لازمه‏ى حركت و كمال؛ 8- اقتضاى برهان نظم؛ 9- جداناپذيرى شريعت از رهبرى الهى؛ 10- اهداف عالى حكومت اسلامى؛ 11- قلمرو حكومت اسلامى .

قاعده‏ى لطف
يكى از اصول و قواعد مهم در كلام عدليّه ( قاعده‏ى لطف ) است كه پس از قاعده‏ى »حُسن و قبح عقلى« از بنيادى‏ترين قواعد كلامى به شمار مى‏رود؛ زيرا، مسائل اعتقادى زيادى مُستند به اين قاعده هستند. وجوب تكليف، بعثت، امامت، عصمت رهبران الهى،... از اين قبيل است .
كاربرد اين قاعده، منحصر در مباحث كلامى نيست، بلكه دامنه‏ى آن، مباحثى از علم اصول مانند حجيّت اجماع را در نور ديده و به علم فقه هم مانند مباحث امر به معروف و نهى از منكرنفوذ كرده است .
نيز قاعده‏ى لطف، فقط، مورد توّجه دانشمندان، شيعى نيست، بلكه دانشمندان معتزلى، آن را پذيرفته و بر آن، اقامه‏ى برهان كرده‏اند و دانشمندان اشاعره به آن توجّه وافرى مبذول داشته‏اند.
اين قاعده، صرفاً، در ميان انديشه‏مندان مسلمان مطرح نبوده، بلكه پيش از آن، در كلام مسيحى، مورد گفت و گو قرار گرفته است، از جمله مفاهيم بسيار مهم و كليدى در كلام مسيحيّت، مفهوم لطف ( Grace ) است كه در قرون وسطاى مسيحى، موجب پيدايش نظام كلامى ويژه‏اى به نام »الهيات لطف« شده است.
در پايان اين نوشتار، به عنوان ضميمه، مقايسه‏ى كوتاهى ميان لطف در كلام شيعى و لطف در كلام مسيحى انجام خواهد شد .

 

تعريف لطف
لطف، در لغت، يعنى مجرد ارفاق، احسان، مهربانى، اكرام، و شفقت. از دانشمندان كلام، كسى به وجوب انجام دادن لطف به اين معانى بر خداوند، معتقد نشده است.
در اصطلاح متكلّمان، نعمت‏ها، خيرات، مصالح - و گاهى - آلامى را كه از جانب خداوند به بندگان‏اش مى‏رسد و بيش‏تر مربوط امور دين و براى كمال معنوى و نيل به سعادت اُخروى است، به گونه‏ى كه اگر اين مواهب و مصالح نبود، نظام آفرينش لغو، و اصل تكليف، عبث مى‏شد، »الطاف« گفته مى‏شود.

 البته اگر اين گونه امور، مربوط به نظام معاش و دنياى انسان‏ها باشد و بيش‏ترين بهره‏اش، به جسم و بُعد مادى آنان برسد - كه در اصطلاح متكلّمان »الاصلح« ناميده مى‏شود -. از بحث ما خارج است .

 

اقسام لطف
براى اين كه مسئله‏ى »نياز هميشگى بشر به پيشواى الهى« در سايه‏ى قاعده‏ى لطف، به صورت روشن، مستدل گردد، بيان اقسام لطف و اين كه مسئله‏ى مورد بحث، تحت كدام قسم است، ضرورى مى‏نمايد .
پاره‏اى از شبهات كه بر اصل قاعده‏ى لطف و يا بر استناد مسئله‏ى امامت به قاعده‏ى لطف شده است، ناشى از كم توجّهى به اقسام لطف و ارايه نكردن تعريف روشن از آن‏ها است.

كسانى هم كه به دفاع برخاسته‏اند، به اين مهم، كم‏تر توّجه كرده‏اند، لذا در مقام جواب، دچار مشكل شده‏اند .
لطف، به لحاظ تأثير و بهره‏مند ساختن انسان‏ها، دو قسم مى‏شود: لطف محصلّ و لطف مُقرّب. لزوم وجود پيشواى الهى، از مصاديق هر دو نوع مى‏تواند باشد .

لطف محصِّل
لطف محصّل، عبارت است از انجام دادن يك سرى زمينه‏ها و مقدّماتى از سوى خداوند كه تحقّق هدف و غرض خلقت و آفرينش، بر آن‏ها متوقّف است، به گونه‏ى كه اگر خداوند، اين امور را در حقّ انسان‏ها انجام ندهد، كار آفرينش لغو و بيهومى‏شود.

برخى از مصاديق اين نوع لطف، بيان تكاليف شرعى، توان‏مند ساختن انسان‏ها براى انجام دادن تكليف، نصب و معرّفى ولىّ و حافظ دين و... است . لطف به اين معنا، مُحقِقّ اصل تكليف و طاعت است.
ابواسحاق نوبختى، در مقام تعريف لطف محصّل مى‏فرمايند:

كارى كه خداوند، در حقّ مكلّف انجام مى‏دهد كه ضررى براى مكلّف ندارد، منتها اگر اين كار انجام نمى‏شد، ديگر طاعتى محقّق نمى‏شد.

طرح برهان لطف محصّل و امامت
وقتى انسان از مطالعه‏ى خود و مخلوقات و هستى به اين نتيجه رسيد كه تمام مخلوقات آفريده‏ى خداوند است و از مشاهده و انديشه در نظم و نعمت‏ها و اسرار آفرينش، به اوصاف و هدف‏مندى مبدأ اعلى رسيد، مى‏داند كه خداوند نعيم و حكيم، از پيدايش هستى و انسان هدفى دارد ( حكمت و هدف‏مندى در آفرينش ) و چون خداى سبحان. بى‏نياز مطلق است، پس هدف، سعادت و به كمال رساندن انسان‏ها است، و رسيدن به آن هدف والا، براى انسان‏ها كه مركّب از عقل و شهوت‏اند و در انتخاب راه سعادت و شقاوت مختارند، بدون فرستادن برنامه و راهنما از جانب خداوند، ممكن نيست، پس خوددارى از تشريع و تكليف و بعثت پيشواى معصوم، موجب افتادن انسان‏ها در جهالت و شقاوت و نقض غرض مى‏شود و قباحت و زشتى اين امر، بديهى است و خداى سبحان، منزّه از قبايح و زشتى‏ها است، پس حتماً هم تكاليف را بيان مى‏كند و هم راهنما را .
پشتوانه‏ى اصلى اين استدلال، حكمت الهى و لغو و عبث نبودن اصل آفرينش است.

پيش فرض‏ها
مهم‏ترين مطلب قاعده‏ى لطف، توضيح و اثبات پيش فرض‏هاى اين قاعده است كه در سايه‏ى آن شبهات زيادى رفع مى‏شود .
1- اثبات وجود خداوند و وحدانيّت او براى بحث لطف، مفروض و مسلّم است و گرنه نوبت به تكليف و بعثت نمى‏رسد

 ) اين موضوع، مورد اتفّاق تمام مذاهب است .(
2- خداوند، در تمام كارهايش، از جمله آفرينش انسان‏ها، هدف و غرض دارد، وگر نه كارهايش لغو و عبث مى‏شود و همين‏طور نقض غرض و اين، هر دو قبيح است و چون خداوند، بى‏نياز مطلق و داراى علم مطلق است، هيچ گاه كار قبيح انجام نمى‏دهد.
اصل اين پيش فرض و اين كه بعثت و معرّفى پيشوا، لطف است، مورد قبول اكثر مذاهب كلامى حتّى بزرگان اشاعره است، منتها اشاعره مى‏گويند، اگر خداوند، اين امور را انجام نداد، كار قبيحى انجام نداده است
نتيجه‏ى كلام شان، اين است كه انجام دادن لطف بر خداوند، حتمى و لازم نيست و عقل ناقص انسانى هيچ‏گاه حق ندارد بر خداوند حكم كند و انجام كارى را بر او واجب كند، لكن، با جواب منطقى كه از مبانى مورد قبول خود آنها استفاده شده، اشاعره نيز چاره‏اى جز پذيرش كامل اين پيش فرض را ندارند جواب سخن آنان، اين است كه اين جا، وجوب و بايد، از نوع واجب فقهى نيست تا براى كسى تكليف مشخص شود و عقل ما، حاكم، و خداى سبحان، محكوم شود، بلكه از نوع وجوب هستى‏شناسى و فلسفه و كلام است؛ يعنى، »وجوب عنه« است و نه عليه
به عبارت ديگر، مناسبت ذات و صفات خدا با افعال‏اش، اين است كه هرگز، كار بيهوده و قبيح انجام نمى‏دهد   و اشاعره. صفات جمال و جلال خداوند، از جمله غنى و علم و حكمت او را قبول دارند .
3- هدف و غرض از آفرينش انسان، رسيدن به كمال و سعادت است و اين مهم، در گرو تشريع )برنامه( و معرّفى پيشوا و رهبر معصوم و الهى است ( بعثت و امامت ) . اثبات اين پيش فرض نيز راه‏هاى متعدّدى دارد كه اين جا، از راه جامعه شناختى و انسان شناختى، استفاده مى‏شود .
بيان يكم - انسان، موجود مدنى و اجتماعى - بالطبع يا بالعرض - است و بدون تشكيل اجتماع، ادامه‏ى زندگى براى‏اش مشكل است و چه بسا به نابودى‏اش بينجامد . پس در تداوم هستى خود، محتاج تشكيل اجتماع است. شكل‏گيرى يك اجتماع صالح و سالم و ماندگار، مثل ساير پديده‏ها، محتاج به علّت‏هاى چهارگانه است.

 علّت مادّى، خود افراد بشر است. انسان، اجتماع را به خاطر بهره‏بردارى و استخدام و تداوم حيات خود انتخاب كرده است و همه مى‏خواهند بهتر و بيش‏تر از ديگران استفاده كنند. اين، به برخورد منافع و پراكندگى مى‏انجامد. به خاطر رهايى ازين مشكل، بشر، محتاج قانونى جامع و كامل است كه تأمين كننده‏ى منافع همه باشد. علّت صورى وابستگى‏هاى نژادى . طبقاتى، خودخواهى،... به اضافه‏ى جهالت به هدف و سرانجام زندگى دنيايى انسان‏ها و جهالت به راه‏هاى رسيدن به آن اهداف عالى ( علّت غايى ) بى كفايتى انسان را در ترسيم يك قانون و برنامه‏ى جامع آشكار مى‏كند .
تجربه‏ى عينى و تاريخى، گواه بر اين مطلب است. پس براى حفظ نوع بشر، اجتماع لازم است و براى حفظ اجتماع، برنامه‏ى كامل نياز است و از آن جا كه خداوند لطيف است، بايد اين قانون را براى بشر بفرستد كه مطابق نياز معنوى و مادّى و اجتماعى‏اش در هر دوره‏اى باشد تا بشر به حدّى از كمال برسد كه آخرين برنامه را دريافت كند ( علت صورى تمام مى‏شود )
آيا اين سه عنصر كفايت مى‏كند؟

مسلّماً، اين طور نيست هر شريعت و برنامه و آيين اجتماعى و فردى، به ناظم، به عنوان عنصر فاعلى احتياج دارد؛ زيرا، قانون كه وجود لفظى يا كتبى تفكّرى خاص است، توان تأثير در ايجاد روابط خارجى را ندارد و حتماً يك موجود عينى توان‏مند لازم است كه مسئول تعليم و حفظ و اِعمال آن باشد. قهراً، او، بايد از سنخ خود آحاد جامعه باشد تا در متن آنان به سر برد و از اوضاع آنان آگاه باشد و در دسترس همگان باشد تا در فهم قانون و رفع مشكلات و رسيدن به رشد و كمال و هدف غايى به او مراجعه كنند .
اين ضرورت، ويژه‏ى يك نسل و يك برهه نيست، بلكه احتياج مستمر در طول زمان است، پس لطف الهى بايد به اين نياز پاسخ گويد. به همان دليل كه افراد عادى شر. توان تدوين قانون و برنامه‏ى جامع را ندارند، توان تفسير كامل و اجرا و ساماندهى و پرورش نفوس انسان‏ها را هم ندارند. بنابراين، پيشوا و عامل فاعلى بايد داراى علم و احاطه‏ى كامل باشد و از هر گونه خطا بر حذر باشد و اصولاً، كسى، او را معرفى كرده باشد كه خودِ برنامه را هم فرستاده است .
مطالعه‏ى تعاليم و احكام و اهداف يك برنامه، معرّفى كننده‏ى مجرى آن خواهد بود، يعنى، مناسبت ميان علّتِ صورى و غايى با علّت فاعلى، حكم مى‏كند كه علّت فاعلى هم از جانب همان مبدئى باشد كه صورت و غايت را فرستاده است.
بيان دوم - در اين بيان، با سه مقدّمه، به ضرورت پيشوا و امام مى‏رسيم .
آفرينش - كه كار خداى حكيم است - هدف‏مند است. پيدايش انسان، با هدف است و هدف آن، رسيدن به كمال است. رسيدن به كمال، در گرو شناخت راه و راهنما و هدف است .
عقل، توان شناخت كامل را ندارد؛ چون، احاطه بر تمام جوانب مادّى و معنوى و اجتماعى انسان‏ها، ممكن نيست. روند تغييرات حقوقى و قانونى در طول تاريخ بشر و نارسايى قوانين فعلى، بهترين گواه بر اين ادّعا است .
پس نتيجه مى‏شود كه حكمت خدا، اقتضا دارد كه پيشواى همراه با قانون جامع، براى انسان‏ها فرستاده شود و گرنه نقض غرض مى‏شود و انسان‏ها به كمال مطلوب نمى‏رسند.

لطف مقرّب
لطف مقرّب، عبارت است از امورى كه خداوند براى بندگان انجام مى‏دهد و در سايه‏ى آن، هدف و غرض از تكليف بر آورده مى‏شود، به گونه‏اى كه اگر اين امور انجام نمى‏شد، امتثال و اطاعت براى عدّه‏ى زيادى مسيور نبود.
برخى از نمونه‏ها و مصاديق اين نوع لطف، وعده‏ى‏بهشت به نيكوكاران و عذاب جهنم براى بدكاران و نعمت‏ها و سختى‏ها به عنوان ابتلا و امر به معروف و نهى از منكر و... است .
اين نوع لطف، مكلّف را به سوى انجام دادن دستور الهى نزديك‏تر و از سركشى به دور مى‏دارد. اين لطف، مرتبه‏اش، بعد از اثبات تكليف است، امّا لطف محصّل، خود، محقّق و مثبت تكليف شرعى بود .
علّامه‏ى حلّى، لطف مقرّب را اين گونه تعريف مى‏كنند :
لطف مقرّب، عبارت است از: هر آن چه در دور ساختن بندگان از معصيّت و نزديك ساختن ايشان به طاعت، مؤثر است، ولى در قدرت دهى آنان بر انجام دادن تكاليف، مدخليّتى ندارد و اختيار را نيز از آنان سلب نمى‏كند.
با قيد نخست، يعنى مدخليت نداشتن در قدرت دهى بر اصل طاعت و انجام دادن تكليف، لطف محصلّ از تعريف خارج شد و با قيد دوم، يعنى، مكلّف را تا سر حد اجبار و سلب اختيار وادار نكند، اين نكته را بيان مى‏كند كه انجام دادن لطف، منافى اختيار انسان كه ملاك صحّت تكليف است، نيست.
اين نوع لطف، مورد بحث و مناقشه‏ى علماى كلام است. گروهى معتقدند كه انجام دادن اين امور بر خداوند سبحان واجب است تا موجب عبث و بيهودگى در تشريع تكليف نشود. آنان، شرايط و مرزهايى براى اين لطف بيان كرده‏اند. گروهى ديگر، به خاطر انكار اصل هدف‏دار بودن افعال خدا و يا به خاطر پاسخ نيافتن بعضى از اشكالاتى كه بر مصاديق اين لطف وارد است، اقدام به انكار و نفى وجوب آن كرده‏اند .

تفاوت لطف مقرّب و محصّل
لطف محصّل، اگر نباشد، اصلاً، تكليف شرعى و بعثت و پيشوا و راهنما نخواهد بود، يعنى، اصل وجود تكليف شرعى محقّق نمى‏شود، امّا اگر لطف مقرّب نباشد، تكليف و بعثت و نصب پيشوا و راهنما هست و چه بسا در مورد بعضى اشخاص، تكليف هم امتثال شود، امّا نوع مردم، امتثال تكليف نخواهند كرد. مثلاً اگر وعد و وعيد نباشد، بندگان، توانايى بر انجام دادن دستورهاى الهى را دارند؛ چون، در سايه‏ى لطف محصّل، شريعت و راهنما معرفى شده است، لكن اكثر مردمان تا تشويق و تنبيهى نباشد، كم‏تر سراغ اطاعت و فرمانبردارى مى‏روند .
مقبوليّت لطف محصلّ، همگانى‏تر از لطف مقرّب است؛ زيرا، تمام كسانى كه به هدف‏مندى افعال خداوند معتقد هستند، وجوب لطف به معناى بيان تكليف و بعثت )پيشواى الهى( را قبول دارند .

طرح برهان لطف مقرّب و امامت
لطف مقرّب كه جايگاه و مرتبه‏اش بعد از تحقّق و اثبات اصل تكليف است، براى اثبات ضرورت پيشوا و رهبر الهى نيز كارآيى دارد. اكثر دانشمندان كلام، مسئله‏ى امامت را در زمره‏ى مصاديق لطف مقرّب بحث كرده‏اند.

