تبليغاتX
كريم اهل بيت

hassanmojtaba

زائربقيع

hassanmojtaba

http://hassanmojtaba.blogfa.com

كريم اهل بيت

كريم اهل بيت

كريم اهل بيت

اخر يه روز شيعه برات حرم مي سازه
حرم براي تو شه كرم مي سازه
وب سايت رسمي هيئت محبان امام حسن مجتبي عليه السلام زاهدان سايت رسمي هيئت محبان امام حسن مجتبي عليه السلام زاهدان

كريم اهل بيت

کاربر مهمان، خوش آمديد! امروز
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات
قران کریم
پیامبر اکرم (ص)
علی ابن ابی طالب
حضرت زهرا ع(س)
امام حسن مجتبی علیه السلام
امام حسین علیه السلام
حضرت زینب س
حضرت علی اکبر حضرت علی اصغر ع
حضرت ابوالفضل ع حضرت رقیه س
امام سجاد ع
امام محمد باقر ع
امام جعفر صادق ع
امام موسی کاظم ع
حضرت معصومه س
امام رضا علیه السلام
امام محمد تقی ع
امام علی النقی ع
امام حسن عسکری ع
امام زمان ع
سخنرانی مذهبی
دانلود مداحی سید جواد ذاکر
دانلود مداحی مرحوم اغاسی
دانلود مداحی محمود کریمی
دانلود مداحی حمید علیمی
دانلود مداحی مهدی مختاری مهدی اکبری
دانلود مداحی عبدالرضا هلالی
دانلود مداحی سعید حدادیان
دانلود مداحی حاج منصور ارضی
دانلود مداحی مهدی سلحشور احمد واعظی
حج
دانلود مداحی حاج محمد رضا طاهری
ادعیه و زیارات
دانلود مداحی سید مهدی میرداماد سید مجید بنی فاطمه
دانلود مداحی حاج حسن خلج
کتاب الکترونیک مذهبی و اموزشی
نرم افزارهای اسلامی موبایل
مجموعه سخنرانی استاد انصاریان
مجموعه سخنرانی از استاد توکل
مجموعه سخنرانی از حجت الاسلام رفیعی
مجموعه سخنرانی از استاد شهید مطهری
سخنرانی از دکتر رحیم پور ازغدی
مجموعه سخنرانی از حاج آقای پناهیان
عکس هایو بگراندهای مذهبی
دانلود مداحی حسين سيب سرخي
دانلود مداحی جواد مقدم
تم های مذهبی موبایل
عید غدیر خم
مجموعه مداحی از حاج صادق آهنگران
مجموعه مداحی از حاج غلام کویتی پور و فخری
مجموعه سخنرانی از استاد فاطمی نیا
مجموعه سخنرانی از آیت الله مصباح یزدی
شهدا و جبهه وجنگ
ویژه نامه دهه فجر
مجموعه سخنرانی از حاج آقای فرحزاد
مجموعه سخنرانی از حاج آقای هاشمی نژاد
مجموعه سخنرانی از مرحوم فلسفی
صهیونیزم، اسرائیل و قدس
بهائیت
ظهور و نشانه‌ها
تكليف منتظران
انتظار
فرقه‌هاي انحرافي- مهدویت و فرقه ها
مجموعه سخنرانی از مرحوم کافی
مجموعه خطبه های نماز جمعه مقام معظم رهبری
مجموعه سخنرانی از استاد قرائتی
مجموعه سخنرانی از حضرت امام خمینی (ره)
مجموعه صوتی ستاره درخشان، سرودهای زیبا در مدح امام
ماه مبارک رمضان
نوای جبهه
کلیپ ونوا ونما از جنگ
مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت
سی دی تصویری نور احکام
مجموعه سخنرانی از حاج آقا دانشمند
دانلود قران کریم
دانلود مداحی نزار قطری
دانلود مداحی ملاباسم
انتخابات
حقیقت پنهان





آرشیو مطالب

لینکستان
آرشیو تماس با ما


معناى زهرا(س)

 معناى زهرا(س)     

 

روايت مفصلى از امام صادق(ع) در شرح ولادت حضرت صديقه(س) نقل شده كه ضمن آن فرمودند:
 وقتى [مولود فرخنده خديجه به دنيا آمد و] فاطمه ديده به جهان گشود، نورى از او درخشيد كه تا درون خان ه‏هاى مكه نفوذ كرد و در شرق و غرب زمين هيچ جايى نماند مگر شعاع آن نور در آن تابيد.
    ابن عماره از پدرش گزارش نموده كه گفت:
 از امام صادق(ع) درباره حضرت فاطمه(س) پرسيدم كه چرا زهرا ناميده شد؟

    فرمودند: زيرا هرگ اه در محرابش مى‏ايستاد، نور او براى آسمانيان چنان مى‏درخشيد كه نور ستارگان براى اهل زمين.
    اين فروغ جسم فاطمه(س) است كه وقتى در محراب عبادت قرار مى‏گرفت، روى تابناكش براى فرشتگان و ملكوتيان بدانگونه جلوه و تلألؤ داشت كه ستارگان در شب براى زمينيان شكوه و درخشش دارند. از اين رو آن بانوى مجللّه زهرا ناميده شد.
    ابو هشام گويد:
 از حضرت عسكرى(ع) پرسيدم: چرا فاطمه(س) زهرا نام گرفت؟
    امام فرمودند: چون رخسار او در آغاز روز، مانند خورشيد كه از مشرق سر برآورد و طلوع كند براى امير مؤمنان(ع) مى‏درخشيد و در نيمروز بسان ماه تابان جلوه ‏گرى مى‏نمود و هنگام غروب آفتاب همچون ستاره‏اى روشن مى‏تابيد.


 


ياس بوی حوض كوثر می‌دهد*عطر اخلاق پيمبر می‌دهد *

حضرت زهرا دلش از ياس بود*دانه های اشکش از الماس بود


کاملترین ویژه نامه از حضرت زهرا در اینترنت 

1چشم تر ---۲پرستوی علی پر کشید---۳روزگار فاطمه --4مباهله ---۵-- مصحف فاطمه 6-ماجرای فاطمه

7 -ماجرای فدک 8 ماجرای سقیفه ۹حکایت علی و چاهای صبور مدینه ۱۰10 فاطمه و حضور در صحنه های نبرد۱۱ایا خانه داری فضیلت است ۱۲زهرا علیه السلام علت خلقت۱۳ جریان شهادت حضرت زهرا نقل از اسما بنت عمیس ۱۴وصیت حضرت زهرا ۱۵تصاویری ویژه شهادت حضرت زهرا 1۱۶دانلود مداحی ویژه شهادت حضرت زهرا 2۱۷دانلود مداحی ویژه شهادت حضرت زهرا مرثیه 1۱۸دانلود فیلیم با عنوان قربت بقیع ویژه ایام فاطمیه و شهادت حضرت زهرا۱۹بخش هایی از خطبه حضرت زهرا در مسجد ۲۰در واژه هایی از حضرت زهرا ۲۱اعتقاد به شهادت۲۲مرا ببخش بانو ۲۳غروب آفتاب۲۴باز شدن در با نام حضرت فاطمه علیها سلام۲۵منظومه غم۲۶حضرت زهرا پس از پدر۲۷اخرین اذان۲۸مادر شهید۲۹دانلود تصاویر ویژه شهادت حضرت زهرا 2۳۰دانلود مداحی ویژه شهادت حضرت زهرا 3۳۱تنهای تنها۳۲مباهله .جلوه ایی از حضور حضرت زهرا در سیاست۳۳حضرت زهرا علیه السلام علت خلقت ۳۴ماجرای سقیفه بنی ساعده

۳۵حمله به خانه حضرت زهرا علیه السلام۳۶غضب فدک۳۷خطبه حضرت زهرا در مسجد و پاسخ ابوبکر به ایشان۳۸بیماری وشهادت حضرت زهرا۳۹کفن و دفن و قبر حضرت زهرا ۴۰وصیت نامه حضرت زهرا ۴۱پرستوی علی پر کشید۴۲قصیده در مدح فاطمه الزهرا۴۳دانلود کلیپ ویژه شهادت حضرت زهرا ۴۴دانلود اسکرین سرور ویژه شهادت حضرت زهرا۴۵دانلود تصاویر ویژه شهادت حضرت زهرا 3۴۶لحظات وداع حضرت زهرا علیهاسلام۴۷درسوگ ریحانه رسول خدا ۴۸جایگاه حضرت زهرا در روایات۴۹عشق یعنی ...۵۰ضریح گمشده۵۱حضرت زهرا از منطر امیرالمومنین۵۲سیمای حضرت فاطمه علیها السلام۵۳وجه تمسیه حضرت فاطمه علیها السلام۵۴دانلود مداحی ویژه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیه4۵۵دانلود روضه ویژه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیه 5 ۵۶ازار فاطمه آزار خدا و پیامبر است۵۷چرا حضرت زهرا علیها سلام فدک را مطالبه نمود۵۸حوادث بعد از پیامبر در خطبه حضرت زهرا علیهماالسلام۵۹مزار دختر پیغمبر کجاست۶۰مقام حضرت زهرا در بهشت۶۱غروب گل محمدی۶۲دعای بهشتیان۶۳زبان حال حضرت زهرا علیها سلام۶۴قامت طوبی۶۵خانه بی بی فاطمه الزهر علیها سلام۶۶دانلود تصاویر ویژه شهادت حضرت زهرا ۶۷دانلود سخنراني درس اخلاق دکتر مرتضی آقا تهرانی ويژه شهادت حضرت زهرا سلام الله عليه فاطميه ۶۸دانلود مداحي ويژه شهادت حضرت زهرا سلام الله عليه فاطميه 6

۶۹-دانلود مداحی و روضه فاطمیه از حاج محمود کریمی ۷۰- دانلود مداحی و روضه فاطمیه از حاج منصور ارضی۷۱دانلود مداحی وروضه فاطمیه از حاج سعید حداددیان۷۲-دانلود مداحی و روضه فاطمیه از هلالی

۷۴- دانلود مداحی و روضه ویژه فاطمیه از حسین سیب سرخی ۷۵-دانلود مداحی و روضه فاطمیه از حاج مهدی اکبری۷۶-دانلود مداحی و روضه از فاطمیه ازسید مهدی میرداماد ۷۷- دانلود مداحی و روضه ویژه فاطمیه از حاج محمد رضا طاهری۷۸--دانلود مداحی و روضه فاطمیه از مهدی سلحشور۷۹- دانلود مداحی و روضه از حاج حسن خلج فاطمیه ۸۰- بیش از 180پست از زندگی حضرت زهرا 
 


عزادار  واقعی این روزها درکنار بقیه الله کسی بود که تو کوچه ها با مادر بود اجرک الله یا بقیه الله اجرک یا امام حسن مجتبی علیه السلام

فدات بشم امام حسن که اون روز تو کوچه  چی کشیدی

فدات بشم امام حسن که اون پاره های جگر همه خاطره های مدینه بود کی میدونه که شما چه کشیدین تو کوچه

حسن ختام ما یه حدیث زیبا از کریم اهل بیت آقام حسن بن علی

امام حسن مجتبی علیه السلام

تعجب میكنم از كسانیكه در غذای جسم خود فكر میكنند ولی در امور معنوی و غذای جان خویش تفكر نمیكنند 

خاک پای همه فاطمیونم 

التماس دعا شدید !!!

یاحق آقام کریم اهل بیت پشت وپناه تون 
 

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

فاطمه (س)، ناموس الهی

 فاطمه (س)، ناموس الهی     

به نام حق
به نام حضرت دادار، به نام پيداي پنهان، به نام خداي بت‌شكن، شاهد شاهدپرستان، به نام جميل جمال پرستان و جلال به خاك افتادگان و به نام حضرت حق و باعث شرر افتاده بر جان عاشق.
شبي بود، محمد (ص) خسته از قوم خواست آهنگ خانه كند، ندا آمد كه بمان، اربعيني سوي يار مرو، بگرد در هر كوي و در هر منزلي و جدا از يار. محمد (ص) عشق در سينه پنهان كرد و پيام فرستاد سوي دلدار كه من به گفته حق نيايم تا به چهل روز، يار ازلي اراده كرده تو تنها بماني هر چند كه مردم بريده‌اند از تو، خديجه چون حرف او بود، به جان خريد و در خانه بماند و چشم به در دوخت و منتظر ماند. ايام گذشت و محمد به گفته دوست روزه‌دار بود تا اين كه روح الامين نداي حق آورد و تحفه از بهشت در نزد محمد نهاد كه بخور. محمد با مائده آسماني افطار كرد و آنگاه حق ندا داد به سوي همسرت روان شو، محمد جامه پاك كرد، تن شست و شو داد. آنگاه امين حق، سيبي بدو داد از باغ بهشت، به او گفت: بخور كه تكثير تو در اين است.

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

فاطمه(س) بنيانگذار تشيع

فاطمه(س) بنيانگذار تشيع     
۰۸ تير ۱۳۸۵ 
اين درست است که تشيع در اصل به حديث انذار و غدير بازمي‌گردد و اين هم درست است که اصحابي مانند سلمان، ابوذر، مقداد و عمار نخستين شيعيان امام علي(ع) بودند، اما بايد توجه داشت که همه اينها تنها پس از حضرت فاطمه(س) قرار مي‌گيرند که او نقش اساسي در آغاز حرکت تشيع در بستر تاريخ داشت. در اصل اين فاطمه بود که نخستين سنگ بناي تشيع را که تبري از مخالفان امام علي(ع) و مقام امامت و ولايت وي بود، استوار کرد. تمامي منابع تاريخي گواه هستند که نخستين مخالفان سقيفه که همگي از اصحاب رسول خدا(ص) بودند، در خانه فاطمه زهرا(س) اجتماع کردند.

 

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

حضرت زهرا، سلام الله عليها; فرياد رسا بر سر بدعتها

حضرت زهرا، سلام الله عليها; فرياد رسا بر سر بدعتها     
برخى مبلغان مسلمان و نيز شمار بسيارى از آن عده مديحه سرايانى كه به ذكر مصائب اهل بيت طهارت، عليهم السلام، پرداخته اند در بررسى و نقل وقايع تاريخى مربوط به زندگى آن بزرگواران - بويژه طاهره ايشان زهراى مرضيه، عليهاالسلام - كمتر به شرايط محيطى دوران زندگى آن حضرت و نيز به وجه سياسى، اجتماعى و تربيتى حيات ايشان اشاره داشته اند. از اين رو شمار كثيرى از مؤمنان كه به هر علت از مطالعه سيره خاندان پيامبر طفره مى روند و يا اصولا فرصتى بس محدود را به مطالعه كتبى متين و متقن اختصاص مى دهند و مسير آشنايى ايشان با وجوه گونه گون زندگى معصومان، عليهم السلام، صرفا از مجالس وعظ و روضه و خطابه گذر مى كند، على رغم ادعاى الگوپذيرى تام از سيره آن بزرگواران، با آن سيره علما و عملا بسى بيگانه اند.

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

حضرت زهرا(س)، تجسم رضايت و سخط الهي

حضرت زهرا(س)، تجسم رضايت و سخط الهي    

  اما تسليم مطلق نسبت به حب و بغض، خشنودي و غضب خداوند، مقامي خاص است كه اين مقام مخصوص برترين مخلوقات و خاتم پيامبران و آقاي رسولان است، اين مقامي است كه مي‌توان گفت: اوست كه از خشنودي خدا خشنود و از غضب خدا خشمگين مي‌شود، و از طرفي ديگر خداوند تبارك و تعالي نيز از خشنودي او خشنود و از غضب او خشمگين مي‌شود.
آيا بخاري و ذهبي فهميده‌اند كه چه چيزي را روايت كرده‌اند:
إنّ الرّب يرضي لرضا فاطمة و يغضب لغضب فاطمة.
و آيا فهميده‌اند كه اگر پيامبر اكرم(ص) فرمودند: «همانا فاطمه(س) با خشنودي خدا خشنود و با غضب خدا غضبناك مي‌شود».

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

ژرف‌تر از پندار آدميان

ژرف‌تر از پندار آدميان 


روايت نوراني حضرت علي‌بن موسي‌الرضا(ع) پيرامون صفات جامع امام از عالم آل محمد(ع)
اشاره:
دربارة شأن و جايگاه امام و امامت در عالم هستي بسيار سخن گفته و نوشته شده است و نويسندگان و گويندگان فراواني در اين زمينه قلم‌فرسايي كرده و سخن رانده‌اند اما به جرأت مي‌توان گفت كه هيچ نوشته و گفته‌اي در اين‌باره ژرف‌تر، گسترده‌تر و خردمندانه‌تر از بيان ائمه اهل بيت(ع) نيست. يكي از نمونه‌هاي بارز فرموده‌هاي امامان معصوم(ع) در زمينه قدر و منزلت امامت، سخنان گهربار امام رضا(ع) است كه در اينجا آن را به نقل از كتاب ولايت كليه مرحوم سيدحسن ميرجهاني آورده‌ايم.
باشد تا در اين ماه رجب كه ماه امامت و ولايت است بيش از پيش از خوان گسترده فضائل و مناقب ائمه اهل بيت(ع) بهره‌مند شويم.

 

امامت تماميت دين
عبدالعزيز بن مسلم روايت كرده كه:
با حضرت رضا(ع) در مرو ساكن بوديم. روز جمعه‌اي در مسجد جامع نشسته بوديم كه صحبت از «امر ولايت» و كثرت اختلاف مردم در اين باره، به ميان آمد. پس من بر آقاي خودم(ع)، وارد شده و او را از گفت‌و‌گوي مردم در اين باب آگاه كردم. آن حضرت تبسمي فرمود و گفت:
«اي عبدالعزيز! مردم نادان شدند و در رأي‌هاي خويش، خدعه كردند. هر آينه خداي، عزّ و جلّ، روح پيغمبر خود(ص)، را قبض نفرمود تا اين‌كه براي او دين را كامل كرد و قرآن را كه در آن بيان هرچيزي است، براي او فرستاد. و در آن حلال و حرام و حدود و احكام و جميع آن‌چه را كه مردم به آن محتاجند، به‌طور كامل بيان فرمود. همان‌گونه كه در قرآن مي‌فرمايد:
هيچ چيزي را در آن فروگذار نكرديم.1
و خداوند در «حجة الوداع» كه آخرين روزهاي عمر پيامبر اكرم(ص) بود، اين آيه را نازل نمود:
امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و خشنود شدم كه اسلام دين شما باشد.2
و امر امامت جزء تماميّت دين است، [كه در آيه به آن اشاره شده است.] و پيغمبر(ص) از دنيا نرفت تا اين‌كه معالم دين را براي مردم بيان كرده و راه را بر ايشان روشن نمود. و آنها را بر راه حق و اعتدال باقي گذاشت.»

امامت فوق ادراك و انتخاب مردم
«و برپا داشت براي ايشان علي(ع) را كه نشانه و امام باشد و همة آن‌چه را كه امّت به آن احتياج داشتند، بيان كرد. پس اگر كسي گمان كند خداوند، عزّ و جلّ، دين خود را كامل نكرده است، كتاب خدا را ردّ كرده و كسي كه كتاب خدا را ردّ كند، كافر به آن است.
آيا مردم قدر و شأن امام و جايگاه امامت نسبت به امّت را مي‌شناسند كه جايز باشد خود، امامي را از ميانشان اختيار كنند؟! قدر امامت جليل‌تر و شأن آن بزرگ‌تر و جايگاه آن بالاتر و جانب آن عزيزتر و عمق آن دورتر است از اين‌كه عقل‌هاي مردم به آن برسد، رأي‌هاي ايشان به آن نائل شود يا به اختيار خود بتوانند امامي برپا بدارند.»

امامت برتر از نبوّت و خلّت
«هر آينه مخصوص گردانيد خداي عزّ و جل امامت را به ابراهيم خليل(ع) بعداز رسيدن به مقام پيغمبري و خليل‌اللّهي و اين [مقام امامت] مرتبة سوّم است و فضيلتي است كه ابراهيم(ع) را به آن شرافت داده است و صدا را به ذكر آن بلند كرده است و فرموده:
من تو را به امامت براي مردمان قرار دهنده‌ام.
پس [ابراهيم] خليل از فرط سرور و شادي [رسيدن] به امامت، عرض كرد:
و از ذريّه من هم امام قرار مي‌دهي؟
فرمود:
ستم‌كاران به عهد من [يعني امامت] نائل نمي‌شوند3
پس آيه، امامت هر ظالمي را تا روز قيامت باطل كرده است و آن را مخصوص برگزيدگان و پاكان از ذرّية ابراهيم گردانيده است. و فرمود:
و اسحاق و يعقوب را كه نبيرة اوست، به او بخشيديم و همة آنها را شايسته قرار داديم و آنها را امامان و پيشواياني گردانيديم كه به فرمان و وحي ما، هدايت و راهنمايي مي‌كنند. و به آنها انجام كارهاي خوب و به پا داشتن نماز و دادن زكات را وحي نموديم در حالي كه عبادت كنندة ما بودند.»

علي و اولاد طاهرينش(ع)، وارثان امامت
«پس همواره [امامت] در ذريّة او [ابراهيم] بوده كه قرن به قرن از بعضي به بعضي ديگر به ارث مي‌رسيده تا اينكه خداي متعال آن‌را به پيغمبر(ص) ارث داد و فرمود:

هر آينه سزاوارترين مردمان به ابراهيم كساني هستند كه پيروي از او كردند و اين پيغمبر و كساني كه ايمان آوردند. و خدا وليّ و صاحب اختيار مؤمنان است.
و امامت مخصوص آن پيغمبر بود تا اين‌كه به فرمان خداي تعالي و به همان شكلي كه واجب كرده بود، آن‌را به گردن علي(ع) قرار داد. و پس از علي(ع) [امامت] به ذريّة پاك او كه خداوند علم و ايمان به آنها عطا كرده، رسيد. و در حقّ ايشان فرمود: آنها كساني هستند كه به آنها علم و ايمان داده شده و فرموده شما درنگ مي‌كنيد با كتاب خدا تا روز برانگيخته شدن؛ يعني شما تا قيامت از قرآن جدا نخواهيد شد. لذا امامت مخصوص اولاد علي(ع) است تا روز قيامت زيرا كه پس از محمد(ص) ديگر هرگز پيغمبري نخواهد آمد. پس چگونه اين نادانان امام را خود، اختيار مي‌كنند؟! يعني حق اختيار كردن امام براي خود و امّت ندارند.»

امامت اساس اسلام
«هر آينه امامت منزلت پيغمبران و ارث اوصياء است. امام، خليفة خدا و خليفة رسول خدا(ص) است. امامت، مقام اميرالمؤمنين(ع) و ميراث حسن و حسين(ع) است. امامت زمام دين، سبب به هم پيوستگي مسلمين، صلاح دنيا و عزّت مؤمنان است. امامت ريشة نمو كنندة اسلام و فرع بالاروندة آن است. تماميّت نماز و روزه و زكات و حجّ و جهاد و تمام دهندة غنيمت مسلمانان و صدقه‌ها، و امضاء كردن حدود و احكام الهي و حفظ مرزها و سرحدّات، به سبب وجود امام است. اين امام است كه حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام مي‌كند. و حدود خدا را برپا كرده و خطر دشمن را دفع مي‌كند. و مردمان را با دليل و برهان و پند و اندرز نيكو و دليل رساي روشن، به سوي راه پروردگار مي‌خواند.»

امام شمس عالم وجود
«امام مانند آفتاب تاباني است كه به نور خود، عالم را جلال دهد در حالي كه خود در افق و به نحوي است كه دست كسي به او نمي‌رسد و چشم‌ها او را نمي‌بيند. امام ماه شب چهارده و چراغ درخشنده و نور تابنده است و ستارة هدايت كنندة شب‌هاي تاريك و مسيرهاي بين سرزمين‌ها و بيابان‌هاي خشك و درياهاست. امام آب گوارايي براي تشنگان و راهنماي طريق هدايت و نجات‌دهنده هلاكت است. امام آتشي است كه بر بلندي‌هاي زمين براي راه يافتن گم‌شدگان و گرم شدن سرمازدگان افروخته شده است. امام راهنما است در جاهايي كه بيم هلاكت مي‌رود. و هركه از او جدا شود، هلاك مي‌گردد. امام ابري است بارنده و باراني است سيل آورنده و آفتابي است روشني دهنده و آسماني است سايه اندازنده و زميني است گسترده شده و چشمة آبي است جوشيده و بركة آب و بستاني است ميوه دهنده. امام انيس و رفيق و پدري شفيق و برادري شقيق و همچون مادري مهربان نسبت به طفل صغير خود و فريادرس در سختي‌ها و بلايا مي‌باشد.»
امام يگانة روزگار
«امام، امين خدا در ميان خلق و جانشين خدا در شهرهاي اوست. امام، خلق را به سوي خدا دعوت كرده و دشمن را از حرم خدا دور مي‌كند. امام از گناهان پاك شده و از عيب و نقص مبرّاست. امام به علم و دانش، مخصوص شده و به حلم و شكيبايي، موسوم گشته است. امام نظام دين و عزّت مسلمين و باعث خشم منافقين و از بين برندة كفار است. امام يگانة روزگار خود است. احدي قرين او نمي‌شود و هيچ عالم دانايي به پاي او نمي‌رسد و بديلي براي او يافت نشده مثل و مانندي ندارد. تمام فضائل را بدون اين‌كه طلب كند و بدون اين‌كه كسب كند، دارا مي‌باشد. بلكه همة آن فضائل از طرف خداي مفضّل وهّاب به او عطا شده است.»

عظمت شأن و مقام امام
«پس كيست كه بتواند به كنه معرفت امام برسد يا اختيار كردن چنين امامي براي او ممكن باشد؟! هيهات هيهات. عقل‌ها سرگردان مي‌شوند و صاحبان عقول متحيّر مي‌مانند و چشم‌ها فرومي‌افتد و بزرگان خوار مي‌گردند و حكما در تحيّر مي‌مانند و فكر بردباران كوتاه مي‌گردد و خطبا از نطق مي‌مانند و خردمندان به ناداني فرو مي‌روند و شعرا وا مي‌مانند و صاحبان ادب عاجز و ناتوان مي‌شوند و فصحاء و بلغاء خسته مي‌شوند از وصف كردن شأني از شئون امام يا فضيلتي از فضايل او؛ و همه به ناتواني و تقصير خود اقرار مي‌كنند. در اين صورت چگونه مي‌توانند همة شئون و فضايل امام را وصف كنند و يا كنه مقام او را شرح دهند و يا چيزي از امر او را بفهمند و يا بيابند كسي را كه قائم مقام او باشد و بي‌نيازيش او را غني گرداند. چنين نيست! چگونه مي‌توانند و كجا مي‌توانند و حال آن‌كه امام مانند ستاره‌اي است در مقابل آنهايي كه ديده شده‌اند واصفان وصف كرده‌اند. پس كجا مي‌توانند چنين امامي را اختيار كنند و كجا عقل‌هاي ايشان مي‌رسد و كجا مانند امامي كه متصف به اين اوصاف است، مي‌يابند.»

انحصار امامت در آل محمد(ص)
«آيا گمان مي‌كنيد كه امامت در غير آل محمد(ص) يافت مي‌شود؟! به ذات خدا قسم كه دروغ گفته‌اند و در آرزوهاي باطل افتاده‌اند، بر جاي بلند و دشواري قدم گذاشته‌اند كه از دشواري آن، راه به جايي نبرده و هرلحظه پاهايشان به سوي پرتگاه پستي مي‌لغزد. قصد كردند كه با عقل‌هاي سرگردان و از كار افتادة ناقص و رأي‌هاي گمراه كننده، امامي برپا كنند. امّا اين كار جز دوري از خدا حاصلي برايشان در پي نداشت. خدا بكشد ايشان را كه چگونه از حق، منحرفشان مي‌كنند؟ هرآينه قصد كار دشواري نمودند و دروغ گفتند و سخت گمراه شدند و زماني كه از روي كوردلي و كوري امام خود را واگذاشتند، دچار حيرت و سرگرداني شدند. و شيطان كارهايشان را برايشان زينت داده و درحالي كه بينا شده بودند، آنها را از راه حق بازداشت. از اختيار خدا و اختيار رسول خدا(ص) و اهل بيت او(ع) به سوي اختيار خودشان روگردان شدند و حال آن‌كه قرآن ندا مي‌كرد ايشان را:
و پروردگار تو آنچه را كه بخواهد خلق مي‌كند و هرچه بخواهد اختيار مي‌نمايد و براي آنها اختياري نيست. منزه است خدا و بلندمرتبه‌تر است از آن‌چه شريك آورند.4
و خداي عزّوجل فرمود كه:
براي مرد و زن با ايمان اختياري نيست، آن هنگام كه خدا و رسول او به امري حكم كنند و كسي كه خدا و رسولش را نافرماني كند، گمراهي آشكاري گرفتار شده است.
و فرمود:
شما را چه مي‌شود و چگونه حكم مي‌كنيد؟ آيا شما را كتابي هست كه در آن مي‌خوانيد و آنچه در آن است را اختيار مي‌كنيد؟ يا اين كه عهد و پيمان مؤكد و مستمري تا روز قيامت برما داريد كه هرچه را حكم كنيد براي شما باشد؟! از آنها بپرس كدام‌يك از آنان چنين چيزي را تضمين مي‌كند؟! يا اين‌كه معبوداني دارند كه آنها را شريك خدا قرار داده‌اند؟! اگر راست مي‌گويند معبودان خود را بياورند.
و فرمود:
آيا آنها در قرآن تدّبر نمي‌كنند، يا بر دل‌هايشان قفل نهاده شده است؟! يا خدا بر دل‌هاي ايشان مهر زده است كه بدان سبب چيزي نمي‌فهمند؟ يا گفتند مي‌شنويم و نشنيدند. بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالي هستند كه انديشه نمي‌كنند و اگر خداوند خيري در آنها مي‌ديد، (حرف حق را) به گوش آنها مي‌رساند؛ ولي (با اين حال) اگر حق را به گوش آنها برساند. سرپيچي كرده و رويگردان مي‌شوند.
يا مي‌گفتند شنيديم و نافرماني كرديم بلكه آن [امامت] فضلي است كه آن را به هركه بخواهد مي‌دهد و خدا صاحب فضل عظيم است.»

امام معدن علم و فضيلت
«پس چگونه مي‌خواهند از پيش خود، امام را اختيار كنند و حال آن‌كه امام دانايي است كه جهل در ساحت قدس او راه ندارد و شباني است كه ترسي ندارد، معدن پاكي و پاكيزگي، و كان عبادت و زهد، و معدن علم و بندگي است. به دعوت پيغمبر(ص) مخصوص گشته و از نسل پاك بتول است. در نسب او طعني زده نشده و قريني در حسب ندارد. از خانوادة قريش و بزرگ بني‌هاشم و از عترت پيغمبر(ص) و خشنود شده‌ايست از خداي عزّ و جل، سبب بزرگي بزرگان و برتر از همة آنها و شاخه‌اي از عبد مناف است در حد اعلاي علم وكمال حلم قرار دارد. حامل امر امامت و عالم سياست است. فرمانبرداري از او واجب شده است. قيام كنندة به فرمان خدا، نصيحت كنندة بندگان خدا و حافظ دين خداست.»

پيامبر(ص) و امامان(ع) برتر از همة مردم
«هر آينه خداوند به انبياء و ائمه(ص) توفيق مي‌دهد و از مخزون علم و حكمت‌هاي خود، كه به غير ايشان نداده، به آنها عطا مي‌نمايد. پس علم آنان بالاتر از علم همة اهل زمان است آنجا كه مي‌فرمايد:
آيا كسي كه هدايت به سوي حق مي‌كند براي پيروي شايسته‌تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمي‌شود مگر هدايتش كنند؟! شما را چه مي‌شود، چگونه داوري مي‌كنيد؟!5
و فرمودة خداي تعالي:
و به هر كس حكمت داده شود، خير فراواني داده شده است.6
و فرمودة خداوند در مورد طالوت كه فرمود:
خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است. خداوند ملكش را به هركس بخواهد، مي‌بخشد؛ و احسان خداوند، وسيع است و (از لياقت افراد براي منصب‌ها) آگاه است.
و در مورد پيغمبر خود فرمود:
و خداوند كتاب و حكمت برتو نازل كرد و آن‌چه را نمي‌دانستي به تو آموخت و فضل خدا برتو (همواره) بزرگ بوده است.7
و در حق اماماني كه از اهل بيت پيغمبر او و عترت و ذريّة اويند فرمود:
يا اين‌كه بر مردمان (پيامبر(ص) و خاندانش)، برآن چه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مي‌ورزند؟ ما به آن ابراهيم، كتاب و حكمت داديم؛ و حكومت عظيمي در اختيارشان قرار داديم. ولي جمعي از آنها به آن ايمان آوردند؛ و جمعي راه (مردم را) برآن بستند. و شعله فروزان آتش دوزخ، (براي آنها) كافي است.
هنگامي كه خداي عزّ و جلّ بنده‌اي را براي امور ساير بندگانش اختيار مي‌نمايد، براي انجام آن امور به او شرح صدر عطا كرده و چشمه‌هاي حكمت را در قلب او به وديعت مي‌گذارد. و علوم مختلف را به او الهام نموده به نحوي كه پس از آن از هيچ جوابي عاجز نمي‌شود و در جواب صحيح گفتن سرگردان نمي‌ماند. آن امام مختار، از هر خطا، گناه، لغزش و سهو نسياني معصوم است و تأييد شده و توفيق داده شده است. در كردار و گفتار و رفتار راست، درست، استوار و محكم است. خدا او را به آن صفات، مخصوص گردانيده است تا بربندگان او حجت باشد و بر اعمال و رفتار و گفتار خلق او گواه باشد؛ و اين‌ها همه از فضل خداست كه به هركه بخواهد مي‌دهد و خدا صاحب فضل بزرگ است. پس آيا مردمان مي‌توانند مانند چنين كسي را به امامت اختيار كنند؟ و اگر كسي را به امامت اختيار كرده و او را برخود مقدّم بدارند، آيا اين صفاتي كه ذكر شد در او هست؟
قسم به خانه خدا! از حدّ خود تجاوز كردند و از حق گذشتند و كتاب خدا را پشت سر انداختند، گويا نمي‌دانند و حال آن‌كه هدايت و شفاء در كتاب خدا است، آن را پشت سرهاشان انداختند و از هواهاي نفس خود پيروي نمودند. پس خدا آنها را مذّمت فرموده و دشمن خود گرفته و آنها را به هلاكت مي‌اندازد. خداوند عزّ و جل فرموده:
كيست گمراه‌تر از كسي كه از هواي نفس خود پيروي مي‌كند به جاي پيروي كردن از هادي و راهنمايي كه از جانب خدا اختيار شده؟ همانا خدا ستم‌كاران را هدايت نمي‌كند.
و فرموده است:
هلاكت سخت برآنها باد و كارهايشان آنها را به هلاكت انداخته است.
و نيز فرموده است:
بزرگ شد دشمني آنها در نزد خدا و نزد كساني كه ايماني آورده‌اند همچنين خدا بر هر دلي كه متكبّر و سركش باشد مفهر مي‌زند.
درورد و رحمت پي در پي خدا بر نبي‌اش محمّد و آل محمد(ص) باد و سلام بي‌پايان برآنها باد.»