 اگر دايره‏ى مفهوم تكليف، اعم از تكاليف عقلى و شرعى معرّفى شود، بيان اصل تكاليف شرعى هم از مصاديق لطف مقرّب به شمار مى‏آيد؛ زيرا، وقتى عقل، آفرينش را به مبدأ واحد و عليم و حكيم و... مستند كرد، به اين نتيجه مى‏رسد كه انسان در برابر خداوند و مخلوقات‏اش وظايف و تكاليفى دارد، مانند شكر منعم، پاسخ نيكى را نيكى دادن، زشتى ظلم و خوبى عدل، و اين جا، اگر خداوند تكاليف و احكامى را تشريع و بر بندگان واجب گرداند، قسمتى از اين تكاليف مؤيّد و مؤكّد تكاليف عقلى‏اند و موجب مى‏شود، بندگان به انجام دادن تكاليف عقلى، نزديك‏تر و از ترك و اهمال در آن‏ها دورتر گردند، و اين، همان حقيقت لطف و معناى سخن دانشمندان است كه: »التكاليف السمعيّة الطاف في التكاليف العقلية.
به هر حال، اثبات ضرورت امامت، اين گونه مى‏شود كه حالا كه خداوند، تكاليفى را بر بندگان واجب كرده است، هدف و غرض امتثال، اطاعت و پيروى است تا انسان‏ها در سايه‏ى آن، به كمال و سعادت مطلوب برسند. حالا اگر اين مهم ( امتثال ) بدون انجام دادن امورى از جانب خداوند مثل نصب امام معصوم، وعد و وعيد و...( محقّق نمى‏شود، خداى حكيم، حتماً، اين امور را انجام مى‏دهد تا نقض غرض در تكليف لازم نيايد )
اكثر دانشمندان بزرگ كلامى، مثال جالبى مى‏آورند. آنان مى‏گويند، هر گاه، كسى، غذايى آماده كند و هدف و غرض‏اش دعوت افرادى باشد، به آنان پيغام بدهد و با اين كه مى‏داند آنان آدرس ندارند، براى شان راهنما و يا آدرس نفرستد، مسلماً، او را محكوم به كار عبث و بيهوده مى‏كنند.

چند پيش فرض مهم اين برهان
1- هدف و غرض اصلى خداوند از تشريع تكاليف، اطاعت و پيروى و امتثال بندگان است، نه اين كه هدف، صرفاً، بيان تكاليف باشد، و لو عدّه‏ى اندكى، مثل اوليا كه بدون وعد، وعيد و يا نصب امام امتثال مى‏كنند، عمل كنند و يا اصلاً، هدف، امتحان باشد كه در اين صورت. اگر خداوند از لطف دريغ كند، هيچ نقض غرضى لازم نمى‏آيد .
عقل سليم حكم مى‏كند كه پيمودن راه كمال و رسيدن به سعادتِ مقصود، با عمل و پيروى از برنامه‏هايى است كه عقل و شرع آن‏ها را بيان كرده‏اند و چون اين هدف، مربوط به نوع انسان است، پس حالا كه نوع انسان، بدون لطف الهى به آن نمى‏رسد، انجام دادن اين لطف واجب است .
علاوه بر اين، چون مرتبه‏ى لطف مقرّب. بعد از اثبات اصل شريعت و وحى است، مراد و مقصود شارع از تشريع احكام‏اش را از مطالعه‏ى قرآن كريم هم مى‏شود به دست آورد. قرآن، در موارد متعدّد. اين مضمون را بيان مى‏كند كه اگر خداوند، دستورى داده و يا لطفى كرده و يا ضررى را متوجه انسان‏ها كرده، هدف، انجام دادن دستورها بوده است تا در سايه‏ى آن، به كمال مطلوب برسند. در اين جا، به ذكر چند نمونه از آيات بسنده مى‏شود :
( وبلوناهم بالحسنات والسيئات لعلّهم يرجعون )
آيت الله سبحانى مى‏فرمايند، مراد از حسنات و سيئات، نعمتها و ضررهاى دنيايى بوده و هدف از اين ابتلا، وادار كردن آنان به حق مدارى و اطاعت است.
( وما أرسلنا فى قرية من نبىّ إلّا أخذنا أهلها بالبأساء والضرّاء لعلهم يضرّعون )
در اين آيه، به هر دو قسم از لطف اشاره شده است. مفاد آيه‏ى كريمه اين مى‏شود كه خداوند، پيامبران را براى ابلاغ تكاليف و ارشاد بندگان، به سوى كمال فرستاده ( لطف محصّل ) منتها چون رفاه‏طلبى و سستى و فرو رفتن به نعمت‏هاى دنيايى، مى‏تواند سبب سركشى و بى‏خبرى انسان از هدف خلقت و اجابت درخواست انبيا شود، حكمت الهى اقتضا مى‏كند تا آنان را گرفتار سختى‏ها كند تا به سوى اوامر الهى برگردند.

 چون هدف اصلى، انجام دادن دستورهاى الهى بوده، انبيا، صرفاً، به اقامه‏ى حجّت و برهان اكتفا نكرده‏اند، بلكه اقدام به نمايش معجزات و بشارت نيكوكاران و ترسانيدن بدكاران مى‏كردند – ( رسلاً مبشرين ومنذرين ) - و اين امور، در گرايش مردم به اطاعت و دورى گزيدن از معصيّت، دخالت دارد.
2- نصب امام از مصاديق لطف مقرّب نيز هست، اين پيش فرض، با توجّه به تعريف مقام امامت و وظايف و اوصاف، آن كاملاً روشن و قابل قبول است . مرتبه‏ى امامت، نزديك به مرتبه‏ى نبوّت است، با اين فرق كه پيامبر، مؤسّس تكاليف شرعى است و امام، حافظ و پاسدار آن به نيابت از پيامبر
شكى نيست كه حفاظت از قوانين و ساير وظايف امام كه قبلاً يادآورى شد، انسان‏ها را به سوى پيروى از دستور نزديك مى‏كند و از سركشى بر كنار مى‏دارد. اين مسئله، نزد عقلا، معلوم است كه هر گاه جامعه، رييسى داشته باشد كه آنان را از تجاوز و نزاع باز دارد و به صلاح و عدل و انصاف وادارد، چنين جامعه‏اى، به صلاح نزديك و از فساد تباهى به دور است. حالا اگر چنين رييسى، از جانب خدا و معصوم هم باشد، ديگر جاى ترديد در لطف بودن آن نمى‏ماند .
3- تا اين جا، پذيرفته شد كه خداوند، در كارهايش هدف دارد و غرض از تكليف، عمل به دستور و رسيدن به سعادت است و لطف به معناى هر كارى كه مقرّب بندگان به طاعت است، در حوزه‏ى اختيار او است، لكن اين مقدار كفايت نمى‏كند مگر حكم كنيم، فلان كار ( مثلاً امامت ) حتماً مقرّب است و هيچ‏گونه صارف و مانع و مزاحم و مفسده‏ى جانبى ندارد؛ زيرا، انديشه و عقل بشرى، ناتوان از آن است كه در گستره‏ى هستى، چنين حكمى براند. اين جا است كه به بيان پيش فرض سوم مى‏رسيم؛ يعنى، نصب پيشوا و امام معصوم الهى، هيچ‏گونه مفسده و مزاحمى ندارد .
در مقام تحليل بايد گفت، منكر اين پيش فرض، در حقيقت، اصل وجوب لطف را قبول دارد، منتها مى‏گويد، احراز مصاديق بدون مزاحم و مفسده، بايد آشكار شود .
حل اين مشكل نيز با توجّه به حد و مرز لطف محصّل و مقرّب، ساده است. اگر مورد، داخل در مصاديق لطف محصّل باشد، برهان مفاد لطف محصّل بر گرفته از دلايل حكما، متكّلمان، جامعه‏شناسان بود. مطالعه‏ى ساختمان انسان، دلالت بر ضرورت لطف محصّل داشت كه با بيانات قبل، جايى براى اين ترديد نمى‏ماند كه مثلاً تشريع يا معرّفى پيشواى الهى، مبتلا به معارض باشد .
اگر مورد، داخل در مصاديق لطف مقرّب باشد، چون مرتبه‏ى برهان لطف مقرّب، بعد از اثبات اصل تشريع و بعثت و وحى است، از طريق برهان انّى، حكم مى‏شود كه چون شارع مقدّس، اين لطف را انجام داده، پس حتماً خالى از جهات مفسده بوده است .
در سايه‏ى بحث و بررسى مبادى و پيش‏فرضهاى مهم قاعده‏ى لطف، اشكالات عمده‏ى دفع شدند و يا اصلاً زمينه‏ى طرح ندارند، لذا نيازى به طرح و ارزيابى آنها نيست و نتيجه‏ى نهايى اين مى‏شود كه برهان لطف هم‏چنان يكى از براهين مورد پذيرش، پويا و با پشتوانه‏ى عقلى و نقلى مى‏باشد .

 

لطف و غيبت حجت ( عج )
مهم‏ترين پرسشى كه بعد از پذيرش مفاد قاعده‏ى لطف مطرح مى‏شود، اين است كه »اگر امامت، لطف است تا در امور معاش و معاد مردم تصرّف كند و زمينه را براى امتثال احكام الهى فراهم سازد، پس چرا دوازدهمين پيشواى الهى غايب است؟ «.
اين پرسش، سرگذشتى ديرنه دارد و در كتاب‏هاى مهمّ كلامى به آن، پاسخ‏هاى روش و قابل قبولى داده شده است. اين جا، به قسمتى از آن پاسخ‏ها اشاره مى‏شود :
همان طورى كه در بيان‏هاى مختلف برهان لطف اشاره شده، لطف بودن امام، منحصر در تصرّف و ظهورش در متن زندگى مادّى و محسوس انسان‏ها نيست، بلكه وجود امام، از جهات مختلف، لطف است. امام و پيشواى الهى، داراى مناصب و وظايف متعددّى است . برخى از آن‏ها، چنين است :
- پيشوا و مقتداى امّت ( ارشاد حيات معنوى انسان )
- ولايت الهى، حجّت زمان، انسان كامل و واسطه‏ى فيض الهى؛
- مرجعيّت دينى ( بيان احكام و معارف دين )
- رهبرى جامعه ( زعامت و حكومت )
اصولاً، پيشوايى كه از رهگذر برهان لطف و ساير براهين اثبات امامت استفاده مى‏شود، داراى تمام اوصاف و وظايف نبوّت است، مگر دريافت وحى به عنوان نبىّ . بنابراين، رهبرى ظاهرى جامعه و تشكيل حكومت و اجراى حدود الهى، گوشه‏اى از وظايف رهبر الهى استكه اگر اين بخش از وظايف.

 زمينه‏ى اجرا پيدا نكرد، لطف بودن چنين رهبرى منتفى نمى‏شود، نظير همين وظايف، در سال‏هاى اوّل بعثت رسول اكرم ( صلّى‏اللّهُ‏عليه‏وآله‏وسلّم ) تعطيل بود، امّا لطف بودن حضرت نسبت به ديگر وظايف، محرز بود .
محروميّت از فيض ظهور پيشواى الهى، به خاطر موانعى است كه خود انسان‏ها ايجاد كرده‏اند و از آن جا كه فراهم ساختن زمينه براى انجام دادن طاعت و اجراى احكام الهى از سوى امام، از مصاديق لطف مقرّب است و لطف مقرّب هم اختيار را از مكلّفان سلب نمى‏كند، پس استفاده از اين لطف، به اختيار خود مكلّفان است.

 اگر آنان، لياقت و استعداد حفظ و استفاده‏ى از اين موهبت را نداشتند، اصل لطف بودن آن زير سؤال نمى‏رود. مرحوم محقق طوسى مى‏گويد، اصل وجود امام، لطف است و تصرّف آن حضرت، لطفِ ديگر، و اين ما هستيم كه موجب غيبت آن حضرت شده‏ايم.

 

  مقايسه‏ى لطف در كلام مسيحى با شيعى
با توجّه به گسترگى حوزه‏ى بحث در كلام مسيحيت، در اين جا، به بررسى نظر متكلّم نامدار مسيحى، توماس اكويناس بسنده شده است .
مسائلى كه در دو جانب بحث، چندان از هم بيگانه بوده‏اند كه امكان مقايسه‏شان نبود، حذف شده است .

سير تطوّر لطف در كلام مسيحى
اصطلاح لطف، معادل واژه‏ى انگليسى و فرانسوى، Grace است كه از دو كلمه‏ى لاتين " gratia " و يونانى " charis " ريشه گرفته و در فارسى، احياناً. به فيض هم ترجمه شده است(44). معناى لغوى اين واژه، عنايت خداوند به انسان و نتيجه‏ى آن است و نيز نيرويى است كه از خداوند نشئت گرفته و موجب بخشش گناهان و رستگارى انسان مى‏شود. تفسيرهاى گوناگون از ماهيّت لطف با همين معنا هم خانواده است .
متكلّم نامدار صدر مسيحيت، يعنى پولس قديس، شرحى از مضمون لطف به دست داده است. او، تجلّى خداوند در عيسى عليه‏السّلام، تحمّل رنج انسان و تصليب وى را   فيض خداوند به انسان تلقى كرده كه بخشش گناهان و حيات جاويد در مسيح را براى انسان تضمين مى‏كند، به شرط پيوستن به كليسا و ايمان آوردن به مسيحيّت .
لطف خداوند، به منزله‏ى مداخله‏ى مهرورزانه و بى‏دريغ براى رستگار ساختن و نجات آدمى از گناه است. پولس، در واكنش به ظاهرگرايى مقدّس مابانه و عموماً رياكارانه‏ى فرقه‏هاى يهودى معاصرش، بويژه فريسيان بر عامل ايمان و باطنى گرايى تأكيد كرد و لطف را بسيار فراتر از مقرّر داشتن شرع در استكمال انسان معرفى كرد.
در قرن دوم كه جدايى دو جريان دينى كليساى شرق و غرب اتفّاق افتاد، اگوستين قديس با تأثيرگذارى روى كليساى غرب، انسان را موجود مختار مى‏دانست كه آثار گناه نخستين، زنجيرى برگردن اراده‏ى آزاد او افكنده و نجات، فقط، به يُمّن لطف خداوند است .
به نظر او، لطف خداوند، يك ضلع از مثلث اراده و شر است. لطف، نيروى است كه به كمك آدمى مى‏آيد چشم او را بر حقيقت مى‏گشايد و اراده‏ى او را بر ضد تمايل او به شر غالب مى‏سازد .
تفسير سوم، از سوى حكيم قرون وسطاى مسيحى، اكويناس قديس پرداخته شده است. او كه درصدد آشتى دادن كتاب مقدّس با حكمت ارسطويى و مبرهن ساختن ايمان مسيحى بود، سعى در عقلى كردن برداشت دينى از لطف داشت .
آكويناس، شاگرد مكتب ارسطو و متأثّر از حكمت مشايى بوعلى، رساله‏ى به نام مقاله‏اى در باب لطف نوشت. بخش‏هاى از اين رساله را در اين جا ذكر مى‏كنيم .
آيا لطف، در شناخت حقيقت از سوى انسان مدخليّت دارد؟ نصوص كتاب مقدّس و تصريحات آباى كليسا، اين بود كه هيچ معرفتى بدون مدد لطف خداوند، حاصل نمى‏شود، حال آن كه نفس آدمى به موجب خلقت، قادر به شناخت امورى است، وى، در مقام جمع ميان متون دين و حكمت عقلى گفت : نفس، در شناخت، محدودى از امور طبيعى مستقل است، امّا شناخت امور خارج از طبيعت، بدون لطف ممكن نيست .
آيا انسان، بدون لطف خداوند، مى‏تواند كار خير انجام دهد، از نظر اگوستين، گناه نخستين، آدمى را اسير كرده و قدرت او را بدون لطف خداوند بر انجام دادن كار خير سلب كرده است. آكويناس مى‏گويد، نه آدم نخستين )قبل از گناه جبلى(، به طور كامل، بى‏نياز از مداخله‏ى خداوند بود و نه انسان امروز، به طور مطلق و كامل، محتاج به دخالت خداوند در اراده و فعل خير است .
آيا انسان، بدون لطف خداوند، قدرت بر امتثال شريعت را دارد، او مى‏گويد، آدم، قبل از گناه جبلى، مى‏توانست امتثال بشريعت به معناى مطلق انجام دادن مأموّربه كند، امّا امتثال شريعت به معناى انجام دادن مأموّربه با نيّت قربت را بدون لطف خداوندى، در هيچ حالتى قادر نيست، چه قبل از گناه جبلى يا بعد از آن .
آيا دست‏يابى به سعادت، بدون لطف ممكن است، وى مى‏گويد، چون هيچ علّتى نمى‏تواند معلولى اشرف و بزرگ‏تر از خود بيآفرند و سعادت جاويدان، بسى شريف‏تر از تمام اعمال خير انسانى است، پس بدون لطف خداوندى، رسيدن به سعادت جاويدان ممكن نيست .
رهايى انسان از گناه اوّل، فقط به مدد لطف ميسر است. بخشودگى مجازات اخروى نيز فقط از جانب خداوند ممكن است. تقوا و خوددارى از معصيّت، بدون لطف و فقط با بهره گيره از شرع، خطا است، هر چند ممكن است .