پي‌نوشت‌ها:
٭كليني، أصول كافي، ج 1، ص 198؛ صدوق، أمالي، ص 399؛ همو، عيون اخبار الرّضا(ع)، ص 120؛ طبرسي، احتجاج، ج 2، ص 226؛ نعماني، الغيبه، ج1 ، ص 216؛ تحف العقول، ج 1، ص 436؛ مجلسي، بحارالأنوار، ج 7، ص 212.
1. سورة انعام (6)، آية 38.
2. سورة مائده (5)، آية 3.
3. سورة بقره (2)، آية 124.
4. سورة قصص (28)، آيه 68.
5. سورة يونس (10)، آية 35.
6. سورة بقره (2)، آية 269.
7. سورة نساء (4)، آيه 113

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

مظلوميت شيعه هميشه افتخار آفريده است

مظلوميت شيعه هميشه افتخار آفريده است     
۲۳ خرداد ۱۳۸۵ 
اشاره: امروز به بركت اهل بيت (ع) و انقلاب اسلامي شيعه در جهان از جايگاه خاص و ويژه‌اي برخوردار شده است و در همه محافل اجتماعي، فرهنگي، علمي و سياسي صحبت از اين مكتب است و از نظريات آن بعنوان مباحث مطرح، اولي و برتر استفاده مي‌گردد به گونه‌اي كه روز به روز شيعه قدرتمندتر از گذشته در جهان جلوه مي‌نمايد.
دلايلي كه سبب آن شد تا شيعه به يك كانون قدرتمند در جهان اسلام بدل گردد را مي‌توان به چند دسته تقسيم نمود كه پويايي، منطقي و استدلالي بودن شيعه، خدمات علما و دانشمندان و فقه شيعه در 14 قرن گذشته واز همه مهمتر اتصال شيعه به منبع پرفيض اهل بيت (ع) از جمله اين دلايل به شمار مي‌آيند.
در همين زمينه گفت‌وگو و مصاحبه‌اي را با جناب حجت الاسلام والمسلمين سيد ابوالحسن نواب ترتيب داديم تا با نقطه نظرات ايشان در مورد جايگاه شيعه واهل بيت (ع) در جهان اسلام آشنا شويم.

 

امروزه جايگاه شيعه در جهان اسلام چگونه است؟
در مورد جايگاه شيعه در جهان اسلام بايد يك سري مسائل را روشن كنيم. به هرحال مشهور اين است كه شيعه از غربت شروع شد، يعني بعد از رسول الله (ص) چند نفري كه جاي نصب الهي اميرالمومنين علي (ع) را گرفتند و آن وقايعي كه گذشت و در ذهن همه ما هست و مطلب درستي است، غربت شيعه شروع شد و مخالفت‌هاي گسترده‌اي هم با تشيع از آغاز بود ولي آيا اين جريان ادامه پيدا كرد.

بحث ما اين است كه ما (خانواده شيعه) در جهان اسلام، چه جايگاهي داريم الان و در گذشته، يعني در طول مدت 14 قرن گذشته در كجا قرار گرفته‌ايم و نسبت ما با اسلام چيست؟
اولا اين فراموش نشود كه تلاش‌هاي بسيار زياد سياسي، فرهنگي، نظامي و... شد تا ما را نابود كنند، تا تشيع شكل نگيرد، آيا اين‌ها موفق شد، يا نه.

چرا موفق نشد؟
دليل اصلي‌اش همين اهل بيت(ع) بودند. اهل بيت به عنوان يك كانون قدرتمند علمي و سياسي و با پايگاه توده‌اي قوي همچنان در بين جهان اسلام حضورداشتند. درست است كه امويه و عباسيه كشتارهاي بي‌رحمانه‌اي انجام دادند ولي اينها راه به جايي نبرد و شيعه با مظلوميت و غربت در زير فشار رشد كرد.
اين تطورات تاريخ خيلي مهم است، معاويه سب به اميرالمؤمنين (ع) را آغاز كرد. آيا اين سب ادامه پيدا كرد؟

علتش را شايد بتوانيم بگوييم ماهيت واقعي اميرالمومنين علي (ع) براي مردم آشكار شد و هدف معاويه ناكام ماند اگر چه قرنها طول كشيد.
بله. شما الان يك ناصبي سراغ نداريد. دوستاني كه به كشورهاي دنيا سفر كرده‌اند مطلع هستند، مي‌توانيد از آنها سوال كنيد، يك ناصبي سراغ ندارند. و اگر كسي ناصبي‌اي سراغ دارد كه به اهل بيت (ع) بد بگويد به ما معرفي كند.
به عكس آن جاهايي كه ما فكر مي‌كرديم، محور و مركز اهانت به اهل بيت (ع) باشد، مانند عربستان كه پايگاه وهابي هاست، اينگونه نيست. آنها هرچه در مورد ما بافته و ساخته بودند، يكي پس از ديگري عقب نشيني كردند.

مثلا...؟
مثلا تهمت تحريف قرآن. آنها به شيعه تهمت مي‌زدند كه معتقد به تحريف قرآن هستند ولي اين موضوع منسوخ شده است در بين افراد فهميده و دانشمند و كم كم به ديگران هم سرايت مي‌كند مخصوصا قشري از دانشگاهيان.

پس نمي‌توان گفت از اعتقادشان صرف نظر كردند.
چرا، مگر خيلي از آدم‌هاي تندرو و افراطي شان، شايد اعتقاد داشته باشند. اين تهمت مسئله مهمي بود.
يا مثلا مي‌گفتند شيعه دست ساخته عبدالله بن سبا است كه اخيرا در سطح دانشگاه‌هاي عربستان و مجامع آكادميك آن جلساتي برگزار شده و بطلان اين طرح را اعلام كردند. حضرت علامه عسگري (حفظه الله) يك كتابي در اين زمينه نوشتند و نظريات و مباحثي را در مورد اين موضوع جعلي مطرح و تبيين كردند و اخيرا بازخوردها و اثرات اين كتاب در جهان اهل سنت را در كتاب ديگري چاپ كردند و نشان دهنده بطلان اين طرح است. خب، اين يك نمونه جالبي است.

حالا با اين مقدمه كه سب تمام شد، تهمت تحريف قرآن بي نتيجه ماند و خط بطلان روي اين طرح كه شيعه توسط عبدالله بن سبا بنيان گذاشته شد، كشيده شد، سير حركت تشيع در حال حاضر چگونه است؟
بله؛ البته ما مي‌گوئيم اين‌ها بوده ولي الان منتفي شده است. يعني آلان كه ما فكر مي‌كنيم عربستان سعودي كانون توطئه و وحشت آفريني و دهشت آفريني است، بوده و درحاليكه در همين عربستان كتاب چاپ مي‌شود تحت عنوان« علموا اولادكم محبه اهل البيت (ع) » و كتاب راجع به حضرت زهرا(س) چاپ مي‌كنند.

يعني توسط خودشان منتشر مي‌گردد؟
بله، توسط خودشان در عربستان چاپ مي‌شود. آقاي« محمد عبده يماني » كتابي به اين نام چاپ كرده است. يعني تشيع وضعش در جهان معاصر به شدت تغيير كرده است و ما در يك جايگاه برتري قرار گرفته‌ايم.

يعني شما مي‌فرماييد، آنها از سر اعتقاد به شيعه و يا حق بودن شيعه چنين كتبي را منتشر مي‌كنند؟
ببينيد، مرجع اصلي ما و اهل سنت كتاب الله است ولي ما يك چيز اضافه‌اي داريم بنام اهل بيت (ع)، يعني ثقل اول را هر دو قبول داريم ولي بحث ما ثقل دوم، يعني اهل بيت (ع) است. يعني تمسك به يك چيز آبرومندي كرديم كه در جهان اسلام موجب عزت ما شده است. فكر نكنيم كه فقط قرآن مورد تاييد اهل سنت است، بلكه اهل بيت (ع) هم مورد تاييد و عزت و احترام اهل سنت هستند. كه نمونه اش را مي‌توانيم در كتاب« فضائل الخمسه من صحاح السته » كه توسط علامه فيروزآبادي ـ رضوان الله تعالي عليه ـ در 5 جلد منتشر شده است ببينيم.

بحث ما در سير شيعه از ابتدا تاكنون است كه با سب اميرالمومنين علي (ع) توسط معاويه آغاز شد، آيا ائمه مذاهب اربعه هم اين روش را ادامه دادند؟
نه، بلكه خود «ابوحنيفه» به دو سال شاگردي امام صادق (ع) افتخار مي‌كرد. او مي‌گويد: «لو لاالسنتان لهلك ابن نعمان» يعني اگر آن دو سال ـ شاگردي امام صادق (ع) ـ نبود هر آينه ابن نعمان هلاك مي‌شد.
همه اينها شاگردي مستقيم و غيرمستقيم امام صادق (ع) را براي خود افتخار مي‌دانستند.
امام صادق (ع) چهار هزار شاگرد داشتند كه بيش از سه هزار نفر از آنها از اهل سنت بودند پس اين موضوع از يادمان نرود كه با گذشت يكصد سال، با همه فشارهايي كه بر روي شيعه بود، شيعه مضمحل نشد، بلكه زنده و زنده تر شد، به گونه‌اي كه سه هزار نفر از آنها افتخار مي‌كردند كه در درس امام صادق (ع) شركت مي‌نمايند و حاضر مي‌شوند.

و اين نشان دهنده آن كانون قدرتمند علمي و سياسي اهل بيت (ع) است. خوب است بفرمائيد ائمه اربعه ترتيب شاگردي شان (از نظر مستقيم و غيرمستقيم بودن تلمذكردن) به چه شكلي بود.
عرض كنم دوتاي از اين‌ها شاگرد مستقيم امام صادق (ع) بودند، ابوحنيفه و مالك. بعد شافعي شاگرد مالك شد و احمدبن جنبل شاگرد شافعي.
يعني ائمه مذاهب اربعه همه شان با واسطه و يا بي واسطه شاگرد امام صادق (ع) بودند و در محبتشان به اهل بيت چه بگوئيم ظاهري بود و يا واقعي، شكي وجود ندارد. چرا كه دليلي نداشت ابوحنيفه به خاطر محبت ظاهري و جعلي كتك بخورد، چرا كه شاگردانش را فرستاد براي دفاع از يزيدبن علي بن الحسين.

امام شافعي مي‌گويد: يا آل بيت رسول الله (ص) حبكم، فرض من الله في الكتاب انزله ـ كفاكم من عظيم القدر انكم، من لم يصل عليكم لاصلاه له. «كسي كه براي شما درود نفرستد، نمازش درست نيست.»
بعضي از اينها هم مثل احمد بن حنبل كه معتقد است من مبتكر تربيع بودم، مي‌گويد من امام علي (ع) را بعنوان خليفه رابع معرفي كردم.
يا مي‌گويد اگر براي هر ديوانه‌اي اين نامها (نامهاي اهل بيت (ع) در حديث سلسله الذهب) را بخوانند، از ديوانگي شفا پيدا مي‌كند. اين اسامي كه هستند، اسم‌هاي حديث سلسله الذهب كه امام رضا(ع) از پيامبر اكرم (ص) بواسطه پدرانشان نقل مي‌نمايد، حالا شايد اين سئوال مطرح باشد كه چرا ما اينقدر به حنبلي‌ها تكيه مي‌كنيم چرا كه اكثر وهابي‌ها حنبلي هستند.
يا سيده نفيسه، عروس امام صادق (ع) و نوه امام مجتبي (ع) كه در مصر مدفون است، استاد امام شافعي بوده است كه از ايشان روايت هم نقل مي‌كند.

آيا پيروان اين مذاهب از اين مباحث تبعيت مي‌كنند؟
بله، مانند دشنامي كه به اميرالمومنين علي (ع) مي‌دادند، اين سب در پيروان تبديل به محبت شد. شما مي‌دانيد، طوايف مهمي از اهل سنت صوفي هستند. مثلا نقش بندي‌ها در كردستان عراق، برلوي‌ها در پاكستان قادريه در مصر و شمال آفريقا، تيجانيه در تونس، ختميه، سماتيه و صوفيان تمام فرق اهل سنت افتخار مي‌كنند كه ختم سلسله شان به اميرالمومنين (ع) است.
از همين جاست كه ما مي‌گوئيم شيعه مورد احترام است. همين صلوات را شما در نظر بگيريد چندگونه بيان مي‌گردد. كه آقاي بن باز مي‌گويد بهترين صلوات همين صلوات شيعه است. با اين حساب تمام اهل سنت معتقدند كه اگر اين صلوات در نماز نباشد، نماز كامل نيست. خب اين به معناي چيست صلوات بر محمد(ص) و همان شجره طيبه‌اي است كه ما به دامن آنها چنگ زديم و يكي از افتخارات شيعه همين اهل بيت (ع) هستند. از ديگر افتخارات شيعه عملكرد علمايش در طول تاريخ است.

خوب است اين موضوع را نيز كمي باز كنيد.
مي توان گفت همه علماي شيعه در طول تاريخ براي اسلام و اهل سنت آبرو شدند. شما بنگريد، همه فلاسفه اسلامي كه از كليت اسلام، توحيد، نبوت و مباحث اعتقادي دفاع مي‌كنند تماما شيعه هستند. خب، اين يك افتخار است براي شيعه.
حكومت‌هاي منتسب به شيعه كه سركار آمدند، مانند حكومت حمداني در سوريه، آل بويه، در عراق، ادارسه در شمال آفريقا، فاطميون در مصر، صفويه درايران همه اين‌ها براي جهان اسلام تمدن، دانشگاه، توسعه و در نهايت افتخار آوردند.
اصلا علوم اسلامي توسط شيعه تاسيس شد. كه مرحوم صدر كتابي در اين زمينه تحت عنوان« تاسيس الشيعه للعلوم الاسلاميه » نوشته است.

دانشمندان اسلامي چه كردند؟
جابرين حيان و ديگران خيلي از علوم را در اسلام تاسيس وبنيانگذاري كردند.اصلا ما هرچه از ابتداي اسلام به سمت حال پيش مي‌رويم مي‌بينيم رابطه اسلام واهل بيت (ع) تضعيف نشده بلكه تقويت شده است.
همين امروز شما برويد در مصر، حرم سيده نفيسه ياحرم حضرت زينب (س) و ببينيد چه استقبالي از آنهامي شود. شما عروسي را سراغ نداريد كه روز عروسي به حرم اين دو بزرگوار مشرف نشود.
يا يك مصري به من مي‌گفت: شما از سر علاقه تان به اهل بيت (ع) نام فرزندانتان را مي‌گذاريد حسن يا حسين ولي ما اسم يك بچه مان را مي‌گيريم حسنين، واقعا اهل بيت (ع) پيش اينها عزيزند. دليلي هم ندارد كه دشمن باشند. چرا كه اين‌ها هم فداكاري اهل بيت (ع) كه با جان و مالشان آمدند جلو كه اسلام بماند را مي‌دانند.

آيا در مورد تكفيري‌ها هم اينگونه است؟
ببينيد تكفيريها خيلي كم هستند. اولا تمام سني‌ها وهابي نيستند. از طرفي سلفي‌ها كه معتقدند ما بايد به سلف صالح برگرديم و اكثر سني‌ها نيز افتخارشان اين است كه سلفي هستند اعم از وهابي‌ها هستند. كه در كل يك جز محدود از سلفي‌ها و وهابي‌ها تكفيري هستند.

يعني مي‌فرماييد همه وهابي‌ها تكفيري نيستند؟
نه، بلكه عده محدودي تكفيري هستند. تكفيري هم به كساني گفته مي‌شود كه گروه‌هاي غير خودشان را تكفير مي‌كنند.

يعني غير شيعه را هم كافر مي‌دانند؟
بله، اين تكفير فقط شامل شيعيان نيست. بلكه هر كسي غير از خودشان را تكفير مي‌كنند بعنوان مثال 12 ربيع الاول امسال تكفيريها مقر برلويهاي پاكستان كه از اهل سنت ومحب اهل بيت (ع) هستند را منفجر كردند كه 57 كشته هم داشت.

پس از اهل بيت (ع) چه دليلي ديگري را براي اثبات حقانيت و اقتدار شيعه در جهان اسلام مي‌شماريد؟
بعد از اهل بيت (ع) محتواي معارف اهل بيت (ع) است كه اين معارف شيعه را مقتدر كرده است الان مي‌توان گفت در علم اصول، فقه، فلسفه، تفسير و كلام شيعه دست برتر دارد و حرف اول را مي‌زند.
شما يك تفسير در اصل سنت هم سنگ تفسير الميزان بياوريد
يا بعنوان مثال در مباحث فقهي اهل سنت در مورد مسئله متعه ما را موردتمسخر قرار مي‌دادند، اما خودشان جايگزين‌هاي غلطي را برايش درست كردند مانند نكاح مسيار يا اقلا ادله ما را راجع به متعه پذيرفتند و انكار نمي‌كنند.

يا الان در كشورهاي اهل سنت از قوانين حقوقي شيعه استفاده مي‌كنند مانند مسئله سه طلاقه در يك جلسه كه اخيرا طبق قوانين شيعه اين قانون را برداشتند. يا حدود پنجاه قانون ديگر، كه كشورهاي مختلف از فقه شيعه استفاده كرده اند.
يا در بحث مهدويت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني (حفظه الله) در كتاب منتخب الاثر چقدر از احاديث اهل سنت آورده اند. يا اخيرا يك آقايي از علماي اهل سنت بنام عبدالمحسن كتابي نوشته براي اثبات تولد امام زمان (عج) كه رواياتش متواتر است. از اهل سنت بنابراين امروز در جهان اهل سنت تازه دارند براي شيعيان آزادي قائل مي‌شوند. به عنوان مثال در عربستان تازه شيعيان در آزادي قرار گرفتند.
شما ببينيد چگونه وضع ما تغيير كرده است، چرا كه حدود هفتاد سال گذشته شيعه مظلومي را در مناسك حج در همين عربستان گردن زدند ولي الان ديگر وضع فرق كرده است.

ما بسياري از اصطلاحات اهل سنت را تصحيح كرده و استفاده كرديم مثل اجتهاد آنها، اجتهاد مقابل نص بود كه ما اجتهاد در چارچوب نص را قبول كرديم. يا آنها اجماع مطلق داشتند مااجماع را به شرط كشف راي معصوم قبول كرديم. بنابراين از نظر علمي شيعه هميشه حرف اول را مي‌زد. مثلا همين اجماع و اجتهادي كه ما درست كرديم كامل تر از آن چيزي است كه آنها بنا نهادند.

با اين اوصافي كه شما مي‌فرماييد، در حال حاضر اهل سنت از لحاظ علمي چقدر به شيعه معتقدند؟
نمي توان به صورت كلي گفت. ولي علمايشان كه در مجمع الفقه شركت مي‌كنند با استدلالهاي منطقي علماي ما خاضع و تسليم هستند و وقتي ما با منطق و استدلال با آنها صحبت مي‌كنيم، مي‌پذيرند.
به عنوان مثال آنها «تقيه» ما را نفاق مي‌دانستند در حالي كه تقيه يك اصل كاملا پيشرفته است و متكي بر عقل و مصلحت انسان است و مصلحت يكي از شئون حياتي انسان به شمار مي‌آيد. و خودشان هم الان در مقابل كفار نوعي تقيه مي‌كنند.
به نظر من اين روزها كه جهان اسلام مورد تهاجم قرار گرفته، شيعه بايد گذشته تاريخي خودش را تكرار كند. يعني از اميرالمومنين علي (ع) ياد بگيرد، كه چگونه در بستر رسول خدا(ص) خوابيد و جان خود را در معرض خطر قرار داد تا اسلام بماند. شيعه بايد الان فداكاري خودش را تكرار كند. فداكاري كه در طول تاريخ كرده، براي چه؟

براي حفظ دين...
بله، براي حفظ اسلام، چرا كه دشمنان مشترك ما، قدرتمند هستند. يا يك زماني بين ما و عربستان فرق مي‌گذاشتند اما الان اين فرق را نمي‌گذارند. يعني ما الان تهاجم مشترك و دشمن مشترك داريم. از طرفي هم پرطرفدار، قوي، رو به رشد و گسترش هستيم و منطق شيعه، منطق برايي است و استدلالهايش، استدلالهاي قوي است. لذا اگر يك مقدار هوشمندي به خرج دهيم، مي‌بينيم دست برتر داريم.
من از شما مي‌پرسم، در تمام مجامع روايي اهل سنت، چه كتابي قابل مقايسه با نهج البلاغه است.

هيچ كتابي به نظرم نمي‌آيد.
خوب، نهج البلاغه در دنياي اسلام دومي ندارد ولي بايد مقدماتش را تسهيل كنيم تا نهج البلاغه در دسترس همگان قرار گيرد.
يا اصلا نويسندگان بنامي كه در موردنهج البلاغه حرف زدند اهل سنت بودند. مانند عبده وابن ابي الحديد معتزلي كه اولين شرح نهج البلاغه را نوشت و مرحوم عبده تا اين زمان كه صبحي صالح به يك شكل خاصي آن را تنظيم نمود. يعني از همان اول نهج البلاغه در اهل سنت تاثيرگذاشته است.
ما بايد به اين مباحث دامن بزنيم و زمينه مطرح شدن دامنه فكر و معارف اهل بيت (ع) را در اهل سنت فراهم كنيم و معتقد باشيم.
بايد ببينيم امام صادق (ع) چه كرد كه سه هزار شاگرد اهل سنت در سر درسش مي‌نشستند. كه شيخ در فهرست، اسم اين‌ها را ذكر كرده است، از همان اسمشان شما مي‌توانيد بفهميد اين‌ها سني اند يا شيعه.

ما مي‌گوييم بايد معارف اهل بيت (ع) به گونه‌اي مطرح شود كه ديگران بپذيرند. زمينه اش هم طوري آماده گردد كه اين معارف هر جا مطرح شد پذيرفته شود مانند نهج البلاغه.
چرا هنوز شرح ابن ابي الحديد بهترين شرح نهج البلاغه است. چرا نهج البلاغه صبحي صالح بيشترين تيراژ چاپ را دارد اصلا بگوئيم اهل سنت چه ديده اند كه اينگونه كار كردند.

ما بايد بدانيم كه از طرف اقليتي هنوز هم مورد هجوم هستيم ولي اين معنا ندارد كه ما راهم تكفير مي‌كنند و تعدادشان هم زياد نيست ولي چون استعمار پشت سرشان هست، زياد جلوه مي‌كند.
مثلا ميليونها سني در دنيا هستند كه به زندگي خودشان مشغولند ولي يك سني قداره بند وحشي باحمايت استعمار مي‌آيد واغتشاش مي‌كند و ما فكر مي‌كنيم همه سني‌ها قصدقتل ما را دارند، در صورتي كه اينگونه نيست.
از طرفي جالب است بدانيد كه همه ائمه مذاهب متهم به تشيع و طرفداري از شيعه بودند. يعني همينكه به شاگردي امام صادق (ع) افتخار مي‌كردند، به شيعه گري محكوم مي‌شدند.

در حال حاضر وظيفه ما چيست؟
ما بايد خدمات شيعه را درابعاد مختلف به جهان اسلام بشناسانيم. همين دانشگاه الازهر مصر را كه مصريها خيلي به آن افتخار مي‌كنند متعلق به چه زماني است. بنيانگذار اين دانشگاه فاطميون بودند كه نام مبارك حضرت فاطمه زهرا(س) را روي آن گذاشتند. به هر حال اكنون متاسفانه بعضي از جريانها كه جهان را خوب نمي‌شناسند، حتي در درون خود ما به گذشته استدلال مي‌كنند و مي‌گويند هيچ كدام از فرقه‌هاي اهل سنت شيعه را قبول ندارند. خب اين تهمت بزرگي است اصلا شيعه در مقام ضعف نيست كه اين چيزها در موردش گفته شود.
يا عده‌اي فكر مي‌كنند اين نوعي تعريف از شيعه است در حالي كه اين تعريف نيست. مهمترين چيزي كه مي‌توان در اين جا گفت، اين است كه تحمل شيعه هميشه به شيعه آبرو داده. مظلوميت شيعه هميشه سبب آبروي شيعه بود و از ابروي شيعه نكاسته است.

معمولا هر گروهي كه رو به اضمحلال باشد دست به هر كاري مي‌زند ولي كسي كه پايه‌هاي خودش را مقتدر و با حساب بداند دست به هر كاري نمي‌زند. ما فكر ميكنيم اگر بتوانيم بيان درست معارف اهل بيت (ع) را سرلوحه كارمان قرار دهيم موفق خواهيم بود.
امام صادق (ع) چهار هزار شاگرد داشتند كه بيش از سه هزار نفر از آنها از اهل سنت بودند پس اين موضوع از يادمان نرود كه با گذشت يكصد سال، با همه فشارهايي كه بر روي شيعه بود، شيعه مضمحل نشد، بلكه زنده و زنده تر شد، به گونه‌اي كه سه هزار نفر از آنها افتخار مي‌كردند كه در درس امام صادق (ع) حاضر مي‌شوند.
حكومت‌هاي منتسب به شيعه كه سر كار آمدند، مانند حكومت حمداني در سوريه، آل بويه در عراق، ادارسه در شمال آفريقا، فاطميون در مصر و صفويه در ايران همه براي جهان اسلام تمدن، دانشگاه، توسعه و در نهايت افتخار آوردند.

ما بايد خدمات شيعه را در ابعاد مختلف به جهان اسلام بشناسانيم. بعنوان مثال بنيانگذار همين دانشگاه الازهر مصر كه مصريها به آن افتخار مي‌كنند، فاطميون بودند كه نام مبارك حضرت فاطمه زهرا(س) را روي آن نهادند. منطق شيعه، منطق برايي است و استدلالهايش، استدلالهاي قوي است، لذا اگر يك مقدار هوشمندي به خرج دهيم، مي‌بينيم دست برتر داريم.
همه علماي شيعه در طول تاريخ براي اسلام واهل سنت آبرو شدند. شما بنگريد، همه فلاسفه اسلامي كه از كليت اسلام، توحيد، نبوت و مباحث اعتقادي دفاع مي‌كنند، تماما شيعه هستند كه اين يك افتخار است براي شيعه.
محتواي معارف اهل بيت ـ عليهم السلام ـ است كه معارف شيعه را مقتدر كرده است و مي‌توان گفت در علم اصول، فقه، فلسفه، تفسير و كلام شيعه دست برتر دارد و حرف اول را مي‌زند
جابر بن حيان و ديگر دانشمندان اسلامي بسياري از علوم را در اسلام تاسيس و بنيانگذاري كردند. اصلا ما هر چه از ابتداي اسلام به اينطرف پيش مي‌رويم مي‌بينيم رابطه اسلام و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ تقويت شده است.

منبع: جمهوري اسلامي
 

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

بهائيت در گذر زمان و تصوير- قسمت سوم

بهائيت در گذر زمان و تصوير- قسمت سوم چاپ پست الكترونيكي
۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۷
 میرزا حسینعلی در زندان تهران بعد از توطئه ترور ناصرالدین شاه
 بهاالله،  در کتاب مبین ص 229 ( نوشته خود بهاالله ) خود را خدای زندانی!! میشمرد و می نویسد :
" لااله الا انا المسجون الفرید ". یعنی هیچ خدایی جز من که زندانی شده و یگانه ام وجود ندارد !!!
 

 
به نقل از وبلاگ بهائيت در گذر زمان

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت پنجم

متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت پنجم     
۰۴ خرداد ۱۳۸۷ 

 

ناووسيه:
فرقه ناووسيه معتقد به مهدويت امام صادق(ع) (شهادت 148هـ.) شدند؛ يعنى معتقدند حضرتش زنده و غايب است. مرادشان از مهدى، مفهوم نجات‏بخش است.1 ناووس از مردم بصره بود و وى را عبدالله‏بن ناووس يا عجدون‏بن ناووس هم مى‏گفتند.2

گروهى معروف به جعفريه هم به امامت، غيبت و رجعت امام جعفر صادق(ع) معتقد بودند؛ كه رئيس اين فرقه عبدالرحمن‏بن محمد، از دانشمندان و متكلمان شيعه بود. اما اين ادعا نسبت به امام صادق(ع) درست نيست. چرا كه:

اولاً: حضرت به شهادت رسيده و اين امر در تاريخ ثبت شده است.
ثانياً: اگر شك در شهادت حضرت بكنيم؛ بايد شك در شهادت پدران و اجداد بزرگوارش هم بكنيم؛ و آن وقت است كه بايد مانند غلات و مُفَوِّضه منكر شهادت امام على(ع) و امام حسين(ع) شويم؛ در صورتى كه اين سفسطه است.3
ثالثاً: اين گروه پس از چندى از بين رفتند و الآن وجود خارجى ندارند.
رابعاً: خود امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «هنگامى كه سه اسم محمد، على و حسن، به طور متوالى در ائمه(ع) جمع شد، چهارمى آنان قائم است».

مفضل‏بن عمر گويد: بر امام صادق(ع) وارد شدم و عرض نمودم: اى آقاى من! كاش جانشين خودت را به ما معرفى مى‏نمودى. فرمود: «اى مفضّل! امام بعد از من فرزندم «موسى» است و امام خلف و موعود منتظر (م ح م د)، فرزند «حسن‏بن على‏بن محمدبن على‏بن موسى» است.»4

 

ابومسلم خراسانى:
گروهى از فرقه خرّميه پيروان بابك خرّمى پنداشتند كه ابومسلم خراسانى (درگذشت 137هـ)، همان كسى است كه بايد زمين را پر از عدل و داد كند؛ و كشته شدنش را به دست ابوجعفر منصور دوانيقى تكذيب نموده و به انتظار ظهورش بسر مى‏بردند.5

اينكه ابومسلم كه بود و از كجا آمده بود، درست معلوم نيست. اصل او را بعضى از اصفهان و بعضى از مرو مى‏دانند و در نژاد او هم اختلاف است؛ برخى عرب و برخى عجم نوشته‏اند.6

مشهور آن است كه او غلام عيسى‏بن مَعْقِل عِجْلى بود و در سال 124هـ. بُكيربن ماهان، يكى از دعات عباسى، در زندان كوفه كفايت و كياست او را ديد و اخلاصى را كه نسبت به دعوت نشان داد، در او تأثير گذاشت؛ پس او را از عيسى خريد و به شام برد و به امام عباسيان هديه كرد و فنون تبليغ و رموز دعوت را به او آموخت. در نهايت او را براى سرپرستى مسلمانان و تهيه مقدمات خروج عباسيان، به خراسان فرستاد. ابومسلم نفوذ بسيارى ميان يارانش داشت و عباسيان از كشتن وى بيمناك بودند.7

صاحب رسائل خوارزمى در مورد ابومسلم نظر منفى دارد؛8 و چه بسا اين نظر درست باشد. وى ضمن بر شمردن جنايات ابومسلم در رسائل خود بيان مى‏كند كه:
به ابومسلم بايد گفت ابومجرم؛ چون جنايات زيادى مرتكب شده است.
پس از مرگ ابومسلم، قيامها و نهضتهايى به خونخواهى او رخ داد. راونديان و بومسلميه (يا مسلميه) و سپيدجامگان در عقايد دينى خويش ابومسلم را امام خود مى‏دانستند و بسيارى از ايرانيان او را يگانه امام واقعى خويش مى‏شمردند و مقام مهدويت و حتى الوهيت برايش قائل بودند.
رئيس فرقه خرّميه يا خرّميان، بابك بود. وى ادعاى خدايى داشت و در دوران مأمون زحمت بسيارى براى دولت عباسى ايجاد كرد. اين زحمت و فتنه تا دوران معتصم ادامه داشت. وى از نژاد مطهربن فاطمه، دختر ابومسلم بود، كه گروهى از همين فرقه مدعى مهدويت ابومسلم خراسانى شدند.9

اين نظريه و فرقه از نظر اماميه مردود مى‏باشد؛ چون با توجه به اصل و نسب ابومسلم و رفتار و جنايات او، مهدى بودن او مضحك است و طرفداران او هم منقرض شده‏اند و الآن كسى قائل به مهدويت ابومسلم نمى‏باشد.

 

نفس زكيه:
محمدبن عبدالله، معروف به نفس زكيه، كنيه‏اش ابوعبدالله است. مادرش هند، دختر ابوعبيدة‏بن عبدالله10 بود. برخى از خاندان او و فرقه جاروديه وى را مهدى موعود11 دانسته‏اند. وى در سنه (145هـ / 762م)(87) از مدينه ادعاى مهدويت نمود و به وسيله منصور دوانيقى كشته شد؛ جالب اين كه پدر او نيز با پسرش به عنوان مهدى بيعت كرده است12.

نفس زكيه اولين كسى از علويان است كه در روزگار عباسيان قيام كرد و معاصر امام صادق(ع)13 بود. وى از بيعت با منصور خوددارى كرد. ابراهيم‏بن عبدالله‏بن حسن، برادر نفس زكيه، مى‏گويد:

نفس زكيه به اميد اين كه خداوند او را مهدى موعود سازد، قيام كرد. نامزدى نفس زكيه براى احراز موقعيت مهدى، نه تنها از طرف بستگان نزديكش، بلكه از ناحيه مغيرة‏بن سعيد عجلى مورد پشتيبانى قرار گرفت حتى پس از اعدام مغيره، پيروانش همچنان به نفس زكيه مؤمن باقى ماندند14 و فرقه مغيريه به وجود آمد. اينان قائل بودند كه نفس زكيه زنده است و در كوهى به نام علميه ساكن است. آن كوهى است در راه مكه، در حد حاجز طرف چپ آن، كه به مكه مى‏رود. او در آنجاست، تا خروج كند؛15 در حالى كه محمدبن عبدالله در مدينه خروج كرد و در همانجا كشته شد.

علت نامگذارى محمدبن عبدالله به نفس زكيه: علما و دانشمندان آل ابى‏طالب او را نفس زكيه و مقتول احجار الزَّيت مى‏دانند. محدث قمى در تتمة‏المنتهى مى‏گويد: محمد را از جهت كثرت زهد و عبادت، نفس زكيه لقب دادند.16 محمد در ميان خاندان خويش از همه برتر و نسبت به علم و دانش كتاب خدا از همگان داناتر بود و در امور دينى فقيه‏تر. شجاعت، جود، صلابت و ساير مزاياى او از همگان بيشتر بود؛ از اين رو كسى شك نداشت كه مهدى موعود اوست.