ماهيّت لطف چيست؟
از دوره‏اى اگوستين تا عهد روشنگرى، تصوّر عمومى مسيحيان مؤمن از لطف خداوند، نيروى الهى و مستقل از آدمى است كه بر او اثر مى‏كند . اكويناس، در مقام تبينى عقلانى از اين تصور است .
آيا لطف در فردى كه مشمول آن است، چيزى مى‏افزايد و آيا اين امر افزوده از مقوله‏ى كيف است؟ در لطف مخلوق، به مخلوق، چون خيرى در شخص لطف شونده سراغ دارد، لذا بر او لطف مى‏كند، امّا در مورد لطف خدا به مخلوقات، خود لطف، علامت ظهور خير در شخص لطف شونده است .
لطف خالق به مخلوق، يك‏بار، عام و شامل تمام موجودات است همان مهرورزى خداوند كه به سبب آن، اشيا، موجود شده‏اند كه از بحث خارج است، و يك‏بار، خاص است عنايتى كه بر انسان دارد و او را از مرز طبيعت ترقّى داده است. به اين معنا، لطف، حتّى به معناى نخست، چيزى به انسان مى‏افزايد و اين چيز خير حقيقى است كه يك سر، در ذات حق، و يك سر، در روح خلق دارد. در ذات حق، صورتى جوهرى است و در خلق عرضى.
در ادامه‏ى اين رساله، مطالبى از قبيل »آيا لطف همان فضيلت است؟«،»آيا موضوع لطف، خود نفس است يا يكى از قواى آن؟«،»آيا علّت فاعلى لطف، منحصراً خداوند است يا اين كه مخلوقات نيز مى‏توانند لطف كنند؟«،»آيا شمول لطف خداوند، مشروط به آمادگى فرد از طريق اعمال ارادى هست يا خير؟«،»آيا مى‏شود لطف، در يك فرد بيش‏تر از ديگرى باشد؟«، بحث شده است .
در آخرين فصل اين رساله، مسئله‏ى لطف و استحقاق است. آيا اساساً، مى‏توان گفت، انسان، مستحق چيزى از خداوند است، آكويناس توضيح مى‏دهد كه انديشه‏ى استحقاق به معناى واقعى، در مورد دو موجود همطراز و مساوى هم قابل تصور است، لذا ميان خداوند و انسان، تصوّر چنين استحقاقى نمى‏رود، امّا گونه‏ى ديگر از استحاقق كه در روابط مولا و عبد يا پدر و فرزند وجود دارد، در مورد خدا و انسان قابل تصوّر است . بدين صورت كه مولا، خودش، استحقاقى براى عبد در ازاى انجام دادن وظايفى كه خود مقرّر كرده، وضع كند. در اين صورت، با اين كه هر چيزى كه از عبد نشئت مى‏گيرد، در واقع، از مولا است، در عين حال، شرط لازم براى استحقاق قراردادى را مى‏تواند احراز كند .
آكويناس مى‏گويد، بدون لطف الهى، نمى‏توان كسى، مستحق رستگارى ابدى و حيات جاويدان شود. اگر كسى مشمول لطف خداوند شد، نه از جهت ذات اعمالى است كه انجام مى‏دهد، بلكه از جهت صرف همت خود در طاعت است و به موجب قراردادى كه ذكر شد، نوعى استحقاق پيدا مى‏كند .
تا اين جا فقط به گوشه‏هاى از سخنان برخى متكلّمان مسيحى درباره‏ى لطف خداوندى اشاره كرديم. جهت تكميل بحث، بايد گفت، متكلّمان مسيحى قرون ميانه، مباحث مربوط به لطف را با شور و حماس پى مى‏گرفتند. تا قرن هجدهم، مجموع كلام مسيحى، تصوّر »نيروى الهى و فوق طبيعى« از لطف را حفظ كرده بودند.

 با طلوع عصر روشنگرى و ظهور عقل‏گرايى و ايمان به توانايى‏هاى انسان، تصوّر »نيروى الهى« به حاشيه رانده شد و انسان، فطرتاً، خيرخواه معرفى شده و گفته شده، شرور و بدها كه از او سر مى‏زند، محصول تربيت فاسد اجتماعى تلقى مى‏شود. لطف خداوند، به معناى همين عقل و اراده‏ى انسانى گرفته شد .
نظر متأخرتر معاصر كه آميخته‏اى از انسان شناختى اگز يستانسياليستى وتاريخى‏گرى است، متكلّمان معاصر، مانند تيليخ، راهنر، تيلهارد نسبت به لطف، تحت تأثير فضاى فكرى غليظ شكل گرفته است. تصويرى كه اين متكلّمان نامور از لطف ارايه داده‏اند، »افق آگاهى« انسان را به جاى فعل و قوه و مداخله‏ى خداوند نشانده‏اند؛ چنان كه گويى اين مداخله، از طريق سوق دادن هستى به سمت و سوى است كه هم طرح پيشين و هم سرنوشت آينده خود ذات بارى است .
بدين سان، لطف، هويّتى جارى در متن عالم پيدا مى‏كند.

تيليخ، بدين باور رسيده بود كه سر رشته‏ى تحوّل، در زيست شناختى و اخلاق، نه به دست ژنها، بلكه به دست لطف خداوندى است، يعنى، لطف، هويتى ماورايى و بيرون از زندگى ملموس و حقيقى انسان ندارد، بلكه لطف، هم حضور خداوند است در پهنه‏ى آگاهى بشر و هم افق گسترش تاريخ
در اين مرحله و تفسير، لطف خداوندى، مجدداً. احيا شده و محدوديّت آن در خلق اراده و عقل، زايل مى‏شود، ولى رنگ و بوى فوق طبيعى خود را كاملاً بافته و به عنصرى معنايى و نظامى تفسيرى از جهان مادّى حقيقى مبدل مى‏گردد .

مقايسه نقاط اشتراك
1- در هر دو نظر، لطف، نوعى مداخله‏ى خداوند در زندگى انسان است كه در جهت رستگارى او صورت مى‏گيرد. اين مداخله، هيچ گاه، با اختيار بندگان منافات ندارد. تصور نيرويى كه محرك‏ده روح انسان به خير است، بسيار نزديك به تصوّر شيعى از توفيق. امداد، تقرب عبد به طاعت، دور كردن او از معصيت است. اين دو برداشت، در غايت، با هم وحدت دارند، هر چند در جزئيات متفاوت‏اند .
نيز برداشت مسيحى از ماجراى خلقت، حيات، تصليب، رستاخيز، و عروج مسيح، تحت عنوان وحى الهى و لطف و عطوفت خداوندى براى رستگار ساختن انسان در حيات جاويد و رها سازى او از چنگال گناه نخستين، در جهت‏گيرى عمومى خود، با چشم‏پوشى از ويژگى‏هاى كه در كلام مسيحى مراد است - از قبيل تجسسيد، تثليث، تصليب و... - روايت متفاوتى از مصداق اهم لطف الهى است كه عبارت است از بعثت، تكليف، تشريع، لطف محصّل و فعل تشريعى خداوند براى تضمين رستگارى اخروى انسان لطف مقرّب كه بدون آن، بنا به باور متكلمان شيعى، مصالح عظيمى از انسان فوت مى‏شد هدف خلقت و هدف تكليف .
2- در كلام آكويناس، انسان، بدون لطف خداوند، قادر به كسب خير بهتر از مقتضاى طبع خود نيست. در كلام شيعى نيز لطف به معناى ارسال رسل و تشريع ( لطف محصلّ ) يگانه راه دست‏يابى انسان به كمال برتر است كه غايت اصلى از خلقت آدمى معرفى شده است. با اندكى توسعه، مى‏توان گفت، هر دو دستگاه، به انسان اجازه مى‏دهند با كمك عقل خود، حاجات عادى و طبيعى خود را برآورند. ولى او را از شناخت خير و صلاح اعلاى خود، بدون كمك لطف خداوندى عاجز مى‏دانند .
3- سعادت اخروى از نظر هر دو دستگاه، فقط و فقط، از طريق لطف الهى ميّسر مى‏گردد .
4- آخرين وجه اشتراك كه مربوط به بحث، يعنى ضرورت و نياز انسان‏ها به امامت، مى‏شود، اين نكته است كه لطف تفضّلى، انديشه‏ى آكويناس كه به معناى لطفى است كه مستقيماً به رستگارى فرد مربوط نيست، بلكه در جهت وسيله قرار دادن او براى رستگارى ديگران است و آثار گوناگونى از جمله اعجاز و اخبار از غيب و تكلّم به زبان‏هاى گوناگون و... از خود نشان مى‏دهد، با اندكى مسامحه، قابل انطباق با لطف تشريعى به معناى انزال كتب و بعثت انبيا و حتّى نصب امامان براى هدايت مردم است. خصوصيّات مذكور نيز در كلام شيعى، اوصافى است كه به طور يك جا در امامان وجود دارد .
فى الجمله، مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه هسته‏ى اصلى انديشه‏ى لطف در هر دو دستگاه، مشتركاً، داراى دو جزء اساسى است: تجلّى عنايت الهى به ايشان از طريق بر انگيختن پيامبران و فروفرستادن وحى و دستگيرى مستمر از ابناى بشر در جهت توفيق او به فعل خير به هدف رستگار ساختن او كه غايت نهايى خلقت است .

نقاط افتراق
1- در كلام شيعى، اصل، اثبات عقلى ضرورت لطف وحلّ ابهامات و شبهات آن است، امّا در كلام مسيحى، براى اثبات لطف، تلاش چشم‏گيرى صورت نمى‏گيرد .
2- آكويناس، در توجيه كم و كيف و ماهيّت و خواصّ لطف كه مقوله‏ى لاهوتى است و كم و زياد مى‏پذيرد و... به طور مشروح سخن گفته، امّا در كلام اسلامى، به اين جهت پرداخته نشده است كه سبب آن، شايد، ضرورت نداشتن آن باشد .
3- از آن جا كه مبانى كلامى اين دو ديد، مختلف است، موجب اختلاف در محتواى بحث لطف شده است.

مثلاً، تفسير و ماهيّت وحى، شريعت، رابطه‏ى خداوند با انسان، اوصاف و اسماى الهى، رابطه‏ى، دنيا و آخرت و...، لذا لطف از نظر آكويناس، همسايه‏ى ديوار به ديوار گناه جبلى است؛ يعنى، انسانى كه مرتكب گناه نخستين شده، اميد به رستگارى را از دست داده، مگر آن كه از رهگذر لطف خداوند   اصلاح شود، امّا در كلام شيعى، چنين تفكراتى، اصلاً، راه ندارد. كلام اسلامى، به گناه جبلى باور ندارد. در بحث توبه و احباط و تكفيركه از حيث ملاك مى‏تواند با مفهوم اصلاح مسيحى قرابت داشته باشد، سخنى از قاعده‏ى لطف به ميان نيامده است .

زائربقيع پنجشنبه دوم شهریور 1385 نظر بدهید!

تبین فلسفه صفات امام

تبيين فلسفه صفات امام (ع)
الف- عينيت مقام امامت و صفات امام:
چنان كه گفتيم امام در قوس صعود از لحاظ درجه وجودى برترين مقام‏را دارد و امامت و صفات امام از اين درجه برتر وجود سرچشمه‏مى‏گيرند و چون كمالات وجودى يك امر خارجى و عينى است، انتخاب وانتصاب از طرف مردم در تحقق آن نقشى نخواهد داشت. اين نكته راحضرت رضا (ع) در ضمن روايت‏شماره 518 مطرح مى‏كند و در همين حديث‏مقام امامت را بالاتر از آن مى‏داند كه مردم بتوانند با نصب انتخاب‏خود تحقق بخشند بلكه تنها وظيفه مردم، معرفت اوليا مى‏باشد.

چند نكته:

1- امام را بايد خداوند معرفى و منصوب كند نه مردم، چون در سيرصعود وجود مقامات بالا مى‏توانند مقامات پايين را بشناسند امامقامات پايين قدرت احاطه بر مقامات بالا را ندارند پس بايد امام ازطرف خداى تعالى معرفى و منصوب گردد نه از طرف مردم. و گر نه‏مردم يا دچار اشتباه شده، و غير امام را بجاى امام برمى گزينند;در حالى كه مقام امامت، جز در شان و شايستگى آن فرد برترى كه‏داراى درجه وجودى امام است نبوده، و ديگران كه مراتب ناقصتر وپايينترى از نظر كمالات وجودى قرار دارند، دستشان از آن مقام كوتاه‏است كه: «لا ينال عهدى الظالمين‏».

 چنان كه حضرت رضا (ع) نيز بر اين موضوع كه ديگران نمى‏توانند در جاى‏امام قرار گيرند، تاكيد فرموده‏اند. و يا اصولا به انكار اصل‏امامت مى‏پردازند.

 زيرا امام نيز همانند پيامبر ظاهرا انسان است ومردم دليلى ندارند كه وجود حقيقت‏برترى در فرد بخصوصى را باوركنندو لذا بايد امام را نبى اكرم يا امام قبلى معرفى كند، تا مردم‏دچار اشتباه و انكار نشوند.

 2- مقام امامت‏يك مقام اعطائى است، نه كسبى انسان كه «كون جامع‏»است. و همه درجات وجود، در قلمرو هستى او، بالقوه قابل تحقق است،به برخى از اين درجات، نا خواسته و به صورت غير ارادى نايل مى‏شودهمانند عبور از مراحل نبات و حيوان.

اما نيل به برخى درجات بالاتردر گرو رياضت و تلاش و خودسازى است، كه بدون تلاش و مجاهده «ولادت‏ثانوى‏»  و تحول از مراحل جهان مادى به مقامات جهان مجردات‏امكان‏پذير نيست. جز در مورد «محبوبان‏» و «مجذوبان سالك‏» كه‏سير آنان نه بر اساس رياضت و مجاهده، بلكه نتيجه عنايت و جذبه‏الهى است.

 و انبيا و اوليا از محبوبان‏اند. امام رضا عليه السلام براين نكته تاكيد داشته و ائمه را به خاطر همين تفضل الهى، محسودمردم جاهل مى‏دانند.

3- در بر اساس همين تفسير و تبيين مقام امامت، همچون نبوت، مرهون‏سن و سال افراد نيست، زيرا مبناى رشد امام امداد غيبى و عنايت وجذبه الهى، است، نه رشد ظاهرى و داشتن سن و سال. اين نكته را نيزحضرت رضا (ع) بيان فرموده‏اند.

 و روايات متعددى داريم كه روح وقلب و بدن ائمه با ديگران فرق داشته 44 و حمل و تولد آنان نيزغير عادى است.

ب- امام پيوسته مورد امداد و الهام غيبى است
اين امداد و الهام‏نيز نتيجه تعالى وجودى امام است. چه امام نيز همانند نبى ازدرجه وجودى خاصى برخوردار است كه آن درجه نسبت‏به ديگران غير عادى‏و در حد اعجاز است، و لذا آثار آن نيز چنان كه گذشت در حد اعجازاست كه يكى از آثار آن همين علم خارق العاده امام است. اينك به عنوان نتايج اين اصل، به چند نكته مهم اشاره مى‏كنيم كه‏در احاديث و اخبار نيز برآنها تاكيد شده‏است:

 1- امامت‏باطن نبوت است و با نبوت از يك سرچشمه آب مى‏خورند. چنان كه حضرت رضا (ع) اين نكته را بيان داشته و تنها فرق نبى و امام‏را در آن مى‏داند كه نبى ملك را ديده و سخن او را مى‏شنود اما امام‏كلام ملك را مى‏شنود ولى او را نمى‏بيند. و بر اساس اين تفاوت،ائمه را «محدث‏» و «مفهم‏» ناميده‏اند.

2- از آنجا كه امام، از نظر كمالات وجودى، تالى مرتبه نبى نبوده وامامت، با نبوت اتصال و ارتباط بلافصل دارد، پس امام وارث به حق‏علوم و كتب انبيا است چنان كه حضرت رضا (ع)، ائمه را برگزيدگان‏الهى و وارثان كتاب حق معرفى مى‏كند; و امام از همه كتب‏آسمانى به هر زبانى كه نازل شده باشند، آگاه است. چنان كه حضرت‏موسى بن جعفر بر اين نكته تصريح فرموده‏اند.

 3- از اين وراثت، در لسان احاديث و اخبار تعبيرهاى گوناگونى داريم‏از قبيل اينكه: -ائمه، راسخان در علم و عالمان به تاويل آيات قرآن‏اند.

و اصول‏مبناى بطنهاى متعدد قرآن همين تفاوت درجات وجودى انسانهاست كه هركسى بر اساس درجه كمال و تجردش، به درك حقايق قرآنى نايل‏مى‏شود. خازن علم الهى و مترجمان وحى‏اند.

 ائمه شريك نبى اكرم‏اند، عليهم الصلوة و السلام. علايم و آيات انبياى سلف، نزد ائمه‏اند، از قبيل الواح و عصاى‏موسى، خاتم سليمان، پيراهن يوسف، سلاح نبى اكرم (ص) ، و نامه‏هاى مهرشده و صحيفه و جامعه و غيره  كه رمزى از وراثت علم و اقتدارانبيا عليهم السلام. - انتقال روح قدسى «روح القدس‏» از نبى به امام، چنان كه امام‏صادق (ع) مى‏فرمايد: «روحى كه به پيامبر اسلام نازل مى‏شد، به آسمان باز نگشته، بلكه باما امامان باقى مانده است.»

4- چون علم امام، علمى لدنى و نتيجه الهام است، داراى خصوصيات‏زير مى‏باشد: - امام برترين عالم عصر خويش است، زيرا علم وى از آثار وجود اوست‏كه آن وجود، برترين درجه وجود، در آن عصر است. علم ائمه،علمى مستمر است، كه هر لحظه از منبع نامتناهى يعنى الهام الهى قوت‏گرفته و افزايش مى‏يابد. حضرت موسى بن جعفر (ع) امام هفتم‏مى‏فرمايند: علم امام سه جهت دارد: گذشته، آينده، حادث، ومى‏فرمايند كه نوع سوم يعنى «حادث‏» محصول الهام بر دل امام وابلاغ بر گوش او حاصل مى‏شود كه برترين نوع علم ائمه، همين است امايادآور مى‏شوند كه پيامبرى پس از نبى اكرم اسلام (ص) نخواهد آمديعنى، امام را نبايد پيغمبر دانست.