روايت كرده‏اند كه يكى از غلامان منصور گفت: منصور مرا به مأموريت مدينه فرستاد و گفت: پاى منبر برو و آنجا بنشين و گوش دار؛ تا ببينى محمد چه مى‏گويد. من رفتم و شنيدم كه مى‏گفت: شما هيچ كدام شك نداريد كه مهدى موعود من هستم. اين سخن را كه من از محمد شنيده بودم، به منصور گزارش دادم. او گفت: دشمن خدا دروغ مى‏گويد؛ بلكه مهدى فرزند من است و او مهدى نيست.17

سلمة‏بن اَسلم جُهنى شاعر، درباره او گفته است18:
اِنْ كان فى النّاسِ لَنا مَهدىٌّ  يقيمُ فينا سِيرَةَ النَّبىِّ فَاِنَّهُ محمد التّقىُّ

اگر آن مهدى موعود كه روش پيامبر(ص) را در ميان ما بپا مى‏دارد، در ميان مردم آمده باشد؛ بى‏شك او محمد (بن‏عبدالله) آن تقى پرهيزكار است.

يحيى‏بن على و ديگران به سند خود از ابوالعباس فلسطى روايت كرده‏اند كه گفته: من به محمدبن مروان گفتم: محمدبن عبدالله‏بن حسن را دستگير كن؛ زيرا او مدعى خلافت است و خود را مهدى ناميده. مروان گفت مرا با او چه كار؟ او مهدى نيست.19 و نيز مغيرة‏بن زميل روايت كرده كه مروان به عبدالله‏بن حسن گفت: مهدى شما چه شد؟ عبدالله در پاسخ گفت: اى اميرالمؤمنين! اين سخن را نگو و چنان نيست كه به تو گزارش داده‏اند. مروان گفت: چرا؛ ولى اميد است خدا او را اصلاح نمايد و هدايتش كند.20 امام صادق(ع) هم به عبدالله‏بن حسن خبر داده بود كه فرزندش مهدى موعود نيست و كشته مى‏شود و خلافت به ابوالعباس و برادران و فرزندان او خواهد رسيد.21

امام صادق(ع) خطاب به عبدالله‏بن حسن فرمود: «گمان مى‏برى كه پسرت همان مهدى است؟ چنين نيست و وقت آن نرسيده است» عبدالله به خشم آمد و گفت: من خلاف آنچه تو مى‏گويى، مى‏دانم. والله خداوند تو را بر غيب خويش آگاه نكرده است. تو را حسد بر پسر من، به اين بيان واداشت. حضرت فرمود: «به خدا سوگند، حسد مرا وادار نكرد؛ ولى اين مرد و برادران و فرزندانشان برابر شما هستند (آنها به خلافت رسند، نه شما).» پس دست را بر شانه عبدالله‏بن حسن زد و فرمود: «اين خلافت به شما نخواهد رسيد و به آنها تعلق دارد و به زودى هر دو پسرت كشته مى‏شوند.»22

پي‌نوشت‌ها:
1. الغيبة، شيخ طوسى، ص 192 و ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 166 و نجم الثاقب، نورى، ص 215.
2. تاريخ اديان و مذاهب، مبلغى آبادانى، ج 3، ص 1251، قم، انتشارات منطق، 1373 ش.
3. مهدى موعود(عج)، على دوانى، ص 423، ترجمه جلد 13 بحارالانوار، مجلسى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ پانزدهم.
4. كمال‏الدين و تمام النعمة، ج 1، ص 334، ح 4.
5. المهدية فى الاسلام، سعد محمدحسن، ص 184.
6. تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، دكتر مشكور، ص 78.
7. جنبش‏هاى دينى ايران در قرن‏هاى دوم و سوم، غلام حسين صديق، ص 255، تهران، انتشارات پاژنگ، 1372 ش.
8. تاريخ تشيع در ايران، رسول جعفريان، ج 1، ص 93 (به نقل از رسائل خوارزمى، ص 165-164).
9. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 2، ص 116-115.
10. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ص 221.
11. همان، ص 222، المهدية فى الاسلام، سعد محمد حسن، ص 125.
12. اخبار الطوال، ابوحنيفه احمدبن داود اين واقعه را سال 144 ذكر كرده است، ص 385.
13. امام مهدى از ولادت تا ظهور، آيت‏الله قزوينى، ص 570.
14. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 2، ص 126.
15. تشيع در مسير تاريخ، جعفرى، ص 313.
16. نجم الثاقب، نورى، ص 214.
17. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ص 222.
18. همان، ص 228.
19. همان.
20. همان، ص 246.
21. همان، ص 247.
22. همان، ص 243.

منبع: محمدرضا نصورى، مجله انتظار، شماره 8

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت چهارم

متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت چهارم     
۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷ 
عده‏اى با تمسك به روايت پيامبر(ص) كه فرمودند: «ان المهدى من ولدالحسين و انه يخرج بالسيف و انه ابن سبية.
مهدى از فرزندان حسين(ع) است و او با شمشير بپا مى‏خيزد و مادرش بهترين كنيزان خواهد بود.»، زمانى كه زيد بن على بن حسين بن على بن ابى‏طالب قيام خود را عليه امويان آغاز كرد، گفتند: چون او از نسل حسين(ع) است و قيام به سيف عليه ظالمان كرده و از سويى فرزند اسير است، پس او مهدى موعود مى‏باشد.

 

عمربن عبدالعزيز:
سعيدبن مسيب قائل به مهدويت وى شده است.(1) عمربن عبدالعزيز، هشتمين خليفه امويان بود، كه به مدت دو سال و 5 ماه خلافت كرد؛ يعنى از صفر سال 99 هـ تا رجب سال 101 هـ(2). روايت است كه وى توسط مروانيان مسموم و با زهر از پاى درآمد. نسب وى از طرف مادر به عمربن خطاب مى‏رسد؛ يعنى مادرش دختر عاصم‏بن خطاب بوده است(3) و برادرزاده عبدالملك مروان.

عمربن عبدالعزيز در مدينه ميان مسلمانان پارسا و آشنا به سنت اسلام تربيت شده بود. وى در مدت كوتاه خلافت خود كوشيد تا بدعت‏هايى را كه پيشينيان او نهاده بودند، منسوخ كند. البته خدمات او را بايد با توجه به اوضاع تاريخى بررسى كرد؛ كه آيا در واقع نيت او نسبت به اهل بيت(ع) خير بوده، يا نه؟ كه اين مقاله جاى بحث آن نيست.

سعيدبن مسيب در سال 94 هـ / 712م از دنيا رفته است.(4) وى از امام سجاد(ع) روايت نقل كرده و در محضر حضرت درس آموخته است(5). سعيدبن مسيب امام را والاترين فقيه زمان مى‏دانست و احترام خاصى براى او قائل بود.

منابع و مأخذ شيعه، سعيد را يكى از پيروان امام سجاد(ع) مى‏دانند؛ ولى اين موضوع نمى‏تواند درست باشد. در حقيقت گرچه سعيد احترام خاصى به امام سجاد(ع) مى‏گذاشت و يكى از دوستان صميمى آن حضرت نيز بود؛ ولى در مسائل حقوقى و شرعى نظريات مشتركى با آن حضرت نداشت؛ و حتى بعد از شهادت امام سجاد(ع) بر پيكر آن حضرت نماز نخواند.(6)

وى همان گونه كه بيان شد، مدعى مهدويت عمربن عبدالعزيز شده بود. در حالى كه نشانه‏هايى كه از مهدى موعود در منابع روايى ذكر شده، هيچ كدام در عمربن عبدالعزيز وجود ندارد و چيزى دال بر اينكه خود عمربن عبدالعزيز هم مدعى مهدويت بوده، در منابع يافت نشد.

توجه به اين نكته مناسب است كه درگذشت سعيدبن مسيب سال 94 هـ. بوده؛ ولى درگذشت عمربن عبدالعزيز سال 101هـ. مى‏باشد.

گروه و يا فرقه‏اى كه پيرو اين ادعا باشند، يافت نشده است و كاملاً منقرض شده‏اند همچنين در منابع چيزى درباره غرض سعيد از چنين ادعايى يافت نشده است.

باقريه: اين فرقه معتقد بودند كه امام باقر (شهادت 114هـ.) زنده است و مهدى موعود واقعى ايشان مى‏باشد و ظهور خواهد كرد و جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود. پيروان اين فرقه آن حضرت را امام مى‏دانستند؛ ولى رحلت او را قبول نداشتند و منتظر رجعت (بازگشت) او بودند.(7)

به نظر مى‏رسد اين گروه همان كيسانيه سابق باشند؛ كه ابوهاشم را ترك كرده و به پيروى امام باقر(ع) گردن نهاده بودند.(8) اين گروه هم، چه زير مجموع كيسانيه و غير آن باشند يا نباشند، منقرض شده‏اند و كسى چنين ادعايى ندارد. از خود امام محمدباقر(ع) هم در هيچ منبعى، حتى غير معتبر، چنين ادعايى ثبت نشده؛ بلكه طبق روايت ابوبصير نقل شده، كه امام باقر(ع) فرمودند: «بعد از حسين(ع) نُه امام مى‏آيند، نُهم از آنان قائم ايشان است.»(9)

در روايت ديگر، ابراهيم‏بن عمركناسى مى‏گويد: از امام باقر(ع) شنيدم كه مى‏فرمود: «همانا براى صاحب اين امر دو غيبت خواهد بود؛ و قائم، قيام مى‏كند، در حالى كه بيعت كسى بر گردنش نيست.»(10)
 


زيديه:

عده‏اى با تمسك به روايت پيامبر(ص) كه فرمودند: «ان المهدى من ولدالحسين و انه يخرج بالسيف و انه ابن سبية.
مهدى از فرزندان حسين(ع) است و او با شمشير بپا مى‏خيزد و مادرش بهترين كنيزان خواهد بود.»، زمانى كه زيد بن على بن حسين بن على بن ابى‏طالب قيام خود را عليه امويان آغاز كرد، گفتند: چون او از نسل حسين(ع) است و قيام به سيف عليه ظالمان كرده و از سويى فرزند اسير است، پس او مهدى موعود مى‏باشد. كنيه زيد ابوالحسن و مادرش كنيزى بود كه مختار بن ابى عبيده او را به على‏بن الحسين(ع) بخشيده بود.(11)

اما اين گروه به روايت ديگر پيامبر(ص) توجهى نكردند، كه فرمودند:
«الائمة بعدى اثنا عشر؛ تسعة من صلب الحسين؛ تاسعهم قائمهم.»(12)

شخص زيدبن على(ع) از بزرگان بود و خلفاى اموى را به حق نمى‏دانست. او بر عليه آنان قيام كرد و به طرف كوفه رفت و با همراهى چهار هزار نفر، با حاكم عراق؛ يعنى يوسف‏بن عمر، به جنگ برخاست. كار زيد در كوفه ده ماه طول كشيد؛ تا اين كه در سال 122هـ / 740م به دست هشام‏بن عبدالملك اموى به دار آويخته شد و سرش را به دمشق نزد هشام و از آنجا به مدينه بردند.

زيد از سوى امام باقر(ع) نيز تأييد شده بود و امام(ع) مى‏فرمودند: «خدايا! پشت مرا به زيد محكم فرما.» و با مشاهده زيد، آيه «يا ايهاالذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءللّة.»(13) را تلاوت مى‏كردند و مى‏فرمودند: «اى زيد! تو نمونه عمل به اين آيه هستى.»(14)

پيروان زيد اطراف يحيى و فرزندش را گرفتند. يحيى در خراسان قيام كرد (125 ق) و در جوزجان كشته شد. پيروان او به فِرق مختلف تقسيم شدند؛ مثل: رافضيه، جاروديه، عجليه، تبريه، صالحيه و زيديه، كه قائل به مهدويت زيد و منتظر ظهور او شدند.(15)

زيد از حيث علم، زهد، ورع، شجاعت و دين، از بزرگان اهل بيت به شمار مى‏رود و اين كه خود زيد ادعاى امامت يا مهدويت داشته باشد، در منابع يافت نشده است بلكه روايتى از زيدبن على(ع) رسيده است، كه مؤيد عقيده صحيح او در امر مهدويت است. ايشان مى‏فرمايند: پدرم على‏بن حسين(ع) از پدرش حسين‏بن على(ع) برايم روايت كرد، كه فرمود: «رسول‏الله(ص) فرمودند: اى حسين! تو امامى و نُه تن از فرزندان تو امينان معصومند و نهمين ايشان، مهدى ايشان است.»(16) از شيخ بهائى، علامه امينى و محسن امين نقل شده است: ما گروه شيعه اماميه در باب زيدبن على سخنى جز خوبى و خير نمى‏گوييم. درالغدير اين سخن، نظر جميع شيعيان تلقى گرديده است.(17)

احمدبن سعيد مستند از ابوالجارود نقل كرده، كه مى‏گويد: به مدينه رفتم و از هر كه احوال زيدبن على را پرسيدم، گفتند: او حَليف قرآن است؛ يعنى هيچ‏گاه از قرآن و تلاوت آن جدا نمى‏شود.(18)

پس از شهادت زيد و يحيى، گروهى از شيعيان و طرفداران خاندان پيامبر(ص)، كه از ستمگرى حكام و خلفاى اموى به ستوه آمده بودند؛ مخالفت با خاندان اموى را تنها در مبارزه مسلحانه ديدند؛ از اين رو، راه زيد و يحيى را مفيد دانسته، آنان را امام و رهبر تلقى كردند و به همين سبب به زيديه معروف شدند. زيديه بعدها تفكر و اعتقادات خاصى يافتند و با ديگر طرفداران خاندان پيامبر(ص) بويژه شيعه اماميه، اختلافهاى اعتقادى پيدا كردند.

علامه طباطبايى درباره عقايد زيد و فَرق ميان زيديه و اماميه مى‏فرمايد:
زيديه در اصول اسلام مذاق معتزله و در فروع فقه ابى‏حنيفه، رئيس يكى از چهار مذاهب اهل سنت، را دارند. فَرق كلى ميان شيعه دوازده امامى و شيعه زيدى اين است، كه شيعه زيدى اغلب امامت را مختص به اهل بيت نمى‏دانند وعده ائمه را به دوازده منحصر نمى‏بينند و از فقه اهل بيت پيروى نمى‏كنند؛ بر خلاف شيعه دوازده امامى.(19)

زيديه امامت را خاص خاندان پيامبر(ص) و فرزندان فاطمه(س) دانسته، قيام به سيف را از شرايط امامت عنوان كرده‏اند و فرزندان امام حسن(ع) و امام حسين(ع) را در امامت يكسان مى‏دانند.
زيديه بعدها به مناسبت رهبرانى كه پيدا كردند، به گروه‏هاى مختلف تقسيم شدند و هر گروه عقايد ويژه‏اى را برگزيدند.

اين فرقه اكنون بيشتر در كشورهاى يمن و سوريه و برخى از كشورهاى ديگر زندگى مى‏كنند. اينان عقايد و اعتقادات خاص خودشان را دارا هستند؛ البته اينكه مدعى باشند زيد همان مهدى است و روزى ظهور خواهد كرد، را قائل نيستند.

 

پي‌نوشت ها:
1. المهدية فى الاسلام، سعد محمد حسن، ص 182.
2. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 1، ص 402.
3. همان، ص 403.
4. معجم رجال الحديث، آيت‏الله العظمى خويى(ره)، ج 8، ص 137، چاپ سوم، بيروت، 1403 هـ / 1983م.
5. همان، ص 133-132.
6. همان، ص 135.
7. ملل و النحل، ج 1، ص 166.
8. تشيع در مسير تاريخ، دكتر جعفرى، ص 298.
9. الغيبة، شيخ طوسى، ص 140.
10. الغيبة، نعمانى، ص 113، تحقيق: على‏اكبر غفارى، تهران، مكتبة الصدوق.
11. مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهانى، ترجمه: سيد هاشم رسولى محلاتى، ص 129، تحقيق: على اكبر غفارى، كتاب فروشى صدوق، تهران.
12. الغيبة، شيخ طوسى، ص 140.
13. نساء، 135.
14. الغدير، علامه امينى، ج 3، ص 170.
15. ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 154 و المهدية فى الاسلام، سعد محمد حسن، ص 107.
16. كفاية الاثر فى النصوص على الائمة الاثنى عشر، على‏بن محمدبن على الخزاز الرازى القمى، ص 327، دارالطباعة نايب ابراهيم، 1305 ق.
17. سيره و قيام زيدبن على، حسين كريمان، ص 83، شركت انتشارات علمى و فرهنگى وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالى، 1364.
18. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ترجمه: سيد هاشم رسولى محلاتى، ص 131، تحقيق: على‏اكبر غفارى، كتاب فروشى صدوق، تهران.
19. شيعه در اسلام، محمدحسين علامه طباطبائى، ص 39-34، تهران، 1348.
تبيان
 

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

مدعيان سفارت و نيابت- قسمت دوم

مدعيان سفارت و نيابت- قسمت دوم     
۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ 
اخيراً در بحرين گروهي پا به عرصه وجود نهاده كه به گروه «سفارت يا باب المولي» معروف شده است. اين گروه طرفدار شخصي به نام «عبدالوهاب بصري» هستند. او در زندان بحرين، ادعاي ارتباط با نمايندة امام مهدي(ع) در خواب را مي‌كرد و مي‌گفت: برخي اوامر و نواهي از جانب ايشان به او رسيده است. گروهي اين ادعاي او را باور كردند و برخي از كساني كه با او در زندان به سر مي‌بردند به او ايمان آوردند.

 

گروه مدعي سفارت امام در بحرين
اخيراً در بحرين گروهي پا به عرصه وجود نهاده كه به گروه «سفارت يا باب المولي» معروف شده است. اين گروه طرفدار شخصي به نام «عبدالوهاب بصري» هستند. او در زندان بحرين، ادعاي ارتباط با نمايندة امام مهدي(ع) در خواب را مي‌كرد و مي‌گفت: برخي اوامر و نواهي از جانب ايشان به او رسيده است. گروهي اين ادعاي او را باور كردند و برخي از كساني كه با او در زندان به سر مي‌بردند به او ايمان آوردند. هنگامي كه اين گروه در پايان دهة هشتاد ميلادي از زندان آزاد شدند، با مخالفت شديد علماي بحرين مواجه شدند، زيرا علما معتقد بودند كه اين دعوت آنها بدعت است. به همين دليل از مراجع مختلف، در مورد ايشان استفتا شد و آنها همگي دعوت او را بدعت خواندند، و بر ضرورت جلوگيري از فعاليت‌هاي آنها تأكيد كردند. با فرا رسيدن دهة نود، اين گروه فعاليت‌هاي خود را گسترش داد و افراد زيادي را جذب خود كردند. آنها بر زنان، به ويژه زنان ثروتمند تمركز كرده بودند و به دليل جوّ باز موجود در آن زمان، توانستند پروانة تأسيس انجمني به نام «جمعيت بازسازي فرهنگ اجتماعي» را بگيرند.

الف ـ چگونگي طرح دعوي سفارت امام مهدي(عج)
اين عوامل در جوّ محيط زندان نهفته بود. شرايط و محيط زندان به نوعي باعث به وجود آمدن روحية شكست و دلزدگي رواني و پشيماني شديد به دليل اشتباهات گذشته و فاش ساختن اسرار بسياري از مؤمنان بود كه از طريق شكنجه و بازپرسي از زندانيان انجام مي‌شد. و اين اوضاع و شرايط، زمينه را براي پذيرش انديشه‌ها و افكار نادرست به خوبي آماده كرده بود و اين ايده‌ها به نوعي مي‌توانست جايگزين اين حسّ شكست و نااميدي شود. بدين ترتيب، بسياري از زندانيان جذب اين خواب‌ها و رؤياها شدند و به آن ايمان آوردند.

ب ـ فعاليت‌ها
در زندان‌هاي منامه و بعد از آن، جو دو جريان وجود داشت:
1. جريان سيد محمد شيرازي، گروه سيد هادي مدرسي(الجبهة)؛
2. جريان سيد محمدباقر صدر، گروه جمعية التوعية (الدعوة)
اوضاع اينگونه شده بود كه زندانيان توجه زيادي به خواب‌هايي كه در شب مي‌ديدند، نشان مي‌دادند و به محض اينكه صبح مي‌شد، در محوطه هواخوري زندان با هم به گفت‌وگو مي‌پرداختند و هر يك از ديگري در مورد خواب‌هاي شب گذشته‌اش سؤال مي‌كرد.

آنها سپس به تحليل و تفسير اين خواب‌ها مي‌پرداختند و آن را به واقعيت‌هاي موجود در زمان خود ربط مي‌دادند يكي از آنها مي‌گفت. در كتاب العروة الوثقي مطلبي در مورد غسلي خوانده است كه هر كس آن غسل را انجام دهد، مي‌تواند معصوم را ببيند و با او گفت‌وگو كند. بنابراين سعي كنيد يك نسخه از اين كتاب را وارد زندان كنيد پس از مدتي، آنها توانستند يك نسخه از اين كتاب را وارد زندان كنند. پس از آن، آنها براي انجام اين غسل و سعي در حفظ آن به رقابت با هم پرداخته، پيوسته آن را انجام مي‌دادند. اين حوادث در زماني اتفاق افتاد كه زمستان بود و آب آنجا بسيار سرد و آنها با اين كار مي‌خواستند درستي و صحّت خط و جهتي را كه به آن تمايل داشتند، اثبات كنند و اينچنين نوعي رقابت در اجرا و انجام اين غسل در ميان دو خط و دو گروه پيش آمد.

يكي از جوانان به نام ملا عبدالله عبدالعزيز المالكي ادعا كرد كه حضرت زهرا(س) را در خواب ديده است و برخي از او خواستند در صورت رؤيت مجدد ايشان، از ايشان سؤال كند كه آيا از آنها راضي است يا نه. اينچنين، فتنه كم كم پديدار شد و برخي از آن زندانيان به عبدالله در مورد خطرناك بودن اين مسئله و سوء استفاده از برخي از اين امور و رويدادها تذكر دادند. عبدالله از اين مسئله خشمگين شد و از «شيخ ابراهيم الجفيري»، «احمد عباس خميس»، «استاد عيسي الشارقي»، «شيخ احمد العريبي» و «حميد مسعود» در اين مورد كسب تكليف شد، آنها او را از اين كار نهي كردند و احمد عباس خميس پيش از همه گفت: آيا حضرت زهرا(ع) را ديده‌اي يا نه؟ عبدالله پاسخ داد خير نديده‌ام احمد عباس خميس گفت: تو براي تحمل اين مسئوليت بسيار ضعيف هستي در حالي‌كه اين امر بسيار عظيمي است و اين نعمتي است كه اهل‌بيت(ع) به ما ارزاني داشته‌اند، اما خداوند براي اين كار مردي استوار در دين و از نظر جسماني و عقلاني بسيار قدرتمند، آماده مي‌سازد و او اين مسئوليت را بر عهده مي‌گيرد. اين سخنان به گوش عبدالوهاب بصري رسيد و از اين سخنان استفاده كرد و از آن به عنوان يك راه براي ورود و پا گذاشتن به اين عرصه استفاده كرد. او پس از مدتي، شروع به تعريف كردن خواب‌هايي كرد كه خط و راه شهيد صدر را مورد ستايش قرار مي‌داد؛ او پنج خواب را در اين مورد براي ديگران تعريف كرد و اينگونه گروهي ويژه به وجود آورد و آنها شروع به جمع كردن زندانيان كردند؛ كه خواب‌ها را به اطلاع آنها مي‌رساندند و به آن استناد مي‌جستند.

مضمون خواب‌ها اين بود كه عبدالوهاب بصري امام حجت(عج) را مي‌ديد. او پس از مدتي ادعا كرد امام مهدي(ع) به او اطلاع داده است كه ديگر به خواب او نمي‌آيد بلكه نايب سوم، «حسين بن روح نوبختي» را به عنوان رابط ميان خود و او مي‌فرستد و حسين بن روح نوبختي ـ بنابر ادعاي عبدالوهاب بصري ـ در شكل و هيبت سيد هادي مدرسي به خواب او مي‌آمد. هدف از اين نقشه اين بود كه او مي‌خواست دو گروه و دو خط موجود را متحد كند.

او كم‌كم شروع به تدوين سخناني كرد كه به ادعاي او حسين بن روح نوبختي از امام مهدي(عج) به او مي‌رساند. اين مطالب بسيار طولاني و با زباني ادبي مشهور بيان مي‌شد البته در آغاز كار با زبان ساده و عادي بود و اينگونه رسالت عبدالوهاب بصري كه «باب المولي» هم ناميده مي‌شود يا يارانش او را به اين نام مي‌خوانند، آغاز شد. بصري در آن ادعا مي‌كند كه امام مهدي(ع) به او امر فرموده و به او دستور داده تا تمام شيعيان و مسلمانان را مخفيانه براي پيوستن به حزب او دعوت كند. او در شرايطي اين ادعا‌ها را مي‌كرد كه هنوز در زندان به سر مي‌برد و در آن زمان برخي از كتاب‌ها را مانند يوم الخلاص و كتاب‌هاي شيعي ديگر در مورد روايت‌هاي مربوط به امام مهدي(ع) در اختيار داشت. او با استفاده از اين كتاب‌ها، سخناني بر زبان مي‌آورد كه شنونده با شنيدن آن گمان مي‌كرد اين پيام از جانب امام مهدي(عج) است و البته دوستش «جلال القصاب» او را در اين كار بسيار ياري مي‌داد. پس از اينكه برخي از زندانيان او را تصديق كردند، او در تاريخ 20/9/1986 دستور تشكيل كميته‌اي براي اداره زندان داد، ادعا كرد كه امام مهدي(عج) به او دستور اين كار را داده است. در تاريخ 22/10/1986 پيامي به اطلاع زندانيان رساند و ادعا كرد كه اين پيام از جانب امام(عج) بوده و اين پيام به منزلة بيعت است و در طيّ سه روز بايد با شخصي برگزيده بيعت شود و اگر كسي با او بيعت نكند، از جمله دشمنان امام مهدي(عج) و از جمله كساني خواهد بود كه به جنگ با اهل بيت(ع) مي‌پردازند، در تاريخ 26/10/1986 او كميته را تبديل به يك حزب منظم و سازمان‌دهي شده كرد و از جمله مواردي كه او را براي ادامه دعوت  و ادعاهايش ياري داد، اين بود كه زندانيان تمام گفته‌ها و اعمال او را تصديق مي‌كردند، زيرا عبدالوهاب بصري كه به برخي از زندانيان اطلاعاتي در مورد كارهايي كه انجام مي‌دادند به آنها مي‌داد يا اطلاعات شخصي آنها را به آنها بازگو مي‌كرد و اين به گونه‌اي شد كه او ادعا مي‌كرد اين اطلاعات و آگاهي‌ها را در خواب از حسين بن روح نوبختي مي‌گيرد.

او پس از آنكه توانست برخي را قانع كند كه دعوت و كارهايش راست و درست است، زندانيان را جمع كرد و از آنها خواست تا دو صف تشكيل دهند، يك صف، پيروان خطّ راه سيد شيرازي و صف ديگر پيروان خطّ شهيد صدر و در مقابل آنها طشتي قرمز و پر از آب قرار داد و از آنها خواست دستان خود را در آن قرار داده با امام مهدي(عج) بيعت كنند و وابستگي‌هاي گذشته خود به اشخاص يا احزاب مختلف را فراموش و اعلام كنند كه آنها در يك خط و راه واحد گام برمي‌دارند. وي به آنها دستور داد در مقابل خداوند سر به سجده فرود آورند و به خاطر نعمت يكپارچه شدنشان، شكر خداوند را به جاي آورند. سپس از آنها خواست از آب آن طشت كه آلوده به عرق دستان آنها بود بنوشند، سپس ادعا كرد كه امام مهدي(عج) گنجشكي به نام «فرقد» به سوي آنها مي‌فرستد و آن گنجشك مراقب آنها است و كارهاي آنها را تحت نظر دارد و آنچه را كه اتفاق مي‌افتد به ايشان خبر مي‌دهد. اينگونه شد كه برخي از زندانيان زماني كه گنجشكي مي‌ديدند، ساكت مي‌شدند و هنگامي كه كسي با آنها بحث و جدل مي‌كرد يا به مخالفت با نظر و عقيدة آنها مي‌پرداخت، خشمگين مي‌شدند و ادعا مي‌كردند كه آن شخص، امام مهدي(عج) را خشمگين كرده و مي‌گفتند او با امام حجت(عج) مي‌جنگد.
بصري، در سلول خود پرده‌اي قرار داد كه آن را از پارچه‌هاي موجود درست كرده بود و پس از آن از زندانيان خواست كه هر اتفاقي كه در آنجا روي مي‌دهد و هر چه مي‌شنوند، به صورت خلاصه ثبت كنند و آن را در تكه‌هاي كاغذ بنويسيد و آن را زير بالش او قرار دهند و او مي‌گفت حسين بن روح آن نوشته‌ها را مي‌خواند و به آن پاسخ مي‌دهد يا شرح يا توضيحي در مورد آن مي‌دهد. وي به گروه خود گفت: از آنجا كه شما نخستين پرچمداران امام حجت (عج) هستيد، شايسته است كه خود را پاك و تزكيه كنيد و به همين دليل براي آنها برنامه‌هاي خاصّي تعيين كرد.

1. عبادت و برنامه‌هاي معنوي،
2. ورزش‌هاي سخت و خشن،
3. در معرض شكنجه قرار گرفتن.

پس از آزادي دوستش جلال القصاب از زندان، سبك و سياق نامه‌ها، پيام‌ها و تعليمات امام تغيير كرد و اين پيام‌ها و نامه‌ها، تبديل به نامه‌هاي كوتاه كه غالباً از 5 سطر تجاوز نمي‌كرد، شد كه حاوي كلمات و سخناني عجيب و نامأنوس بود. جلال القصاب پس از آزادي از زندان، مسئوليت جذب بسياري از مردم از طريق ديدار محرمانه و سري با اشخاص و قرائتِ نامه (بيعت نامه) و آماده‌سازي اوضاع براي آزاد سازي افراد ديگر عضو آن گروه كه همچنان در بند بودند را بر عهده گرفت. برنامه اين بود كه مي‌بايست تمام اشخاص صاحب‌نفوذ در جنبش‌هاي اسلامي بحرين، از هر جريان يا حزبي، جذب مي‌شد و اوضاع به گونه‌اي شد كه بيشتر افراد و اعضاي دو جريان اصلي، عبدالوهاب بصري و جلال القصاب شدند و پس از مدتي اكثر اعضاي اين دو سازمان، وارد اين بدعت شده بودند و اين جذب از طريق نيرنگ و فريبي بود كه عبدالوهاب و دوستش جلال القصاب به كار مي‌بستند. اينچنين جلال القصاب، شاه كليد ارتباط با تمام افراد دو جريان را در خارج از زندان به دست آورد. اما اتفاقاتي پيش آمد كه اين گروه منحرف پيش‌بيني آن را نمي‌كردند و آن اقدام برخي افراد داخل زندان براي آگاه ساختن جوانان مؤمن بحرين از اين گروه بود تا از فتنة آتي دوري گزينند. آنان متعهّد شدند علما را در جريان اين دعوت و كارهاي آنها قرار دهند. بدين ترتيب اين زندانيان از طريق خانواده‌هاي خود كه براي ملاقات با آنها به زندان مي‌آمدند، بسيار مخفيانه و سرّي، نامه‌هايي به علما فرستادند. علما در ابتدا اين شنيده‌ها و اخبار را باور نمي‌كردند ومنتظر ماندند تا اينها از زندان آزاد شوند و با آنها به روش صحيح بحث و گفت‌وگو كنند. برخي از آنها پس از اين گفت‌وگوها هدايت شده و به راه راست و درست بازگشتند و برخي  ديگر به گونه‌اي شگفت‌انگيز و عجيب بر عقايد خود اصرار داشتند تا آنكه كار به استفتاء از مراجع بزرگ شيعه كشيده شده باشد كه دست از گمراهي و كجروي خود بردارند، اما آنها پس از آن نيز به صورت مخفيانه و بسيار گسترده فعاليت كردند و هنوز هم به فعاليت خود ادامه مي‌دهند.1


دـ بيوگرافي بنيانگذار
عبدالوهاب حسن احمد البصري (بحريني) بنيانگذار اين جريان است. زندگي او سرشار از تناقضات و پريشاني‌ها، و آكنده از شك و شبهه‌ها و ابهام‌هاي زيادي است. در دوران جواني براي يادگيري علوم ديني به ايران سفر كرد و در آن زمان جزو گروه شيرازي بود و چند ماه در آنجا با نام مستعار «تحسين» اقامت داشت. پس از آنجا به مسكو رفت و پس از مدتي براي يادگيري فنون جادو و شعبده‌بازي به هند سفر كرد، پس از آن نيز براي يادگيري زبان انگليسي به يكي از كشورهاي اروپايي رفت. بدين ترتيب وي، با اين مسافرت‌ها در بحرين، به عنوان يك مبارز و جهادگر و گاهي به عنوان سفير و نمايندة امام مهدي(عج) شناخته شده بود.


ه‍ ـ افكار و عقايد گروه سفارت بحرين
افكار و عقايد آنها بر پايه خواب و رؤيا استوار بود. ادّعاي آنها در نهايت به آنجا رسيد كه ادعا كردند امام مهدي(ع) از ميان آنها بابي تعيين كرده است و اين باب، پيش از آن، باب حسين بن روح نوبختي، نايب سوم امام(ع) بوده است. آنها پس از آزادي از زندان، ادّعاي خود را با مسئله لطف الهي توجيه مي‌كردند و مي‌گفتند: لطف الهي اقتضاي اين را دارد كه بندگان خداوند پاك و بلندمرتبه به مقامات عاليه كمال بشري برسند و در اين راه، ناگزير خداوند سببي را كه باعث نزديكي آنها به اين امر و رسيدن به اين هدف است، تعيين مي‌كند و آنها به اين هدف يعني كمال انسانيت نمي‌رسند، مگر اينكه حضرت حجت(ع) بابي براي خود تعيين فرمايد، تا آن باب، مردم را از حقايق امور آگاه گرداند و زمينه را براي ظهور فراهم سازد. آنها اين آماده‌سازي شرايط را ظهور كوچك و زمينه‌ساز آن ظهور بزرگ مي‌دانند و از ديدگاه آنان اين چيزي است كه انسان براي رسيدن به كمال، نيازمند آن است. آنها بر اين باورند كه نيازي به وجود فقها نيست زيرا فقها دربند احكام ظاهري دين هستند و دوران زندگي بر اساس احكام ظاهري دين با ظهور باب المولي كه مستقيماً به امام(عج) وصل است، به سر آمده و در اين حال امام ظاهر شده‌اند و اين ظهور اصغر است و با توجه به اين، در شرايط كنوني، بنا به اعتقاد آنها بايد به «باب المولي» كه تعيين شده مراجعه كرد، هر چند ممكن است صفاتي كه باب المولي داراي آن است، كساني ديگر نيز داراي آن باشند. آنها عقايد گوناگون ديگري نيز دارند. از جمله:
1. از نظر آنها آية «يمحوالله ما يشاء و يثبت و عنده امّ الكتاب»2 واضح و روشن نيست و در نتيجه آنها مفهوم اين آيه را به مسائل زيادي تعميم داده‌اند.