 امام هرگاه بخواهد چيزى‏را بداند، خداوند تعليمش مى‏دهد. امامان اگر افراد صالح ورازدار و در واقع افرادى متناسب با درجه وجودى خودشان مى‏يافتند،از همه چيز خبر مى‏دادند.

1 -علم ائمه، يگانه علم مبرا از خطا وخلاف است.

ج- امام حاكم و ناظر بر همه حوادث جهان و رفتار انسان‏هاست.
بنابراين وحدت وجود و مراتب تشكيكى آن، چنان كه گذشت، امام به‏دليل بهره‏مندى از بالاترين درجه هستى، در راس هرم امكان قرار داردكه نتيجه آن مسائل زير است: 1- حاكميت تكوينى امام بر جهان‏ممكنات.

2- اشراف و نظارت بر جريان حوادث، از جمله بر رفتارانسانها; چنان كه در روايات آمده كه تمامى اعمال انسانها برنبى‏اكرم (ص) و ائمه (ع) عرضه مى‏شود.

د- امام داراى صفت عصمت‏بوده و در عاليترين درجه از فضيلت و تقوى است.
ائمه به دليل درجه متعالى وجودى، از آثار متعالى آن درجه‏برخوردارند از جمله اين آثار، دورى از خطا و گناه است.

 زيرا گناه‏و خطا معلول جهل و نقصان است و امام از جهل و نقصان برى است. كسى كه نه جاهل است و نه دچار نقص و ضعف، چگونه دچار خطا و لغزش‏مى‏گردد. از طرف ديگر، مهمترين عامل خطا در انسان، هوى وهوس و شهوت‏و غضب است اما، از آنجا كه مراتب عالى وجود، اسير و مقيد مراتب‏پائين‏تر از خود واقع نمى‏شوند، پس امام كه در قله هرم هستى‏قراردارد، هرگز توجهى به جاه و مال و زر و زيور دنيوى نخواهدداشت.

 نبى اكرم (ص) نيز عينا به همين دليل، توجهى به دنيا نداشت.زيرا آنان به دنبال مطلوب و محبوبى هستند كه در زمين و آسمان‏نمى‏گنجد، و دنيا و آخرت در برابر او جوى نيرزد; از اين تحليل به‏اين نتايج مى‏توان دست‏يافت:

1- امام از خطا و گناه معصوم است.

2 - رهبريت مصون از خطا وانحراف و در انحصار امام بوده، و پيروى، از غيرمعصوم، با وجودمعصوم، خلاف عقل و منطق مى‏باشد و لذا حضرت رضا (ع) ائمه را نجوم وعلامات هدايت مطرح شده در قرآن مى‏داند.

3- اطاعت رهبر معصوم ازديدگاه عقل و شرع واجب و ضرورى است، چنان كه حضرت موسى‏بن‏جعفر وحضرت رضا (ع) تصريح فرموده‏اند.

4- با احتمال وجود رهبريت‏معصوم، به حكم عقل و شرع، تحقيق جستجو براى درك و شناخت او واجب ولازم است.

5- با قصور در معرفت امام و تفويض و تسليم به امام‏معصوم، اعمال انسان به دليل اهمال در يك وظيفه بنيادى، ارزش‏نداشته و مقبول نخواهد بود.

 6- پايدارى و استقامت در ولايت‏واجب و لازم است و انسان هرگز از ولايت‏بى‏نياز نيست.

هـ - امام مى‏تواند مصدر اعجاز و كرامت‏باشد
چنان كه در بحث مربوط به مبانى‏صفات ائمه بيان شد، فاعليت الهى يعنى قدرت بر ايجاد ماهيات معدوم،و اعدام ماهيات موجود و تصرف در جهان هستى و ماده عالم، در شان‏درجات پائين وجود، همانند جماد و نبات و حيوان يست‏بلكه درانحصار موجودات فوق ماده، يعنى موجودات مفارق و مجرد است.

انسان نيز بر اساس مسئله «كون جامع‏» وقتى در تعالى وجودى به‏مقام تجرد دست‏يابد در واقع، به مقام «كن‏» نايل آمده استعداد وشايستگى فاعليت الهى را بدست مى‏آورد و از آنجا كه امام درعاليترين مرحله وجود قراردارد، طبعا فاعليت الهى در شان اوست، وچنان كه علمش درحد اعجاز بود، قدرتش نيز در حد اعجاز است و اين‏است فلسفه اعجاز و كرامت علمى و عملى و حسى و معنوى امام. نتيجه آن كه:

1- امام به عنوان يك انسان كامل، خليفه خدا در زمين، و مظهر اسم‏جامع «الله‏» است كه مستجمع جميع صفات جماليه و جلاليه حق است.

از اين حقيقت در لسان احاديث و اخبار بدين‏گونه تعبير شده كه ائمه‏بيشترين بهره از «اسم اعظم‏» يا اينكه ائمه حامل آيات‏و سلاح انبيايند، كه رمزيست از قدرت و علم الهى آنان.

2- ظهور انواع اعجاز و كرامت از امام كاملا مطابق با عقل و منطق‏است. چنان‏كه به امر امام هفتم حضرت موسى‏بن جعفر (ع) درخت‏به حركت‏آمد،  و عصا در دست امام محمد تقى (ع) سخن گفت; چنان كه ازحضرت رضا (ع) اعجاز يد بيضا،  و شفاى بيمار  و تصرف در ماده‏جهان،  و پاسخ به مسائل علمى  و غيب‏گوئى  ثبت و نقل شده‏است. در اين جا، جهت مزيد فايده، سه نكته را بررسى و در باره آن بحث‏مى‏كنيم:

نكته اول- پيوند و رابطه علم و قدرت

چنان كه در تحليل فلسفى‏صفات ائمه بيان گرديد، علم و قدرت خارق العاده، هر دو، از يك اصل‏سرچشمه مى‏گيرند، كه همان برترى درجه وجود است.

 اما نكته جالبى كه در لسان احاديث و اخبار بر آن تاكيد شده، آن‏است كه علم بر قدرت تقدم دارد يعنى، پايه واساس قدرت، علم و آگاهى‏است چنان كه در ضمن روايتى حضرت امام موسى‏بن جعفر عليهماالسلام‏مى‏فرمايند نبى اكرم صلوات الله عليه و آله از انبياى گذشته (ع) اعلم‏بود و ما وارث علومى هستيم كه ما را بر كارهايى توانايى بخشيده كه‏انبياى سلف بر آن كارها قدرت نداشتند.

 ما وارث كتابى هستيم كه‏تبيان و بيانگر همه چيز است و ما را بر همه چيز چنان كه در قرآن مجيد نيز باين نكته اشاره شده است. به نظر نگارنده، از ديدگاه اصول فلسفه اسلامى، اين نكته ظريف، بدين‏گونه‏قابل تحليل و تبيين است كه چنان كه در بحث صفات حق‏تعالى مطرح شده‏است، علم حق تعالى، علم فعلى است نه انفعالى; يعنى برخلاف علم ما كه‏از موجودات جهان بدست مى‏آيد، علم خداوند انعكاس و تصويرى حاصل ازپديده‏هاى جهان نيست، بلكه علم او مبداء و منشا پديده‏هاى جهان‏است. به عبارت ديگر، علم ما، انفعال و تاثرى از پديده‏هاى عالم‏است، در صورتى كه علم حق تعالى مبدا و مؤثر در پيدايش پديده‏هامى‏باشد.

 در نتيجه علم ما مطابق با پديده‏ها است اما پيدايش‏پديده‏هاى عالم، برابر علم خداست. جهان از علم خدا سرچشمه گرفته وموجودات عالم بر اساس معلومات الهى پديدار مى‏شوند و به اصطلاح او،فاعل بالعنايه است.

 بنابراين، چون امام، از نظر درجه وجودى،نزديكترين وجود عصر خود به حق تعالى است و لذا وجود و آثار وجودش‏جنبه الهى دارد و از اينجاست كه علمش نيز همانند علم خدا، يك علم‏فعلى است، نه انفعالى و عين قدرت و اراده است; چنان كه در حضرت حق‏چنين است. و اين است مبنا و رمز ارتباط قدرت به علم كتاب درلسان احاديث و اخبار.

نكته دوم- علم و قدرت خارق العاده ائمه و مظلوميت آنان

جاى سئوال‏است كه ائمه با اين همه علم و قدرت، كه حتى زمان مرگ خويش رامى‏دانند و اصولا مرگشان به انتخاب خودشان است،  چرا دست‏به كارى‏مى‏زنند كه به شكست و احيانا مرگ خودشان مى‏انجامد؟

 در پاسخ اين‏سئوال بايد گفت، چنانكه بيان شد، علم امام نزديكترين علم به علم‏حق تعالى است و علم حق اساس و پايه قضا و قدر است، پس علم ائمه،علم به قضا و قدر الهى است و اقدامشان، حركت در جهت و مطابق اين‏قضا و قدر است. تا تكليف شرع انجام پذيرد و فتنه و آزمون انسانهاتحقق يابد.وگرنه هر امامى اگر بخواهد مى‏تواند نظام جور را برانداخته و به‏دست نابودى سپارد.

نكته سوم- استثنا در علم و قدرت امام

ممكن است در ضمن احاديث و اخبار به مواردى برخورد كنيم كه امام ازچيزى خبر نداشته باشد يا بر چيزى توانا نباشد، يا خودشان ازنداشتن علم و ناتوانى خود سخن گويند، مانند روايت 659; اين مواردرا با مبانى زير مى‏توان تفسير كرد:

1 - حركت و جريان، در جهت و مطابقت قضا و قدر الهى

2- استناد به جنبه بشريت و تقيد وجودى آن بزرگواران، چنان كه‏قيصرى موارد عدم اجابت دعاى نبى اكرم (ص) و خليفه حق را با اين‏مبنا تفسير مى‏كند;

3- تقيه و رعايت ظرفيت مخاطبان و حاضران مجلس.

و- امام واحد دهر است و يگانه زمان
چون امام در راءس مخروط عالم‏هستى است و بالاترين درجه وجود در عصر خويش و واسطه بلافصل فيض‏حق‏تعالى است، بايد از صفات كماليه‏اى كه در شان اين مرتبه است‏بهره‏مند باشد. از جمله اين صفات، «وحدت‏» و يگانگى است. يعنى،امام هر عصرى يگانه آن دهر است و جز او امام ديگرى امكان‏وجود ندارد. نتيجه آنكه:

1 - در هر عصر و دورانى بيش از يك امام وجود نخواهد داشت. چنان كه‏حضرت رضا (ع) نيز بر اين نكته تاكيد فرموده‏اند.

2- امام بعدى،در آخرين لحظات زندگى امام قبلى به اوصاف و علم او متصف‏مى‏گردد.

3- چنان كه حضرت رضا (ع) بيان داشته‏اند، هر امامى بايدامام بعد از خود را معرفى نموده و با انتقال امامت، به اداى امانت‏بپردازد.

4- هر امامى هر چند كه در كنار امام قبلى نباشد، ازلحظه مرگ امام قبلى آگاه شده، و انتقال امامت را به خود، باالهام الهى،  و با پيدايش و احساس حالت جديدى در وجود خود، درك‏مى‏كند.

ز- جهان هستى هرگز بى‏امام نخواهد بود
اين موضوع كه‏روى زمين، از حجت‏حق خالى نخواهد ماند، بر اين اساس استوار است كه‏وجود امام از طرفى واسطه ضرورى فيض حق در جهان هستى است و لذامادامى كه جهان هستى وجود داشته باشد، وجود امام ضرورى و حتمى‏خواهد بود.

 از طرف ديگر، بر اساس نياز انسانها به هدايت آسمانى،امام مشعل فروزان هدايت و امين و حافظ وحى الهى و مرجع تفسير وتاويل كتاب آسمانى است از اين روى تا انسان وجود داشته باشد،امام نيز وجود خواهد داشت; و لذا در معارف ما آمده است كه آخرين‏فرد در جهان هستى امام خواهد بود و اگر در دنيا جز دو نفر باقى‏نمانند، يكى از آن دو و حضرت رضا (ع)مى‏فرمايند:

 زمين بى‏حجت‏خدا ويران مى‏شود. زيرا كه عالم هستى‏بى‏امداد و فيض الهى، جز عدم، سرنوشتى ندارد علاوه بر مبناى مذكور،ضرورت وجود امام را با مبانى زير نيز مى‏توان تبيين نمود.

1 - حقيقت وحى الهى، معانى كلى و بسيطى است كه اذهان معمولى، ظرفيت‏درك و تحمل آن را ندارد، و چون قرآن كتاب هميشه وجود داشته باشد;و اين مخاطب حقيقى كه قلب و روحش بستر و جايگاه وحى است، بعد ازپيامبر اكرم صلوات الله عليه و آله، جز ائمه نمى‏تواند باشد.چنانكه امام صادق (ع) نيز اين نكته را بيان فرموده‏اند.

2- فيض و الهام الهى هميشگى است. پس در هر عصرى بايد فردى كه‏شايسته اين فيض و الهام و لايق نزول ملائكه و روح باشد، وجود داشته‏باشد; چنانكه ائمه با موضوع دوام و ادامه وجود شب قدر، پس ازنبى اكرم (ص) به دوام و استمرار امامت استدلال كرده‏اند.  

3- با امام حجت‏خداوند بر خلق اقامه مى‏گردد. چنانكه حضرت موسى‏بن‏جعفر و حضرت رضا عليهم السلام تصريح فرموده‏اند.

4- ائمه شهداى حقند بر خلق; از لحاظ الگو وسرمشق بودن. نظارت بر اعمال و شهادت در قيامت.

ح- اطاعت امام سعادت و مخالفت‏با وى مايه بدبختى است
با اوصافى كه براى امام‏بيان شد، بديهى است كه پيروى از چنين شخصيتى سعادت دنيوى و اخروى‏انسان را تضمين نموده، مخالفت‏با او مايه گمراهى و بدبختى خواهدشد. ائمه اركان عالم هستى و يگانه عامل نجات بشرند.

 و لذا مدعيات دروغين امامت را خلافت الهى و منكران اين منصب خدائى و هركسى كه اين مدعيان و منكران را مسلمان بداند، همگى اهل‏عذابند. - و بگفته رسول اكرم (ص) مرگ، بى‏معرفت امام، مرگ‏جاهليت و گمراهى است.

ط- شناخت و پيروى امام، لازمه استعداد و شايستگى ويژه‏اى است.
در لسان اخبار آمده است كه! حديث آل محمد (ص) صعب و مستصعب (دشوارو ديرياب) است كه آن را جز پيامبر مرسل يا ملك مقرب، يا مؤمنى كه‏دلش آزمون ايمان داده باشد، نمى‏تواند باور و تحمل كند. و اين‏نكته ناشى از آن اصل است كه شناخت مقام امامت، مستلزم تعالى وكمال وجودى متناسب با اين مقام ارجمند است; و لذا هر كسى را نرسدكه سر بر آستان جانان سايد.

 كه آينه و كاسه محدود انسانهاى‏معمولى تاب و گنجايش خورشيد درخشان و بحر بى‏پايان امامت را ندارد. از اين جاست كه امامان معصوم ما (ع) اقرار به ولايت را نيز. همچون‏اقرار به توحيد، به عالم ذره ارتباط مى‏دهند 100 و نيز ارواح‏شيعيان و پيروان ولايت را با خودشان، از يك مايه و طينت‏مى‏دانند 101 كه همگى نشانه آن است كه براى معرفت آنان، صفاى‏باطن و ظرفيت و استعداد ويژه‏اى لازم است كه آن پاكان جان جهان وجان جان‏اند; اگرچه بظاهر همچون دگران، يك انسانند.

زائربقيع پنجشنبه دوم شهریور 1385 نظر بدهید!

امامت وبرهان ولطف

مامت وبرهان لطف
تعريف و اقسام لطف :
متكلمان عدليه، عبارت‏هاى گوناگونى را در تعريف لطف به كاربرده‏اند .

برخى از اين تعاريف، چنين است :

1- شيخ مفيد، در تعريف آن گفته است :

اللطف ما يقرب المكلف معه الى الطاعة و يبعد عن المعصية، و لا حظ له فى التمكين و لم يبلغ حد الالجاء;

لطف، آن است كه به سبب آن، مكلف به طاعت نزديك، و از معصيت دور مى‏شود، و در قدرت مكلف بر انجام دادن تكليف، مؤثر نيست و به مرز اجبار نيز نمى‏رسد .

2- ابواسحاق نوبختى، در تعريف لطف گفته است :

اللطف امر يفعله الله تعالى بالمكلف لاضرر فيه يعلم عند وقوع الطاعة منه و لولاه لم يطع;

لطف، امرى است كه خداوند، نسبت‏به مكلف انجام مى‏دهد و مستلزم ضرر نيست، و از وقوع طاعت از مكلف معلوم مى‏شود كه خداوند آن را در حق مكلف، انجام داده است، و اگر آن لطف نبود، وى، اطاعت نمى‏كرد .

3- قاضى عبدالجبار معتزلى، در تعريف لطف چنين گفته است :

ان اللطف هو كل ما يختار عنده المرء الواجب و يتجنب القبيح، او يكون عنده اقرب اما الى اختيار [الواجب] او الى ترك القبيح;

لطف، عبارت است از آن چه انسان به سبب آن، فعل واجب را برمى‏گزيند، و از فعل قبيح اجتناب مى‏كند، يا به انجام واجب و ترك قبيح نزديك‏تر مى‏گردد .