2. آنها در مورد شفاعت اعتقاد دارند كه هر كس دوستدار اهل بيت(ع) باشد، چه دزدي كند، چه زنا و چه نافرماني پروردگار، مورد شفاعت ايشان قرار مي‌گيرد.

3. آنها اعتقاد دارند غيرممكن است كسي به پيامبر(ص) دروغ ببندد اما در اين دنيا نتيجة بدِ كار خود را نبيند. آنها اين اعتقاد را دليلي بر صدق دعوي عبدالوهاب بصري مي‌دانند و مي‌گويند همين كه آسيبي به او نرسيده، خود دليل صدق دعوي اوست.

4. ايمان به مسئله جزيرة خضرا، مثلث برمودا، بشقاب پرنده‌ها؛ آنها اين موارد را از جمله نشانه‌هاي خروج حضرت حجت(عج) به شمار مي‌آورند.

5. آنها اعتقاد دارند كه از جمله برگزيدگان خداوندند و بر اين باورند كه آنها به درجه يا موقعيتي بالاتر و باارزش‌تر از درجه، رتبه و جايگاه ياران امام حسين(ع) دست يافته‌اند، زيرا آنها از جمله نخستين پرچمداران و زمينه‌سازان امام مهدي(عج) هستند.

6. آنها توجه خاصي به قرآن و معجزات لفظي، عددي و علمي آن دارند و به گونه‌اي نادر و عجيب توجّه خاصي به تاريخ نشان مي‌دهند و تلاش زيادي براي جمع‌آوري كلمات نامأنوس و قديمي و عجيب و كم كاربرد دارند.

7. آنها بر اين باورند كه هدف، وسيله را توجيه مي‌كند.

8. آنها بر اين باورند كه باطل باعث تفرقه است و حق، مردم را متحد كرده و در يك جا گرد مي‌آورد آنها با استدلال به اين مطلب، مي‌گويند دعاوي آنها درست و بر حق است زيرا عبدالوهاب بصري با اين دعاوي توانسته است جريانات اسلامي پراكندة موجود در زندان را متحد و يكپارچه كند.

در يك گفت‌وگو كه «استاد علي احمد الديري» در تاريخ 29/7/2001 م با «رابحه عيسي‌الزيره» يكي از اعضاي فعال اين گروه داشته، خانم رابحه عيسي مي‌گويد: در مورد امام(عج) بايد گفت: اگر تنها عبدالوهاب مي‌تواند ايشان را رؤيت نمايد، اين مسئله‌اي است مربوط به ايشان و من توضيحي در مورد آن ندارم و نمي‌توانم در مورد آن نظري بدهم. او كه مورد تأييد امام معصوم است، اگر چنين ادعاهايي داشته باشد، چه ايرادي بر آن وارد است.

مجتبي الساده
مترجم: سيد شاهپور حسيني
ماهنامه موعود شماره 87

پي‌نوشت‌ها:
1. اين مطلب برگرفته از: «شبكه منتديات قرية شهركان الثقافية» بحرين مي‌باشد كه حاصل يك نشست فرهنگي «شهركان» بحرين تحت عنوان «سفارة البدعة» شيخ حسن مكي، حسين الفريب المالكي است كه شب شنبه برابر با 18/11/2005 م در «ماتم شمالي» برگزار شد.
2. سورة رعد (13)، آية 39. خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مي‌كند و اصل كتاب نزد اوست.

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت سوم

متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت سوم     
 
اين گروه بر اين عقيده هستند كه يزيد به آسمان صعود نموده و بعداً بر مى‏گردد و دنيا را پر از عدل و داد مى‏كند. اينان در ولايت موصل عراق و ناحيه شيخان، كه مهد دولت آشورى بود، و قسمتى از ناحيه حلب (شام)، ارمنستان، ايروان، اطراف تفليس و جنوب‏غربى ايران ساكن بودند. البته اطلاعات كافى از ريشه و برنامه دين آنها در دسترس نيست. اسپروا، مستشرق معروف، يزيديه را بقاياى دين مانوى شمرده است.


(نگاهى تاريخى به دعاوى و نسبت‏هاى دروغين مهدويت)

اشاره:
نوشتار حاضر در ادامه مجموعه مقالاتي است كه از چندي پيش در واكاوي و شناخت يكي از جدي ترين آسيبها و آفتهاي تنيده شده با فرهنگ مهدويت، يعني فرقه ها و مدعيان دروغين مهدويت، يه صورت سلسله وار تقديم شما كاربران عزيز مي شود. در مقالات گذشته چنانكه ديديم دعاوي و هويت پاره اي از فرق ياد شده در ترازوي نقد فرو ريخت؛ اينك برآنيم تا مدعيات كذب و هويت پوچين برخي ديگر از اين فرقه ها را بر آفتاب افكنيم؛ پس با ما همراه باشيد.


يزيديه:
اين گروه بر اين عقيده هستند كه يزيد به آسمان صعود نموده و بعداً بر مى‏گردد و دنيا را پر از عدل و داد مى‏كند.(1) اينان در ولايت موصل عراق و ناحيه شيخان، كه مهد دولت آشورى بود، و قسمتى از ناحيه حلب (شام)(2)، ارمنستان، ايروان، اطراف تفليس و جنوب‏غربى ايران ساكن بودند. البته اطلاعات كافى از ريشه و برنامه دين آنها در دسترس نيست. اسپروا، مستشرق معروف، يزيديه را بقاياى دين مانوى شمرده است.(3)

وجه تسميه اين گروه:  دسته‏اى از مستشرقين اجنبى، ديانت يزيديه را به دين آريايى نسبت داده‏اند؛ زيرا كلمه يزيدى را از مشتقات يزدان، كه مقصود خداست، مى‏دانند و برخى آن را به يزيدبن انيسه(4) نسبت مى‏دهند. ولى نظر درست اين است كه منسوب به يزيدبن معاويه مى‏باشد؛ چون آيين اين گروه را شيخ عدى‏بن اموى تدوين كرده و يزيد اين آيين را رواج داده و طريقه او را زنده كرده است.(5)

يزيدى‏ها، اعتقادات خرافى و شيطان‏پرستى دارند و داراى دو كتاب مقدس مى‏باشند؛ يكى به نام «جلوه»، كه شيخ عدى‏بن اموى نوشته و ديگرى «مصحف رش» (رش به معناى سياه در زبان كردى است) تأليف شماس ارميا. يزيدى‏ها اعتقاد دارند كه كتاب جلوه، خطابهاى خداوند است به يزيديان.(6)

سيد مرتضى رازى درباره يزيديه مى‏گويد: فرقه ششم اصحاب شافعى، يزيديند؛ و ايشان هم مشبهيند(7) و هم خارجى. اين قوم يزيد را خليفه پنجم مى‏خوانند و امام على(ع) را به ظاهر سب نمى‏كنند. مشبهه يزيد را امام مى‏دانند و خلفاى قبلى را به ترتيب: ابوبكر، عمر، عثمان و معاويه مى‏دانند.»(8)

روايتى هم از امام باقر(ع) رسيده است، كه مى‏فرمايد: «چون قائم قيام كند، حركت خواهد كرد تا كوفه؛ پس بيرون آيند قومى كه ايشان را يزيديه گويند.»(9) اين روايت را طبرسى از ابوالجارود روايت كرده؛ ولى كلمه مورد بحث «البتّريه» نوشته شده است نه «يزيديه».(10)

اين گروه منقرض شده‏اند و الآن وجود خارجى ندارند.

هاشميه: هاشميه، پيروان ابوهاشم عبدالله‏بن محمدبن حنفيه هستند.(11) اين فرقه اعتقاد داشتند كه محمد مرده است؛ اما پسرش امام است و بعد از او ابوهاشم مهدى است و نمرده و حتى مى‏تواند مردگان را هم زنده كند.(12) وى فرد با نفوذ و مرد شجاعى بوده و قيام‏هاى مخفيانه‏اى عليه بنى‏اميه داشته است؛ البته با انگيزه سياسى، نه مذهبى و در زمان سليمان‏بن عبدالملك مى‏زيست. حاكم اموى چون نفوذ شخصيت ابوهاشم را ديد، او را به دمشق فرا خواند و در راه شيرى زهرآلود به او دادند؛ كه بر اثر همين زهر از پاى درآمد.(13) برخى مرگ او را باور نداشتند و قائل به غيبت و مهدويت او شدند.(14) البته مهدويت ابوهاشم از ساخته‏هاى عباسيان مى‏باشد.(15) عباسيان با جعل اين فرقه توانستند با مطرح كردن دروغين وصيت ابوهاشم به يكى از سران بنى‏عباس حق حكومت را از آل على(ع) به خود منتقل سازند. و بدين وسيله مردم را به تبعيت از خود فرا خواندند.

اين گروه الآن وجود خارجى ندارند؛ گو اينكه فرقه بيانيه، پيروان بيان نهدى، كه معاصر امام باقر(ع) بودند هم به مهدويت ابوهاشم اعتقاد داشتند.(16)

البته در زمان خود ابوهاشم چنين اعتقادات مذهبى درباره او نبوده است.

ادامه دارد...
پي‌نوشت ها:
1. اليزيدية، صدوق الدملوجى، ص 164، طبع موصل، 1368هـ .
2. ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 136 و ج 2، ص 35.
3. بررسى عقايد و اديان، آيت‏الله مصطفى نورانى، ص 337، انتشارات مكتب اهل بيت(ع)، چاپ چهارم، تير 1375.
4. يزيدبن انيسه، از طوايف اباضيه خوارج است و از جمله كسانى بود كه زمانى كه مختار در زندان بود، برايش بيعت مى‏گرفت.
5. بررسى عقايد و اديان، مصطفى نورانى، ص 338.
6. همان، ص 347.
7. اينها مى‏گفتند: بشر چون به حد اخلاص رسيد، در دنيا و آخرت مى‏تواند به مصافحه و دست‏بوسى خدا نايل گردد. اينها براى خدا اعضا و جوراح ثابت مى‏كنند و مى‏گويند: خداوند در طوفان نوح آن قدر گريه كرد، تا چشمش به درد آمد. و مى‏گويند: اكنون هم خدا روى عرش نشسته و بندگانش را تماشا مى‏كند. (بررسى عقايد و اديان، نورانى، ص 334)
8. تبصرة العوام، سيدمرتضى داعى حسنى رازى، ص 99، به تصحيح عباس اقبال، 1313، تهران.
9. گزيده كفاية المهتدى، سيدمحمد مير لوحى اصفهانى، ص 299، ح 39، تصحيح و گزينش گروه احياى تراث فرهنگى، چاپ اول.
10. اعلام الورى، طبرسى، ص432 ـ 431 (به نقل از گزيده كفاية المهتدى، ص 299)
11. ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 150.
12. غاديان، صفرى فروشانى، ص 89.
13. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 1، ص 435، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، سازمان انتشارات جاويدان، چاپ هفتم، 1371.
14. تشيع در مسير تاريخ، دكتر جعفرى، ص 317.
15. غاليان، صفرى فروشانى، ص 90 و ص 140.
16. فرق الشيعه، نوبختى، ص 48.

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت دوم

بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت دوم چاپ پست الكترونيكي
۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۷
 نزاع و درگیری بین مدعیان وحدت عالم انسانی (رهبران بهائیت ) بر سر قدرت
بنا بر لوح عهدی قرار بود تا پس از درگذشت بهاالله ابتدا عباس و سپس محمد علی زمامدار بهائیان باشند لکن پس از مرگ پدر میان فرزندان( مدعیان وحدت عالم انسانی ) جدائی افتاد و محمد علی افندی با دو برادر دیگرش و دو تن از زنان میرزا حسینعلی و خواهرانش و پسر عموها بر عبدالبهاء شوریدند

 و با اینکه در لوح عهدی سفارش شده بود که اختلاف و نزاع نیفتد و احترام و دوستی برادران و بستگان دیگر مراعات شود و ناسزا و افترا موقوف گردد با اینحال چون دو دستگی بالا گرفت عباس افندی برادرش را ناقض اکبر و مریدانش را ناقضین خواند و پیروان خود را ثابتین نام نهاد.محمد علی نیز به تلافی، عباس افندی را رئیس المشرکین گفته ابلیس لعین لقب داد. بار دیگر عباس افندی برادر و مریدانش را به القاب پشه و سوسک و کرم خاکی و خفاش و جغد و کلاغ و روباه و گرگ و ... !! و باقی درندگان مفتخر ساخت و خویشتن را بلبل و طاووس نامید. میرزا محمد علی هم برای تکمیل باغ وحش خانوادگی جناب ابن البها را گوساله و الاغ دوپا ؟!؟ خوانده خود را غضفرالله ( شیر خدا ) لقب داد ( مدرک این مطالب در کتب مکاتیب و توقیعات مبارکه شوقی وگنجینه حدود و احکام ذکر شده است). عباس افندی بر خلاف وصیت بهاالله مبنی بر جانشینی محمد علی بعد از خودش اقدام به تعیین نمودن جانشین بعد از خود نمود و شوقی افندی را بعنوان جانشین انتخاب نمود و حتی بعنوان یک رهبر آسمانی جانشینان بعد از شوقی را پس از او سلسله اولیاء امر در نسل او و فرزند ذکور و بکر او تعیین کرد ( ص11 تا 16 الواح وصایا ).


جالب اینجاست که بر خلاف پیشگوئی او شوقی افندی عقیم بود و سلسله اولیاء امر از نسل او و فرزند ذکور و بکر او به ته چاه خیالات فرو رفت و هیچ خبری از آنها نشد و بهائیت با شکست بزرگی روبرو شد و دروغ پردازیهای این قدرت طلبان بیش از پیش آشکار گردید. حال بیت العدل بهائیان بدون ولی امرالله به گفته خود رهبران آنها فاقد مشروعیت است. اما ...

به نقل از وبلاگ بهائيت در گذر زمان

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت اول

بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت اول    
۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷
 دولت انگلیس که در  ۷ آذر یکی از بزرگترین دوستان وفادارش (عبدالبها) را از دست داده است اشک می ریزد...و تلگرافی جهت همدردی به فلسطین مخابره می نماید. از زبان شوقی افندی ...


تصویری از مراسم تدفین عبدالبها یکی از رهبران بهائیت به مناسبت سالروز سقوطش

 

 "... والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون"

دولت انگلیس که در  ۷ آذر یکی از بزرگترین دوستان وفادارش (عبدالبها) را از دست داده است اشک می ریزد...و تلگرافی جهت همدردی به فلسطین مخابره می نماید. از زبان شوقی افندی :                                   

« ... وزیر مستعمرات حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان "مستر وینسون چرچیل" به مجرد انتشار این خبر (مرگ عبدالبها) پیامی به مندوب سامی فلسطین " سرهربرت ساموئل" صادر و از معظم له تقاضا نمود مراتب همدردی و تسلیت حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائی ابلاغ نماید. مندوب سامی مصر و ایکونت النبی نیز مراتب تعزیت و تسلیت خویش را بوسیله مندوب سامی فلسطین ببازماندگان فقیدسر عبدالبها عباس افندی و جامعه بهائی تسلیت صمیمانه مرا بمناسبت فقدان قائد جلیل القدرشان ابلاغ نمائید...(قرن بدیع نوشته شوقی افندی جلد ۳ ص ۳۲۱)

خوب است به آنان که فریاد بر می دارند " بهائیت " راه گشای ظلمات زندگی انسانهاست و از حقوق مظلومین دفاع می کند و می گویند بیائید در این راه با ما همگام شوید گفته شود که ما از چه کسی پیروی نمائیم ؟ از عبدالبها !! از آنکس که در جهت منافع انگلیس تلاش می کرد. از او که جزو خدمتگزاران انگلستان بود !!!

به نقل از وبلاگ بهائيت در گذر زمان

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت اول

بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت اول    
۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷
 دولت انگلیس که در  ۷ آذر یکی از بزرگترین دوستان وفادارش (عبدالبها) را از دست داده است اشک می ریزد...و تلگرافی جهت همدردی به فلسطین مخابره می نماید. از زبان شوقی افندی ...


تصویری از مراسم تدفین عبدالبها یکی از رهبران بهائیت به مناسبت سالروز سقوطش

 

 "... والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون"

دولت انگلیس که در  ۷ آذر یکی از بزرگترین دوستان وفادارش (عبدالبها) را از دست داده است اشک می ریزد...و تلگرافی جهت همدردی به فلسطین مخابره می نماید. از زبان شوقی افندی :                                   

« ... وزیر مستعمرات حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان "مستر وینسون چرچیل" به مجرد انتشار این خبر (مرگ عبدالبها) پیامی به مندوب سامی فلسطین " سرهربرت ساموئل" صادر و از معظم له تقاضا نمود مراتب همدردی و تسلیت حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائی ابلاغ نماید. مندوب سامی مصر و ایکونت النبی نیز مراتب تعزیت و تسلیت خویش را بوسیله مندوب سامی فلسطین ببازماندگان فقیدسر عبدالبها عباس افندی و جامعه بهائی تسلیت صمیمانه مرا بمناسبت فقدان قائد جلیل القدرشان ابلاغ نمائید...(قرن بدیع نوشته شوقی افندی جلد ۳ ص ۳۲۱)

خوب است به آنان که فریاد بر می دارند " بهائیت " راه گشای ظلمات زندگی انسانهاست و از حقوق مظلومین دفاع می کند و می گویند بیائید در این راه با ما همگام شوید گفته شود که ما از چه کسی پیروی نمائیم ؟ از عبدالبها !! از آنکس که در جهت منافع انگلیس تلاش می کرد. از او که جزو خدمتگزاران انگلستان بود !!!

به نقل از وبلاگ بهائيت در گذر زمان

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

متمهديان و مدعيان مهدويت-دوم

متمهديان و مدعيان مهدويت-دوم     
۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ 
مراد از كيسانيه، پيروان مختاربن ابى عبيده ثقفى است. اين فرقه پنداشتند كه محمدبن حنفيه بعد از حسين‏بن على(ع) امام و مهدى موعود(عج) است و در كوه رضوا به سر مى‏برد و نزد او آب و عسل نهاده شده و از آنجا ظهور و قيام خواهد كرد البته خود محمدبن حنفيه چنين ادعايى نداشته است.


(نگاهى تاريخى به دعاوى و نسبت‏هاى دروغين مهدويت)

در مقاله گذشته گفته شد که انديشه مهدويت در طول تاريخ دستخوش پاره اي آفتها و آسيبها از جمله مدعيان دروغين مهدويت گرديده، در اين شماره نقاب دروغ از چهره برخي از اين مدعيان مهدويت برخواهيم افکند.

 

سبائيه:

پيدايش اين فرقه، بعد از شهادت حضرت على(ع)، سال 40ق، مى‏باشد. اينان اولين دسته‏اى هستند كه در اسلام قائل به غيبت على(ع) و بازگشت او شدند و ادعا كردند كه او نمرده است.(1) آنها مى‏پنداشتند كه على(ع) تا آخرالزمان باقى است و روزى خروج خواهد كرد و زمين را از عدل پر خواهد كرد؛ چنان كه از ظلم پر شده است.(2) اولين بار «عبدالله‏بن سبا» قائل به رجعت على(ع) شد و فكر رجعت را ميان شيعه القا كرد. بغدادى مى‏گويد: «سبائيه نسبت به على(ع) غلو كردند و گمان كردند او نبى است و حتى گمان كردند او خداست».(3)

سبائيه غلو را درباره على(ع) به حد اعلا رسانده بودند و معتقد به ويژگى خارق‏العاده على(ع) بودند. البته بنابر قولى به آنان «طياره»(4) و بنابر قولى «سحابيه»(5) هم مى‏گويند. آنها معتقدند كه على(ع) نمرده و در ابرهاست. البته اهل اخبار، مخالفان عثمان را مطلقاً «سبائيه» مى‏ناميدند.(6)

در مورد خود «عبدالله بن سبا» بايد گفت، كه اولين بار نام او در كتاب تاريخ طبرى، با روايت سيف بن عمرو، آمده است، كه نقل مى‏كند: «او مردى يهودى از صنعا، با مادرى سياه‏پوست بود و در زمان عثمان مسلمان شد؛ به اين قصد كه در پوشش اسلام شروع به فساد كند و اسلام را براندازد؛ و در قتل عثمان هم شريك بود.»(7) و در جاى ديگر، طبرى بنابر قول سيف‏بن عمرو روايتى را نقل مى‏كند كه: «دو سپاه على(ع) و بصره توافق به صلح كردند (در جنگ جمل)؛ اما قاتلان عثمان اين امر را به صلاح خود نمى‏ديدند؛ از اين رو شبانه توطئه كردند و به هر دو سپاه حمله كردند و هر دو را به جان هم انداختند.»(8)

در ميان مورخان، اولين بار طبرى اين روايات را از زبان سيف‏بن عمرو نقل كرده و بعد اين افسانه به ديگر تاريخ‏نويسان رسيده است. البته مورخان بزرگى همچون يعقوبى (درگذشت 284هـ)، بلاذرى (درگذشت 279هـ)، ابن سعد (درگذشت 230هـ) از ابن سبا اسمى نياورده‏اند.

علامه عسكرى در كتاب عبدالله‏بن سبأ(9) به تفصيل درباره شخصيت عبدالله بن سبا سخن گفته است و ساختگى بودن آن را ثابت مى‏كند؛ و در مورد سيف‏بن عمرو تميمى (درگذشت 170 ق) هم مى‏فرمايد كه، وى عدنانى بوده و سعى فراوانى در تصرف تاريخ نموده است؛ از اين رو عبدالله بن سبا هم از طراحى‏هاى اوست؛ تا بدين وسيله اختلافات مهم دنياى اسلام و عقايد مهم شيعه را به عبدالله بن سبا نسبت دهد؛ تا چنين وانمود كند كه اصل اين عقايد از يهود گرفته شده است.

البته سيف‏بن عمرو در ميان رجال نويسان اهل سنت متهم به زندقه و كفر شده است.

همان گونه كه معلوم شد، سبائيه چنين ادعايى را نسبت به امام على(ع) داشتند. ولى پر واضح است كه هيچ گاه امام على(ع) چنين ادعايى نكرده بودند.

انگيزه اصلى سبائيه يا سحابيه، غلوگويى نسبت به امام على(ع) است؛ البته نبايد دست‏هاى معاندان شيعه را در انتساب تحريف گونه اين عقايد به ابن سبا را فراموش كرد. متأسفانه حتى برخى از شيعيان هم (مانند نوبختى در فرق‏الشيعه و اشعرى در المقالات و الفرق) بدون توجه به لوازم اين انتساب، در كتب خود نام او را ذكر كرده‏اند؛ در حالى كه جمع كثيرى از اهل سنت وجود ابن سبا را انكار كرده‏اند؛ مانند: طه حسين(10)، دكتر على وردى(11)، محمد كردعلى(12)، احمد محمود(13)، دكتر كامل مصطفى شيبى(14) و برخى مستشرقان؛ مانند: دكتر برناد لويس، ولهاوزن، فريد ليندر و ديگران(15).

در مورد نام ديگر سبائيه؛ يعنى سحابيه، بايد متذكر شد كه اين مطلب موهوم است. اصل مطلب از اين قرار است كه پيامبر اكرم(ص) عمامه‏اى داشت به نام سحاب، كه در عيد غديرخم يا در مناسبت ديگر آن را به امام على(ع) بخشيد. پس از آن گاهى كه امام على(ع) با آن عمامه بر پيامبر اكرم(ص) وارد مى‏شد، پيامبر(ص) مى‏فرمود جاء على فى السحاب. «على(ع) در حالى كه عمامه سحاب بر سر اوست، آمد» نه اين كه على(ع) كه در ابرهاست آمد. بعدها فرقه‏نويسان اين جمله را تحريف كرده و آن را به طرفداران ابن‏سباى ساختگى نسبت دادند.(16)
در مورد سبائيه چند نكته قابل ذكر است:

الف) اين طائفه منقرض شده‏اند و ادعاى آنان هم باطل است.
ب) روايات فراوانى وجود دارد، كه در آنها به تعداد ائمه(ع) تصريح شده است.
ج) مسأله به شهادت رسيدن حضرت على(ع)، از مشهورترين حوادث تاريخ است.
د) حضرت على(ع) در هيچ جا چنين ادعايى نداشته؛ بلكه خبر از آمدن قائم آل محمد(عج) مى‏دهد.

اصبغ‏بن نباته مى‏گويد: «نزد اميرالمؤمنين(ع) رفتم و او را متفكر و خيره شده به زمين يافتم. عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! چگونه است كه شما را متفكر و خيره شده به زمين مى‏بينم؟ آيا نسبت به آن راغب شده‏اى؟ فرمود: نه والله! هرگز نه راغب زمين و نه راغب دنيا گشته‏ام؛ ولى درباره فرزندى كه از صلب من و يازدهم از اولاد من است، تفكر مى‏نمودم. اوست آن مهدى كه زمين را پر از عدل و داد مى‏كند، پس از آن كه از ظلم و جور پر شده باشد. او را حيرتى و غيبتى است، كه در آن گروهى هدايت و گروهى گمراه مى‏شوند...»(17)


كيسانيه

كيسانيه از واژه «كيسان» گرفته شده، كه صفتى از ماده «كَيس»(18)؛ يعنى زيرك، مى‏باشد و درباره علت اين اسم گزارى چهار قول است:

الف) لقب يكى از غلامان آزاد شده امام على(ع) است؛ كه در قيام مختار بر ضد بنى‏اميه نقش اصلى را داشته است؛
ب) لقب «ابوعَمره» رئيس پليس كوفه، در زمان تسلط مختار بر كوفه مى‏باشد؛
ج) لقب محمدبن حنفيه، فرزند امام على(ع) مى‏باشد؛
د) لقب مختار ثقفى است؛ كه محمدبن حنفيه به جهت زيركى به او گفته است؛(19)
و) امام على(ع) مختار را بر زانوى خود نشاند و او را كيس خواند؛(20)

مراد از كيسانيه، پيروان مختاربن ابى عبيده ثقفى است. اين فرقه پنداشتند كه محمدبن حنفيه بعد از حسين‏بن على(ع) امام و مهدى موعود(عج) است و در كوه رضوا به سر مى‏برد و نزد او آب و عسل نهاده شده و از آنجا ظهور و قيام خواهد كرد(21) البته خود محمدبن حنفيه چنين ادعايى نداشته است.(22)

در مورد مختار هم بايد گفت كه برخى از عقايد را با انگيزه‏هاى خاص به وى نسبت داده‏اند؛ از جمله عقيده به مهدويت و مهدى موعود بودن محمدبن حنفيه؛ در حالى كه مختار هيچ ادعاى گزافى نداشته و هيچ عقيده كفرآميزى ابراز نكرده است(23) و هيچ فرقه و مذهبى تشكيل نداده است و نام كيسانيه در آن زمان اصلاً مشهور و معروف نبوده است. منشأ اين اتهامات و دشمنى‏ها در مورد مختار و تبليغات بر ضد او را مى‏توان به چند دسته تقسيم كرد:

الف) عاملان و شركت كنندگان در واقعه خونين كربلا و امويان كوفه؛

ب) اشراف و بزرگان كوفه. چون جمع كثيرى از سپاهيان مختار غلامان آزاد شده بودند؛

ج) عبدالله بن زبير و طرفداران و ياران او؛ كه مختار را مانع بزرگى براى خود مى‏دانستند؛

د) امويان مستقر در شام، به رهبرى عبدالملك‏بن مروان(24)؛

مختار سال 66هـ / 685م در كوفه قيام كرد. هدف او انتقام گرفتن از قاتلان كربلا و قيام بر ضد بنى‏اميه(25) بود. اين قيام 6 سال پس از شهادت امام حسين(ع) واقع شد. اين گروه را مختاريه هم ناميده‏اند.(26)

موالى، كه ستون فقرات نهضت مختار بودند، خود را شيعة‏المهدى يا حزب المهدى مى‏ناميدند(27). امام سجاد(ع) هم بر اساس شرايط و مصالح، از به عهده گرفتن قيام خوددارى كرد؛ و مختار هم قيام خود را منتسب به محمدبن حنفيه نمود. برخى گفته‏اند محمدبن حنفيه نماينده تام‏الاختيار امام سجاد(ع)(28) بوده است. مختار هم بعد از شكست دادن لشكر عبدالملك‏بن مروان، به سردارى عبيدالله‏بن زياد، در «نصيبين»؛ در نهايت، در جنگ با مصعب‏بن زبير در بصره شكست خورد و در رمضان سال 67 هـ.ق به شهادت رسيد.(29)

در مجموع درباره فرقه كيسانيه مى‏توان گفت:

اولاً: محمدبن حنفيه اصلاً ادعاى مهدويت نداشته است.
ثانياً: مختار ثقفى هم مدعى مهدويت محمدبن حنفيه نبوده است. اين اتهامى است كه عباسيان و برخى از دشمنان، با انگيزه‏هايى كه به آن اشاره شد، دامن زده‏اند.
ثالثاً: در رواياتى كه در خصوص امامت دوازده امام(ع) و پيامبر(ص) از طريق شيعه و سنى بيان شده است، نامى از محمدبن حنفيه نيست.
رابعاً: اين فرقه منقرض شده است و كسى در عصر فعلى اعتقاد به امامت محمدبن حنفيه ندارد.

البته عده‏اى مثل كُثَيرَه عزه (درگذشت 105هـ / 723م) از شعراى اهل بيت محمدبن حنفيه را مهدى موعود دانستند. او شعر ذيل را سروده است:

فهديت يا مهدينا ابن المتهدى  أنت الذى نرقى به و نرتجى
انت ابن خير الناس بعد النبى انت امام الحق لسنا نمترى
يابن على سِر و من مثل على

راه يافتى اى مهدى ما پسر راه يافته. تو كسى هستى كه ما به تو خشنوديم و اميدواريم. تو پسر بهترين مردم پس از پيغمبرى. تو امام بر حق هستى و ما در آن شكى نداريم. اى پسر على! برو؛ و چه كسى مانند على است.(30)

كربيه هم از فرقه‏هايى است كه به عنوان زير مجموعه فرقه كيسانيه در زمان امام باقر(ع) مطرح شده بود؛ كه معتقد بودند محمدبن حنفيه ملقب به مهدى است و او نمرده و نخواهد مرد و هم اكنون غايب است و مكان او معلوم نيست و روزى ظهور خواهد كرد و مالك زمين خواهد شد و تا رجوع او، هيچ امامى نخواهد بود.(31)

بعضى از اين فرقه هم مى‏گويند محمدبن حنفيه در كوهستان رضوا است و بار ديگر خروج خواهد كرد.(32)

اين گروه، كه عده‏اى از اهل مدينه و كوفه بودند، با انگيزه غلو رو به اين سوى آوردند؛ البته تبليغات بنى‏اميه هم در اين انحراف بى‏تأثير نبود. در ضمن اين گروه مورد لعن امام باقر(ع) واقع شدند.(33)

پي نوشت ها:
1. تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، دكتر محمدجواد مشكور، ص 127، انتشارات اشراقى، چاپ ششم، تهران، 1379.
2. الغيبة، شيخ طوسى، ص 197، تحقيق عبادالله الطهرانى و الشيخ على احمد ناصح، انتشارات مؤسسة المعارف الاسلامية، قم، چاپ دوم، 1417 ق .
3. المهدية فى الاسلام، سعد محمد حسن، پاورقى ص 94، طبع مصر، 1353م / 1373هـ ، دارالكتاب العربى.
4. عبدالله بن سبا، علامه عسكرى، ج 3، ص 209، مترجمان: محمدصادق نجمى و هاشم هريسى، چ اول، انتشارات مجمع علمى اسلامى.
5. همان.
6. تاريخ اسلام، دكتر على اكبر فياض، ص 140، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ نهم، بهار 1378.
7. محمدبن جرير طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1407ق، ج 2، ص 647 .
8. تاريخ طبرى، ج 3، ص 38.
9. عبدالله بن سبا، علامه سيدمرتضى عسكرى، ج 3 (ترجمه فارسى).
10. طه حسين، الفتنة الكبرى على و نبوه، قاهره، دارالمعارف، ص 98.
11. دكتر على وردى، وعاظ السلاطين، ص 175، بغداد، كلية الآداب و العلوم، 1954 م.
12. محمد كردعلى، خطط الشام.
13. احمد محمود، نظرية الامامة.
14. دكتر كامل مصطفى شيبى، الصلة بين التصوف و التشيع.
15. غاليان، صفرى فروشانى، ص 79-77.
16. عبدالحسين احمد امينى نجفى، الغدير فى الكتاب و السنة و الآداب، ج 3، ص 293-290، چاپ سوم، بيروت، دارالكتاب العربى، 1387 ق.
17. كمال الدين و تمام النعمة، محمدبن على‏بن بابويه (شيخ صدوق)، ج 1، ص 289، ح 1، تحقيق على اكبر غفارى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1416هـ .
18. فرهنگ لغت معين، ماده كيس.
19. غاليان، صفرى فروشانى، ص 84-83 .
20. تاريخ تحليلى اسلام، سيدجعفر شهيدى، ص 194، چاپ بيست و يكم، 1376، مركز نشر دانشگاهى تهران.
21. الغيبة - شيخ طوسى ص 192 - ملل و نحل - ابى الفتح محمدبن عبدالكريم‏بن ابى‏بكر احمد شهرستانى ص 147 ج 1 تحقيق محمد سيد كيلانى دارالمعرفه - بيروت 1402هـ / 1982م/ - نجم الثاقب - محدث نورى ص 214 چاپ جمكران. چاپ نهم - پائيز 1381.
22. تشيع در مسير تاريخ، دكتر سيد حسين محمد جعفرى، ص 305، ترجمه: دكتر محمدتقى آيت‏اللهى، انتشارات دفتر فرهنگ اسلامى، چاپ نهم، 1378. (به نقل از ابن‏سعد، ج 5، ص 94).
23. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 27، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1407 ق.
24. غاليان، صفرى فروشانى، ص 85. (با كمى تغيير).
25. الكامل، ابن اثير، ج 4، ص 27.
26. ملل و النحل شهرستانى، ج 1، ص 147 و تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، مشكور، ص 57.
27. تشيع در مسير تاريخ، دكتر جعفرى، ص 306.
28. ماهيت قيام مختاربن ابى‏عبيده ثقفى، سيد ابوفاضل رضوى اردكانى، ص 190، قم، مركز مطالعات و تحقيقات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم.
29. الكامل، ابن اثير، ج 4، ص 111.
30. تاريخ تشيع در ايران، رسول جعفريان، ج 1، ص 135، انتشارات انصاريان، چاپ اول، 1375. (به نقل از انساب الاشراف، بلاذرى، ج 3، ص 289)
31. فرق الشيعة، ابومحمد حسن‏بن موسى نوبختى، ص 44، تعليق سيدمحمد صادق بحرالعلوم، چاپ چهارم، نجف، مكتبة الحيدريه، 1388 ق.
32. تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، دكتر جواد مشكور، ص 58.
33. المقالات و الفرق، سعدبن عبدالله‏بن ابى‏خلف اشعرى قمى، ص 33، تصحيح محمد جواد مشكور، چاپ دوم، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361 ش.
منبع: مجله انتظار، شماره 8 

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

خواستگاري گنجشك

خواستگاري گنجشك     
 
مورچه‌اي، پيامبر خدا، حضرت سليمان(ع) را موعظه كرد و آن وقتي بود كه مورچه روي سينة سليمان(ع) آمد در حالي كه حضرتش خوابيده بود، سليمان مورچه را گرفته به دور انداخت. مورچه گفت: اي پيامبر خدا اين صولت از چيست؟ چرا مرا پرت كردي،‌ مگر نمي‌داني تو در برابر پادشاهي قدرتمند قرار مي‌گيري كه حقّ مظلوم را از ظالم مي‌ستاند؟
حضرت سليمان از اين گفتة مور به حالت غش درآمد و پس از افاقه،‌ به مورچه فرمود: از من بگذر. مورچه گفت: نمي‌گذرم مگر به سه شرط؛ 1. هيچ‌گاه سائل و فقير را از دربارت رد نكني، 2. بدون جهت صحيح نخندي و خنده‌اي كه از روي غفلت و بي‌فكري باشد نداشته باشي. 3. اينكه مقام و موقعيت و دربانان مانع بين تو و مردمي كه به تو كاري دارند نشود، سليمان گفت: قبول كردم و چنين كنم و مورچه، سليمان را بخشيد.1

خواستگاري گنجشك
روايت شده كه روزي حضرت سليمان گنجشك نري را ديد كه دور گنجشك ماده‌اي مي‌گردد، حضرت به اصحاب فرمود: مي‌دانيد چه مي‌گويد؟2 گفتند: يا نبي‌الله، چه مي‌گويد؟ فرمود: از او خواستگاري مي‌كند كه همسر و عيال او باشد و مي‌گويد همسر من باش و در هر يك از قصرها و كاخ‌هاي شام كه بخواهي تو را منزل دهم، حضرت فرمود قصرهاي دمشق همه از سنگ است، براي اين گنجشك ممكن نيست آنجا لانه بسازد و مسكن گزيند لكن هر خواستگاري، دروغگو است3 (وقتي براي ازدواج مي‌رود در باغ سبز نشان مي‌دهد و خلاف مي‌گويد تا به هدف كه ازدواج و اعمال غريزة جنسي است برسد).