4- سيد مرتضى، در تعريف لطف گفته است :

ان اللطف ما دعا الى فعل الطاعة . و ينقسم الى ما يختار المكلف عنده فعل الطاعة و لولاه لم يختره، و الى ما يكون اقرب الى اختيارها» ;

لطف، آن است كه مكلف را به انجام دادن طاعت دعوت مى‏كند . لطف، بر دو قسم است: يكى آن كه مكلف، به سبب آن، فعل طاعت را برمى‏گزيند، و اگر آن لطف نبود، فعل طاعت را برنمى‏گزيد، و ديگرى آن كه مكلف، به سبب آن، نسبت‏به انجام دادن طاعت، نزديك‏تر خواهد شد .

وى، سپس درباره‏ى جامع ميان اين دو قسم، گفته است :

و كلا القسمين يشمله كونه داعيا ;

برانگيزندگى نسبت‏به طاعت، هر دو قسم را شامل مى‏شود .

5- علامه حلى نيز در تعريف لطف و اقسام آن، چنين آورده است :

مرادنا باللطف هو ما كان المكلف معه اقرب الى الطاعة و ابعد من فعل المعصية و لم يبلغ حد الالجاء . و قد يكون اللطف محصلا و هو ما يحصل عنده الطاعة من المكلف على سبيل الاختيار;

مقصود ما از لطف، چيزى است كه مكلف با وجود آن، به فعل طاعت نزديك‏تر، و از فعل معصيت، دورتر خواهد بود . لطف، به مرز اجبار نمى‏رسد . لطف، گاهى محصل است و آن، چيزى است كه به خاطر آن، فعل طاعت از مكلف و به اختيار وى، حاصل مى‏شود

از عبارت‏هاى ياد شده، نكات ذيل به دست مى‏آيد :

1- لطف، در اصطلاح متكلمان، از صفات فعل خداوند است و به مكلفان اختصاص دارد . به عبارت ديگر، موضوع قاعده‏ى لطف، مكلف است .

البته، بايد توجه داشت كه متكلمان، تكاليف را به دو گونه‏ى عقلى و شرعى تقسيم كرده‏اند و موضوع لطف، تكليف به معناى عام آن است كه تكليف عقلى را نيز شامل مى‏شود . بدين جهت، تكاليف شرعى (وحيانى) را از مصاديق لطف نسبت‏به تكاليف شرعى مى‏دانند:

( التكاليف الشرعية الطاف فى التكاليف العقليه‏ )

2- لطف به «مقرب‏» و «محصل‏» تقسيم مى‏شود . اثر و نتيجه‏ى لطف مقرب، اين است كه زمينه‏ى تحقق يافتن تكليف را از سوى مكلف، كاملا فراهم مى‏سازد . و شرايطى را پديد مى‏آورد كه مكلف نسبت‏به انجام دادن تكاليف نزديك‏تر از وقتى است كه در حق وى لطف تحقق نيافته است، هرچند به انجام دادن تكليف، نمى‏انجامد، اما در لطف محصل، تكليف، از مكلف صادر مى‏شود .

3- جامع مشترك ميان لطف مقرب و محصل، اين است كه هر دو نقش داعويت نسبت‏به تكليف را دارند، با اين تفاوت كه در لطف محصل، داعويت در حدى است كه به تحقق تكليف مى‏انجامد، ولى در لطف مقرب، به اين درجه نمى‏رسد .

4- لطف اعم از مقرب و محصل، دو شرط عمده دارد: يكى اين كه نقش در ايجاد قدرت در انجام دادن تكليف ندارد; زيرا، چنان كه گفته شد، لطف، متفرع بر تكليف است و قدرت داشتن مكلف بر انجام دادن تكليف، از شرايط عام تكليف است; يعنى، تا فرد، قدرت نداشته باشد، مكلف نخواهد بود .

ديگرى اين كه لطف، به مرز الجاء و اجبار نمى‏رسد و اختيار را از مكلف سلب نمى‏كند; زيرا، اختيار از ديگر شرايط تكليف به شمار مى‏رود . فلسفه‏ى تكليف، امتحان و آزمايش افراد است تا بتوانند آگاهانه و آزادانه و با تحقق بخشيدن به تكاليف الهى، استعدادهاى خود را شكوفا سازند و به كمال مطلوب دست‏يابند .

لطف و حكمت الهى :
مهم‏ترين برهان وجوب لطف برخداوند، مبتنى بر حكمت الهى است; يعنى، ترك لطف، مستلزم نقض غرض است كه با حكمت الهى منافات دارد .

توضيح اين كه به مقتضاى حكيمانه بودن افعال الهى، تكليف، بايد غرض معقولى داشته باشد، غرضى كه با هدف آفرينش انسان هماهنگ باشد . هدف آفرينش انسان، تعالى و تكامل معنوى است كه از طريق انجام تكاليف الهى به دست مى‏آيد . اكنون اگر انجام دادن كارى از جانب خداوند، بدون آن كه به مرز الجاء و اجبار برسد، در تحقق هدف مزبور تاثير داشته باشد، انجام دادن آن، واجب و لازم خواهد بود; زيرا، فاعل حكيم، همه‏ى تدابير معقول و ميسورى را كه در تحقق هدف او دخالت دارد، به كار خواهد گرفت، و چون لطف، از جمله تدابير حكيمانه‏ى معقول و ميسورى است كه در تحقق يافتن هدف تكليف مؤثر است، انجام دادن آن به مقتضاى حكمت، واجب و ضرورى مى‏باشد .

محقق طوسى، در عبارتى كوتاه، در اين باره گفته است :

( و اللطف واجب ليحصل الغرض به‏ )

لطف، واجب است تا به سبب آن، غرض از تكليف حاصل شود .

ابن ميثم بحرانى، برهان حكمت‏بر وجوب لطف را به صورت مشروح تقرير كرده و چنين گفته است :

اگر اخلال به لطف، جايز باشد، هر گاه فاعل حكيم، آن را انجام ندهد، غرض خود را نقض كرده است، ولى نقض غرض، بر حكيم محال است، پس اخلال به لطف نيز محال خواهد بود، بنابراين، انجام دادن لطف، به مقتضاى حكمت، واجب خواهد بود . وى، سپس در تبيين اين كه چرا انجام ندادن لطف، مستلزم نقض غرض خواهد بود گفته است :

خداوند، از مكلف خواسته است كه طاعت را برگزيند . بنابراين، هر گاه بداند كه مكلف، طاعت را انتخاب نخواهد كرد يابه انتخاب آن نزديك نخواهد شد، مگر اين كه فعل خاصى را در مورد او انجام دهد - با اين فرض كه نه انجام دادن آن فعل بر خداوند مشقت دارد و نه موجب نقص و عيب خواهد بود - به مقتضاى حكمت، انجام دادن آن فعل، واجب خواهد بود; زيرا، انجام ندادن آن، در فرض مزبور، كاشف از آن است كه خداوند، طاعت را از مكلف نخواسته است .

 در مقام تمثيل، همانند اين است كه فردى، واقعا مى‏خواهد كه شخصى درمجلس ميهمانى او حضور يابد، و مى‏داند كه تا مراسم و تشريفات خاصى را انجام ندهد، وى، به مجلس ميهمانى او حاضر نخواهد شد، واز طرفى انجام دادن آن تشريفات، نه براى او دشوار است و نه موجب نقص و عيبى خواهد بود، در اين صورت، اگر آن عمل خاص را انجام ندهد، نقض غرض محسوب خواهد شد . از نظر عقلا، نقض غرض، سفيهانه است و مخالف حكمت‏به شمار مى‏رود، و چنين كارى بر خداوند متعال، محال است .

اين استدلال، به گونه‏هاى ديگرى نيز تقرير شده است كه براى رعايت اختصار، از نقل آن‏ها صرف نظر مى‏كنيم .

برخى از محققان، در تبيين وجوب لطف، سخنى دارد كه نقل آن را در اين جا مناسب مى‏دانيم :

درباره‏ى تشريع تكاليف دينى، سه فرض متصور است :

1- خداوند، تكاليف را تشريع و به مكلفان ابلاغ كند و مقدمات و ابزار لازم براى انجام دادن آن‏ها را در اختيار آنان قرار دهد، به گونه‏اى كه قدرت بر انجام دادن تكاليف را داشته باشند .

2- علاوه بر آن چه بيان گرديد، مكلفان را در شرايطى قرار دهد كه جز انجام دادن تكاليف، راهى نداشته باشند; يعنى، مجبور به عمل به تكليف گردند .

3- گذشته از ابلاغ تكاليف به افراد و متمكن ساختن آنان برانجام دادن آن‏ها، بدون آن كه آنان را بر انجام دادن تكاليف مجبور سازد، كارهايى را انجام دهد كه در رغبت و اشتياق آنان به رعايت تكاليف الهى مؤثر باشد، مانند اين كه برانجام دادن تكاليف وعده‏ى پاداش فراوان دهد، و يا آنان را بر مخالفت‏با تكاليف، به كيفرهاى سخت اخروى بيم دهد، و يا مجازات‏هاى جانى و مالى دنيوى را مقرر كند

از فرض‏هاى ياد شده، فرض دوم، از نظر عقل، مردود است; زيرا، با فلسفه‏ى تكليف كه آزمايش انسان‏ها و شكوفا شدن استعدادهاى معنوى آنان است، منافات دارد . فرض نخست نيز با جود و كرم الهى و نيز با حكمت‏خداوند سازگارى ندارد . بنابراين، فرض درست، همان فرض سوم است كه مقتضاى قاعده‏ى لطف است .

فاعل لطف :
شكى نيست كه لطف، از صفات فعل خداوند است و از حكمت الهى سرچشمه مى‏گيرد - چنان كه بيان گرديد - ولى فاعل مباشرى آن، هميشه، خداوند نيست، بلكه گاهى فاعل مباشرى و بى واسطه‏ى آن، مكلفان‏اند . از اين روى، متكلمان لطف را از اين نظر كه فاعل مباشرى آن چه كسى است، به سه قسم تقسيم كرده‏اند :

1_ لطف، فعل مستقيم خداوند متعال است، مانند تشريع تكاليف دينى، ارسال پيامبران، اعطاى معجزه به آنان، ارائه و نصب دلايل تكوينى و عقلى بر توحيد و معارف الهى و نظاير آن .

2- لطف، فعل مكلف در مورد خويش است، مانند تامل و نظر در دلايل و معجزات پيامبران و پيروى از فرمان آنان .

3- مكلفان نسبت‏به هم .

مقتضاى لطف خداوند نسبت‏به مكلفان، در مورد نخست، اين است كه لطف را انجام دهد، و در مورد دوم و سوم، اين است كه انجام دادن لطف را بر مكلفان واجب كند . از آن جا كه در مورد سوم، نتيجه‏اى كه از انجام دادن لطف حاصل مى‏شود، به مكلفان ديگر باز مى‏گردد و نه به فاعل لطف، مقتضاى عدل الهى، اين است كه به فاعل لطف نيز اجر و پاداشى برسد تا بروى ستمى روا نشده باشد .

برهان لطف بر وجوب امامت :
اينك كه با قاعده‏ى لطف آشنا شديم، لازم است‏به تقرير برهان لطف در مسئله‏ى امامت‏بپردازيم ; يعنى، قاعده‏ى لطف را بر امامت منطبق سازيم .

متكلمان اماميه، بالاتفاق، بر اين عقيده‏اند كه امامت، از مصاديق لطف خداوند است، و چون لطف، به مقتضاى حكمت الهى، واجب است، امامت نيز واجب است . از طرفى، لطف امامت، از آن گونه الطافى است كه فعل مباشرى و مستقيم خداوند است . (12) و از اين نظر، وجوب امامت، همچون وجوب نبوت است .

بنابراين، در اين جا، دو مدعا مطرح است: يكى اين كه امامت لطف است، و ديگرى اين كه امامت لطفى است كه فعل مستقيم خداوند است، و تعيين امام بايد از جانب خداوند انجام گيرد .

آن چه اينك در پى تبيين آن هستيم، همانا، مطلب نخست است; يعنى، تبيين اين كه امامت; لطف خداوند در حق مكلفان است . از آن جا كه موضوع لطف، تكليف است، و تكليف به عقلى و شرعى (وحيانى) تقسيم مى‏شود، لطف بودن امامت را مى‏توان هم نسبت‏به تكاليف عقلى تبيين كرد و هم نسبت‏به تكاليف شرعى .

هر دوى اين تقريرها و تبيين‏ها، در كلمات متكلمان اماميه يافت مى‏شود .

سيد مرتضى، در تبيين لطف بودن امامت چنين گفته است :

ما، امامت و رهبرى را به دو شرط لازم مى‏دانيم: يكى اين كه تكاليف عقلى وجود داشته باشد، و ديگرى اين كه مكلفان معصوم نباشند . هر گاه هر دو شرط يا يكى از آن دو، منتفى گردد، امامت و رهبرى لازم نخواهد بود .

دليل بر وجوب امامت و رهبرى، با توجه به دو شرط ياد شده، اين است كه هر انسان عاقلى كه با عرف و سيره‏ى عقلاى بشر آشنايى داشته باشد، اين مطلب را به روشنى تصديق مى‏كند كه هر گاه در جامعه‏اى، رهبرى با كفايت و تدبير باشد كه از ظلم و تباهى جلوگيرى و از عدالت و فضيلت دفاع كند، شرايط اجتماعى براى بسط فضايل و ارزش‏ها فراهم‏تر خواهد بود، و مردم از ستمگرى و پليدى دورى مى‏گزينند و يا در اجتناب از پليدى و تبهكارى، نسبت‏به وقتى كه چنين رهبرى در بين آنان نباشد، وضعيت مناسب‏ترى دارند . اين، چيزى جز لطف نيست; زيرا، لطف، چيزى است كه با تحقق آن، مكلفان به طاعت و فضيلت روى مى‏آورند، و از پليدى و تباهى دورى مى‏گزينند، و يا اين كه در شرايط مناسب‏ترى قرار مى‏گيرند .

پس امامت و رهبرى، در حق مكلفان، لطف است; زيرا، آنان را به انجام دادن واجبات عقلى و ترك قبايح برمى‏انگيزد و مقتضاى حكمت الهى، اين است كه مكلفان را از آن محروم نسازد .

اين مطلب، از بديهيات عقلى است و اگر كسى آن را انكار كند، چونان فردى است كه منكر بديهيات شود، و شايستگى بحث و گفت وگوى علمى را از دست‏خواهد داد .

همان گونه كه ملاحظه مى‏فرماييد، سيد مرتضى، لطف بودن امامت را نسبت‏به تكاليف عقلى تقرير كرده است . شيخ طوسى نيز چنين روشى را برگزيده و گفته است :

دليل بروجوب امامت و رهبرى، اين است كه امامت، در حق واجبات عقلى، لطف است ; زيرا، اين حقيقت، بر همگان معلوم است كه انسان‏هايى كه معصوم نيستند، هر گاه رهبرى با كفايت نداشته باشند كه معاندان و ستمكاران را تنبيه و تاديب كند و از ضعيفان و مظلومان دفاع كند، شر و فساد در ميان آنان گسترش خواهد يافت، ولى هر گاه رهبرى با اين ويژگى‏ها داشته باشند، وضعيت آنان برعكس خواهد بود و خير و صلاح، در آن جامعه گسترش مى‏يابد و شر و فساد محدود مى‏گردد .

علم به اين مطلب، از بديهيات است كه بر هيچ انسان عاقلى پوشيده نيست و هر كس آن را انكار كند، شايسته‏ى بحث و گفت و گوى علمى نخواهد بود .

ابن ميثم بحرانى، برهان لطف بروجوب امامت را با توجه به تكاليف شرعى تقرير كرده، و گفته است :

ان نصب الامام لطف من فعل الله تعالى فى اداء الواجبات الشرعية التكليفية، و كل لطف بالصفة المذكورة فواجب فى حكمة الله تعالى ان يفعله مادام التكليف بالمطلوب فيه قائما . فنصب الامام المذكور واجب من الله فى كل زمان التكليف;

نصب امام، لطفى است از جانب خداوند در انجام دادن واجبات و تكاليف شرعى، و انجام دادن هر لطفى با ويژگى ياد شده، به مقتضاى حكمت الهى، واجب است . پس نصب امام از جانب خداوند، تا وقتى كه تكليف باقى است . واجب است .

وى، لطف بودن نصب امام نسبت‏به تكاليف شرعى را هم امرى بديهى تلقى كرده است; يعنى، مطالعه‏ى جوامع بشرى و حالات مكلفان، گوياى اين واقعيت است كه هر گاه رهبرى با كفايت و عادل، رهبرى آنان را برعهده داشته باشد، نسبت‏به رعايت واجبات و محرمات الهى، وضعيت مناسب‏ترى خواهند داشت و اگر چنين رهبرى در ميان آنان نباشد، شرايط، برعكس خواهد بود . بدين جهت، در لطف بودن نصب امام عادل و باكفايت‏براى مكلفان، جاى كم‏ترين ترديد وجود ندارد .

برخى از متكلمان اماميه، بدون اين كه از تكليف عقلى يا شرعى سخنى به ميان آورند، به تبيين لطف بودن وجود امام و رهبر عادل و با كفايت پرداخته‏اند و ياد آور شده‏اند كه وجود چنين پيشوايى، در جامعه‏ى بشرى، نقشى مؤثر و تعيين كننده در گسترش خير و صلاح دارد، چنان كه نبود چنين پيشوايى، زمينه ساز گسترش فساد و تباهى در جوامع بشرى خواهد بود .

ابوالصلاح حلبى در تقريب المعارف و سديدالدين حمصى در المنقذ من التقليد و علامه‏ى حلى در كشف المراد و فاضل مقداد در ارشاد الطالبين، چنين روشى را برگزيده‏اند .