گنجشك مدعي و بساط سليمان
حضرت سليمان گنجشكي را ديد كه با همسرش اختلاف پيدا كرده بود. گنجشك ماده گوش به حرف و خواستة شوهرش نمي‌داد. گنجشك نر مي‌گفت: چرا تسليم خواستة من نمي‌شوي و شب‌بخير و روزبخير مرا جوابگو نيستي4 و حال آنكه من قدرتي دارم كه اگر بخواهم با منقارم قبة سليمان را مي‌گيرم و در دريا مي‌اندازم. اين گفت‌وگو را سليمان‌بن داود شنيد و خنديد و آن دو گنجشك را صدا زد و آمدند و به گنجشك نر فرمود: تو توان اين كار را داري كه با منقارت دستگاه مرا گرفته در دريا بيندازي؟ گفت: نه يا رسول‌الله، ولي گاهي مرد بايد در مقابل زن يك قدرتي از خود نشان دهد. اظهار عظمت و بزرگي كند، كه زن گوش به حرف او بدهد و ديگر اينكه يا نبي‌الله ما عاشقيم، عاشق را به حرف‌هايي كه مقابل معشوقه دارد نبايد ملامت كرد. حضرت سليمان به گنجشك ماده فرمود: چرا خودت را در اختيار او نمي‌گذاري و گوش به حرف او نمي‌دهي، او كه تو را دوست دارد؟ گفت: يا نبي‌الله او دوست و عاشق من نيست ادعا مي‌كند و دروغ مي‌گويد. چون او دوست ديگري هم دارد. اگر مرا دوست دارد نبايد به غير از من نظر داشته باشد. اين حرف گنجشك ماده اثر عميقي در سليمان گذارد و گرية شديدي كرد و چهل روز از مردم كناره گرفت و از خدا مي‌خواست كه قلب و دلش را تنها ظرف محبت خود قرار دهد و عشق و محبت ديگري در او نباشد.5

ماهنامه موعود شماره 73

پي‌نوشت‌ها:
1. حدائق الانس، ج1، ص562.
2. از اين عبارت استفاده مي‌شود كه منطق طير را ديگران هم مي‌توانند با او آشنا باشند كه مي‌فرمايد مي‌دانيد چه مي‌گويد.
3. سفينة البحار. محدّث قمي، ج 2. كلمة عصفر ـ عصفور يعني گنجشك به ضم العين و الانثي عصفورة، گنجشك نر داراي لحيه و ريش سياه است مثل آدم و گاوميش و خروس.
4. گنجشك عشق عجيبي به همسر و بچه‌هاي خود دارد و زياد با همسرش نزديكي دارد شايد 100 مرتبه در ساعت، لذا عمر او كوتاه است و بيشتر گنجشك‌ها بيش از يك سال عمر نمي‌كنند (سفينةالحار، ج2، كلمة عصفور).
5. سفينةالبحار، ج 2، كلمة عصفور.

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت اول

متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت اول     
۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ 
مردمى كه تحت فشار حكومتى ظالم بوده‏اند، به مجرّد نغمه‏اى با عنوان مهدويت، با آن هم‏ساز شده و بدون تحقيق، شتابان مى‏پذيرفتند. در اين صورت، مدعى مهدويت، با استفاده ابزارى از نياز مردم، پى اهداف دنيوى خود حركت مى‏كند.


(نگاهى تاريخى به دعاوى و نسبت‏هاى دروغين مهدويت)


مقدمه
انديشه مهدويت، از زمان پيامبر(ص) و امامان(ع) تاكنون، همواره در جامعه اسلامى راسخ و پويا بوده است. اين واقعيت به گونه‏اى در جامعه اسلامى مشهور شده است كه كسى نمى‏تواند به سادگى منكر آن شود.

متأسفانه اين امر در طول تاريخ، دچار آسيب‏هايى، از جمله مدعيان دروغين شده است. همين امر، دستاويزى براى برخى از به اصطلاح روشنفكران وهابى و غير وهابى شده، تا اصل مهدويت و اعتقاد به مهدى موعود(عج) را زير سؤال برند.(1) حال اين كه اين مدعيان با اغراض و انگيزه‏هاى خاصى به وجود آمده‏اند و طبق اعتقاد اماميه، هيچ كدام مورد قبول نيستند.

در طول تاريخ، مدعيان دروغين فراوان بوده‏اند؛ كه از مقام نيابت خاصه، تا مهدويت و از آن فراتر، تا مقام الوهيت را براى خويش ادعا كرده‏اند و هر كدام به اندازه دايره تبليغ خود، مريدانى به دست آورده‏اند. گرچه ارباب معرفت و تقوا و مؤمنين آگاه، در هر عصرى وجود دارند؛ اما عناصر بى‏حقيقت و شيادان جاه‏طلب و دنياپرست، در طول تاريخ از عقيده و ايمان مردم نسبت به معبود واقعى، رهبران الهى، شؤون دينى و حقايق آسمانى سوء استفاده كرده و خود را به دروغ داراى مناصب معنوى جلوه داده‏اند و ادعاى كذب نموده‏اند.

اعتقاد به مهدى، يعنى اعتقاد به شخصى كه زمين پر از ظلم و جور شده را پر از عدل و داد مى‏كند. اين اعتقاد در روايات نقل شده از شيعه و سنى موجود است. به همين جهت عده‏اى با عوامل و انگيزه‏هاى مختلف، كه به آنها اشاره خواهد شد، در طول تاريخ اسلام، به دروغ ادعاى مهدويت كرده‏اند يا نسبت مهدويت به كسى داده‏اند. اينان در متون اسلامى، به نام متمهديان يا مدعيان دروغين مهدويت، ناميده شده‏اند.(2)

از نظر شيعه، مهدى از آل‏محمد(ص) و از فرزندان امام حسين(ع) يعنى نهمين نسل از اوست و فرزند امام حسن عسكرى(ع)، كه در نيمه شعبان سال 255 ق. به دنيا آمده است؛ او زنده است و ظهور خواهد كرد.

البته خود دعاوى مهدويت، از مسائلى است كه ثابت مى‏كند داستان مهدويت و ظهور يك مصلح غيبى، از موضوعات مسلمى بوده كه عموم مسلمانان بدان اعتراف داشته‏اند. از اين روست كه عده‏اى در طول تاريخ خود را به عنوان مهدى موعود معرفى مى‏كرده‏اند. اين خود از دلايل روشن اصالت مهدويت است؛ چرا كه اگر اصالت نداشت، هرگز تقلبى آن يافت نمى‏شد؛ چون همواره نسخه تقلبى را مى‏سازند، تا به جاى نسخه اصل جا بزنند. مثلاً 5000 ريالى يا 10000 ريالى تقلبى وجود دارد؛ ولى هرگز 7000 ريالى تقلبى نبوده؛ چون هر چيزى كه اصالت و واقعيت ندارد، تقلبى آن مفهوم ندارد.(3)

از اين رو بايد مدعيان دروغين و نسبت‏هاى دروغى كه به امام زمان يا غير او داده شده، بيان شود و براى پيشگيرى از فريب خوردن مردم، علاوه بر توصيف حضرت ولى عصر(عج) به اسم و رسم خود و پدرانش و خصوصيات شكل و اندامش، نشانه‏هايى هم براى ظهور آن حضرت ذكر شود؛ تا عده‏اى با اغراض متفاوت مدعى اين امر مهم نشوند.
فريب جلوه سالوسيان مخور، كاين قوم                                 
اميدشان به خدا نه، به سيم و زر بسته است

به رغم داعيه‏داران غيب و كشف و شهود  خُمى كه مخزن سِرِّ خداست، سربسته است(4)
هدف نگارنده اين پژوهش، اثبات اصالت و حقانيت مهدويت از نگاه اماميه است. بر همين اساس، به معرفى متمهديان و مدعيان مهدويت مى‏پردازيم؛ تا ضمن برداشتن گامى مؤثر در راستاى آن هدف، چهره منجى واقعى، كه بشر از روزگاران كهن در انتظار اوست، شناخته شود. آنچه اين نوشتار در صدد بيان آن مى‏باشد، چند امر است:

اول: قائم همان مهدى(عج) است.
دوم: او آخرين حلقه از معصومين(ع) است.
سوم: فرزند امام حسن عسكرى(ع) است.
چهارم: خروج او بعد از دو غيبت صغرا و كبرا مى‏باشد.
اين مطالب با صراحت در روايات ائمه(ع) پيش از امام صادق(ع) نقل شده است.(5)
پنجم: هيچ يك از نشانه‏هاى ظهور امام مهدى(عج) در زمان حيات افراد مدعى مهدويت رخ نداده است.(6)
ششم: همگى اين افراد از دنيا رفته‏اند.(7)
هفتم: هيچ يك از ايشان در آخرالزمان به سر نبرده‏اند؛ در حالى كه فرا رسيدن آخرالزمان، شرط ظهور امام مهدى(عج) است.(8)
هشتم: هيچ كس نديده كه آنان زمين را پر از عدل و داد كنند؛ چنان كه از ستم و جور پر شده باشد.(9)


انگيزه‏هاى مدعيان:
اصولاً اعتقاد به ابر مرد نجات دهنده بشر، عقيده‏اى ديرين است. ملت‏هاى مظلوم و اقوام ستمديده، كه توان انتقام‏جويى و تلافى مظالم ستمكاران را نداشتند، در ضمير ناخود آگاه خود، همواره يك رهاننده و نجات دهنده را مى‏جستند؛ تا روزى به پاخيزد و ظالمان و بيدادگران را از ميان بردارد و جهان را پر از عدل و داد كند.

هر قوم و ملتى كه بيشتر تحت فشار ظلم و ستم قرار گيرد، عقيده به مهدى و نجات دهنده در وى راسختر مى‏گردد.

كسانى كه با اين انگيزه ادعاى مهدويت نموده‏اند، شايد قصد سوئى هم نداشته‏اند؛ بلكه مى‏خواستند به اين وسيله از ستمكاران انتقام گيرند و اوضاع ملت خويش را اصلاح نمايند.
مشكل اين گروه اين است كه صبر و تحمل ندارند، تا مهدى حقيقى ظهور كند؛ از اين رو دنبال منجى مى‏گردند و عده‏اى هم از اين مسئله استفاده مى‏كنند و با كمك ديگران، براى رسيدن به هدف خود، مدعى مهدويت مى‏شوند؛ مثل گروه‏ها و فرقه‏هايى كه در شمال آفريقا به وجود آمدند؛ كه به تفصيل هر كدام را معرفى خواهيم كرد.

گاهى برخى از عوام هم از روى دشمنى، به رويارويى اسلام برخواسته و با ايجاد هرج و مرج و سوء استفاده از اوضاع پريشان، تكيه بر كرسى رياست زده‏اند. اينان گاهى آلت دست استعمارگران خارجى و عامل اجراى اهداف شوم آنها مى‏شوند و ضمن خوش خدمتى به آنها، خودشان هم با جمع كردن مريدانى، با اعتقادات خاص، مدعى مهدويت و الوهيت مى‏شوند؛ مانند بابيه، بهائيه و قاديانيه. اين گروه با سياست گام به گام، ابتدا ادعاى بابيت از ناحيه مهدى حقيقى كرده و بعد از اين كه مريدانى به دست آورده‏اند، ادعاى مهدويت را مطرح و گسترش داده‏اند.

برخى به هواى رياست، از طريق سوء استفاده از احاديث مربوط به مهدى موعود(عج) و تحريف آنها و فريب دادن افراد ساده لوح، مدعى مهدويت و مقام امامت شده و از جهل عوام و نادانى مردم ظاهربين و بى‏بصيرت، براى جاه‏طلبى و دنياپرستى خود و رسيدن به هدف عادى و دنيوى خود، از عقايد پاك و بى‏آلايش مردم بهره‏بردارى نموده‏اند و باعث تفرقه، جدايى و انحراف مردم از اسلام شده‏اند، مانند فرقه كيسانيه.

گروهى هم كه درست مطالب مهدويت براى آنها هضم نشده، به سوى عده‏ايى مى‏رفتند كه حتى خودشان هم ادعاى مهدويت نداشته‏اند و از اين ادعا بيزارى مى‏جستند؛ ولى با همه اين اوصاف، گروهى از روى نادانى، به خاطر شدت گرفتارى يا با انگيزه غلو و شايد هم با عجله، مى‏گفتند او امام مهدى مى‏باشد؛ مثل فرقه سبائيه و برخى فرقه‏هاى ديگر، كه هر امام شيعى، در زندگى يا مرگ، از نظر يكى از فرقه‏هاى شيعى مهدى تلقى گرديد و در مورد مرگ او گفته‏اند كه دوباره باز خواهد گشت.

در مجموع، علل ادعاى دروغين مهدويت را مى‏شود در چهار عنوان بيان كرد:

الف) سوء استفاده از شرايط به وجود آمده در عصر خفقان؛
مردمى كه تحت فشار حكومتى ظالم بوده‏اند، به مجرّد نغمه‏اى با عنوان مهدويت، با آن هم‏ساز شده و بدون تحقيق، شتابان مى‏پذيرفتند. در اين صورت، مدعى مهدويت، با استفاده ابزارى از نياز مردم، پى اهداف دنيوى خود حركت مى‏كند.
ب) كسب پيروزى بر دشمنان؛
گروهى هم با سعى و تلاش و ايجاد اميد به پيروزى در پيروان خود و تقويت روحيه آنان و تكيه بر رواياتى كه مى‏گويد: مهدى جهان را از عدل و داد پر مى‏كند، مدعى اين مقام مهم مى‏شدند.

ج) كسب منافع مادى؛
عده‏اى با ادعاى مهدويت، در پى جمع‏آورى اموال مسلمين از بيت‏المال بودند.

د) پشتيبانى برخى قدرتها از چنين ادعاهايى؛
حكومتها مدعى مى‏شدند كه او مهدى است؛ آن وقت مهدى دروغين را مى‏كشتند و اعلام مى‏كردند كه مهدى از بين رفته و رفع نگرانى شده و ديگر خطرى حكومت را تهديد نمى‏كند.(10)

حال با توجه به عوامل و انگيزه‏هاى ياد شده، در اين پژوهش، گروه‏ها يا فرقه‏هايى كه مهدويت را به دروغ به يك امام يا غير امام نسبت داده‏اند؛ يا خود مدعى مهدويت شده‏اند را نقد و بررسى مى‏كنيم. اين گروه‏ها را با توجه به ترتيب زمانى، به دو بخش تقسيم مى‏كنيم.

بخش اول، فرقه‏ها يا گروه‏هايى كه قبل از امامت حضرت ولى عصر(عج) مدعى مهدويت شده‏اند؛
بخش دوم، مدعيان و متمهديان بعد از امامت حضرت ولى عصر(عج)؛

گرچه هر كدام از اين گروه‏ها به تفصيل در كتب اديان و مذاهب يا كتابهاى رجالى و تاريخى مورد بررسى قرار گرفته‏اند؛ ولى به صورت دسته‏بندى شده و يكجا مورد ارزيابى قرار نگرفته‏اند. در اين نوشته، اين فرقه‏ها با توجه به نگاه تاريخى دسته بندى و مورد بررسى قرار گرفته است.

ان شاءا... با معرفى اين مدعيان فريبكار و فرقه‏هاى دروغين مهدويت، مهدى موعود(عج) اصلى شناخته شود و سره از ناسره تفكيك شده و اماميه از تهمتها و افتراها مبرا گردد.

پي نوشت ها:
1. اصول مذهب‏الشيعة الامامية الاثنى عشرية عرضٌ و نقدٌ، دكتر قفارى، انتشارات دارالرضا، سه جلدى، جلد 2، ص 1123 - 999.
2. تاريخ عصر غيبت، مسعود پور سيد آقايى و ديگران، ص 406، چاپ اول، 1379، انتشارات حضور، قم.
3. او خواهد آمد، على‏اكبر مهدى‏پور، ص 139، ويرايش دوم، چاپ دهم، پاييز 1379، انتشارات رسالت.
4. سيماى مهدى موعود(عج) در آيينه شعر فارسى، استاد محمدعلى مجاهدى، ص 256، چاپ اول، انتشارات جمكران، زمستان 1380.
5. اين روايات در كتاب منتخب الأثر فى الامام الثانى عشر، تأليف آيت‏ا... لطف‏ا... صافى گلپايگانى، فصل اول، باب 4، ص 97، تحت عنوان «الائمة اثنا عشر اولهم على(ع) و آخرهم المهدى(ع)» و باب 5، ص 103، تحت عنوان «والائمة اثناعشر و آخرهم مهدى» آمده است. (انتشارات معصوميه، چاپ دوم، 1421 ق).
6. در انتظار ققنوس، سيدثامر العميدى، ترجمه و تحقيق مهدى على‏زاده، ص 216، انتشارات مؤسسه امام خمينى(ره)، چاپ اول، زمستان 1379.
7. همان.
8. همان.
9. مهدى منتظر در انديشه اسلامى، سيد ثامر العميدى، ترجمه محمدباقر محبوب القلوب ص 331، چاپ دهم 1380 پائيز، انتشارات جمكران.
10. غاليان، نعمت‏ا... صفرى فروشانى، ص 227-226 (با كمى تغيير)، انتشارات بنياد پژوهش‏هاى اسلامى، آستان قدس رضوى، چاپ اول، 1378.

تبيان
 
 

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

‌‌بهائيت‌ و ماسونيّت؛ ويژگي‌ها و اهداف مشترک‌

‌‌بهائيت‌ و ماسونيّت؛ ويژگي‌ها و اهداف مشترک‌     
۳۰ فروردين ۱۳۸۷ 
‌‌دوران‌ قاجار در تاريخ‌ معاصر ايران، برهه‌اي‌ سرنوشت‌ساز است. مهمترين‌ مسئله‌ اين‌ دوران، تهاجم‌ بيگانگان‌ به‌ کيان‌ فرهنگي، ديني‌ و سياسي‌ ايران‌ اسلامي‌ است‌ که‌ در قالب‌ تهاجمات‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و فرهنگي‌ نمايان‌ شد. پيدايش‌ فرقه‌هاي‌ «ساختارشکن» نظير بابيه‌ و بهائيه‌ و سازمان‌هاي‌ مخفي‌ مانند فراماسونري، تلاشي‌ بود براي‌ فروپاشي‌ وحدت‌ و انسجام‌ ملت‌ ايران‌ که‌ لطمات‌ فراواني‌ هم‌ به‌ استقلال‌ کشور وارد ساخت.


‌‌دوران‌ قاجار در تاريخ‌ معاصر ايران، برهه‌اي‌ سرنوشت‌ساز است. مهمترين‌ مسئله‌ اين‌ دوران، تهاجم‌ بيگانگان‌ به‌ کيان‌ فرهنگي، ديني‌ و سياسي‌ ايران‌ اسلامي‌ است‌ که‌ در قالب‌ تهاجمات‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و فرهنگي‌ نمايان‌ شد. بروز حملات‌ خارجي‌ و به‌ تبع‌ آن‌ ناآرامي‌هاي‌ داخلي، ناشي‌ از شورش‌ حسن‌خان‌ سالار، بابيه‌ و...، هر يک‌ جلوه‌اي‌ از اين‌ تهاجمات‌ بود. در اين‌ ميان، پيدايش‌ فرقه‌هاي‌ «ساختارشکن» نظير بابيه‌ و بهائيه‌ و سازمان‌هاي‌ مخفي‌ مانند فراماسونري، تلاشي‌ بود براي‌ فروپاشي‌ وحدت‌ و انسجام‌ ملت‌ ايران‌ که‌ لطمات‌ فراواني‌ هم‌ به‌ استقلال‌ کشور وارد ساخت. با يک‌ بررسي‌ اجمالي، شباهت‌هاي‌ زير بين‌ دو «تشکيلات» و درواقع: دو «حزب‌ سياسي» بهائيت‌ و فراماسونري‌ در تاريخ‌ معاصر ايران،‌ قابل‌ رديابي‌ و تشخيص‌ است: ‌

‌1. نقش‌ بيگانگان‌ در «کاشت‌ و برداشت» آنها: هر دو تشکيلات، به‌ تحريک‌ بيگانگان‌ در ايران‌ باليده‌ و از حمايتشان‌ برخوردارند. تأسيس‌ (يا دست‌ کم‌ بسط‌ و گسترش) بابيت‌ و بهائيت‌ با مداخلات‌ مستقيم‌ روس‌ و نقشه‌ انگليس‌ صورت‌ گرفت‌ و تأسيس‌ فراماسونري‌ نيز توسط‌ سر گور اوزلي‌ (سفير انگليس‌ در زمان‌ فتحعلي‌ شاه) و سپس‌ مانکجي‌ (افسر اطلاعاتي‌ انگليس‌ در ايران) در بحراني‌ترين‌ شرايط‌ حاکم‌ بر کشور ما، در نبرد با بيگانگان‌ و نقاهت‌ شديد ناشي‌ از آن‌، انجام‌ شد.‌

‌2. ساختارشکني‌ سياسي: هر دو تشکيلات‌ در ايران‌ به‌ منظور سرنگوني‌ حکومت‌ مرکزي‌ ايران‌ و ايجاد تغييرات‌ گسترده‌ سياسي‌ ايجاد شد: بابيت، با راه‌ اندازي‌ جنگ‌ مسلحانه‌ و طرح‌ ترور دولتمردان‌ و شاه‌ قاجار، و انجمن‌ ماسوني‌ با ترويج‌ تفکرات‌ سياسي‌ غرب‌ و هدايت‌ لژهاي‌ آن‌ ديار.‌

 ‌‌3. ساختارشکني‌ فرهنگي‌ ــ ديني: هر دو تشکل،‌ با اساس‌ اسلام‌ در ايران‌ مشکل‌ داشتند و استراتژي‌ براندازي‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ را تعقيب‌ مي‌کردند. اعلام‌ بابيت، مهدويت، نبوت‌ و الوهيت، و نسخ‌ اسلام‌ و قرآن‌ و کليه‌ احکام‌ شرعي‌ از سوي‌ باب‌ و اتباع‌ بابي‌ و بهايي‌اش، و جعل‌ برخي‌ احکام‌ و مقررات‌ به‌ عنوان‌ دين توسط آنها، و متقابلاً‌ ترويج‌ مذهب‌ انسانيت‌ (اومانيسم) و حذف‌ اديان‌ وحياني‌ اصيل، ترويج‌ يهوديت‌ و مسيحيت‌ مسخ‌ شده‌ و عنود با اسلام‌ (که‌ در نهايت‌ منجر به‌ بيزاري‌ از عنوان‌ دين‌ نزد اعضا شده‌ و آنان‌ را به‌ بي‌ديني‌ مطلق‌ سوق‌ مي‌دهد) در فراماسونري، حرکتي‌ بود در راستاي‌ شکستن‌ ساختارها و هنجارهاي‌ فرهنگي.‌

‌‌4. طرد هر دو جريان‌ توسط‌ جوامع‌ اسلامي: انزجار مسلمانان‌ از هر دو تشکيلات‌ بابي‌ ــ بهايي‌ و ماسوني، و تکفير آنان‌ توسط‌ مراکز و مجامع‌ اسلامي‌ شيعه‌ و سني، ديگر ويژگي‌ مشترک اين‌ دو حزب‌ سياسي‌ است که شرحش مجالي ديگر مي‌طلبد.

منبع: نشريه ايام 29

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

مدعيان مهدويت، بابيت و سفارت- قسمت اول

مدعيان مهدويت، بابيت و سفارت- قسمت اول     
۱۴ فروردين ۱۳۸۷ 
«علي محمد شيرازي» معروف به باب نيز يكي ديگر از اين اشخاص بود. او در سال 1235 ق. در شيراز به دنيا آمد. وي در ابتدا ادعا مي‌كرد كه باب مهدي موعود(ع) است. پس از مدتي مدعي شد كه خود مهدي موعود(ع) است و زماني كه مشاهده كرد اشخاص نادان و احمق زيادي دور او جمع شده‌اند، ادعاي خداوندي كرد.

 

اشاره: با سپاس و قدرداني از استاد محقق مجتبي الساده که مجموعة حاضر را در اختيار موعود گذاشتند از اين پس بخش هاي مختلف و خواندني اثر ايشان تقديم موعوديان عزيز مي‌گردد.

در دوران اخير ما شاهد برخي ادعاهاي دروغين در محافل عمومي شيعيان هستيم؛ در اين ميان، برخي ادعا مي‌كنند كه با امام مهدي(ع) در ارتباط هستند و به دستور ايشان تبليغ مي‌كنند. از سوي ديگر محافل اهل تسنن نيز خالي از چنين ادعاهايي نيست و در بسياري از كشورهاي اسلامي، برخي ادعا مي‌كنند كه خود مهدي موعود(ع) هستند، حتي برخي پا از حدود و مرزها و خطوط قرمز فراتر نهاده و ادعاي پيامبري كرده‌اند. با مطالعة تاريخ اسلام، در مي‌يابيم كه اين پديدة جديدي نيست، بلكه در طول تاريخ، افراد زيادي چنين ادعاهايي داشته‌اند. اعمال، رفتار و كردار مدعيان جديد در حال حاضر، شناخته شده و بسيار شبيه به اعمال و رفتار و كردار مدعيان گذشته است، ولي اين مسئله در حال حاضر، بسيار خطرناك‌تر است؛ زيرا اكنون ما در دوراني به سر مي‌بريم كه پيشرفت و گسترش علم، مرزهاي زماني و مكاني را در هم شكسته و همه، منادي گشودن درها به روي عقل و حاكم كردن آن در تمام امور و به طور كلي منادي عقل‌گرايي شده‌اند.علل و انگيزه‌هاي چنين ادعاهايي در سال‌هاي اخير، در شرايط سياسي، ديني و اجتماعي جوامع اسلامي نهفته است، اين شرايط، جو و محيطي مساعد براي طرح اين افكار و عقايد و انديشه‌هاي حامي اين ياوه‌گويي‌ها را به وجود آورده است، افزون بر اين، ما شاهد نوعي خلأ ديني و كمبود عناصر فرهنگي و فكري و وجود تناقض در روش‌هاي تربيتي و ديني هستيم كه همة اينها، باعث شايع شدن چنين ادعاها، مهملات و ياوه‌گويي‌هايي شده است.اين پديدة ناساز و ناهمخوان كه تأثير رواني و فكري زيان‌بخشي بر جامعه گذاشته، در حقيقت، تكرار همان ادعاهاي گذشته است كه در طول تاريخ، روي داده است. برخي اشخاص ـ از زمان‌هاي  دور تاكنون ـ در جامعة اسلامي لباس شخصيت شريف مهدي موعود(ع) را بر تن كرده و خود را پرچمدار برخي اعمال و رفتار قهرمانانه كه ايشان پس از ظهور مباركشان آنها را انجام مي‌دهند، اعلام نموده‌اند، اين پديده با گذشت زمان به كرات تكرار شده و پس از مدتي از بين رفته است، تا اينكه اكنون به صورت يك مشكل جدّي در آمده كه انديشه اسلامي در دوران ما با آن مواجه است.هر از چند گاهي اخباري مي‌شنويم، حاكي از آنكه برخي اشخاص در جامعه خود ادعاي مهدويّت كرده‌اند يا خود را از جمله نمايندگاني مي‌دانند كه امام، ايشان را به عنوان واسطه تعيين فرموده است يا ادعا مي‌كنند كه امام مهدي(ع) در خواب يا رؤيا براي آنها تجلي كرده و آنها ايشان را زيارت كرده‌اند. برخي نيز ادعاي پيامبري مي‌كنند و مي‌گويند: خداوند بلندمرتبه، به آنها براي هدايت و نجات بشريت از ستم، مأموريت داده است، ولي مدت زيادي طول نمي‌كشد كه همة اين ادعاها، در همان محيط از بين مي‌رود و اثري از آن باقي نمي‌ماند. هر از چند گاهي، شاهد برخي «مهدي‌هاي دروغين» يا مدعيان پيامبري در جوامع اسلامي هستيم كه باعث ايجاد غوغا و سر و صداي زيادي مي‌شود، ولي اندك زماني بعد، آن دعوت‌ها و ادعاها، با شكست مفتضحانه و سختي مواجه مي‌شوند. حقيقت اين است كه يكي از انگيزه‌ها و علل پيدايش چنين ادعاهايي، شرايط اجتماعي و رواني بد مردم است (زيادي شكست‌ها و ناكامي‌ها) موضوعي كه در اين ميان بسيار خطرناك است، اين است كه اين ادعاهاي دروغين پيوسته تكرار مي‌شود و آن مهدي‌هاي دروغين، هر بار از محقّق ساختن اهداف خود، ناكام مي‌مانند و با شكست مواجه مي‌شوند و اين شكست‌هاي پي‌درپي، به نوعي باعث گريز و بيزاري مردم، هم از نظر رواني و هم از نظر عقلي، از آن مهدي موعود واقعي و اصلي مي‌شود كه در آخرالزّمان ظهور مي‌كند و عدالت و داد را در همه‌جا مي‌گستراند.البته بعيد نيست كه دست برخي كساني كه از گسترش انديشة اصيل و عدالت مهدويت در هراسند، پشت پرده باشد و آنها باشند كه مردم را تشويق به چنين ادعاهايي مي‌كنند تا از آن در جهت منافع خود، بهره‌برداري نمايند و البته همه اينها، به خاطر به وجود آوردن موضع‌گيري‌هاي عقلي و گرايش‌هاي رواني ضدّ اين نظريه درست و گريزان كردن مردم از آن اصل واقعي و درست است.ما در اين مباحث، با جزئيات اين پديده آشنا خواهيم شد و پس از آن جداگانه به بحث و بررسي در مورد هر يك از اين ادعاها (ادعاي نمايندگي امام مهدي(ع) و ادعاي نبوت) خواهيم پرداخت تا اين مسئله به خوبي روشن شود و ميزان خطرناك بودن اين مشكل و ميزان تأثيرگذاري آن آشكار شود.


ادعاي نمايندگي از طرف امام مهدي(ع)
گروهي از اين مدّعيان، كه ادعاي ارتباط داشتن با امام مهدي(ع) مي‌كنند و پا را از اين هم فراتر نهاده ادعاي بابيّت امام را دارند. منظور از ادعاي بابيّت، اين است كه برخي ادعا مي‌كنند كه باب1 امام مهدي‌(ع) هستند، حال يا با ادعاي سفارت همانند چهار نايب و سفير امام(عج) در دوران غيبت صغري يا نيابت يا وكالت از ايشان و اموري مانند اين. برخي چنين ادعا مي‌كنند كه هر زمان بخواهند، ايشان را مي‌بينند و نامه‌ها را به ايشان مي‌رسانند و پيام‌هاي ايشان را نيز به مردم مي‌رسانند يا مي‌گويند كه با باب‌هاي امام(ع) در ارتباط هستند.ما در اين بخش، با ادعاهايي كه اخيراً در بحرين و عراق گسترش يافته، تا حدّ امكان با ذكر جزئيات آن، آشنا مي‌شويم، اما پيش از آن چند نمونه و مثال تاريخي مي‌آوريم تا حقيقت آن روشن شود. كساني كه ادعاي ارتباط با امام مهدي(ع) را دارند، ادعا مي‌كنند كه باب امام(ع) هستند؛ يعني هر كس چيزي را از امام(ع) مي‌خواهد يا حاجتي دارد، بايد به اينها مراجعه كند و آنها نيز به نوبه خود، آن درخواست‌ها را به امام(ع) مي‌رسانند. در طول غيبت كبري، اشخاص زيادي به صورت پي‌درپي و به اشكال و گونه‌هاي متفاوت و به نام‌هاي مختلف، ادعاي نمايندگي و نيابت خاص(سفارت) از جانب امام(ع) داشتند و اين گونه طبقات مختلف مردم را فريب مي‌دادند، برخي از آنها ادعا مي‌كردند كه مشرّف به ديدار حضرت حجّت(ع) شده‌اند و تظاهر به تقوا و پرهيزكاري و رسيدن به مقام «ابدال» و «اوتاد» مي‌كردند و برخي نيز ادعا مي‌كردند كه ايشان را در خواب و عالم رؤيا مشاهده كرده‌اند و برخي نيز با جادو، نيرنگ و شعبده‌بازي و جلوه دادن آن  به عنوان معجزه و كشف و كرامات، چنين ادعاهايي داشتند و برخي ديگر نيز مدعي ارتباط با ايشان از طريق نامه و نوشته‌ها بودند تا اينكه كار به جايي رسيد كه برخي ادعا كردند كه خود امام مهدي(ع) هستند.

ادعاي سفارت و نيابت امام(ع) يكي از بدترين و خطرناك‌ترين فتنه‌ها در دوران غيبت كبري است و اين مشكل به گونه‌اي است كه ثابت كردن دروغ‌گويي اينها براي اشخاص ساده دل و كم‌خرد، بسيار دشوار است، زيرا اين مدعيان، از برخي اصطلاحات فريب‌دهنده مانند ادعاي مشرف شدن به ديدار حضرت حجّت و ادعاي عنايت و توجه خاص امام به اينها و... استفاده مي‌كنند و همين باعث فريب‌خوردن ساده‌دلان مي‌شود و اكثر اوقات اين مدعيان در لباس اشخاص پارسا و عابد و اهل سير و سلوك ظاهر مي‌شوند و اعمال و رفتار صوفيانه دارند و مي‌گويند اين اعمال از جمله سنّت‌ها و مستحبات است و اظهار مي‌دارند كه خداوند به آنها كشف و كرامات و معجزاتي عطا كرده است و با برخورد با آنها، اين‌گونه به نظر مي‌آيد كه آنها، از جمله اوتاد و ابدال هستند، زيرا به ظاهر شباهت زيادي يا اولياي خداوند و بندگان صالح او دارند. اين گونه اشخاص، گاهي اوقات  از جادو و شعبده‌بازي استفاده مي‌كنند تا به مردم ثابت كنند كه داراي كشف و كرامات و مكاشفات‌اند و از امور غيبي و رؤياهاي صادقانه و خواب‌هاي خود، بسيار سخن مي‌گويند و برخي از اشخاص ساده دل و ضعيف‌النفس، ممكن است آنها را اشخاصي روحاني تصور كنند. اين در حالي است كه اين افراد، هيچ گونه حقانيتّي ندارند و البته احوال و نيرنگ اينها، بر اهل علم و بصيرت پوشيده و پنهان نيست، بلكه آنان، حقيقت اين‌گونه اشخاص را به خوبي دريافته‌اند.اكثر اين ادعاهاي دروغين، با ادعاهاي سفارت (بابيّت) امام مهدي(ع) آغاز مي‌شود و پس از آن به ادعاي پيامبري مي‌رسد و در پايان به ادعاي خداوندي ختم مي‌شود، «حسين بن منصور حلاج» يكي از نمونه‌هاي آن بود.حسين بن منصور حلاج، در ابتدا ادعاي بابيّت، سپس ادعاي مهدويت و بعد ادعاي پيامبري و در پايان، ادعاي خداوندي كرد و در پايان سال 309 ق. در زمان غيبت صغري، در آتش سوزانده شد.

«علي محمد شيرازي» معروف به باب نيز يكي ديگر از اين اشخاص بود. او در سال 1235 ق. در شيراز به دنيا آمد. وي در ابتدا ادعا مي‌كرد كه باب مهدي موعود(ع) است. پس از مدتي مدعي شد كه خود مهدي موعود(ع) است و زماني كه مشاهده كرد اشخاص نادان و احمق زيادي دور او جمع شده‌اند، ادعاي خداوندي كرد. كتاب او به نام البيان بهترين دليل براي اثبات كفر او است.علماي ديني زمان او، فتواي كافر بودن او را صادر كردند و دستور قتل او را دادند و حكم اعدام او و يكي از پيروانش در تبريز به اجرا در آمد و در آن شهر تيرباران شد و جسد آن دو در چاهي انداخته شد. حكم اعدام در بامداد دوشنبه 27 شعبان سال 1265ق به اجرا درآمد و پس از اعدام، مشخص شد كه مزدوران روسيه او را تشويق مي‌كردند كه چنين دروغ‌ها و ياوه‌هايي را بر زبان آورد و آنها او را در اين راه ياري مي‌دادند. علما، پس از آن فتواي كافر بودن پيروان بهايي او را نيز صادر كردند و آنها را نجس دانستند و ازدواج با آنها را حرام اعلام نمودند.

شيخ طوسي در كتاب الغيبة، در يك باب جداگانه به نام‌هاي برخي از منحرفان اشاره مي‌كند كه به دروغ ادعاي بابيّت2 (نيابت يا سفارت امام) كرده‌اند.

او در اين باب، از اشخاص زير نام برده است:

1. حسن معروف به شريعي؛
2. محمد بن نصير نميري؛
3. احمد بن هلال كرخي؛
4. ابوطاهر محمدبن علي‌بن بلال؛
5. حسين‌بن منصور حلاج؛
6. محمد‌بن علي شلمغاني؛
7. ابوبكر محمد‌بن احمدبن عثمان بغدادي؛
8. محمد‌بن مظفر كاتب ازدي أبودلف.

اين اشخاص، نمايانگر خط انحراف در زمان غيبت صغري بوده و تلاش مي‌كرده‌اند كه به وسيله اين اكاذيب به خواسته‌ها و اهداف طمع‌جويانه خود برسند.

ادعاي سفارت امام مهدي(ع) از زمان شيخ محمدبن عثمان عمري، سفير دوم امام در زمان غيبت صغري، آغاز شد. در زمان سفير و نمايندة اول امام، شرايط براي ادعاي سفارت و نيابت از امام، آماده نبوده، زيرا غيبت صغري هنوز در دوران آغازين خود بود،  حاكمان عباسي و مزدورانشان در پي يافتن امام مهدي(ع) بودند و مي‌خواستند همة كساني را كه با ايشان در ارتباط بودند، دستگير و مجازات كنند. سفارت و نيابت از امام در دوران سفير و نمايندة اول امام(ع) به منزلة جهادي بزرگ و يك فداكاري برجسته بود. با اين اوصاف، چه كسي جرأت چنين كاري را داشت و مي‌توانست به دروغ خود را سفير و نايب امام معرفي كند و خودش را در معرض خطر قرار دهد. علاوه بر اين، مردم نيز در آغاز غيبت، چندان آشنايي و آگاهي با سفارت صادقانه و راستين و نيابت‌ از امام(ع) نداشتند، بلكه اين مسئله، نياز به مدت زماني داشت تا مردم خود را با اين شرايط و چنين چيزهاي جديدي سازگار كنند و آن را درك نمايند. به هر حال، با توجه به مقام و منزلت والايي كه سفارت و نيابت از امام در جامعه اسلامي و در ميان مردم داشت، و با توجه به اهميت اين جايگاه حساس كه شخص به وسيلة آن مي‌توانست از امكانات مالي يا معنوي زيادي بهره‌مند شود، اشخاص زيادي ادعاي تشرف يافتن به مقام سفارت امام(ع) كردند.
ادامه دارد...

مجتبي الساده
مترجم: سيد شاهپور حسيني
ماهنامه موعود شماره 86

پي‌نوشت‌ها:
1. باب به معناي فرد مورد اعتماد و رابط خاص ميان امام و پيروان ايشان است و البته در زمان هر يك از ائمه، برخي اشخاص خاص به مقام بابيّت اين امامان رسيده بودند و در زمان غيبت صغري نيز آن چهار نماينده، به چنين مقامي دست يافته بودند.
2. شيخ طوسي، الغيبة، صص 267 ـ 281.

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

حجت مسلماني من‌

حجت مسلماني من‌     
۱۱ اسفند ۱۳۸۶ 
همسايه‌اي داشتيم به نام شهين خانم که يهودي بود. آن زمان نزديک به 30 درصد جمعيت همدان يهودي بودند و يک بار به اسرائيل رفته بود و زماني که برگشت اين گونه در بين بهائيان سخن مي‌گفت که: هر گاه سربازان اسرائيلي مي‌خواهند به جنگ با اعراب و يا فلسطيني‌ها بروند دور مقام اعلاي شما (بهائيان) طواف مي‌کنند تا در آن جنگ پيروز ميدان شوند.


خاطرات حسين فلا‌ح؛ يک نجات‌يافته ديگر

مسلمان شدن من چند دليل داشت، اول اين که بسياري از دوستان من مسلمان بودند من هم دوست داشتم مثل آنها آزاد باشم. نه اين که در چنبره و حصار تشکيلات بهائيت باشم. در دوران انقلاب من حدودا يازده، دوازده ساله بودم بعد از آن هم که جنگ پيش آمد مسلمانان را مي‌ديدم که چطور خالصانه به دين، ملت و وطن خود عشق مي‌ورزند. من هم دوست داشتم مثل آنها باشم، دوم اين که سوالات زيادي در ذهنم نسبت به بهائيت وجود داشت، افکار و عقايد مسلمانان با عقايد ما خيلي فرق داشت. رفتار مسلمان‌ها خيلي بهتر و آزادانه‌تر از ما بود. گرچه طبق تعاليم فرقه‌اي،ما خود را برتر از آنها مي‌دانستيم. با اين وجود سوالاتي برايم پيش مي‌آمد! لذا از مسوولانمان يعني همان کساني که جزء محفل (خادمين) بودند، مي‌پرسيدم. عکس‌العمل آنها در مقابل سوالات جزيي من تند و پرخاشگرانه بود.... همين سوالات مرا بيشتر تشويق مي‌کرد که تحقيقات خود را دنبال کنم و عاقبت به همراه همسر سابقم پس از تحقيقات و مطالعات زياد، پي به بطالت و ساختگي بودن بهائيت برديم و مسلمان شديم.


جرات ابراز ندارم‌

من با يکي از بهائيان همدان که حدود 70 سال سن داشت بعد از مسلمان شدنم صحبت کردم. گفتم شما تاکنون خودت هم پي برده‌اي که بهائيت اعتقادي نيست که قبول داشته باشي، بطلان آن را مي‌داني پس چگونه تاکنون اقدامي نکرده‌اي؟ او دستش را روي قرآن گذاشت و گفت من خيلي وقت است که مسلمان شده‌ام در دل خود مسلمان هستم ولي جرات ابراز آن را ندارم. چون سني از من گذشته است و مي‌ترسم در اين سن به امر تشکيلات بهائيت زن و بچه‌ام مرا رها کرده و آواره شوم.... به همين خاطر نمي‌توانم مسلماني خود را علنا اعلام کنم!

زماني که آن پيرمرد گفت: مسلمان شده‌ام به دنبال آن کتاب مقدس بهائيان را آنچنان به زمين کوبيد که من از ترس گفتم من که علنا هم مسلمانم جرات چنين کاري را ندارم چطور چنين کردي؟ در جواب گفت: من اصلا اعتقادي به بهائيت ندارم مجبورم در اين سنين پيري به خاطر اين که بچه‌هايم تنهايم نگذارند بسوزم و بسازم. .

 

طواف سربازان اسرائيلي دور مقام اعلي‌

همسايه‌اي داشتيم به نام شهين خانم که يهودي بود. آن زمان نزديک به 30 درصد جمعيت همدان يهودي بودند و يک بار به اسرائيل رفته بود و زماني که برگشت اين گونه در بين بهائيان سخن مي‌گفت که: هر گاه سربازان اسرائيلي مي‌خواهند به جنگ با اعراب و يا فلسطيني‌ها بروند دور مقام اعلاي شما (بهائيان) طواف مي‌کنند تا در آن جنگ پيروز ميدان شوند اين نهايت سياسي بودن اين فرقه را مي‌رساند و پسرش هم که جزو سربازان اسرائيلي بود براي مدتي که به ايران آمده بود طبق چيزي که قبلا به او ديکته کرده بودند در جمع بهائيان اين شعار را مي‌داد که ما بهائيت را آنقدر قبول داريم که براي پيروز شدن در جنگ دور مقام اعلايشان طواف مي‌کنيم. بهائيان هم که اين را مي‌شنيدند، اظهار سرور و خوشحالي مي‌نمودند.
 
منبع: نشريه ايام 29

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

فرقه انحرافی بهائيت

فرقه انحرافی بهائيت     
۰۵ اسفند ۱۳۸۶ 
اگر علی محمد شیرازی به عنوان یک جوان مخبط به اتکای خویش و بدون هیچ گونه حمایت خارجی دست به این ادعا زده بود، توقع می رفت که این ادعا ابتدا در میان جهال و عوام الناس همان منطقه آغاز ادعا فراگیر شود و نیز دوره ای طولانی برای بسط این ادعا در میان دیگر جهال و عوام سپری شود، حال آن که شاهد آن هستیم که پیروان اولیه  باب و ادعای او به جای جهال در میان سیاستمداران وابسته به استعمار پیدا می شوند.


بهائیت که یک آیین دست ساز و کاملا مرتبط با استعمارگرانی از قبیل انگلستان و امریکاست ، در آغاز فعالیت خود را در ایران آغاز کرد.

اوج فعالیت این فرقه انحرافی را باید در دوران سلطنت مظفرالدین شاه قاجار دانست ، که پس از آن در دوره سلطنت احمدشاه ، رضاخان و نیز دوره دوم محمدرضا، بهائیان در ایران بسط و سلطه بیشتری یافتند و توانستند برای این آیین انحرافی پیروان بیشتری پیدا کنند.

درباره تحلیل شکل گیری این آیین انحرافی و علل قوت یافتن آن در ابتدای دوره ادعای بابی گری ، نظرات متفاوتی ارائه شده است که در ذیل به چند مورد آنها اشاره می شود.

نظر اول ، معتقد است که هر چند بهائی گری و بابی گری انحرافی نابخشودنی و تحریفی اساسی در آموزه های دینی مسلمانان محسوب می شود، اما به دلیل ویژگی های شخصیتی علی محمد شیرازی که ادعای بابی گری را آغاز کرد و مخبط و معلول بودن وی از لحاظ ذهنی ، نباید این پدیده را در آغاز ادعای بابی گری یک توطئه و دسیسه دانست.

آنچه مسلم است ، بعدها این شخص و ادعای بیمارگونه وی از سوی کانون های استعماری و استعمارگران انگلیسی و امریکایی مورد استفاده قرار گرفت و آنها در جهت اهداف استعماری خویش و برای از میان بردن اسلام و قدرت علمای واقعی آن به پشتیبانی از این فرقه ضاله دست زدند. بر این مبنا بهائی گری در ابتدای تشکیل یک مالیخولیای شخصی پنداشته می شود که در مرحله بقا و بسط از سوی استعمارگران مورد استفاده قرار گرفته است.

بدین ترتیب ، بابیت و بهائیت در مرحله ایجاد و نشات گرفتن محصول کار غرب و بخصوص استمعارگران زرسالار پنداشته نمی شود، اما در مرحله بقا و بسط کاملا وابسته به آنها بوده است.

این گروه برای مستدل کردن فرضیه خویش به سابقه زندگی علی محمد شیرازی استناد می کنند، که یک جوان مخبط، با آگاهی های مذهبی اندک و گاه بیمارگونه بوده است و ادعای بابیت و دیگر ادعاهای بعدی او را می توان به همین تفکر مالیخولیایی وی منتسب دانست.

نظر دیگری که در این زمینه مطرح است ، این است که فرقه ضاله بابیت و بهائیت نه تنها در ابقا و بسط، بلکه در ایجاد و شکل گیری اولیه و حتی در آغاز دعوی بابیت از سوی علی محمد شیرازی ، یک فعالیت استعماری و برنامه ریزی شده از سوی زرسالاران و استعمارگرانی بوده است ، که خواهان هدم اسلام و برداشتن این مانع از سر راه منافع خویش بوده اند.

این نظر قطعا در بخش ابقا و بسط با نظر اول مشترک است و تلاشهای استعمارگران و وابستگان به آنها و دست نشاندگان ایشان را در کمک به بسط نفوذ و قدرت یافتن بهائیان منکر نمی شود، اما معتقد است دعوی اولیه بابیت و شکل گیری ابتدایی این فرقه ضاله نیز با تلاش و برنامه ریزی ایادی استعمار و کانون های استعماری شکل گرفته است.

به نوشته یکی از محققان این زمینه : «برخلاف نظر مورخینی چون احمد کسروی و فریدون آدمیت که بابی گری اولیه را جنبشی خودجوش و ناوابسته به قدرت های استعماری می دانند (و علی رغم بدبین بودن نسبت به این فرقه نفوذ استعمار در این فرقه را از زمان انشعاب بابی گری به دو فرقه ازلی و بهایی می دانند)، پژوهش من بر پیوندهای اولیه علی محمد باب و پیروان او با کانون های معینی تاکید دارد که شبکه ای از خاندان های قدرتمند و ثروتمند یهودی در زمره شرکای اصلی آن بودند.این تصویر بابی گری را از اساس و از بدو پیدایش فرقه ای مشابه با دونمدهای ترکیه و فرانکیست های اروپای شرقی جلوه گر می سازد.» (1)

طرفداران این نظر دوم استدلال هایی را برای این نظر خویش بیان می کنند، از جمله این که برخلاف نظر اول که علی محمدباب را یک جوان مخبط که دارای شعور دینی بالایی نبوده است و از عالم سیاست و زیر و بالای آن نیز اطلاع چندانی نداشته می دانند و معتقدند که صرفا براساس یک توهم مالیخولیایی وی دست به این ادعا و تشکیل این فرقه زده است ، گروه دوم معتقدند که علی محمد باب اصولا تحت تاثیر فعالیتهای کانون های قدرتمند یهودی به این ادعا دست زد.

شاهد اینان بر این مدعا این است که علی محمد شیرازی ، مدتی پیش از ادعای باطل خویش به مدت 5 سال در بوشهر و در یک تجارتخانه کاملا مرتبط با کمپانی های یهودی و انگلیسی کار می کرده است و این استعمارگران یهودی و انگلیسی او را در همان زمان شناسایی کرده بودند و چون وی را برای پیشبرد اهداف خویش مفید و کارا می دانستند، در جهت ادعای مذکور سوقش دادند و به عبارت بهتر، این کانون های استعماری بودند که استعداد علی محمد را برای ایجاد یک فرقه انحرافی تشخیص دادند و او را بر انجام این کار تحریض کردند.

این که کدامیک از این دو تحلیل و برداشت می تواند بیشتر به واقعیت نزدیک باشد، نیازمند بررسی های دقیق و موشکافانه است.

این بررسی خود نیازمند جمع آوری و تدقیق در تمامی ادله دو طرف و سپس ارزیابی هر یک از آن دلایل است ؛ اما در یک بررسی اجمالی و اظهارنظر بدوی می توان گفت که نظر گروه دوم بیشتر با واقعیت های تاریخی سازگار است و در ارائه یک تحلیل کلی نسبت به چرایی و چگونگی شکل گیری این آیین انحرافی کارا و کارسازتر به نظر می رسد.

در استدلال برای این که چرا نظر دوم را بر نظر اول ترجیح دادیم ، به موارد زیر اشاره می کنیم:

1- اگر براستی علی محمد باب جوانی بی اطلاع بود که از سر اختلال شعور یا تفکرات مالیخولیایی دست به چنین ادعای بزرگی زده بود، آیا توقع آن نمی رفت که این ادعای بی مبنا و انحرافی بزودی فراموش شود و این جوان مخبط و ادعای بزرگش همانند هزاران مورد دیگری که در این زمینه همانند او بوده اند به دست فراموشی سپرده شود؟

به نظر می رسد که چنین است ، یعنی اگر حمایتهای بی دریغ و قدرتمندانه ارباب نفوذ و صاحبان زر نبود، ادعای بابیت نه تنها در همان اوان آن با شکست و اضمحلال روبه رو می شد، بلکه یادی از آن هم در خاطره ها باقی نمی ماند، اما کانون های استعماری که از ابتدا او را بر این دعوی باطل تشجیع کردند، با حمایت های فراوان مانع از هدم و حذف این فرقه ضاله شدند.

2- نکته جالب تری که می توان به آن اشاره کرد، این است که پیروان اولیه باب و پذیرندگان اولیه این ادعای دروغین ، گروهی از عوام و جهال مردم نبودند، بلکه برخی اهل سیاست و دقیقا همان هایی بودند که وابستگی ایشان به قدرت های خارجی و کانون های استعماری برجسته و در طول تاریخ زبانزد همگان است.

اگر علی محمد شیرازی به عنوان یک جوان مخبط به اتکای خویش و بدون هیچ گونه حمایت خارجی دست به این ادعا زده بود، توقع می رفت که این ادعا ابتدا در میان جهال و عوام الناس همان منطقه آغاز ادعا فراگیر شود و نیز دوره ای طولانی برای بسط این ادعا در میان دیگر جهال و عوام سپری شود، حال آن که شاهد آن هستیم که پیروان اولیه (که البته در پیرو بودن آنها شک اساسی وجود دارد و در حقیقت باید گفت حامیان اولیه) باب و ادعای او به جای جهال در میان سیاستمداران وابسته به استعمار پیدا می شوند.

به تعبیر نویسنده کتاب «ایران در راهیابی فرهنگی» باب نخستین مریدان خود را نه در میان جهال ، بلکه در طبقات بالای کشور یافت... حاج میرزا آقاسی که جای خود داشت ، باب از او به ستایش یاد می کند و می نویسد «بدیهی است که حاجی به حقیقت آگاه است».(2)

حمایت های پشت پرده حاج میرزا آقاسی و نیز حمایت های علنی بسیاری دیگر از سیاستمداران وابسته از جمله حاکم وقت اصفهان ، آن هم در اولین مراحل آغاز دعوی بابی گری نشان از آن دارد که بابی گری به جای آن که به یک توده ناآگاه که از یک ادعای پوچ حمایت می کنند مستظهر باشد، به یک گروه سیاستمدار وابسته که از کانونی استعماری خط می گیرند مستظهر بوده است و به طور کلی ، برای این ادعای بزرگ و همگانی کردن آن برنامه ریزی های قبلی صورت گرفته بوده است.

3- نکته حایز اهمیت دیگر در این زمینه جدیدالاسلام های یهودی و گرویدن تعداد زیادی از آنها به بابیت و بهائیت است.

تاریخ معاصر ایران در بررسی ادعای باطل بابیت و تشکیل بهائیت حاکی از آن است که تعداد زیادی از جدیدالاسلام های یهودی در همان اوایل کار بابیت و بهائیت به این فرقه پیوستند و بدنه اجتماعی این گروه را تقویت نمودند.

این امر حاکی از 2 نکته است. اول این که بابیت در میان مردم چندان جایی نیافته بوده و عوام الناس به آن گرایش چندانی پیدا نکردند. چرا که اگر چنین بود، نیازی به سیاهی لشگر و تهیه طرفداران دروغینی از میان یهودیان نبود و همین امر که یک عده کثیر از یهودیان گروه گروه اسلام می آورند و بعد هم ادعای طرفداری از باب را می کنند و از میان این همه فرق اسلامی به این فرقه ضائه غیراسلامی معتقد می شوند، حاکی از آن است که بابیت در ایجاد بدنه اجتماعی مورد نیاز خود ناتوان بوده است.

براستی اگر ادعای باب یک ادعای ساده و بدون حمایت خارجی بود که از سوی فردی که دچار اختلال شعور شده است صورت می گرفت ، آیا باید چنین می شد که حمایت عوام الناس را هم کسب نکند، اما از حمایت سیاستمداران پرقدرتی چون آقاسی بهره مند شود.

نکته دومی که از این موضوع می توان برداشت کرد این است که ادعای باب کاملا مورد حمایت و دست پرورده کانون های زرسالار یهودی صهیونیست بوده است ، چرا که آنها با پیدا نشدن طرفداران مردمی برای باب نگران آن شده اند و به یک سری از نیروهای تحت امر خود در میان جامعه یهود ایران دستور تغییر دروغین آیین را داده اند که این یهودیان به دروغ اظهار اسلام و سپس اظهار بهائیت و پذیرش دعوی بابی گری کنند. اگر بابی گری و ادعای علی محمد شیرازی دست ساخته استعمارگران و یهودیان نبود، هرگز در مراحل اولیه این ادعا، چنین از آن حمایت نمی شد و یهودیان با تغییر ظاهری دین خود به حمایت از آن نمی شتافتند به نحوی که به اعتقاد برخی تاریخ دانان «گرویدن وسیع یهودیان به بهایی گری سبب افزایش کمی و کیفی این فرقه و گسترش جدی آن در ایران شد».

بنابراین به نظر می رسد که نظر اول در این زمینه صائب تر و به واقع نزدیک تر است.

به این ترتیب بهائیت و بابی گری نه تنها در مرحله بسط و ابقا، بلکه در مرحله ایجاد و شکل گیری هم دست ساز کانون های استعماری بوده است.


پی نوشتها:

1-عبدالله شهبازی ، جستارهایی از تاریخ بهایی گری در ایران ، ص 21
2-هما ناطق ، ایران در راهیابی فرهنگی ، به نقل از شهبازی در جستارهایی از تاریخ بهایی گری
 
منبع: مرکز شیعه شناسی 

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

بهايي‌ها و اسرائيل

 بهايي‌ها و اسرائيل     
۲۲ بهمن ۱۳۸۶ 
يكي ديگر از سرشناسان كيش بهايي، سرلشكر دكتر ايادي، پزشك ويژه شاه بود. ايادي افسري خوش نام بود و به چشم و گوش شاه مي‌مانست. او بهداري ارتش و بيمارستان‌ها، اداره خريد دارو و ابزار پزشكي براي يگان‌هاي ارتش را سرپرستي كرد و با همه توان به هم كيشانش ياري مي‌داد.
 

   
«‌شيمعون پرس» يا همان شيمون پرز،‌ دوبار در اسرائيل به نخست وزيري رسيد. او يكي از عوامل اصلي و محور كشتار مسلمانان فلسطيني بويژه در فاجعه اردوگاه‌هاي « صبرا» و «‌شتيلا» مي‌باشد. او در معرفي «مئير عزري» - اولين سفير اسرائيل در ايران (1352-1337) - مي‌گويد:

از سالهاي بسيار دور، شايد هم از نسل پيش به اين سو، آقاي مئير عزري يكي از سران يهوديان ايران و سفير بي‌سيليندر و فراگ اسرائيل در ايران بوده كه براي همگان چهره‌اي شناخته شده است . دشوار بتوان ميان ما اسرائيلي‌ها كسي را يافت كه مانند وي از پيچ و خم‌هاي تاريخ و سياست ايران آگاه باشد... مئير هم زبان ايرانيان را خوب مي‌داند، هم با فرهنگ آنان به خوبي آشناست. آنچه ما در آينه مي‌بينيم او در خشت خام مي‌بيند. او با منش و بينش ويژه خويش اين هنر را دارد كه گروه‌هاي گوناگون را از رده‌هاي رنگارنگ گرد خود بياورد، چون استادي روان‌شناس ريشه يكايكشان را دريابد تا شاهكاري بي‌تا بيافريند.

« مئير عزري» كه نام كامل او « ربي مئير عزري» است در دوم مارس 1923 -11 اسفند 1302 ش- از « صيون» و « خانم حنا» در محله يهوديان شهر اصفهان، به دنيا آمد. پدرش از نخستين شاگردان مدرسه « آليانس » بود، كه توسط يهوديان فرانسوي ، در اصفهان برپا شده بود. او هنگام تولد مئير، كارمند اداره ماليه - دارايي- اصفهان بود. صيون كه تربيت شده دستگاه‌هاي اطلاعاتي انگلستان بود، به مقتضاي ماموريت پس از چندي اداره ماليه را رها كرد و معلمي فرزندان فرمانده بريگارد قزاق در اصفهان را برعهده گرفت و پس از چندي هم، به دانشكده افسري رفت و درجه سلطاني - سرواني - گرفت و به همكاري با فرانسويان در ژاندارمري پرداخت. هم مترجم «آرميتاژ اسميت» - نماينده انگلستان در وزارت اقتصاد - شد. او كه از زمان حضور آرميتاژ در ميان بختياري‌ها در خصوص مسئله نفت، با وي دوستي كرده بود، مصطفي فاتح، همكلاس و همكار ديرينش را به انگليسي‌ها معرفي كرد.


مئير عزري در اين باره مي‌نويسد: پدرم ، شادروان فاتح را با سر سيدني (آرميتاژ) و مستر فلي آشنا كرده بود و اين آشنايي‌ها در داد و ستدهاي نفتي ميان ايران و اسرائيل ، سرانجام سودمند افتاد.

پدر مئير عزري كه چون ديگر هم كيشان خود، در كار عتيقه‌جات و خروج آن از كشور فعاليت داشت و از اين رهگذر سرمايه‌اي نيز به هم زده بود، پس از پايان ماموريت‌هايش در اصفهان، و هم زمان با خاتمه جنگ دوم جهاني به تهران آمد و پس از چندي ، در حدود 9- 1328، به سرزمين اشغالي فلسطين مهاجرت كرد و در آنجا ماندگار شد.

مئير عزري كه در چنين خانواده‌اي، پرورش يافته بود، با تحصيل در دبيرستان‌هاي آليانس يهودي- فرانسوي و «ادب» انگليسي در 1322 ديپلم گرفت و از همان زمان به ترغيب و تشويق يهوديان براي مهاجرت به سرزميني اشغالي فلسطين پرداخت. وي در خصوص انگيزه اين فعاليت‌ها مي‌گويد:« رشته نيرومند صيون‌دوستي در اندرونم مانند هر يهودي ديگري از پيشينيانم آغازيده، در خانواده‌ام پرورش يافته و شيره جانم شده بود.»

مئير عزري نيز پس از مهاجرت خانواده‌اش به اسرائيل، به آنها محلق شد و چندي در فعاليت‌هاي مختلف حزبي و غير حزبي و مشغول بود. با تثبيت قدرت حكومت پهلوي و جا به جايي آمريكا و انگليس، به ايران بازگشت تا با بهره‌گيري از شناخت گسترده‌اش نسبت به فرهنگ و آداب و روم مردم ايران به ماموريت‌هاي پنهاني خويش مشغول گردد. مئير عزري از سال 1337 تا 1352 در ايران، هر آنچه خواست كرد و پس از آن به اسرائيل بازگشت تا ضمن فعاليت‌هاي متعددش ، در وزارت دارايي، مشاور ويژه مسائل نفتي با ايران باشد.

او پس از پيروزي انقلاب اسلامي يادداشت‌هاي خود را در فعاليت‌هاي دوران حضورش در ايران منتشر كرد و در طليعه آن نوشت:
ناچارم از گشودن پاره‌اي نكته‌ها چشم بپوشم، زيرا گمان مي‌كنم زمان برخي فاش گويي‌هاهنوز فرا نرسيده است. ديگر اينكه برخي دستگاه‌هاي دولتي و دستگاه‌هاي امور امنيتي (اسرائيل) ‌برتر مي‌بينند بر پاره‌اي رويدادها، سرپوش نهند كه به ناچار بخش‌هاي ارزشمندي از اين نوشته، خود به خود ناگفته مي‌ماند.(4)

ربي مئير عزري در بخش بيست و پنجم يادداشت‌هايش به موضوع « بهايي‌ها و اسرائيل» مي‌پردازد. از آنجا كه ، اين فرقه يكي از بازوان اصلي صهيونيست‌ در ايران بوده است،عزري با سرپوش نهادن به بسياري از مسائل، ضمن جانبداري از اين فرقه، به برخي ارتباطات دو جانبه نيز اشاراتي دارد كه جالب توجه است:

ايران زادگاه كيش بهاييت است كه چند ميليون تن در جهان پيرو دارد (!) ميرزا علي محمد، پيشواي اين كيش در سال 1844 ميلادي در شهر شيراز چشم به جهان گشود و پيروانش او را باب ( دروازه) ناميدند. شيعيان آنان را بي‌دين( كافر) مي‌خوانند، همان‌گونه كه مسيحيان ، يحيي تعميد دهنده را بشارت دهنده آمدن عيسي مسيح مي‌نامند، باب نيز خود را دروازه‌اي براي آمدن پيامبري رهاننده مي‌دانست كه با بينش شيعه همسو نبود، به همين انگيزه او را در سال 1850 دستگير و در سن 31 سالگي در تبريز از دارش آويختند.

 
در سال 1863 يكي از پيروان وفادار باب به نام بهاءالله با پشتيباني گروه‌هايي از مردم و چندي از پيشوايان شيعه گفت:« من همانم كه باب گفته بود،آمده‌ام تا جهان را از زشتي برهانم و ...» چنين گويه‌اي را پيشوايان شيعه با داستان امام دوازدهم ناهماهنگ انگاشتند و از ناصرالدين شاه خواستند فتنه تازه را هر چه زودتر خاموش كند. بهاء الله دستگير و پس از رنج‌هاي فراوان همراه گروهي از پيروان وفادارش به خاك امپراتوري عثماني تبعيد شد.

سران سني عثماني نيز نگرش چندان خوشي به وي نداشتند، پس از سرگرداني‌هاي آزارنده در بغداد و ادرنه (‌آدريانوپول) و استامبول، بهاء الله و پيروانش ناچار در شهر عكا، نزديكي حيفا جاي گرفتند. بهاء الله پس از چندي درگذشت و در باغ زيباي ايراني به خاك سپرده شد كه امروز يكي از بزرگ‌ترين نيايشگاه‌هاي بهاييان است. عباس افندي( عبدالبها) جانشين بهاء الله توانست با خردمندي و دانش سازماندهي بينش بهاييت را جهانگير نمايد و يكي از بزرگ‌ترين نمايندگي‌هايش را در شيكاگو برپا سازد. عبدالبها در سال 1921 درگذشت و پيروانش آرامگاه زيبايي در بلندي‌هاي كرمل حيفا برايش ساختند. شوقي افندي به جانشيني وي نشست و سپس گروه نه تني از برجستگان كيش بهايي به رهبري اين كيش برگزيده شدند كه « بيت‌العدل اعظم» است و تاكنون نيز همانگونه مانده است.

چنانچه از چكيده بالا دريافتيم، كيش بهايي زندگي 150ساله‌اي دارد كه در همين دوره كوتاه، گروه‌هاي بي‌شماري از پيروانش را در درگيري‌هاي ريز و درشت از دست داده است.

دشمنان اين مردم، خانه‌ها و دفترهايشان را چپاول كرده، زنان و فرزاندانشان را ربوده و نيايشگاه‌هايشان را كه « محفل» خوانده مي‌شود در ايران و ديگر كشورهاي مسلمان به آتش كشيده‌اند. بنابراين پيروان كيش بهايي چاره‌اي نداشته‌اند جز اينكه سالهاي سال خاموشي بگزينند، پنهان گردند و هر از گاه باور خود را ناديده بگيرند. گفتني اينكه در فرود و فراز همين دوره، هرگاه كيش‌مداران، نيرومند بوده‌اند رنج و سياه‌روزي ، زندگي بهاييان را درنورديده و هنگامي كه دستگاهي آزاده بر كشور فرمان رانده، بهاييان توانسته‌اند در سازندگي‌هاي كشور هم‌پاي ديگر شهروندان بكوشند و نوآفريني‌هايي پديد بياورند.