نكته‏اى كه يادآورى آن در اين جا لازم است، اين است كه امامت و رهبرى كه متكلمان اماميه به عنوان مصداق لطف الهى در مورد مكلفان مطرح كرده‏اند معناى عام آن است كه شامل امامت و رهبرى پيامبران الهى نيز مى‏شود . بنابراين، امامت‏به معناى خاص آن كه رهبرى امت اسلامى به عنوان خلافت و جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، از مصاديق امامت و رهبرى به معناى عام آن است . سيد مرتضى، دراين باره گفته است :

لا فرق بين ان يكون الرئيس الذى اوجبناه منبئا يوحى اليه و متحملا شريعة و بين ان لا يكون كذلك . . . لانا انما نوجب الرئاسة المطلقة

در مورد پيشوايى كه ما آن را واجب مى‏دانيم، فرقى نمى‏كند كه به وى وحى شود و صاحب شريعتى باشد ياچنين نباشد .

ابوالصلاح حلبى نيز مسئله‏ى وجوب رهبر در جامعه‏ى بشرى را - كه لطف خداوند در حق مكلفان به شمار مى‏رود - قبل از بحث نبوت مطرح كرده است . وى، آن گاه به بيان شرايط چنين رهبرى پرداخته، و سپس از نبوت و امامت، به عنوان دو مصداق آن ياد كرده و گفته است

و هذه الرئاسة قد تكون نبوة و كل نبى رسول و امام اذا كان رئيسا، و قد يكون امامة ليست‏بنبوة

اين رهبرى - كه مصداق لطف و حكمت الهى است - گاهى در قالب نبوت است، و هر پيامبرى كه عهده‏دار رهبرى جامعه‏ى بشرى است، رسول و امام است، و گاهى به صورت امامت است‏بدون اين كه داراى مقام نبوت باشد .

با توجه به نكته‏ى ياد شده، روشن مى‏شود كه تكليف مورد نظر در اين بحث - كه امامت‏به عنوان لطف نسبت‏به آن به شمار مى‏رود - همان تكليف عقلى است . آرى، در خصوص امامت‏به معناى خاص آن، تكليف مى‏تواند عقلى يا شرعى باشد; يعنى، امامت، هم لطف است نسبت‏به تكاليف عقلى و هم لطف است نسبت‏به تكاليف شرعى (وحيانى )

پاسخگويى به اشكالات
بر برهان لطف بر وجوب امامت، از سوى مخالفان، اشكالاتى مطرح شده است كه متكلمان اماميه به آن‏ها پاسخ داده‏اند . در اين قسمت از بحث، به نقل و بررسى اين اشكالات و پاسخ‏هاى آن‏ها مى‏پردازيم .

قبل از نقل و بررسى اشكالات، يادآورى اين نكته لازم است كه اين اشكالات، عمدتا، از طرف متكلمان معتزلى كه قاعده‏ى لطف را قبول دارند، ولى امامت را از مصاديق آن نمى‏دانند، مطرح شده است .

مخالفت كسانى چون اشاعره كه اساسا به قاعده‏ى لطف معتقد نيستند، در اين مسئله، مخالفت مبنايى است و ما، در اين جا، با مسلم دانستن قاعده‏ى لطف در باره‏ى وجوب امامت‏سخن مى‏گوييم . اشكالات منكران قاعده‏ى لطف، و بلكه منكران حسن و قبح عقلى را بايد در جاى ديگر مورد نقد و بررسى قرار داد .

نكته‏ى ديگر اين كه اين اشكالات، به صورت مفصل، در كتاب المغنى قاضى عبدالجبار معتزلى مطرح شده است و سيد مرتضى در كتاب الشافى فى الامامة، به تفصيل، به آن‏ها پاسخ داده است . پس از او، ديگر متكلمان اماميه در كتاب‏هاى كلامى خود، همه يا برخى از آن‏ها را نقل و نقد كرده‏اند . ما، در اين بحث، با استفاده از اين منابع ارزش‏مند، اشكالات و ايرادات در باب تطبيق قاعده‏ى لطف بر امامت را بررسى خواهيم كرد .

اشكال نخست; مصالح مترتب بر رهبرى، به معناى عام آن، كه مورد قبول عقلاى بشر است، مصالح دنيوى، مانند برقرارى امنيت و عدالت اجتماعى و حل و فصل مسايل و مشكلات مربوط به زندگى اجتماعى بشر است، در حالى كه قاعده‏ى لطف، مربوط به مصالح دينى است; يعنى، آن چه موجب اين مى‏شود كه افراد، خدا را اطاعت كرده و از معاصى الهى بپرهيزند .

پاسخ; در اين كه حكومت و رهبرى عادلانه و با كفايت، زمينه‏ساز آسايش و رفاه مردم و تامين منافع و مصالح دنيوى آنان مى‏گردد، شكى نيست، ولى برقرارى عدالت و امنيت در جامعه و دفاع از حقوق مظلومان و ضعيفان، صرفا، منافع و مصالح دنيوى به شمار نمى‏رود، بلكه از مهم‏ترين مصالح دينى است .

 به نص قرآن كريم، يكى از اهداف بعثت پيامبران الهى عليهم السلام، برقرارى عدل و قسط در زندگى بشر بوده است . ( ليقوم الناس بالقسط‏ )   و اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است: از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود :

هر امتى كه از حقوق ضعيفان دفاع نكند و حق آنان را از توانگران بازنستاند، بهره‏اى از قداست ندارد .

اشكال دوم; استناد به سيره‏ى عقلا درباره اهميت، و لزوم وجود رهبر در جامعه‏ى بشرى، به خودى خود، حجيت‏شرعى ندارد، تا آن را مبناى وجوب امامت‏به عنوان رهبرى دينى به شمار آوريم; زيرا، عقلاى بشر، چه بسا امورى را كه از نظر شرع پسنديده يا واجب نيست، پسنديده و واجب مى‏شمارند .

پاسخ; ضرورت وجود رهبر در جامعه‏ى بشرى، صرفا، يك امر عرفى و عقلايى نيست، بلكه سيره‏ى متشرعه نيز بر آن جارى بوده است . بدين جهت، مسلمانان، پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دراين باره كه جامعه‏ى اسلامى به رهبرى دينى نياز دارد، اندكى درنگ نكردند . ما، در بحث‏هاى گذشته، يادآور شديم كه يكى از وجوهى كه متكلمان اسلامى بر ضرورت امامت‏به آن استدلال كرده‏اند، سيره و روش امت اسلامى از آغاز تاكنون بوده است .

گذشته از اين، اصولا، بحث كنونى، مربوط به اين نيست كه ضرورت حكومت و رهبرى مورد اتفاق عقلاى بشر است، بلكه بحث، در اين است كه تجربه‏ى تاريخى به روشنى بر اين حقيقت گواهى مى‏دهد كه وجود رهبرى صالح و با كفايت در جامعه‏ى بشرى، نقش تربيتى فوق العاده دارد و جامعه را به سوى معنويت و صلاح هدايت مى‏كند .

 در نتيجه، وجود چنين رهبرى، مصداق لطف خداوند در حق مكلفان است . اين كه عقلاى بشر نيز، پيوسته، به ضرورت وجود رهبر در جوامع انسانى اهتمام داشته‏اند، به دليل همين تاثير گذارى مهم و بى‏ترديد رهبرى صالح و با كفايت در حاكميت‏خير و صلاح در جامعه‏ى بشرى بوده است .

اشكال سوم; اين مطلب كه وجود رهبر و پيشواى صالح و با كفايت در جامعه‏ى بشرى، از عوامل هدايت جامعه به سوى خير و صلاح است و امرى است لازم و اجتناب‏ناپذير، پذيرفته است، اما از بديهيات به شمار نمى‏رود; زيرا، مورد اتفاق همه‏ى عقلا نيست و در ميان متفكران وعقلاى بشر، كسانى بوده‏اند كه حكومت و رهبرى را مايه‏ى شر و فساد دانسته و آن را نپذيرفته‏اند . عده‏اى از خوارج و برخى از متكلمان معتزلى، چنين ديدگاهى داشته‏اند . در ميان امت‏ها و ملت‏هاى ديگر نيز چنين ديدگاهى داشته است .

پاسخ; ضرورت وجود حكومت و رهبرى در جوامع بشرى، چيزى نيست كه بتوان با مخالفت‏هاى برخى از خوارج ياكسانى از معتزله آن را مورد ترديد قرار داد . با تامل در گفتار و دلايل مخالفان حكومت ورهبرى، روشن مى‏شود كه آن چه موجب چنين برداشت نادرستى شده است، يكى فهم نادرست از ظواهر دينى بوده است مانند برداشت‏خوارج از «لاحكم الا لله‏» ، زيرا حكم را به زمامدارى تفسير مى‏كردند چنان كه امام على عليه السلام در رد سخن آنان فرمود :

( نعم لاحكم الا لله لكن هولاء يقولون لا امرة الا لله، و لابد للناس من امير )

آرى، حكم مخصوص خداوند است، ولى ايشان مى‏گويند، زمامدارى مخصوص خداوند است، درحالى كه مردم به زمامدار (بشرى) نياز دارند .

و ديگر، تحليل نادرستى است كه از حكومت‏هاى خودكامه و مستبد شده است; يعنى، حكم موارد و مصاديق نامطلوب حكومت و رهبرى، به اصل اين مقوله سرايت داده شده است . چنين افرادى، گرفتار مغالطه‏ى خاص و عام و مقيد و مطلق شده‏اند، و حكم خاص را به عام سرايت داده‏اند .

گواه روشن بر اين كه حكومت و رهبرى، يكى از ضرورت‏هاى حيات اجتماعى بشر است، اين است كه كسانى چون خوارج كه شعار «لا حكم الا لله‏» را سر مى‏دادند، در عمل، دست‏به برنامه ريزى و تنظيم امور و انتخاب رهبر زدند

زائربقيع پنجشنبه دوم شهریور 1385 نظر بدهید!

شناخت شناسی در امامت

شناخت شناسى  امامت
امامت در لغت به معناى پيشوايى و رهبرى است و هر كسى كه متصدى رهبرى گروهى شود ((امام)) ناميده مى شود خواه در راه حق باشد يا در راه باطل. چنانكه در قرآن كريم, واژه ((ائمه الكفر)) درباره سران كفار بكار رفته است, و كسى كه نماز گزاران به او اقتدا مى كنند ((امام جماعت)) ناميده مى شود.

اما در اصطلاح علم كلام, امامت عبارت است از: ((رياست همگانى و فراگير بر جامعه اسلامى در همه امور دينى و دنيوى)). و ذكر كلمه ((دنيوى)) براى تاكيد بر وسعت قلمرو امامت است, و گرنه تدبير امور دنيوى جامعه اسلامى, جزيى از دين اسلام است .

از ديدگاه شيعه, چنين رياستى هنگامى مشروع خواهد بود كه از طرف خداى متعال باشد, و كسى كه اصالهً (و نه به عنوان نيابت) داراى چنين مقامى باشد معصوم از خطا در بيان احكام و معارف اسلامى و يز مصون از گناهان خواهد بود. و در واقع, امام معصوم همه منصب هاى پيامبر اكرم (ص) بجز نبوت و رسالت را دارد و هم سخنان او در تبيين

حقايق و قوانين و معارف اسلام, حجت است و هم فرمانهاى وى در امور مختلف حكومتى, واجب الاطاعه مى باشد.

بدين ترتيب, اختلاف شيعه و سنى در موضوع امامت, در سه مساله ظاهر مى شود:نخست آنكه امام بايد از طرف خداى متعال, نصب شود. دوم آنكه بايد داراى علم خدادادى و مصون از خطا باشد.

سوم آنكه بايد معصوم از گناه باشد.

البته معصوم بودن, مساوى با امامت نيست زيرا باعتقاد شيعه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هم معصوم بودند هر چند مقام امامت را نداشتند, چنانكه حضرت مريم سلام الله عليها نيز داراى مقام عصمت بوده اند و شايد در ميان اوليا خدا كسان ديگرى نيز چنين مقامى را داشته اند هر چند ما اطلاعى از آنان نداريم و اساساً شناختن شخص معصوم جز از طريق معرفى الهى, ميسر نيست

زائربقيع پنجشنبه دوم شهریور 1385 نظر بدهید!

اثبات لزوم امامت

اثبات لزوم امامت
ختم نبوت بدون نصب امام معصوم , خلاف حكمت الهى است و كامل بودن دين جهانى و جاودانى اسلام , منوط به اين است كه بعد از پيامبر اكرم ( ص ) جانشينان شايسته اى براى او تعيين گردند بگونه اى كه بجز مقام نبوت و رسالت , داراى همه مناصب الهى وى باشند

اين مطلب را مى توان از آيات كريمه قرآن و روايات فراوانى كه شيعه و سنى در تفسير آنها نقل كرده اند استفاده كرد :

از جمله در آيه سوم از سوره مائده مى فرمايد : (( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً ))

اين آيه كه به اتفاق مفسرين در حجة الوداع و تنها چند ماه قبل از رحلت پيامبر اكرم ( ص ) نازل شد بعد از اشاره به نا اميدى كفار از آسيب پذيرى اسلام (( اليوم يئس الذين كفر وامن دينكم ...)) تائكيد مى كند كه امروز دين شما را كامل , و نعمتم را بر شما تمام كرده .

  و با توجه به روايات فراوانى كه در شائن نزول اين آيه ها وارد شده كاملاً روشن مى شود كه اين (( اكمال و اتمام )) كه توائم با نوميد شدن كفار از آسيب پذيرى اسلام بوده با نصب جانشين براى پيامبر اكرم ( ص ) از طرف خداى متعال , تحقق يافته است . زيرا دشمنان اسلام , انتظار داشتند كه بعد از وفات رسول خدا ( ص ) ـ مخصوصاً با توجه به اينكه فرزند ذكورى نداشتند ـ اسلام بدون سرپرست بماند و در معرض ضعف و زوال قرار گيرد , ولى با نصب جانشين براى وى دين اسلام به نصاب كمال , و نعمت الهى به سرحد تمام رسيد و اميد كافران بر باد رفت . ( 1 )

و كيفيت آن , چنين بود كه پيامبر اكرم ( ص ) هنگام بازگشت از حجة الوداع همه حجاج را در محل (( غدير خم )) جمع كردند و ضمن ايراد خطبه مفصلى از ايشان سوئال كردند : (( الست اولى بكم من انفسكم؟ )) ( 2 ) آيا من از طرف خدا متعال بر شما ولايت ندارم؟ همگى يكصدا جواب مثبت دادند , آنگاه زير بغل على ( ع ) را گرفته او را در برابر مردم بلند كردند و فرمودند : (( من كنت مولاه فعلى مولاه )) و بدين ترتيب , ولايت الهى را براى آن حضرت , اعلام فرمودند .

  سپس همه حضار با آن حضرت بيعت كردند و از جمله , خليفه دوم ضمن بيعت با امير موئمنان على ( ع ) بعنوان تهنيت گفت : (( بخ بخ لك يا على , اصحبت مولاى و مولى كل موئمن و موئمنة)) ( 3 )

و در اين روز بود كه اين آيه شريفه , نازل شد : (( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً )) و پيامبر اكرم ( ص ) تكبير گفتند و فرمودند : (( تمام نبوتى و تمام دين الله ولاية على بعدى ))

و در روايتى كه بعضى از بزرگان اهل سنت ( حموينى ) نيز نقل كرده اند آمده است كه ابوبكر و عمر از جابر خاستند و از رسول خدا ( ص ) پرسيدند كه آيا اين ولايت , مخصوص على است؟ حضرت فرمود :

  مخصوص على و اوصيائ من تا روز قيامت است . پرسيدند : اوصيائ شما چه كسانى هستند؟ فرمودند :

 (( على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى و ولى كل موئمن من بعدى , ثم ابنى الحسن , ثم النى الحسين , ثم تسعة من ولد ابنى الحسين واحداً بعد واحد , القرآن معهم و هم مع القرآن , لايفارقونه و لا يفارفهم حتى يردوا على الحوض )) (4)

بر حسب آنچه از روايات متعدد , استفاده مى شود پيامبر اكرم ( ص ) قبلاً مائمور شده بودند كه امامت امير موئمنان ( ع ) را رسماً اعلام كنند ولى بيم داشتند كه مبادا مردم , اين كار را حمل بر نظر شخصى آن حضرت كنند و از پذيرفتن آن , سرباز زنند . از اينروى , در پى فرصت مناسبى بودند كه زمينه اين كار فراهم شود تا اينكه اين آيه شريفه نازل شد :

 (( يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس )) ( 5 ) و ضمن تائكيد بر لزوم تبليغ اين پيام الهى ـ كه همسنگ با همه پيامهاى ديگر است و نرساندن آن بمنزله ترك تبليغ كل رسالت الهى مى باشد ـ به آن حضرت مژده داد كه خداى متعال تو را از پيامدهاى آن , مصون خواهد داشت . با نزول اين آيه , پيامبر اكرم ( ص ) دريافتند كه زمان مناسب , فرا رسيده و تائخير بيش از اين , روا نيست . از اين روى , در غدير خم به انجام اين وظيفه , مبادرت ورزيدند . ( 6 )
البته آنچه اختصاص به اين روز داشت اعلام رسمى و گرفتن بيعت از مردم بود وگرنه رسول خدا ( ص ) در طول دوران رسالتشان بارها و به صورتهاى گوناگون , جانشينى اميرموئمنان على ( ع ) را گوشزد كرده بودند و در همان سالهاى آغاز ين بعثت , هنگامى كه آيه (( و انذر عشيرتك الاقربين )) ( 7 ) نازل شد در حضور همه خويشاوندان فرمودند : نخستين كسى كه دعوت مرا بپذيرد جانشين من خواهد بود و به اتفاق فريقين , نخستين كسى كه پاسخ مثبت داد على بن ابى طالب ( ع ) بود .( 8 )

و نيز هنگامى كه آيه (( يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم )) ( 9 ) نازل شد و اطاعت كسانى كه بعنوان (( اولواالامر )) بطور مطلق , واجب كرد و اطاعت ايشان را همسنگ اطاعت پيغمبر اكرم ( ص ) قرار داد جابربن عبدالله انصارى از آن حضرت پرسيد :

اين (( اولواالامر )) كه اطاعتشان مقرون به اطاعت شما شده چه كسانى هستند؟ فرمود :

 (( هم خلفائى يا جابر و ائئمة المسلمين من بعدى . اولهم على بن ائبى طالب , ثم الحسن , ثم الحسين , ثم على بن الحسين , ثم محمد بن على المعروف فى التوارة بالباقر ـ ستدر كه يا جابر , فاذا القيته فاقراه منى السلام ـ ثم الصادق جعفر بن محمد , ثم موسى بن جعفر , ثم على بن موسى , ثم محمد بن على , ثم على بن محمد , ثم الحسن بن على , ثم سميى و كنيى حجة الله فى ارضه و بقيته فى عباده ابن الحسن بن على ...)) ( 10 ) و طبق پيشگويى پيامبر اكرم ( ص ) جابر تا زمان امامت حضرت باقر ( ع ) زنده ماند و سلام رسول خدا ( ص ) را به ايشان ابلاغ كرد .