چندي از پيشوايان شيعه در ماه مي سال 1955 ( ارديبهشت 1334) سخناني موج‌آفرين از بهاييان به زبان آوردند و پيروان خشمگين خود را به كوچه‌ها و خيابان‌هاي شهرها ريختند تا رنج كهنه را در سر گروه درد آشناي بهايي به يادشان بياورند. سرلشكر باتمانقليچ، فرماندهي نيروهاي انتظامي در تهران، براي پيشگيري از اوج‌گيري درگيري‌ها گروهي از سربازان را به نام ياري به مردم به ميدان فرستاد، ولي آنها خانه مقدس بهاييان را ( حظيرة القدس) را فرو ريختند تا آرامش به شهر تهران بازگشت. چهار روز پس از اين رويداد، شاه چندي از پيشوايان شيعه را به دربار فراخواند و به آنها گفت: هم اكنون كه دستور دادم جلو بهايي‌ها را بگيرند و مركزشان را خراب كنند، شما هم از اين پس سكوت كنيد تا به نام ايران در جهان توهين نشود.

روز هفدهم ماه مي 1961 ( 27 ارديبهشت 1340)‌ نخست‌وزير،‌اسدالله علم ،در پارلمان گفت كه به استانداران و فرمانداران دستور داد دكانهايي كه براي تبليغ بهاييت باز كرده‌اند، ببندند. بهاييان در گوشه و كنار هنوز محافل خود را داشتند و با بخشش‌هايي به نيازمندان مي‌توانستند گروهي را به سوي خود بكشانند. آنها در دهه‌‌هاي پيشين توانستند بسياري از خانواده‌هاي يهودي را در همدان و كاشان به آيين خويش بخوانند. يكي از يهودياني كه با گرايش به بهاييت به آب و ناني رسيد و نامي براي خود ساخت،ثابت پاسال همداني بود كه در كشاكش جنگ جهاني دوم راننده ساده‌اي بيش نبود و توانست در دوره كوتاهي يكي از توانگران كشور گردد.

با همه دشواري‌هاي ريز و درشت دست و پاگير، روش‌هاي گسترش كيش بهايي، رفته رفته رو به پيش بود و هر روز با شيوه‌هايي كاراتر از ميان لايه‌هاي گوناگون مردم ايران يارگيري مي‌كرد.

آمارهاي پيروان اين كيش كه روزي از ده‌ها هزار سخن مي‌گفتند، امروز گوياي صدها هزار بود و هر از گاه شنيده مي‌شد افزون بر ميليون‌ها شده‌اند(!) آزادي در بده بستانهاي كيش مدارانه و برپايي انجمن‌ها (اجازه قانوني تبليغات مذهبي)‌ و ياري به نيازمندان (‌ايجاد صندوق‌هاي تعاوني) بويژه براي جواناني كه براي گزينش همسر و برپايي خانواده دشواري‌هاي مالي داشتند، ابزاري كارساز بودند. پشتيباني‌هاي سازمان يافته گروهي و ورود به دستگاه‌هاي دولتي و بالا كشيدن ديگر هم كيشان، راه را براي يارگيري‌هاي بيشتري باز مي‌كرد. بسيار شنيده شده بود كه هويدا و برخي از سران لشكري و كشوري در دولت به كيش بهايي پيوسته‌اند.

هويدا بارها اين داستان را نادرست و ساختگي خوانده و براي اثبات گفته‌هايش به مكه رفت. در اين سفر هويدا مانند ديگران، همه كارهايي را كه كيش مداران در اين شهر انجام مي‌دهند، به نيكي انجام داد. ولي فراموش نكنيم كه چند تن از بستگانش در عكا و حيفا زندگي مي‌كردند و در بخش‌هاي پيشين گفتم، در دوره‌اي كه وزير دارايي بود،‌روزي از من خواست براي گشايش پاره‌اي دشواري‌هاي آنان در اسرائيل ياري‌اش بدهم.

يكي ديگر از سرشناسان كيش بهايي، سرلشكر دكتر ايادي، پزشك ويژه شاه بود. ايادي افسري خوش نام بود و به چشم و گوش شاه مي‌مانست. او بهداري ارتش و بيمارستان‌ها، اداره خريد دارو و ابزار پزشكي براي يگان‌هاي ارتش را سرپرستي كرد و با همه توان به هم كيشانش ياري مي‌داد.

پروانه ورود داروهاي خريداري شده از كشورهاي بيگانه كه بايد به بازارهاي ايران مي‌رسيد، در كميته‌اي در وزارت بهداري، كه از گروهي پزشكان و كارشناسان كاركشته برپا شده بود، ارزيابي مي‌شد. دكتر ايادي يكي از كارشناسان اين كميته بود. روزي به ديدارش رفتم تا در زمينه برگزاري كنگره داروسازان ارتش‌ها كه بايد روز بيست و پنجم آوريل 1960 ( 5 ارديبهشت1339)‌ در تهران انجام مي‌شد و درباره سرهنگ دوم ايسرائيل ماهاريك، كه فرماندهي گروه اسرائيلي را داشت با وي گفت‌وگو كنم. گو اينكه ايادي از برخي موش دوانيهاي نمايندگان كشورهاي تازي در واكنش به بودن نماينده اسرائيل در كنگره آگاه بود، ولي دلاورانه و با خوشرويي سرهنگ ماهاريك را در اين كنگره پذيرفت. يكي از ويژگي‌هايي كه ايادي را نزد همه يگانه ساخته بود، وفاداري و سر سپردگي او به شاه بود. كسي باور نمي‌كرد او از شاه درخواستي بكند و پذيرفته نشود. شايد همين پيوند ايادي با شاه بود كه هرگاه سران كشور با شاه به نكته دشواري برمي‌خوردند، دست به دامن ايادي مي‌شدند و او مي‌توانست گره گشايي كند.ايادي به يهوديان مهري ناگسستني داشت و آنها را مردمي درد ديده و شايسته بي‌پيرايه‌ترين ياري‌ها مي‌دانست. افزون بر آن ارزنده‌ترين و والاترين نيايشگاه‌هاي بهاييان در كشور اسرائيل بود و اين پديده روشن‌تر از آفتاب را ايادي نمي‌توانست ناديده بگيرد.

روزي در ميانه‌هاي سال 1962 (1341)،‌نخست وزير علم در ديداري با تدي كولك، شهردار اورشليم، در تهران پيشنهاد او را پذيرفت و مهدي شيباني را به سرپرستي دستگاه جهانگردي كشور برگزيد. همسر شيباني دختر سناتور نمازي از دوستان نزديك ايادي بود. در يكي از ديدارهاي خانوادگي شيباني، كنار ايادي نشسته بودم و پيرامون همكاري‌هاي كارشناسان اسرائيلي با زمينه‌هاي سرپرستي او گفت و گو مي‌كردم. چند روز پس از همان ديدار بود كه ايادي كارشناسان ما را به ايران فراخواند و با آنها پيمان بست تا ميوه، مرغ و تخم‌مرغ ارتش را فراهم كنند و براي ارتش مرغداري و دهكده‌هاي نمونه بسازند. و ايادي به بازرگانان و كارشناسان اسرائيلي ياري داد تا ميوه ارتش ايران را فراهم آورند و براي يگان‌هاي گوناگون مرغداري و دهكده‌هاي نمونه كشاورزي بسازند.

يكي از روزهايي كه سران بهايي در ايران بر آن شده بودند تا پيروانشان از نيايشگاه‌هايشان در اسرائيل بازديد كنند، سرلشكر ايادي از من خواست، از ميان بردن دشواري‌هاي دريافت رواديدهاي همگاني نه روز(ه) براي بهاييان را بررسي كنم( يك ويزا براي هر نود تن ديدار كننده).

شماره نه و نوزده در فرهنگ كيش بهايي نشانه‌اي آسماني است. بهاييان در روش گاهشماري‌شان (‌تاريخ) ماه را نوزده روز و سال را نوزده ماه مي‌شمارند. با دريافت رواديدهاي همگاني نه تنها ديدار كنندگان هزينه كمتري مي‌پرداختند و از رفت و آمدهاي بسياري كاسته مي‌شد، كه گروه‌هاي بازديد‌كننده نيز فزوني مي‌يافت.

درخواست سرلشكر ايادي را با وزارت ( امور) خارجه اسرائيل در ميان نهادم و روش پيشنهادي را به آگاهي‌اش رساندم. كمي دشوار بود ولي چاره‌اي نبود. مسئول كميته اجرايي امور بهاييان در ايران به هر ويزاي همگاني بايد نامه‌اي الصاق مي‌كرد و ضمن نامه تعهد مي‌نمود كه مسئوليت‌ همه آسيب‌هاي احتمالي زيارت كننده را از نخستين روزي كه به اسرائيل وارد مي‌شود تا روزي كه از اين كشور خارج مي‌شود به عهده مي‌گيرد. پس از آن‌كه ريزه‌كاري‌هاي امنيتي و نياز به چنين روشي را براي چنان رواديدهايي براي تيمسار ايادي و چند تن از هم‌كيشانش روشن كردم،‌آن را پذيرفتند و سالها از همين شيوه پيروي كرديم و هرگز به هيچ گونه گرفتاري برنخورديم. در سايه دوستي با ايادي ، با گروهي از سرشناسان كشور آشنا شدم كه هرگز باور نمي‌كردم پيرو كيش بهايي باشند. بسياري از آنها در باور خود چون سنگ خارا بودند،ولي به خوبي مي‌توانستند در برابر ديگران باور خود را پنهان نمايند. آنها همه دريافته بودند كه در برابر من نيازي به پنهان‌كاري ندارند.

روزي ايادي مرا براي چاشت به خانه‌اش فراخواند. مي‌خواست از رازي شگفت برايم سخن بگويد كه گفت‌و‌گو در اين زمينه شايسته نشست‌هاي اداري نبود. خوش و بش‌هاي گرم پايان يافت و سرانجام با چهره‌اي افسرده افزود:
حضرت بهاء الله در يكي از بازديد‌هايشان از شيراز به دست مبارك خويش بوته نهال نارنجي در خانه محل سكونتشان كاشته‌اند كه تا دو سال پيش درخت سرسبزي بود. ولي شوربختانه از چندي پيش به اين طرف درخت بيمار شده و به تدريج برگهايش مي‌خشكند. شنيديم كه ژاپني‌ها در شناسايي درخت‌هاي مركبات بويژه نارنج بهترين كارشناسان دنيا هستند، كه دو نفر از بهترين كارشناسان ژاپني آمدند و چهار ماه درخت را معاينه كردند و نتوانستند راه حلي برايش پيدا كنند. هيچ كس نمي‌تواند بفهمد چرا درختي كه به دست‌هاي مبارك حضرتشان كاشته شده بايد بخشكد.

پيشنهاد من بر پايه فروش خانه و فراموش كردن داستان، تيمسار ايادي را ناخرسند و پريشان كرد. با دستپاچگي از من خواست هر چه زودتر براي زنده كردن درخت نيمه مرده كاري بكنم داستان را با كارشناسان كشاورزي در اسرائيل در ميان نهادم. آنها پيش از همه چيز از اينكه ژاپني‌ها نتوانسته‌اند بيماري درخت را دريابند،‌شگفت زده شده بودند. روزي همراه عزرا دانين و دو تن از كارشناسان وزارت كشاورزي براي بازديد درخت به شيراز رفتيم.

آنها پس از بازبيني‌هاي نخستين دريافتند كه ريشه‌هاي درخت در زير زمين جايي به رگه‌هاي گچ، سنگ يا نمك برخورده و ريشه‌‌ها فرسوده شده‌اند. گرداگرد درخت را به آرامي شكافتند، گمانشان درست از كار درآمد. رگه‌هاي سنگ و گچ را چند متر كندند و با خاك شايسته پر كردند. چيزي نگذشت كه درخت حضرت بهاء الله جاني تازه گرفت و شادي را به چشمان ايادي و دوستانش بازگرداند. نه تن( از) سران كميته رهبري بهاييان در ايران مرا براي مراسم زيارت درخت به شيراز فراخواندند. از خرسندي چنان مي‌نمودند كه گويي خداوند دنيا را به زيارت درخت به شيراز فراخواندند. از خرسندي چنان مي‌نمودند كه گويي خداوند دنيا را به آنان ارمغان داشته است.

نويسنده: ابراهيم انصاري

پي‌نوشت‌ها:
1- يادنامه مئير عزري، صص 5و 6

منبع: فصلنامه مطالعات تاريخي ، شماره 17 
 
 

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

پيوند ديرين بهائيت با امريكا

پيوند ديرين بهائيت با امريكا    
۰۲ بهمن ۱۳۸۶
سر آرتور هاردينگ (وزيرمختار انگليس در سالهاي نزديك به مشروطيت) در خاطراتش مي‌نويسد: «مبلغان امريكايي مقيم ايران عقيده داشتند كه آتيه مذهبي اين كشور با بابي‌ها است» و اين سخن، به زبان «ديپلماسي» ، مفهومي جز لزوم «برنامه‌ريزي و سرمايه‌گذاري» براي روي كارآوردن اين فرقه مرموز در ايران و اجراي مقاصد شيطاني امريكا به دست آنان ندارد.



اسناد و مدارك تاريخي، سابقه پيوند و همكاري بهائيان با امريكا را به بيش از يك قرن پيش مي‌رساند.

براي نمونه، زماني كه مستر شوستر، مستشار مشهور امريكايي، در اوايل مشروطه دوم به عنوان رئيس كل دارايي ايران به كشورمان آمد، جمعي از بهائيان تهران طبق دستور محفل بهائي در هنگام ورودش به تهران، به استقبال وي شتافتند1 و اساسا در انتخاب شوستر براي اين امر، كاردار «بهائي» سفارت ايران در امريكا، عليقلي خان نبيل الدوله (عضو فراماسونري امريكا و مريد عباس افندي) نقش اساسي داشت. (ايام: راجع به نبيل‌الدوله در بخشي مستقل توضيح داده شده است).

دكتر ميلسپو ـ ديگر مستشار امريكايي ـ هم كه پس از شوستر به ايران آمد، بويژه در دوران دوم مأموريتش در ايران (اوايل سلطنت محمدرضا) برخي از مسئِولان دارايي را از ميان اين فرقه برگزيد، كه مورد اعتراض برخي از نمايندگان مجلس 14 (نظير آيت‌الله حاج شيخ حسين لنكراني) و مطبوعات وقت واقع شد. از تلگراف رمزي مخبرالسلطنه هدايت، حاكم فارس در جنگ جهاني اول، به وزير داخله (مورخ 17 جمادي الثاني 1332ق) بر مي‌آيد كه كلنل مريل (افسر امريكايي ژاندارمري كه قبل از ورود افسران سوئدي به ايران در زمان احمد شاه، در ژاندارمري خزانه ايران فعاليت داشت) يكي از مبلغان بابي (بهائي) موسوم به روح‌الله خان را مترجم خود قرار داده بود. هدايت در اين تلگراف مي‌افزايد كه: اين عمل مريل، با اعتراض علما و ديگران روبه‌رو شده و او وعده كرده بود كه فرد بهائي ياد شده را با مادر زنش به امريكا بفرستد ولي تنها مادر زن وي را به امريكا گسيل داشت... 2

بهائيان معمولا از رابطه خود با امريكايي‌ها جهت تحت فشار قرار دادن مقامات ايران استفاده مي‌كردند. براي نمونه مي‌توان به تهديد سفير ايران در پاريس (نظر آقا يمين‌السلطنه) توسط خانم لوئيس موره (از بهائيان فعال غرب) اشاره كرد، كه هنگام اقامت مظفرالدين شاه در فرانسه، تقاضاي ملاقات با شاه را كرد و وقتي ممانعت سفير ايران را ديد تهديد كرد: «فورا خودم ميروم نزد وزير مختار امريكا مقيم پاريس و به اتفاق او به حضور صدراعظم ميروم. نظر آقا خان پرسيدند: آيا سفير امريكا بهائي است؟ من جواب گفتم: براي شما فرق نميكند، خواه بهائي باشد يا نباشد. چه، ما مردمان فقير بيقدر نيستيم...» .3

آن گونه كه از اسناد و مدارك موجود تاريخي برمي‌آيد، «سابقه حضور بهائي‌ها در امريكا به اوايل قرن 14 هجري بازمي‌گردد... نخستين بار در 30 رمضان 1318ق گزارشي [محرمانه] از فعاليت‌هاي اين گروه در شيكاگو براي اطلاع مقامات بالاتر به تهران ارسال شد. وزير مقيم ايران [در امريكا] گزارش مي‌دهد كه گروهي از روساي بابي [بهائي] كه به آن شهر آمده‌اند با وي ملاقات كرده و درخصوص خود اطلاعاتي داده‌اند» . آنان مدعي «حضور قريب به يكصد هزار نفر بابي [بهائي]» در امريكا شده‌اند كه وزير مقيم آن را اغراق‌آميز خوانده و جمعيت بهائيان در امريكا را حدود 10 هزار تن بيشتر گمانه نمي‌زند. وي «گزارش مي‌دهد كه اين گروه، افرادي پولدار، مطلب نويس و صاحب نفوذ هستند كه بعضا تا درجه دكتري تحصيلاتي داشته‌اند و با تاسيس مراكزي به تربيت اطفال و ايتام و استعلاج مريض‌ها مي‌پردازند» . او خواستار تعيين دو مامور مخفي براي كسب اطلاع از حالات و رفتار آنها مي‌شود. در گزارش 12 جمادي الاول 1319، خاطرنشان گرديد كه افراد يادشده اخبار ايران را به دقت تعقيب كرده و حتي از تحت فشار قراردادن دولت ايران در محافل سياسي ـ فرهنگي امريكا به منظور اعطاي آزادي بيشتر به اقليت بهائي فروگذار نمي‌كنند. اقدامات بهائيان مقيم امريكا سبب شد تا سفارت آن كشور در تهران، حمايت از اين اقليت را در دستور كار خود قرار دهد» .4

ارتباط «بودار» و «حساب‌شده» اي كه امريكايي‌ها از سالها پيش از مشروطه، با بابيها و بهائي‌ها برقرار كرده بودند و با طلوع مشروطه شدت يافت، نكته بسيار درخور تعمقي است. جان ويشارد، پزشك سفارت امريكا در زمان مظفرالدين شاه، از آمدن يك گروه امريكايي به تهران در پگاه مشروطه براي خط دهي به جريان بابيت و بهائيت خبر مي‌دهد. وي، ضمن اشاره به ماجراي بابيت و انشعاب بهائيت از آن، مي‌نويسد: «سر و صداي اين قضايا در سرتاسر ايران پيچيد و حتي با تبليغاتي كه در واشنگتن انجام شد، دنياي جديد نيز از جريان امر مطلع گرديد. در سال 1906 [1324ق / 1285ش] يك دسته امريكايي كه گرايشي پيدا كرده بودند، در تهران جمع آمدند، سپس به اصفهان رفتند، تا هم از كم و كيف قضايا سردرآورند و هم حركت تازه را جهت بخشند» .5

سر آرتور هاردينگ (وزيرمختار انگليس در سالهاي نزديك به مشروطيت) در خاطراتش مي‌نويسد: «مبلغان امريكايي مقيم ايران عقيده داشتند كه آتيه مذهبي اين كشور با بابي‌ها است» !6 (اي بسا آرزو كه خاك شده!) و اين سخن، به زبان «ديپلماسي» ، مفهومي جز لزوم «برنامه‌ريزي و سرمايه‌گذاري» براي روي كارآوردن اين فرقه مرموز در ايران و اجراي مقاصد شيطاني امريكا به دست آنان ندارد؛ همان چيزي كه در عصر پهلوي، بويژه نيمه دوم سلطنت محمدرضا اجرا شد و صدمات زيادي به كيان اسلام و استقلال و آزادي كشورمان زد. سخن فوق، ضمنا گوياي طمع امريكا به بابيت و بهائيت، به عنوان آلترناتيو تشيع در ايران! است.

عکس یادگاری سپهبد بهائی پرویز خسروانی (چپ) با تصویر کندی
پي‌نوشت‌ها:

1. ر.ك، مقدمه اسماعيل رائين بر «اختناق ايران» ، ترجمه ابوالحسن موسوي شوشتري، صص 11 ـ 10.

2. اسناد جنگ جهاني اول در ايران، ص 82 3. آهنگ بديع، سال 24 (1348)، ش 7 و 8، ص 187 و 190، مقاله «ست لواگستينگر» ، نوشته محمد علي فيضي 4. بررسي مناسبات ايران و امريكا (1851 تا 1925 ميلادي)، چ 2: مركز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، تهران 1384، ص 137 ـ 136 5. بيست سال در ايران، ترجمه علي پيرنيا، انتشارات نوين، صص 171 ـ 170 6. خاطرات سر آرتور هاردينگ، ترجمه دكتر شيخ الاسلامي، انتشارات كيهان، ص 216.

نشريه ايام، شماره 29

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

حمايت‌ انگليس‌ در طول‌ قرن‌ 20 از بهائيان؛ پيام محبت‌آميز ملكه

حمايت‌ انگليس‌ در طول‌ قرن‌ 20 از بهائيان؛ پيام محبت‌آميز ملكه     

‌عباس‌ افندي، به‌ وسيله‌ همكاري‌ با ارتش‌ بريتانيا در فتح‌ قدس‌ و گرفتن‌ نشان‌ از پادشاه‌ انگليس‌ و دعا براي‌ جرج‌ پنجم، راهي‌ را در تاريخ‌ اين‌ فرقه‌ گشود كه‌ در سراسر قرن‌ بيستم‌ و پس‌ از آن‌ تا امروز، با قوت‌ ادامه‌ دارد. به‌ نمونه‌هايي‌ از پيوند و مغازله‌ بهائيان‌ با دولت‌ انگليس‌ و ديكتاتورهاي‌ وابسته‌ به‌ آن‌ اشاره‌ مي‌كنيم:


‌در اعلاميه‌اي‌ كه‌ ارگان‌ محفل‌ بهائيان‌ (اخبار امري) در شماره‌ 4 خود (مرداد 1329) منتشر كرد، خاطر نشان‌ گشت‌ كه‌ محفل‌ بهائيان‌ انگليس‌ در امر پيشبرد تبليغات‌ بهائيت‌ در قاره‌ سياه، با مراكزي‌ چون‌ انجمن‌ پادشاهي‌ آفريقايي‌ (انگليس)، مدرسه‌ السنه‌ شرقي‌ لندن‌ و شعبه‌اي‌ از دانشگاه‌ آكسفورد و دوائر ديگر در اداره‌ آفريقاي‌ شرقي‌ و غير آن‌ رايزني‌ داشته‌ و از آنها كمك‌ فكري‌ و اطلاعاتي‌ گرفته‌ است. نشانه‌ها و نتايج‌ اين‌ امر را، از جمله، در موارد زير مي‌بينيم:

‌24 دي‌ 1339ش، ام‌المعابد (مشرق‌ الاذكار مركزي) بهائيان‌ در آفريقا واقع در كامپالا (پايتخت‌ اوگاندا) توسط‌ روحيه‌ ماكسول، همسر شوقي‌ افندي، افتتاح‌ شد و در مراسمي‌ كه‌ به‌ همين‌ عنوان‌ برگزار گرديد نماينده‌ حكومت‌ انگلستان‌ و برادر پادشاه‌ اوگاندا با خانواده‌ خود و جمعي‌ از مأموران‌ عاليرتبه‌ كشوري‌ و لشكري‌ دولت‌ ديكتاتوري‌ اوگاندا شركت‌ كردند.1 به‌ گزارش‌ نشريه‌ بهائي: قبل‌ از جشن‌ افتتاح، محفل‌ بهائيان‌ آفريقاي‌ مركزي‌ و شرقي‌ در كامپالا به‌ احترام‌ دولت‌ اوگاندا كه‌ در كشيدن‌ «راهي‌ مخصوص‌ از شاهراه‌ تا پاي‌ مشرق‌ الاذكار سخاوتمندانه‌ همكاري‌ كرده‌ بودند، دعوتي‌ از هيات‌ وزرا براي‌ تماشاي‌ مشرق‌ الاذكار به‌ عمل‌ آوردند» و در پاسخ‌ به‌ اين‌ امر، «نخست‌‌وزير و سه‌ نفر از وزرا... به‌ محل‌ مشرق‌ الاذكار آمده‌ مدتي‌ را به‌ تماشا و تعريف‌ و تمجيد» از آن‌ ساختمان‌ پرداختند و مورد پذيرايي‌ بهائيان‌ قرار گرفتند.2

21 مي‌ 1971 (خرداد 1350) كنفرانس‌ جهاني‌ بهائيان‌ در شهر كينگزتون، سالن‌ شراتيون‌ هتل‌ (بزرگترين‌ هتل‌ جزيره‌ جامائيكا در اقيانوس‌ اطلس) با حضور ذكرالله‌ خادم‌ (از ايادي‌ امرالله‌ و نماينده‌ بيت‌ العدل‌ بهائيت‌ در اسرائيل) و 3‌ تن‌ از اعضاي‌ هيات‌ مشاوران‌ قاره‌اي‌ در امريكاي‌ مركزي، و با قرائت‌ پيام‌ بيت‌العدل‌ افتتاح‌ گرديد. گفتني‌ است‌ كه‌ در نخستين‌ لحظات‌ تشكيل‌ اين‌ كنفرانس، حاكم‌ كل‌ كه‌ نماينده‌ رسمي‌ ملكه‌ انگليس‌ و شخص‌ اول‌ جزيره‌ جامائيكا بود حضور يافت‌ و در حدود نيم‌ ساعت‌ به‌ ايراد نطق‌ در تأييد بهائيت‌ پرداخت.3

‌از اول‌ تا هشتم‌ اكتبر 1972 (برابر مهر 1351) يك‌ فستيوال‌ ملي‌ در سي‌شيلز برگزار گرديد و شاهزاده‌ مارگرت‌ و لرد استودن‌ به‌ عنوان‌ نمايندگان‌ خاندان‌ سلطنتي‌ انگليس‌ در آن‌ شركت‌ جستند و از غرفه‌ بهائيان‌ در آن‌ كه‌ آثار و كتب‌ بهائيت‌ را معرفي‌ كرده‌ و به‌ نمايش‌ مي‌گذاشت‌ ديدار كردند.4

در اواخر 1352، در شهر سيدني‌ استراليا سالن‌ اپرايي‌ افتتاح‌ و جريان‌ مراسم‌ آن‌ از تلويزيون‌ پخش‌ شد. در اين‌ مراسم، جامعه‌ بهائي‌ نيز از سوي‌ دفتر ملكه‌ انگليس‌ براي‌ شركت‌ در جشن‌ افتتاحيه‌ دعوت‌ شده‌ بود.5

‌آوريل‌ 1967 (ارديبهشت‌ 1346ش) محفل‌ ملي‌ بهائيت‌ در انگليس‌ به‌ مناسبت‌ روز تولد ملكه‌ انگلستان، تلگراف‌ تبريك‌ زير را براي‌ ملكه‌ ارسال‌ كرد: «محفل‌ روحاني‌ ملي‌ بهائيان‌ جزاير بريتانيا، به‌ نمايندگي‌ بهائيان‌ جزاير بريتانيا، تبريكات‌ صادقانه‌ و مسرت‌آميز خود را به‌ مناسبت‌ روز تولد آن‌ عليا حضرت‌ تقديم‌ عليا حضرت‌ ملكه‌ مي‌نمايد» . منشي‌ مخصوص‌ ملكه‌ نيز، در جواب، تلگراف‌ ذيل‌ را خطاب‌ به‌ محفل‌ ملي‌ انگلستان‌ مخابره‌ كرد: «عليا حضرت‌ ملكه‌ صميمانه‌ از بهائيان‌ جزاير بريتانيا به‌ مناسبت‌ اين‌ پيام‌ محبت‌ آميز در مورد تبريكات‌ آنان‌ به‌ مناسبت‌ روز تولد عليا حضرت‌ ملكه‌ تشكر مي‌نمايد» . مجله‌ بهائي‌ «اخبار امري» ضمن‌ انعكاس‌ تلگرافهاي‌ فوق، تأكيد ورزيد: «انتظار داريم... جوامع‌ بهائي‌ در ممالك‌ مشترك‌المنافع‌ پيامهاي‌ تبريك‌‌آميز خود را در آن‌ روز به‌ قصر بوكينهام‌ مخابره» كنند.6

بنگاه‌ سخن‌ پراكني‌ بي.بي.سي‌ نيز (كه‌ ماهيت‌ آن‌ بر مطلعين، خاصه‌ آشنايان‌ با تز استعماري‌ «تفرقه‌ بينداز و حكومت‌ كن» ، پوشيده‌ نيست) از اين‌ قافله‌ عقب‌ نماند. نشريه‌ بهائيان‌ تحت‌ عنوان‌ «اشاعه‌ تعاليم‌ بهائي‌ از فرستنده‌ راديويي بريتانيا (بي.بي.سي» ) مي‌نويسد: «بنگاه‌ سخن‌ پراكني‌ بريتانيا (بي.بي.سي) يك‌ سلسله‌ مصاحبه‌ راديو تلويزيوني‌ تحت‌ عنوان‌ «ديانت‌ امروزي‌ شما» ترتيب‌ داده‌ است. آخرين‌ مصاحبه‌ از اين‌ سري‌ سخن‌ پراكني‌ها با شركت‌ خانم‌ مهرانگيز منصف‌ و آقاي‌ تد كاردل‌ انجام‌ يافت‌ و به‌ وسيله‌ فرستنده‌ بي‌ بي‌ سي‌ اين‌ مصاحبه‌ در تمام‌ دنيا پخش‌ گرديد كه‌ در آن‌ مبادي‌ و تعاليم‌ امر بهائي‌ مورد بحث‌ قرار گرفت. خانم‌ (پگي‌ ترو) از جزاير كاناري‌ مي‌نويسد كه‌ عده‌ زيادي‌ از احباب‌ و مبتديان‌ آنها اين‌ مصاحبه‌ راديويي را گوش‌ دادند. پس‌ از پايان‌ برنامه‌ راديويي بحث‌ و مباحثه‌ تا ساعت‌ 2 بعد از نيمه‌ شب‌ ادامه‌ يافت. در نامه‌ ديگري‌ ايادي‌ امر الله‌ جناب‌ «فدرستون» در استراليا موفقيت‌ خانم‌ منصف‌ را تبريك‌ گفته‌اند» .7

 رضا غلا‌مي

پي‌نوشت‌ها:

1. اخبار امري، سال‌ 39، بهمن‌ و اسفند 1339، ش‌ 12 ـ 11، ص‌ 724 و 734. 2. همان، سال‌ 39، بهمن‌ و اسفند 1339، ش‌ 12 ـ 11، ص‌ 741. 3. ر.ك، آهنگ‌ بديع، سال‌ 29 (1353ش)، ش‌ 2 و 3، صص‌ 73 ـ 71. 4. اخبار امري، سال‌ 1352، ش‌ 1، ص‌ 18. 5. همان، سال‌ 1352، ش‌ 19، صص533 ـ 532. 6. همان، تير و مرداد 1346، ش‌ 4 و 5، صص‌ 151 ـ 150. 7. همان، سال‌ 1342، ش‌ 2، صص‌62 ـ 61.

 نشريه ايام، شماره29 
 
 

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

حضور بهائيت در انجمنهاي‌ ماسوني‌ و شبه‌ ماسوني‌

حضور بهائيت در انجمنهاي‌ ماسوني‌ و شبه‌ ماسوني‌    
۰
 حضور تعدادي‌ از بابيان‌ در انجمنهاي‌ مخفي‌ در کنار چهره‌هاي‌ شاخص‌ فراماسونري‌ و عضويت‌ تعدادي‌ از آنها در فراموشخانه‌ ملکم‌ و لژ بيداري‌ در دوره‌ قاجار و در آستانه‌ مشروطه، حکايت‌ از همنوايي‌ اين‌ دو  جريان‌ با هم دارد.
 