در حديث ديگرى از ابوبصير نقل شده كه گفت : درباره آيه اولواالامر از امام صادق ( ع ) سوئال كردم . فرمود :

  در شائن على بن ابى طالب و حسن و حسين نازل شده است . عرض كردم : مردم مى گويند چرا قرآن كريم , على و اهل بيتش ( ع ) را بنام , معرفى نكرده است؟ فرمود :

به ايشان بگوى : آيه نماز كه نازل شد اسمى ازسه ركعت و چهار ركعت نبرد , و اين رسول خدا ( ص ) بود كه آن را براى مردم تفسير كردآ همچنين آيات زكات و حج و ... اين آيه را هم مى بايست پيامبر اكرم ( ص ) براى مردم تفسير كند و او چنين فرمود : (( من كنت مولاه فعلى مولاه )) و نيز فرمود :

 (( اوصيكم بكتاب الله و اهل بيتى , فانى سالت الله عزوجل ائن يفرق بينهما حتى يورد هما على الحوض فاعطانى ذلك )) ( يعنى شما را سفارش مى كنم به (( ملازمت )) كتاب خدا و اهل بيتم , همانا از خداى عزوجل درخواست كردم كه ميان قرآن و اهل بيتم , جدايى نيندازد تا در حوض كوثر ايشان را بر من وارد سازد , و خداى متعال درخواست مرا اجابت كرد .) و نيز فرمود : (( لا تعلموهم فانهم ائعلم منكم . انهم لن يخرجوكمو من باب هدى و لن يدخلوكم فى باب ضلالة)) (11)

 ( ( يعنى : در مقام تعليم ايشان برنياييد كه ايشان از شما داناترند . همانا هرگز شما را از باب هدايت , خارج نمى كنند و درباب ضلالت , وارد نمى سازند )
و همچنين بارها ـ و از جمله در آخرين روزهاى حياتش ـ فرمود :

 (( انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و اهل بيتى انهمالن يفترقا حتى يردا على الحوض )) (12) و نيز فرمود : (( ائلا ان مثل ائهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق )) (13) و نيز بارها خطاب به على بن ابى طالب ( ع ) فرمود : (( انت ولى كل موئمن بعدى )) (14) و نيز دهها حديث ديگرى كه مجال اشاره به آنها نيست . (15)


--------------------------------------------------------------------------------

1- براى توضيح بيشتر پيرامون دلالت اين آيه , به تفسير الميزان مراجعه كنيد .

2- اشاره به آيه (6) از سوره احزاب (( النبى ائولى بالموئمنين من ائنفسهم )) .

3- براى اثبات قطعى بودن سند و دلالت اين حديث , رجوع كنيد به عبقات الانوار و الغدير /

4- ر . ك . غاية المرام , باب 58, حديث 4, بنقل از فرائد حموينى .

5- سوره مائده , آيه 67. براى توضيح بيشتر پيرامون دلالت اين آيه , به تفسير الميزان مراجعه كنيد /

6- اين موضوع را بزرگان اهل سنت از هفت نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) نقل كرده اند : زيد بن ارقم , ابوسعيد خدرى , ابن عباس , جابرين عبدالله انصارى , برائ بن عازب , ابوهريره و ابن مسعود . ر . ك : الغدير : ج /1

7- سوره شعرائ / آيه /214

8- ر . ك : عبقات الانوار , الغدير , المراجعات ( مراجعه 20) .

9- ر . ك .: سوره نسائ , آيه /59

10- غاية المرام ( ط قديم ) ص 267, ج 10, و اثبات الهداة: ج 3, ص 123 و ينابيع v المودة: ص /494

11- ر . ك : غاية المرام ( ط قديم ) ص 265, ج /3

12- اين حديث نيز از روايات متواتر است كه بزرگان اهل سنت از جمله ترمذى و نسائى و صاحب مستدرك به طرق متعدد از رسول خدا ( ص ) نقل كرده اند .

13- ر . ك : مستدرك حاكم , ج 3, ص /151

14- ر . ك : مستدرك حاكم : ج 3, ص 134, و ص 111, صواعق ابن حجر , ص 103, مسند ابن حنبل , ج 1, ص 331, و ج 4, ص 438

15- ر . ك : كمال الدين و تمام النعمه از مرحوم صدوق و بحارالانوار مجلسى

زائربقيع پنجشنبه دوم شهریور 1385 نظر بدهید!

صلح امام حسن 2

گفتار امام پيرامون انگيزه‏ هاى صلح

امام مجتبى (ع) در پاسخ شخصى كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد، انگشت روى اين حقايق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنين بيان نمود:

من به اين علت حكومت و زمامدارى را به معاويه واگذار كردم كه اعوان و يارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر يارانى داشتم شبانه روز با او مي ‏جنگيدم تا كار يكسره شود. من كوفيان را خوب مي ‏شناسم و بارها آنها را امتحان كرده ‏ام. آنها مردمان فاسدى هستند كه اصلاح نخواهند شد، نه وفا دارند، نه به تعهدات و پيمان هاى خود پايبندند و نه دو نفر با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه مي ‏كنند، ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.

آنگاه امام افزود: اگر يارانى داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكارى مي ‏كردند، هرگز خلافت را به معاويه واگذار نمي ‏كردم، زيرا خلافت بر بنى اميه حرام است....

پس از تقبّل ظاهری تمام مفاد قرارداد از سوی معاويه و انعقاد پيمان صلح، طرفين همراه قواى خود وارد كوفه شدند و در مسجد بزرگ اين شهر گرد آمدند. مردم انتظار داشتند مواد پيمان طى سخنراني هايى از ناحيه رهبران دو طرف، در حضور مردم، تأييد شود تا جاى هيچ گونه شك و ترديدى در اجراى آن باقى نماند.

اين انتظار بيجا نبود، ايراد سخنرانى جز در برنامه صلح بود، لذا معاويه بر فراز منبر نشست و خطبه‏ اى خواند؛ ولى نه تنها در مورد پايبندى به شرائط صلح تاكيدى نكرد، بلكه با طعنه و همراه با تحقير چنين گفت:

«من به خاطر اين با شما نجنگيدم كه نماز و حج به جا آوريد و زكات بپردازيد! چون مي ‏دانم كه اينها را انجام مي ‏دهيد، بلكه براى اين با شما جنگيدم كه شما را مطيع خود ساخته و بر شما حكومت كنم».

آنگاه گفت: «آگاه باشيد كه هر شرط و پيمانى كه با حسن بن على بسته ام زير پاهاى من است، و هيچ گونه ارزشى ندارد.»

بدين ترتيب، معاويه تمام تعهدات خود را زير پا گذاشت و پيمان صلح را آشكارا نقض كرد.

معاويه به دنبال اعلام اين سياست، نه تنها تعديلى در روش خود به عمل نياورد بلكه بيش از پيش بر شدت عمل و جنايت خود افزود.

او بدعت اهانت به ساحت مقّدس امير مؤمنان (ع) را بيش از گذشته رواج داد، عرصه زندگى را بر شيعيان و ياران بزرگ و وفادار  حضرت على (ع) فوق العاده تنگ ساخت، شخصيت بزرگى همچون «حجر بن عدى» و عده ‏اى ديگر از رجال بزرگ اسلام را به قتل رسانيد، و كشتار و شكنجه و فشار در مورد پيروان على (ع) افزايش يافت به طورى كه نوعاً شيعيان يا زندانى و يا متوارى شدند و يا دور از خانه و كاشانه خود در محيط فشار و خفقان به سر مي ‏بردند.

علاوه بر اين، معاويه برنامه ضد انسانى دامنه دارى را كه بايد اسم آن را برنامه تهديد و گرسنگى گذاشت، بر ضد عراقيان به مورد اجرا گذاشت و آنها را از هستى ساقط كرد. معاويه از يك طرف مردم عراق را در معرض همه گونه فشار و تهديد قرار داد و از طرف ديگر حقوق و مزاياى آنها را قطع كرد.

«ابن ابى الحديد»، دانشمند مشهور جهان تسنّن، مي ‏نويسد: شيعيان در هر جا كه بودند به قتل رسيدند. بنى اميه دستها و پاهاى اشخاص را به احتمال اينكه از شيعيان هستند، بريدند. هر كس كه معروف به دوستدارى و دلبستگى به خاندان پيامبر(ص) بود، زندانى شد، يا مالش به غارت رفت و يا خانه ‏اش را ويران كردند.

شدت فشار و تضييقات نسبت به شيعيان به حدى رسيد كه اتهام به دوستى على(ع) از اتهام به كفر و بدبینی بدتر شمرده مي ‏شد! و عواقب سخت ‏ترى به دنبال داشت!

در اجراى اين سياست خشونت ‏آميز، وضع اهل كوفه از همه بدتر بود زيرا كوفه مركز شيعيان امير مؤمنان (ع) شمرده مي ‏شد. معاويه طى بخشنامه‏ اى به عمال و فرمانداران خو در سراسر كشور نوشت كه شهادت هيچ يك از شيعيان و خاندان على (ع) را نپذيرند! وى طى بخشنامه ديگرى چنين نوشت: «اگر دو نفر شهادت دادند كه شخصى، از دوستداران على(ع) و خاندان او است، اسمش را از دفتر بيت المال حذف كنيد و حقوق و مقررى او را قطع نماييد»!

اين حوادث وحشتناك، مردم عراق را سخت تكان داد و آنها را از رخوت و سستى به در آورد و ماهيت اصلى حكومت اموى را تا حدى آشكار نمود.

شهادت آن بزرگوار هنگامی روی داد که جنبش منظّمى بر ضد حكومت اموى شكل مي گرفت و مبلغين و عوامل موثر آن، همان پيروان اندك و صميمى امام حسن(ع) بودند كه حضرت با تدبير هوشمندانه خويش جان آنان را از گزند قشون معاويه حفظ كرده بود. هدف اين گروه اين بود كه با افشای جناياتى كه در سراسر دوران حكومت معاويه موج مي ‏زد، روح قيام را در دلهاى مردم برانگيزند تا روز موعود فرا رسد! لذا دوران صلح امام حسن(ع) دوران آمادگى و تمرين تدريجى امت براى جنگ با حكومت فاسد اموى به شمار مي ‏رفت تا روز موعود؛ روزى كه جامعه اسلامى آمادگى قيام داشته باشد و اين موج را به قيام سالار و سيّد شهدای عالم حسين بن علی (ع) رساند.

امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود كه ده سال طول كشيد، در نهايت شدت و اختناق زندگى كرد و هيچگونه امنيتى نداشت، حتى در خانه نيز در آرامش نبود.

سرانجام در سال پنجاهم هجرى به تحريك معاويه بدست همسر خود (جعده) مسموم و شهيد و در قبرستان بقيع واقع در مدينه منوره به خاک سپرده شد.

امام حسن (ع) از بذل جان خود دريغ نداشت، و امام حسين (ع) در راه خدا جانبازتر از حسن نبود. چيزى كه هست، حسن، جان خود رادر يك جهاد خاموش و آرام فدا كرد و چون وقت شكستن سكوت رسيد، شهادت كربلا واقع شد؛ شهادتى كه پيش از آنكه حسينى باشد. حسنى بود!

زائربقيع پنجشنبه دوم شهریور 1385 نظر بدهید!

صدای پای خدا را شنیده ایی

دخترك بيچاره خيلي حالش بد بود از بس كه گريه كرده بود داشت جون مي داد ... حرفاي اطرافيانش عجيب تر از حالش بود واقعا برام عجيب بود ...
- ببين دختره چه جوري مي خواد خود شيريني كنه براي مسئول فرهنگي ...!
- اي بابا هركي ركسانارو نشناسه فكر مي كنه عاشق خداست و آخر مذهبه ... و چند صداي نيش خند كه مثل پتك خورد تو سرم.
برام عجيب بود كه يه نفر حالش اينقدر بد باشه يه عده هم دورش جمع بشن و اين طوري صحبت كنم خودموني بگم يه كم قوه فضوليم گل كرد و برام جالب شد كه اين مطلب رو پيگيري كنم تا ببينم آخرش چي ميشه ...
آخ كه چقدر دلم لك زده بود براي يه فضولي گنده و جالب براي همين اون روز به همه بچه ها گفتم كارهاتون رو يه روز جلو بندازين و يه تلاش سه – چهار ساعته وحشتناك اين كار رو برام ميسر كرد.
حالا من مونده بودم و يه دنيا فضولي كه داشت منو مي كشت شايد باورتون نشه مساله اين دختره داشت داغونم مي كرد خيلي برام مهم بود كه بدونم چي شده و چرا اطرافيانش دارن اينطوري حرف مي زنن...!!؟
از همون لحظه ذره بين فضولي من رو دخترك بيچاره زوم كرد و مثل هر آدم فضولي بيشتر از همه مواظب كارهاش بودم ...
چادر سر كرده بود اما انگار تا حالا تو عمرش اسم چادر رو هم نشنيده بود و شايد چه جوري بگم اصلا نمي دونست چه طوري بايد نوشت چادر عجيب بود برام كه يه بار از روحاني كاروان پرسيده بود من چه جوري بايد نماز بخونم و چي كار بايد بكنم موقع نماز!!؟
حالا شما خودتون رو بذارين جاي من ... تو بهشت باشين و ببينين به قول خودتون يه نفر اومده و نماز نمي خونه !! واقعا برام عجيب بود آدم بياد مدينه و نماز بلد نباشه اين يعني چه ...؟!!
البته به كرامت اهل بيت عليهم السلام شك نداشتما از اين مطلب متعجب بودم كه اين بنده خدا اينجا چي كار مي كنه ...؟ چرا اومده؟ براي چي دعوتش كردن؟ اين همه آدم كه دوست دارن بيان و نتونستن ... چرا اين دختر با اين قيافه و سر وضعش ... آخه نمي دونين روز اول كه اومده بود آره حالا داره يادم مياد روز اول انگار اومده پيك نيك توي مثلا پارك جمشيديه تهران يه وضعي اومده بود كه ببخشينا انگار ... بگذريم.
ما آدما متاسفانه خيلي زود درباره آدما تصميم مي گيريم ولي واقعا مثل اين مي مونه كه شما برين عروسي لباس سياه بپوشين يا برين عزا لباس عروسي بپوشين واسه همين خيلي تعجب منو برانگيخت نمي دونم هرچي بود براي همه عجيب بود ...
درهر صورت اون شب كارم رو سبك كردم وقتي داشت مي رفت تو آسانسور گفتم: آبجي مي تونم يه چند دقيقه وقتتون رو بگيرم!!؟
- خواهش مي كنم ... بفرمايين
با چشماش داشت التماس مي كرد ازم كه اي كاش زودتر ازم دعوت مي كردي داشت خدا رو شكر مي كرد كه مي تونه براي يكي حرف بزنه يكي آدم حسابش كرده ...
هنوز نشسته بود كه گفت: مي دونم حتما مي خواي بپرسي منو چه به اين كارا ...
وقتي اين حرف رو زد انگار يه سال تو كارم جلو افتادم داشتم كلي صغرا – كبرا مي كردم چه جوري بهش بگم من هم كه حالا آمپر فضوليم به سقف رسيده بود با ولع تموم گفتم آره آره ...
ديگه به من فرصت نداد و گفت: پس تا آخرش گوش كنين و وسط حرفم نپرين بذارين همه حرفامو بزنم و درحالي كه تاييديه منو با تكون دادن سرم گرفت ديگه نتونست خودشو نگه داره زد زير گريه ...
مي دونين چيه شايد براتون عجيب باشه يه دختري كه مثل دختراي ... اومده بود اينجا يه دفعه حالش بد بشه و چادر سرش كنه و تازه بلد هم نيست چه جوري نماز بخونه و خيلي حرفاي ديگه ؛ اما اون طرف قضيه رو نمي دونين كه اگه براتون گفتم تا روز رفتنم خواهش مي كنم هيچي به كسي نگين و باز هم تاييديه منو با تكون دادن سرم گرفت و اين بار با اطمينان بيشتري گفت: من تك دختر يه خانواده بسيار مرفه هستم كه شايد باورتون نشه پول تو جيبي روزانه من 50 هزار تومنه ...!
اون روز تو دانشگاه يكي از بچه هاي كلاس كه خيلي ازش بدم مي اومد خيلي بي مقدمه گفت اسمت رو نوشتم بريم زيارت خونه خدا ... و من كه خيلي خنده م گرفته بود در كمال خونسردي بي توجهي گفتم باشه اشكالي نداره يه بار هم بيايم قبر خدا رو زيارت كنيم مگه چي ميشه...!؟
تازه به خودم هم مي گفتم مگه ميشه خدا اين همه آدم به قول خودشون خوب رو ول كنه بياد سراغ من ؟!!
اما در كمال ناباوري ديدم اسمم در اومده سرتون رو درد نيارم روز اول كه اومدم تو هتل سعي كردم با تيپي كه زدم سعي كردم توجه همه خدام رو به خودم جلب كنم و از قول خودم اين كار رو هم كردم ... اون روز تا دلتون بخواد تو شهر مدينه گشتم و تا تونستم خودنمايي كردم بدون اينكه فكر كنم كجا هستم.
اون شب با خستگي تموم رفتم كه بخوابم خسته خسته بودم چشمامو كه بستن ديدم منو انداختن تو آتيش و دارن مي سوزونن هرچي داد زدم كسي به دادم نرسيد خيلي ترسيده بودم نفس نفس مي زدم ... نفسم بالا نمي اومد ... خودم قشنگ احساس كردم دارم جون مي دم ... اما يه دفعه يه بوي عجيبي كل فضاي اونجا رو گرفت آتيشا خاموش شد و از ميون شعله هاي آتيش گل بود كه از توي خاكا بيرون مي زد يه دفعه تموم آتيش به گلستون تبديل شد.
به اينجا كه رسيد خيلي گريه كرد طوري كه به هق هق افتاد و تو گريه هاش يه دفعه برگشت و گفت: حاج آقا قول مي دي دعام كني اگه قول بدي من همه داستانم رو تعريف كنم و باز هم تكونهاي مكرر سر من بود كه قرارداد مونو امضا كرد...
حاجي شايد نتونم به راحتي بگم ولي بارها تو تهران با فاميل رفته بودم گشت و گذار و چه كارهايي كه نكرده بودم ... اي كاش اين اتفاق اينجا نمي افتاد اي كاش اين خواب رو تو ايران مي ديدم اي كاش خدا منو قبل از اينكه بياره مدينه تو ايران تكونم مي داد و مي آورد الان كه من خجالت زده حضرت زهرا سلام الله عليها شدم چه فايده داره و باز هم گريه راه صحبت كردنش رو گرفت.
بعد در حالي كه داشت اشكاي چشماشو پاك مي كرد گفت: حاجي ديدم وسط گلستون يه خانومي داره لنگون لنگون و خيلي به سختي خودش رو جلو مي كشه و مياد طرفم ... وقتي بهم رسيد از بوي عطر وجودش مست مست شدم همه دردام يادم رفت صورتش رو نمي ديدم ولي صداش رو مي شنيدم گوشه چادرش رو كنار زد يه لباس سفيد پوشيده بود كه قطرات تازه خون اونو كثيف كرده بود؛
درحالي كه صداش مي لرزيد گفت: ديدي با من چي كار كردي..!!؟ و دخترك بيچاره دوباره ضجه زد...
حال عجيبي داشت طوري كه منو هم تحت تاثير گذاشت اشكمو در آورد و يه چند دقيقه با هم گريه كرديم بعد يه جمله گفت كه خيلي منو تكون داد ...
حاجي مي دوني چرا اون روز حالم به هم خود و من كه ديگه داشتم از فضولي مي مردم با ولع تموم گفتم نه تو رو خدا برام بگو و بعد درحالي كه سعي مي كرد حرفش رو بخوره گفت: بگذريم در هر صورت اون شب تو خواب اون خانم مجلله به من گفت دخترم اينجا خونه منه دوست ندارم دخترم تو خونه من كار بد بكنه و همچنين اين دخترم رو با صلابت مي گفت كه تو دلم رو خالي كرد داشتم مي مردم اومد جلو و دستي به سرم كشيد و گفت ديگه نبينم فلان كارارو بكني و چيزي گفت كه فقط من مي دونستم و خداي خودم ...
دستاش بوي عجيبي مي داد و آهنگ صداش خيلي نافذ بود وقتي از خواب بيدار شدم همه وجودم عرق كرده بود اما صورتم بوي عطر دستاشو مي داد به اينجا كه رسيد ديگه نتونست ادامه بده و خداحافظي نكرده رفت و ديگه نديدمش ...
هنوز كه هنوزه نمي دونم چي ديده بود كه حالش بد شده بود اما خب من اون روز خودم مي شنيدم كه هي صدا مي زد يا فاطمه مادرجون منو تنها نذار خواهش مي كنم و گريه مي كرد و مي لرزيد...
بعدها فهميدم اسم اون دختر ركسانا نبوده اسمش زينب السادات بوده كه به خاطر كلاس اسمش رو گذاشته بود ركسانا ...

زائربقيع پنجشنبه دوم شهریور 1385 نظر بدهید!

صلح امام حسن 1

مناظرات كوبنده امام مجتبى (ع)؛ آن مصلح اکبر با بنى اميه

امام حسن مجتبى(ع) هرگز در بيان حق و دفاع از حريم اسلام نرمش نشان نمي ‏داد. او علناً از اعمال ضد اسلامى معاويه انتقاد مي ‏كرد و سوابق زشت و ننگين معاويه و دودمان بنى اميه را بى پروا فاش مي ‏ساخت.

مناظرات و احتجاج هاى مهيج و كوبنده حضرت مجتبى (ع) با معاويه و مزدوران و طرفداران او نظير: عمرو عاص، عتبه بن ابى سفيان، وليد بن عقبه، مغيره بن شعبه، و مروان حكم، شاهد اين معنا است.

حضرت مجتبى (ع) حتى پس از انعقاد پيمان صلح كه قدرت معاويه افزايش يافت و موقعيتش بيش از پيش تثبيت شد، بعد از ورود معاويه، به كوفه، برفراز منبر نشست و انگيزه ‏هاى صلح خود و امتيازات خاندان على را بيان نمود و آنگاه در حضور هر دو گروه با اشاره به نقاط ضعف معاويه با شدت و صراحت از روش او انتقاد كرد.

قانون صلح در اسلام

بايد توجه داشت كه در آيين اسلام قانون واحدى بنام جنگ و جهاد وجود ندارد، بلكه همانطور كه اسلام در شرائط خاصى دستور مي دهد مسلمانان با دشمن بجنگند، همچنين دستور داده است كه اگر نبرد براى پيشبرد هدف مؤثر نباشد، از در صلح وارد شوند. ما در تاريخ حيات پيامبر اسلام (ص) اين هر دو صحنه را مشاهده مي ‏كنيم: پيامبر اسلام كه در بدر، احد، احزاب، و حنين دست به نبرد زد، در شرائط ديگرى كه پيروزى را غير ممكن مي ‏ديد، ناگزير با دشمنان اسلام قرار داد صلح بست و موقتاً از دست زدن به جنگ و اقدام حاد خوددارى نمود تا در پرتو آن پيشرفت اسلام تضمين گردد.

بنابراين، همانگونه كه پيامبر اسلام (ص) بر اساس مصالح عاليترى كه احياناً آن روز براى عده‏ اى قابل درك نبود، موقتاً با دشمن كنار آمد، حضرت مجتبى (ع) نيز، كه از جانب رهبر و پيشواى دينى بود و به تمام جهات و جوانب قضيه بهتر از هر كس ديگر آگاهى داشت، با دور انديشى خاصى صلاح جامعه اسلامى را در عدم ادامه جنگ تشخيص داد.

اجمالاً بايد گفت: حضرت مجتبى (ع) در واقع صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحميل شد. يعنى، اوضاع و شرائط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده وضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسئله ضرورى بر امام تحميل گرديد و حضرت جز پذيرفتن صلح چاره ‏اى نديد، به گونه‏ اى كه هر كس ديگر به جاى حضرت بود و در شرائط او قرار مي ‏گرفت، چاره ‏اى جز قبول صلح نمي ‏داشت؛ زيرا هم اوضاع و شرائط خارجى كشور اسلامى، و هم وضع داخلى عراق و اردوى حضرت، هيچ كدام مقتضى ادامه جنگ نبود. ذيلاً اين موضوعات را جداگانه مورد بررسى قرار مي دهيم:

از نظر سياست خارجى

از نظر سياست خارجى آن روز، جنگ داخلى مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زيرا امپراتورى روم شرقى كه ضربت هاى سختى از اسلام خورده بود، همواره مترصد فرصت مناسبى بود تا ضربت موثر و تلافى جويانه ‏اى بر پيكر اسلام وارد كند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد. وقتى كه گزارش صف آرايى سپاه امام حسن (ع) و معاويه در برابر يكديگر، به سران روم شرقى رسيد، زمامداران روم فكر كردند كه بهترين فرصت ممكن براى تحقق بخشيدن به هدفهاى خود را به دست آورده ‏اند، لذا با سپاهى عظيم عازم حمله به كشور اسلامى شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگيرند. آيا در چنين شرائطى، شخصى مثل امام حسن (ع) كه رسالت حفظ اساس اسلامى را به عهده داشت، جز اين راهى داشت كه با قبول صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند، ولو آنكه به قيمت فشار روحى و سرزنش هاى دوستان كوته بين تمام شود؟ امام باقر (ع) به شخصى كه بر صلح امام حسن (ع) خرده مي ‏گرفت، فرمود: اگر امام حسن اين كار را نمي ‏كرد خطر بزرگى به دنبال داشت.

از نظر سياست داخلى

شك نيست كه هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در ميدان جنگ بر دشمن پيروز گردد، بايد از جبهه داخلى نيرومند و متشكل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنين نيرويى، شركت در جنگ مسلحانه نتيجه ‏اى جز شكست ذلت بار نخواهد داشت.

در بررسى علل صلح امام مجتبى (ع) از نظر سياست داخلى، مهمترين موضوعى كه به چشم مي ‏خورد، فقدان جبهه نيرومند و متشكل داخلى است، زيرا مردم عراق و مخصوصاً مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبى (ع) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشكيل و هماهنگى و اتحاد.

سندى گويا

شايد هيچ سندى در ترسيم دور نماى جامعه متشتت و پراكنده آن روز عراق و نشان دادن سستى عراقيان در كار جنگ، گوياتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبى (ع) در «مدائن» يعنى آخرين نقطه‏ اى كه سپاه امام تا آنجا پيشروى كرد، سخنرانى جامع و مهيجى ايراد نمود و طى آن چنين فرمود:

هيچ شك و ترديدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمي دارد. ما در گذشته به نيروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام مي ‏جنگيديم، ولى امروز بر اثر كينه‏ ها اتحاد و تفاهم از ميان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شكوه گشوده ‏ايد.

وقتى كه به جنگ صفين روانه مي ‏شديد دين خود را بر منافع دنيا مقدم مي ‏داشتيد، ولى امروز منافع خود را بر دين خود مقدم مي ‏داريد. ما همان گونه هستيم كه در گذشته بوديم، ولى شما نسبت به ما آن گونه كه بوديد وفادار نيستيد.

عده ‏اى از شما، كسان و بستگان خود را در جنگ صفين، و عده‏ اى ديگر كسان خود را در نهروان از دست داده اند. گروه اول، بر كشتگان خود اشك مي ‏ريزند؛ و گروه دوم، خونبهاى كشتگان خود را مي ‏خواهند؛ و بقيه نيز از پيروى ما سرپيچى مي ‏كنند!

معاويه پيشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف، و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اينك اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، بگوييد تا با او در مبارزه برخيزم و با شمشير پاسخ او را بدهيم و اگر طالب زندگى و عافيت هستيد، اعلام كنيد تا پيشنهاد او را بپذيرم و رضايت شما را تأمين كنيم.

سخن امام كه به اينجا رسيد، مردم از هر طرف فرياد زدند: «البقية، البقية»: ما زندگى مي ‏خواهيم، ما مي خواهيم زنده بمانيم!

آيا با اتكا به چنين سپاه فاقد روحيه رزمندگى، چگونه ممكن بود امام (ع) با دشمن نيرومندى مثل معاويه وارد جنگ شود؟ آيا با چنين سپاهى، كه از عناصر متضادى تشكيل شده بود و با كوچكترين غفلت احتمال مي ‏رفت خود خطرزا باشد، هرگز اميد پيروزى مي ‏رفت؟

بنابراين، كار امام حسن (ع) با «قيام» و اعلان جنگ و تهيه لشكر آغاز شد و سپس با درك عميق اوضاع و شرائط جامعه اسلامى و رعايت مصالح روز، منجر به صلح مشروط گرديد.

زائربقيع پنجشنبه دوم شهریور 1385 نظر بدهید!

شروع دوباره

سلام

چندوقتی بود نتونستم به این وبلاگ سری بزنم انشاالله از این ماه به موقع به روز میشه

امام حسن مجتبی پشت وپناه تون

زائربقيع پنجشنبه دوم شهریور 1385 نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
ارزش ولایت امیرالمؤمنین علیه‏السلام
حاج محمود کریمی میلاد امام زمان (عج) 1388
مجموعه ادعیه ، مناجات و زیارات با نوای حاج محمود کریمی
مجموعه ادعیه ، مناجات و زیارات با نوای حاج مهدی سماواتی
تعلیم دستگاههای موسیقی به روش مداحی (2)
کربلایی حمید علیمی شهادت حضرت زینب (س) 1388
کربلایی جواد مقدم شهادت حضرت زینب (س) 1388
حاج مهدی مختاری شهادت حضرت زینب (س) 1388
حاج مهدی اکبری شهادت حضرت زینب (س) 1388

درباره وب
اخر يه روز شيعه برات حرم مي سازه
حرم براي تو شه كرم مي سازه
وب سايت رسمي هيئت محبان امام حسن مجتبي عليه السلام زاهدان

آمار کاربران

چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان
1-امام حسن مجتبي
2-عرشيان خاك نشين
3- ستايشگران زاهدان
4تنها ترين سردار
5لينك باكس كريم اهل بيت {ويژه وبلاگ هاي مذهبي}
6-عاشقان وصال
7-خط سبز
8-وصال
9-انتظار سبز
10-حضرت زينب كبري سلام الله عليه
11-يا مهدي عج
12-كريمه اهل بيت {وبلاگ تخصصي حضرت معصومه }
13-كريم اهل بيت {امام حسن مجتبي عليه السلام }
14-هَل مِن ناصر یَنصُرنی
15-طلب ديدار
16-.:. ميهن انيميشن.:. گالري انيميشنهاي كاربردي.:.
17-رقص گلها
18-كلوپ هيئت محبان امام حسن مجتبي ع زاهدان
19-گروه وب لاگ های رضاگستر
20-هیئت دیوانگان رقیه شرق اصفهان
21-كربلايي110
22-بیان تاریخچه و اخبار بانک صادرات ایران
23-هیئت سینه زنان شش ماهه کربلا- اردبیل
24-نازنين فاطمه
25-انتظار
26_بعظمتك يا الله بنبوتك يا محمد(ص) بولايتك يا علي..
27-مولاتی رقیه...وحید قاسمی
28-دانلودمداحي
29-شاید... جایی برای دل تنگی هایم
30- پيامبر اعظم
31-شوق رضوان
32-در حضور
33-بانـــــــــوی بی نشـــــان
34-رخ انديشه
35-غم يار
36-محبان مهدي فاطمه
37-هوالحکیم
38-دعا ومناجات
39-دروازه هاي نور
40-$$$$_یازدهمین وبلاگ بلاگفا_$$$$
41-بي نشان
42-سكوت عشق
43- پري دريايي
44-يار دلنواز
45-فرافن
46-حكايات خواندني
47-یه پوتین یه پلاک
48-عشق به خدا
49-غريب شام
50-خسته دلانه حرم یار
51-طرفداران امير قلعه نوعي
52-منتظران عشق
53-پارس قرآن
54-هيئت محبان حضرت قاسم بن الحسن "ع" شهرستان فريدونکنار
55-پایگاه اطلاع رسانی طب
56-تسنيم
57-كتاب
58-ذهن آشفته ئ عارف
59-محبوب دلها
60-ياران حسين
61-هیئت فاطمیون شهرستان انار
62-فطــــرُس (عشقبازی با خدا)
63-شش گوشه
64-بهشت روي زمين
65-شش گوشه
66-عشق فقط یک کلام حسین علیه السلام
67-محبان المهدي
68-هیئت محبین الزهرا(س)-یادگاران شهدا اراک
69-بانوي بي نشان
70-دانلود كليپ هاي فوتبالي با حجم كم
71-هواداران کربلائی محسن صائمی
72-سوالاتی که مرا شیعه کرد
73-آخرغشق
74-یا فاطمةالزّهرا س
75-سایت بزرگ حاج عبدالرضا هلالی
76-..:: یا رب 121 ::..
77-صبح سپيد
78-نکـــــــــــــــــته
79-صلای آشنا
80-سرداران شهید مازندران
81-"بهترین احادیث(با دسته بندی موضوعی)"
82-اخلاق ورفتار اسلامي
83-دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
84-عصرانتظاربروایت بحارالانوار جلد 13
85-به نام يگانه هستي بخش بي همتا
86-ياد يار
87-فاطميه
88-دوست داشتنی ترین پدر دنیا
89-حاج اقا مسئله
90-رهروان ولايت
91-قطعه اي از بهشت
92-دخيل هاي بسته
93-درکوچه باغ رباعی
94-امام حسن مجتبي عليه السلام
95-دانلود بهترين مجموعه هاي اموزشي
96-نسيم ظهور
97-احمدی نژاد مرد خدا
98-در أستان غدير
99-بلندی روشن
100-ساده اما پر محتوا
قالب بلاگفا

بخش ویژه
خبرنامه امام حسن مجتبي
 
با عضو شدن در خبرنامه از مطالب متنوع و زيبا در هر هفته بهره مند شويد





Powered by WebGozar


صفحه اصلي | آرشیو | لینکستان | تماس با ما