‌‌با دستگيري‌ و اعدام‌ باب‌ و وقوع‌ حوادث‌ خونين‌ در ايران‌ (در خلال‌ سالهاي‌ 1264 و 1265ق) نظير ترور آيت‌ الله‌ شهيد ثالث‌ و آشوب‌ در نقاط‌ مختلف‌ ايران‌ (مازندران، زنجان‌ و نيريز) مقارن‌ با سالهاي‌ نخست‌ سلطنت‌ ناصرالدين‌شاه، اوضاع‌ کشور بسيار آشفته‌ شد و حمايت‌ پنهان‌ و آشکار بيگانگان‌ از عناصر شورشي، بر پيچيدگي‌ اوضاع ‌افزود. اما اقدامات‌ قاطع‌ اميرکبير در سرکوب‌ غائله، عرصه‌ را بر آنها تنگ‌ کرد و توانست‌ موج‌ ناآرامي‌هاي‌ ناشي‌ از شورش‌ مسلحانه‌ بابيان‌ را مهار کند. اتباع‌ باب‌ که‌ بعد از اعدام‌ او بر سر جانشيني‌ دچار درگيريهايي‌ شده‌ بودند در 1268ق‌ ناصرالدين‌شاه‌ را با هماهنگي‌ برخي‌ از سران‌ حکومت‌ نظير ميرزا آقاخان‌ نوري‌ ترور کردند که‌ البته‌ به‌ جايي‌ نرسيد و توطئه‌گران‌ (از جمله‌ حسينعلي‌ بهاء) دستگير شدند. حمايت‌ جدي‌ سفارت‌ روسيه‌ و شخص‌ سفير، پرنس‌ دالگوروکي، از بهاء باعث‌ شد که‌ او همچون‌ يک‌ تحت‌ الحمايه‌ روس‌ از زندان‌ و اعدام‌ نجات‌ يافته‌ و در 1269 تحت‌الحفظ‌ به‌ بغداد منتقل‌ شود. بهاء با همکاري‌ برادرش‌ (يحيي‌ صبح‌ازل) که‌ او نيز خود را به‌ بغداد رسانده‌ بود موفق‌ شد بابيان‌ را گرد خود جمع‌ کند و به‌ فعاليتهاي‌سوء خويش‌ ادامه‌ دهد. در فاصله‌ 1270ــ1280ق‌ اتفاقات‌ مهمي‌ در ايران‌ رخ‌ داد که‌ از جمله‌ آنها مي‌توان‌ به‌ واقعه‌ تجزيه‌ هرات‌ و‌ افغانستان‌ از ايران، تأسيس‌ فراموشخانه‌ فراماسونري‌ ملکم‌ خان‌ و انحلال‌ آن، ورود مانکجي‌ ليمجي‌ هاتريا (رئيس‌ سازمان‌ اطلاعاتي‌ انگليس‌ در ايران) به‌ کشورمان‌ در 1270ق‌ و ملاقاتش‌ در 1280ق‌ با حسينعلي‌ بهاء در بغداد اشاره‌ کرد. ‌

با سرخوردگي‌ بابيان‌ از عدم‌ موفقيت‌ در سرنگوني‌ قاجاريه‌ و آشنايي‌ آنها با افکار و تحرکات‌ اعضاي‌ محفل‌ فرهنگي‌ مانکجي‌ نظير شاهزاده‌ جلال‌الدين‌ ميرزا، آخوندزاده، ميرزا ملکم‌خان، ميرزا حسين‌خان‌ سپهسالار و...، تغييراتي‌ در روش‌ فکري‌ ايشان‌ به‌ وجود آمد و آنها با افکار ماسوني‌ و ليبرالي‌ آشنا شدند. بابيان‌ در ادرنه‌ با افکار آخوندزاده‌ (يعني همان‌ بالگونيک‌ فتحعلي‌ آخوندوف: دستيار نايب‌ السلطنه‌ روسيه‌ در قفقاز اشغالي، و يکي‌ از مروجين‌ فراماسونري‌ در ايران) آشنا شدند. آنان‌ با ديدن‌ مکاتيب‌ جلال‌الدوله‌ و کمال‌الدوله‌ اثر آخوندوف‌ پي‌ بردند غير از دعاوي‌ باب، حرفهاي‌ ديگري‌ نيز از جمله‌ افکار ضدديني‌ آخوندوف‌ و ملکم‌ وجود دارد که‌ در ايران‌ رواج‌ يافته‌ است. نفوذ سپهسالار و ملکم‌ در حلقه‌ اطرافيان‌ ناصرالدين‌شاه‌ به‌ آنان‌ آموخت‌ که‌ اگر راه‌ شورش‌ مسلحانه‌ مسدود است، از راه‌ ديگر هم‌ مي‌توان‌ به‌ مقصود رسيد. ‌

آنان‌ با تدوين‌ کتاب‌ «تاريخ‌ جديد» که‌ صورت‌ اصلاح‌ شده‌ «تاريخ‌ قديم» بابيان‌ بود واژه‌هاي‌ تند بر ضد شاه‌ قاجار و برخي‌ عوامل‌ حکومت‌ را حذف‌ يا تعديل‌ کردند و در عوض، همصدا با امثال‌ آخوندوف، حملات‌ پيشين‌ خود به‌ روحانيت‌ را شدت‌ بخشيدند. آنها با استفاده‌ از روش‌ ملکم‌ و آخوندزاده، دست‌ به‌ تأليف‌ رساله‌هاي‌ جديدي‌ مانند مقاله‌ سياح‌ يا رسالات‌ ديگري‌ به‌ تقليد از روش‌ رساله‌ «شيخ‌ و رفيق» زدند. ملکم‌خان‌ مؤ‌سس‌ فراموشخانه‌ در ايران‌ با حسينعلي‌ بهاء ارتباطاتي‌ داشت. بر طبق‌ گزارش‌ رکن‌الدوله‌ به‌ امين‌السلطان‌ در 1308ق، ملکم‌ در عکا با بهاء ديدار و مذاکره‌ داشته‌ است.1 عباس‌ افندي‌ نيز بعدها طي‌ نوشته‌اي‌ تلويحاً‌ از زحمات‌ ملکم‌ تقدير و از اينکه‌ دوستانش‌ حق‌ او را پاس‌ نداشتند اظهار تأسف‌ مي‌کند.2

ارتباط‌ بهاء با مانکجي، که‌ يکي‌ از مهمترين‌ پلهاي‌ ارتباط‌ بين‌ بهائيان‌ با فراماسونها و دولت‌ بريتانيا بود، بسيار مهم‌ است. جايگاه‌ سياسي‌ / اطلاعاتي‌ مانکجي‌ در تحولات‌ ايران، عضويتش‌ در لژهاي‌ ماسوني‌ هندوستان‌ و راه‌اندازي‌ فراموشخانه‌ توسط‌ و به‌ تشويق‌ اعضاي‌ محفل‌ او در ايران‌ و حضور برخي‌ از بابيان‌ در اين‌ سازمان‌ مخفي‌ و فوق‌ سري‌ جاسوسي، حکايت‌ از تجمع‌ همه‌ براندازان‌ فعال، در تشکيلاتي‌ مخفي‌ مي‌کرد که‌ مبارزه‌ با اديان‌ وحياني‌ و نفوذ در شئون‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ و اقتصادي‌ ملتهاي‌ مسلمان‌ را با ادبياتي‌ جديد و نوين‌ مبتني‌ بر اومانيسم، وحدت‌ عالم‌ انساني، حکومت‌ واحده‌ بشري‌ و... تعقيب‌ مي‌کردند. نقش‌ مانکجي‌ در تدوين‌ تاريخ‌ باب‌ و بهاء و اشتغال‌ بهائيان‌ در تجارتخانه‌ او، ارتباط‌ سران‌ بهائيت‌ را با مانکجي، چهره‌ شاخص‌ فراماسونري‌ در ايران، ثابت‌ مي‌کند. (ايام: بحث راجع‌ به‌ مانکجي‌ و روابط‌ او با بهائيان، قبلا‌ در مقاله‌اي‌ جداگانه‌ گذشت). ‌

حضور تعدادي‌ از بابيان‌ در انجمنهاي‌ مخفي‌ در کنار چهره‌هاي‌ شاخص‌ فراماسونري‌ و عضويت‌ تعدادي‌ از آنها در فراموشخانه‌ ملکم‌ و لژ بيداري‌ در دوره‌ قاجار و در آستانه‌ مشروطه، حکايت‌ از همنوايي‌ اين‌ دو جريان‌ با هم‌ دارد. حبيب‌ ثابت‌ از چهره‌هاي‌ مطرح‌ بهائيت، در کتابچه‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ سجن‌ اعظم‌ سخني‌ دارد که‌ درخور تعمق‌ و پيگيري‌ است. او مدعي‌ است‌ که‌ اکثريت‌ اعضاي‌ انجمني‌ که‌ قبل‌ از طلوع‌ آفتاب‌ در دوره‌ مشروطه‌ تشکيل‌ مي‌شد از بابيها تشکيل‌ مي‌شدند.3 احتمالاً‌ منظور او انجمن‌ بين‌الطلوعين‌ است‌ که‌ افرادي‌ نظير ابراهيم‌ حکيمي، ملک‌المتکلمين، سيد جمال‌ واعظ، اردشيرجي‌ و... عضو آن‌ بودند. ‌

‌‌حضور جدي‌ بابيان‌ در لژهاي‌ ماسوني‌ و انجمنهاي‌ مخفي‌ شبه‌ماسوني‌ حکايت‌ از ارتباط‌ عميق‌ شاخه‌ ازلي‌ بابيت‌ با فراماسونري‌ دارد. حضور افرادي‌ نظير يحيي‌ دولت‌آبادي، علي‌محمد دولت‌آبادي، سيد جمال‌ واعظ‌اصفهاني، ملک‌المتکلمين‌ و... در لژ بيداري‌ مؤ‌يد اين‌ نظر است. يکي‌ ديگر از بهائياني‌ که‌ عضو فراماسونري‌ و داراي‌ درجه‌ 33 فراماسونري‌ بود، عليقلي‌خان‌ نبيل‌الدوله‌ بود که‌ در لژهاي‌ آمريکا عضويت‌ داشت. وي‌ جايگاهي‌ ويژه‌ در نزد بهائيان‌ داشت‌ و مدتي‌ در سفارت‌ ايران‌ در واشنگتن‌ مشغول‌ کار بود. تعلق‌خاطر سران‌ بهائيت‌ به‌ فراماسونري، با سفرهاي‌ عباس‌ افندي‌ به‌ اروپا و آمريکا جلوه‌ آشکارتري‌ به‌ خود گرفت. حضور رهبر بهائيان‌ (سر عباس‌ افندي) در لژهاي‌ ماسوني‌ آمريکا و ايراد سخنراني‌ در لژهاي‌ ماسوني‌ و انجمنهاي‌ شبه‌ماسوني‌ تئوسوفي4، گواهي‌ ديگر بر وجوه‌ و اهداف‌ مشترک‌ اين‌ دو فرقه‌ است. اين‌ امر در عملکرد ساير بهائيان‌ نيز مشاهده‌ مي‌شود، که‌ ذيلاً‌ به‌ اختصار به‌ مواردي‌ از آن‌ اشاره‌ مي‌کنيم: ‌

ابوالفضل‌ گلپايگاني، از ياران‌ عباس‌ افندي‌ و از نويسندگان‌ بهائي، در سفر به‌ آمريکا در مجامع‌ فراماسونري‌ حاضر شد و به‌ ايراد سخنراني‌ پرداخت.5 ميرزا محمدرضا شيرازي‌ معروف‌ به‌ پروفسور شيرازي، عضو انجمن‌ تئوسوفي‌ هندوستان، در 1914 با عباس‌ افندي‌ در فلسطين‌ ملاقات‌ کرد و شرح‌ ملاقات‌ و گفنگويش‌ را در بازگشت‌ براي‌ اعضاي‌ انجمن‌ تشريح‌ کرد.6 روحيه‌ ماکسول‌ (بيوه‌ شوقي‌ افندي‌ سومين‌ رهبر بهائيان) در سفر به‌ برزيل‌ از سوي‌ جمعيتهاي‌ وابسته‌ به‌ فراماسونري‌ لاينز، روتاري‌ و تسليح‌ اخلاقي‌ مورد استقبال‌ واقع‌ شد7 و با اعضاي‌ روتاري‌ و لاينز ملاقات‌ نمود.8 ‌

‌‌علي‌اکبر فروتن‌ (از سران‌ شاخص‌ و فعال‌ بهائيت) به‌ عنوان‌ نماينده‌ بيت‌العدل‌ در سفر به‌ هنگ‌کنگ‌ در کلوپ‌ روتاري‌ حاضر و سخنراني‌ کرد.9 اولينگا از ديگر سران‌ بهائيت‌ در سفر به‌ جامائيکا در باشگاه‌ لاينز سخن‌ گفت.10 بهائيان‌ مي‌کوشيدند اعضاي‌ فراماسونري‌ و تئوسوفي‌ را به‌ بهائيت‌ جذب‌ کنند، از جمله‌ «هارلان‌ اوبر» موفق‌ شد دکتر هرمان‌ گروسمن‌ عضو مجمع‌ تئوسوني‌ را به‌ عضويت‌ بهائيت‌ درآورد.11 بهائيان‌ شهر سااورک‌ برزيل‌ نيز آثار بهائي‌ را در کلوپهاي‌ روتاري‌ و لاينز پخش‌ مي‌کردند.12 در سفر جمعي‌ از بهائيان‌ به‌ آفريقا، آنان‌ در کلوپ‌ روتاري‌ شهر آروشا حضور يافته‌ و با اعضاء [درباره‌ بهائيت] صحبت‌ کردند.13 در 1332 بهائيان‌ جشن‌ صد سالگي‌ فرقه‌ خود را در اقدامي‌ معنادار در سالن‌ بزرگ‌ لژ فراماسونري‌ آمريکا به‌ نام‌ «معبد مدينه» برگزار کردند.14 مجله‌ روتاري‌ اسرائيل‌ به‌ مناسبت‌ صدمين‌ سال‌ تأسيس‌ خود پشت‌ جلد مجله، عکس‌ حسينعلي‌ نوري‌ را چاپ‌ کرد و قسمتي‌ از آثار او را نيز در مجله‌ درج‌ نمود.15‌

‌‌در سالهاي‌ نهضت‌ ملي‌ شدن‌ نفت، شاهد تشکيل‌ لژ همايون‌ در ايران‌ هستيم‌ که‌ يکي‌ از کارکردهاي‌ اصلي‌ آن‌ مقابله‌ با نهضت‌ ضد استعماري‌ نفت، و جاسوسي‌ براي‌ انگليس‌ بود. يکي‌ از اعضاي‌ اين‌ لژ دکتر ذبيح‌ قربان‌ از اعضاي‌ فرقه‌ بهائيت‌ بود که‌ نفوذ فراواني‌ در شيراز داشت. او رئيس‌ دانشکده‌ پزشکي‌ دانشگاه‌ شيراز و عضو مؤ‌سس‌ لژ ديگري‌ به‌ نام‌ حافظ‌ نيز بود.16 قربان‌ در رژيم‌ پهلوي، تا رياست‌ دانشگاه‌ شيراز نيز بالارفت. او داراي‌ پنجاه‌ سمت‌ رسمي‌ و غيررسمي‌ در کشور بود. وابستگي‌ وي‌ به‌ بريتانيا به‌ قدري‌ آشکار بود که‌ مردم‌ شيراز هنگامي‌ که‌ کنسولگري‌ انگليس‌ در شيراز مدتي‌ تعطيل‌ شد مي‌گفتند: احمق‌ آن‌ کس‌ است‌ که‌ با بودن‌ قربان‌ از تعطيل‌ کنسولخانه‌ خوشحال‌ شود!17 ذبيح‌ قربان‌ با همکاري‌ مستر شارپ‌ انگليسي‌ (کشيش‌ کليساي‌ شمعون‌ غيور شيراز) آرم‌ دانشگاه‌ شيراز را با استفاده‌ از علائم‌ مسيحيت‌ صهيونيستي‌ (سپر عيسويان‌ در جنگهاي‌ صليبي‌ عليه‌ مسلمانان) سفارش‌ داد که‌ استاد محيط‌ طباطبايي‌ از آن‌ پرده‌ برداشت.18‌

‌‌اميرعباس‌ هويدا، بهائي‌ ديگري‌ است‌ که‌ به‌ عضويت‌ لژهاي‌ ماسوني‌ درآمد و بيش‌ از 13 سال‌ نخست‌وزيري‌ رژيم‌ پهلوي‌ را عهده‌دار بود. جد و پدرش‌ از بهائيان‌ مشهور بودند (جدش‌ محرم‌ راز بهاء و عباس‌ افندي‌ بود). هويدا نيز در لژ فروغي‌ عضويت‌ داشت.19 در دوره‌ نخست‌وزيري‌ او بهائيت‌ توانست‌ ارکان‌ دولت‌ و نظام‌ را درچنگ‌ خود گيرد و عضو لژ بزرگ‌ ايران‌ و موقعيت‌ خود را تقويت‌ کند. منصور روحاني، عضو کابينه‌ هويدا، و وزير آب‌ و برق‌ و کشاورزي‌ و منابع‌ طبيعي، ديگر بهائي‌ ماسن‌ آن‌ روزگار بود. او عضو لژهاي‌ مولوي، سعدي‌ و مشعل‌ بود و در کلوپ‌ روتاري‌ نيز عضويت‌ داشت.20 همچنين، داراي‌ رابطه‌ نامشروع‌ با وقيحترين‌ خواننده‌ زن‌ عصر پهلوي‌ (عهديه) بود، که‌ از بازگوکردن‌ اسناد تکان‌ دهنده‌ آن‌ شرم‌ داريم. منوچهر تسليمي،‌ ديگر بهائي‌ فراماسون‌ و عضو لژ ابن‌سينا بود که‌ در آن‌ لژ به‌ مقام‌ سرپرست‌ اول‌ و قائم‌مقام‌ استاد اعظم‌ رسيد. وي،‌که در 1339 دبير لژ مولوي‌ نيز شد، در کابينه‌ هويدا عهده‌دار وزارت‌ بازرگاني‌ و اطلاعات‌ بود. عباس‌ آرام‌ وزير خارجه‌ کابينه، ديگر بهائي‌ فراماسون‌ دستگاه‌ پهلوي‌ بود که‌ در لژ ستاره‌ سحر عضويت‌ داشت.21 اين‌ موارد، شمه‌اي‌ از ارتباط‌ بهائيت‌ و فراماسونري‌ در ايران بود که‌‌ به‌ آن‌ پرداختيم. ‌

ارتباط‌ سران‌ بهائيت‌ با فراماسونري‌ در جهان، موضوعي‌ است‌ که‌ تحقيق‌ و تعمق‌ بيشتري‌ مي‌طلبد. فراماسونري‌ و بهائيت‌ در ايران‌ و جهان‌ اسلام، داراي‌ اهداف‌ مشترک‌ بوده‌ و از منشاء مشترکي‌ نيز حمايت‌ مي‌شوند. خاستگاه‌ اصلي‌ فراماسونري، انديشه‌هاي‌ (در گوهر) صهيونيستي‌ و آرمان‌هاي‌ صليب‌ ــ صهيون‌ و به‌ اصطلاح‌ رايج: مسيحيت‌ صهيونيستي‌ است. از سوي‌ ديگر، پيوند عميق‌ سران‌ بهائيت‌ با صهيونيسم‌ و خدمات‌ آنان‌ به‌ مسيحيت‌ صهيونيستي، باعث‌ نزديکي‌ اين‌ دو جريان‌ به‌ يکديگر شده‌ است. استعمار مي‌کوشد از اين‌ دو، به‌ مثابه‌ ابزاري‌ جهت‌ شکستن‌ اقتدار و صلابت‌ فرهنگي‌ جهان‌ اسلام، و نفوذ در ارکان‌ حکومتهاي‌ سرزمينهاي‌ اسلامي، سود جويد ــ واقعيت‌ تلخي‌ که‌، مقابله با آن، هوشياري‌ نخبگان‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ جهان‌ اسلام‌ را طلب‌ مي‌کند. ‌

علي رجبي‌

پي‌نوشت‌ها:


 1. ابراهيم‌ صفايي، پنجاه‌ نامه‌ تاريخي، دوران‌ قاجاريه، ص‌ 121 2. مائده‌هاي‌ آسماني، 9/144 3. اسناد مؤ‌سسه‌ مطالعات‌ تاريخ‌ معاصر ايران، اسناد حبيب‌ ثابت 4. آهنگ‌ بديع، سال‌ سوم، ش‌ 15 و 16، ص‌ 16 5. آهنگ‌ بديع، سال‌ هشتم، ش‌ 6 و 7، ص‌ 128 6. آهنگ‌ بديع، س‌ 21، ش‌ 7 و 8، ص‌ 208 7. اخبار امري، سال‌ 1347، ش‌ 3، صص‌ 186-187 8. اخبار امري، سال‌ 1347، ش‌ 6 و 7، ص‌ 447 9. اخبار امري، سال‌ 1356، ش‌ 2، ص‌ 77 10. اخبار امري، سال‌ 1349، ش‌ 12، صص‌ 332-333 11. آهنگ‌ بديع، سال‌ 18(1342)، ش‌ 1، ص‌ 27 12. اخبار امري، سال‌ 1347، ش‌ 6 و 7، ص‌ 457 13. اخبار امري، سال‌ 1353، ش‌ 6، صص‌ 176-177 14. آهنگ‌ بديع، سال‌ هشتم‌ (1332)، ش‌ 6 و 7، ص‌ 114 15. اخبار امري، سال‌ 1351، ش‌ 1 16. رائين. فراموشخانه‌ و فراماسونري‌ در ايران، ج‌ 3، ص‌ 380 17. همان، ص‌ 385 18. همان، ص‌ 385 19. رائين، همان، ص‌ 680 20. همان، ص‌ 375 و اسناد مؤ‌سسه‌ مطالعات‌ تاريخ‌ معاصر ايران 21. رائين، ج‌ 3، ص‌ 527.

نشريه ياد ايام 29

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

خاطرات‌ يک‌ نجات‌يافته‌

خاطرات‌ يک‌ نجات‌يافته‌     
۰۱ دي ۱۳۸۶ 
 در حالي‌ که‌ وسايلم‌ را جمع‌ مي‌کردم‌ چشمم‌ به‌ تابلوي‌ عکس‌ عبدالبهاء افتاد. با عصبانيت‌ تابلو را برداشتم‌ و بر زمين‌ کوبيدم‌ و با هر دو پا روي‌ آن‌ ايستادم‌ و گفتم: تشکيلاتي‌ که‌ ارمغان‌ اراجيف‌ توست‌ مرا بدبخت‌ کرد... آقاي‌ منطقي‌ لبخند تلخي‌ زد و گفت: تو خيلي‌ اشتباه‌ کردي. اتفاقاً‌ اعضاي‌ محفل‌ حرفه‌اي‌ترين‌ خلاف‌ کاريهاي‌ دنيا هستند و کثيف‌ترين‌ گناهان‌ از آنان‌ صادر مي‌شود.
 
 ‌

 

خانم‌ مهناز رئوفي، در محيط‌ بهائي رشد يافت، اما فسادها و تناقضهايي‌ که‌ در کار همکيشان‌ خود (بويژه‌ سران‌ محفل‌ بهائيت) ديد،‌وي را بشدت‌ از اين‌ مسلک‌ بيزار کرد‌ و اين‌ امر، همراه‌ با مطالعه‌ مستقيم‌ درباره‌ اسلام، باعث‌ تشرف‌ او‌ به‌ اسلام‌ و تشيع‌ گرديد. ‌

خاطرات‌ خانم‌ رئوفي‌ که‌ اخيراً‌ تحت‌ عنوان‌ «سايه‌ شوم؛ خاطرات‌ يک‌ نجات‌يافته‌ از بهائيت» توسط‌ انتشارات‌ کيهان‌ نشر يافته، حاوي‌ نکات‌ بسيار جالبي‌ در افشاي‌ مواضع‌ ضد اسلامي‌ و ضد انقلابي‌ تشکيلات‌ بهائيت‌ است.

با هم‌ بخشهايي‌ از آن‌ را مي‌خوانيم:

 

فساد اخلاقي‌ در بهائيت‌

 در بهائيت‌ هر گونه‌ تعصبي‌ ممنوع‌ است‌ و اين‌ ريشه‌ در سياست‌ استعمار دارد که‌ با ترويج‌ اين‌ اعتقاد، تعصب‌ ملي، تعصب‌ ديني، تعصب‌ وطني‌ و هر عرق‌ و علاقه‌ و غيرتي‌ را از انسان‌ مي‌گيرد تا به‌ راحتي‌ بتواند بهره‌کشي‌ کند... خيلي‌ از خانمها[ي‌ بهائي]... لباسهاي‌ نازکي‌ مي‌پوشيدند و منظره‌ بسيار کريه‌ و زشتي‌ به‌ وجود مي‌آوردند و روِ‌ساي‌ تشکيلات‌ چيزي‌ به‌ آنها نمي‌گفتند و آزادي‌ مطلق‌ داده‌ بودند. ديگر کسي‌ حق‌ اعتراض‌ نداشت.‌ ‌

 


بي‌بند و باران‌ تشويق‌ هم‌ مي‌شوند! ‌

 در جامعه‌ مسلمانها، هر کس‌ در رعايت‌ حجاب‌ و يا خلوت‌ با اجنبي‌ کوتاهي‌ نمايد مورد اعتراض‌ و بازخواست‌ افکار عمومي‌ (و نه‌ تشکيلاتي) واقع‌ شده‌ و با او برخورد مي‌شود و در جامعه‌ بهائي‌ هر کس‌ بي‌حجابتر باشد به‌ اصطلاح‌ باکلاستر و بافرهنگ‌ جلوه‌ مي‌کند و هر کس‌ براي‌ ايجاد ارتباط‌ با اجنبي‌ راحت‌تر و در واقع‌ گستاخ‌تر باشد امروزي‌تر و در تشکيلات‌ از عزت‌ و احترام‌ بيشتري‌ برخوردار خواهد بود. من‌ در مقايسه‌ اين‌ دو جامعه‌ وقتي‌ به‌ اعمال‌ و رفتار بعضي‌ از مسلمانان...، خصوصاً...به‌ خلافکاران‌ و معصيت‌کاران، فکر مي‌کردم، مي‌ديدم‌ آنها کساني‌ هستند که‌ تربيت‌ مذهبي‌ نشده‌اند و از احکام‌ و دستورات‌ اسلام‌ سرپيچي‌ کرده‌اند... اما در بهائيان‌ اگر اعمال‌ خلافي‌ سر مي‌زند براي‌ اين‌ است‌ که‌ هيچ‌گونه‌ مانع‌ شرعي‌ ندارند. در واقع‌ اسلام‌ را نمي‌شود در اعمال‌ مسلمانان‌ جستجو کرد ولي‌ بهائيت‌ را در اعمال‌ بهائيان‌ مي‌توان‌ يافت؛ چون‌ اگر اعمال‌ نابجايي‌ از افراد مسلمان‌ سر مي‌زند به‌ علت‌ بي‌توجهي‌ به‌ تعليمات‌ اسلام‌ است.‌ ‌       

خانم مهناز رئوفي در شرح‌ گفتگوي‌ خود با يک‌ فرد بهائي‌ (به‌ نام‌ آقاي‌ منطقي) در خانه‌ خويش، در ايام‌ ناراحتي‌ شديد خود از سران‌ محفل‌ بهائيت‌ مي‌گويد:‌                                                                        

 در حالي‌ که‌ وسايلم‌ را جمع‌ مي‌کردم‌ چشمم‌ به‌ تابلوي‌ عکس‌ عبدالبهاء افتاد. با عصبانيت‌ تابلو را برداشتم‌ و بر زمين‌ کوبيدم‌ و با هر دو پا روي‌ آن‌ ايستادم‌ و گفتم: تشکيلاتي‌ که‌ ارمغان‌ اراجيف‌ توست‌ مرا بدبخت‌ کرد... آقاي‌ منطقي‌ لبخند تلخي‌ زد و گفت: تو خيلي‌ اشتباه‌ کردي. اتفاقاً‌ اعضاي‌ محفل‌ حرفه‌اي‌ترين‌ خلاف‌ کاريهاي‌ دنيا هستند و کثيف‌ترين‌ گناهان‌ از آنان‌ صادر مي‌شود. خود من‌ شاهد تعويض‌ زنان‌ محفل‌ با همديگر بوده‌ام‌ و به‌ حدي‌ از آنان‌ کثافتکاري‌ و رذالت‌ ديده‌ام‌ که‌ اگر پاکترين‌ افراد عضو محفل‌ شوند هرگز به‌ آنان‌ اعتماد نخواهم‌ کرد. حرفهاي‌ آقاي‌ منطقي‌ برايم‌ تازگي‌ داشت‌ او از غيرانساني‌ترين‌ اعمال‌ که‌ از اعضاي‌ محفل‌ قبل‌ از انقلاب‌ سر مي‌زد برايم‌ گفت‌ و ايرادهايي‌ اساسي‌ از خود بهائيت‌ گرفت... من‌ مبهوت‌ و متحير به‌ آقاي‌ منطقي‌ نگاه‌ مي‌کردم. او به‌ چه‌ جراتي‌ چنين‌ چيزهايي‌ را مي‌گفت‌ به‌ او گفتم: از اين‌ که‌ طرد شويد نمي‌ترسيد؟ گفت... تصميم‌ داريم‌ به‌ خارج‌ از کشور برويم‌ و از دست‌ بکن‌نکن‌هاي‌ اين‌ تشکيلات‌ راحت‌ شويم. گفتم‌ پس‌ چه‌ کسي‌ واقعاً‌ بهائي‌ است؟ همه‌ که‌ يا از ترس‌ بهائي‌ مانده‌اند يا منفعتي‌ را دنبال‌ مي‌کنند يا مثل‌ شما، ظاهراً‌ بهائي‌ هستند. پرسيدم‌ به‌ بهاء و عبدالبهاء چه؟ به‌ آنها هم‌ ايمان‌ نداريد؟ عينکش‌ را کمي‌ بالاتر برد، دستي‌ بر محاسن‌ خود کشيد و گفت: آدمهاي‌ زرنگي‌ بوده‌اند؛ خوب‌ توانستند چيزي‌ مشابه‌ با اديان‌ ديگر درست‌ کنند. علاوه‌ بر مقام‌ و منزلت، پول‌ خوبي‌ هم‌ به‌ جيب‌ زدند...!‌    

 

  ارتباط‌ با علما ممنوع!‌

 بهائيان‌ فقط‌ در صورتي‌ با مسلمانان‌ رفت‌ و آمد دارند که‌ مطمئن‌ باشند هيچ‌ خطري‌ آنها را تهديد نمي‌کند و ضمناً‌ مي‌توانند بهائيت‌ را تبليغ‌ کنند و باعث‌ تبليغ‌ افکار بهائي‌گري‌ شوند. آنها فقط‌ با افراد کاملاً‌ بي‌سواد و عامي‌ صحبت‌ مي‌کردند و من‌ هيچ‌وقت‌ نديدم‌ که‌ يک‌ بهائي‌ با يک‌ عالم‌ مسلمان‌ بنشيند و از بهائيت‌ حرفي‌ بزند؛ مي‌دانستند که‌ محکوم‌ مي‌شوند. لذا اصلاً‌ با عالمان‌ و تحصيل‌کردگان‌ و خـصـوصـاً‌ روحـانـيـون‌ هـيـچ‌گـونـه‌ بـحـثـي‌ پـيش‌ نمي‌کشيدند.‌ ‌

 


شستشوي‌ مغزي‌ کودکان‌ ‌

 [زماني‌ که] معلم‌ مهد کودک‌ بهائيان‌ شدم... برنامه‌هايي‌ که‌ به‌ من‌ مي‌دادند تا به‌ بچه‌ها بياموزم‌ کاملاً‌ در راستاي‌ شستشوي‌ مغزي‌ آنها بود و من... مي‌ديدم‌ که‌ چگونه‌ از 3 سالگي، کودکان‌ را نسبت‌ به‌ اسلام‌ و مسلمانان‌ بدبين‌ مي‌کردند و... مغز کوچک‌ آنها را با خرافات‌ و اوهامي‌ که‌ ارمغان... بهاء و عبدالبهاء بود پر مي‌کردند و چگونه‌ با آوردن‌ مثالها و بيان‌ داسـتـانـهـايـي، آنـان‌ را از خارج‌ شدن‌ از بهائيت‌ مي‌ترساندند و با [وجود] اين‌ ترس‌ و وحشتي‌ که‌ در دل‌ کودکان‌ از انتخاب‌ راهي‌ به‌ جز راه‌ بهاء مي‌انداختند و با وحشتي‌ که‌ آنان‌ از طرد شدن‌ و اخراج‌ شدن‌ از خانه‌ و خانواده‌ داشتند، شعار بي‌اساس‌ «تحرّ‌ي‌ حقيقت» را سر مي‌دادند و به‌ ظاهر وانمود مي‌کردند که‌ بهائيان‌ در پانزده‌ سالگي‌ پس‌ از تحري‌ حقيقت‌ مي‌توانند راه‌ خود را انتخاب‌ نمايند...، در حالي‌ که‌ هيچ‌ کدام‌ از بهائيان‌ حق‌ نداشتند... کتابهاي‌ ساير جوامع‌ را مطالعه‌ کنند، حق‌ نداشتند کتابهاي‌ رديه‌ را که‌ بيشتر، بهائيان‌ مسلمان‌ شده‌ آنها را نوشته‌ بودند مورد مطالعه‌ قرار دهند...‌ ‌

 

بگذار مردم‌ با موشک‌ باران‌ صدام‌ بميرند!‌

 در زمان‌ جنگ‌ [ايران‌ و عراق] وقتي‌ مردم‌ کشته‌ مي‌شدند، بهائيان‌ با بي‌رحمي‌ تمام‌ مي‌گفتند از اين‌ مسلمانان‌ هرچه‌ کشته‌ شود کم‌ است. خصوصاً‌ وقتي‌ راديوهاي‌ خارجي، آمار شهادت‌ رزمندگان‌ را در جبهه‌ها به‌ اطلاع‌ مردم‌ مي‌رساندند... با ناسزاگويي‌ به‌ رزمندگان‌ ابراز مسرت‌ و خشنودي‌ مي‌کردند. بهائيان‌ در زمان‌ جنگ‌ با کناره‌جويي‌ از شرکت‌ در جبهه‌ها اعلام‌ کردند که‌ مخالف‌ جنگ‌ هستند و به‌ بهانه‌ عدم‌ دخالت‌ در سياست‌ از به‌ دست‌ گرفتن‌ سلاح‌ امتناع‌ کردند و کوچکترين‌ فعاليتي‌ براي‌ دفاع‌ از کشور از خود نشان‌ ندادند... آنها که‌ دائماً‌ در کلاسها و مجالس‌ از عشق‌ به‌ عالم‌ بشريت‌ دم‌ مي‌زدند، آنان‌ که‌ از الفت‌ و محبت‌ طوري‌ سخن‌سرايي‌ مي‌کردند که‌ گويي‌ برتر و مهربانتر از همه‌ اقشار عالمند، در عمل‌ نه‌تنها بويي‌ از انسانيت‌ و محبت‌ نبرده‌ بلکه‌ درنده‌خويي‌شان‌ گُل‌ مي‌کند و از خبر شهادت‌ جوانان‌ عزيز اين‌ مرز و بوم‌ اظهار خوشحالي‌ و مسرت‌ مي‌کنند.‌ ‌

 


شادي‌ در رحلت‌ امام‌

 [در جـريـان] رحـلـت‌ امـام(ره) ازدحام‌ جمعيت‌ دل‌سوخته‌ و آن‌ نمايش‌ حقيقي‌ مراسم‌ عزاداري‌ در باور نمي‌گنجيد. آن‌ همه‌ ايمان...، عشق... و... التهاب، انسان‌ را وادار به‌ حسرت‌ و غبطه‌ مي‌کرد. سنگ‌ در آن‌ روز مي‌گريست‌ و من‌ شاهد اشک‌ بچه‌هاي‌ برادرم‌ بودم‌ که‌ قلبشان‌ رئوفتر و پاکتر بود. قلب‌ خودم‌ از جا کنده‌ مي‌شد...، اما بهائيان‌ وقتي‌ به‌ هم‌ مي‌رسيدند اين‌ خبر ناگوار و اين‌ مصيبت‌ گران‌ مردم‌ دلسوخته‌ را به‌ هـم‌ تـبـريـک‌ مـي‌گفتند و اگر جشن‌ و پايکوبي‌ نمي‌کردند از ترس‌ مردم‌ بود.‌ ‌

 


يک‌ بسيجي، مرا آگاه کرد‌

 با اشاره‌ به‌ گفتگويش‌ با يک‌ بسيجي‌ خدمتگزار به‌ نام‌ مهدي‌ صالحي‌ (که‌ چندي‌ پس‌ از جنگ‌ تحميلي، هنگام‌ خنثي‌سازي‌ مين‌ در شلمچه‌ به‌ شهادت‌ رسيد) مي‌نويسد:‌

 مهدي‌ ذهنيت‌ مرا نسبت‌ به‌ اسلام‌ تغيير داد و طوري‌ به‌ تبليغ‌ اسلام‌ پرداخت‌ که‌ واقعاً‌ منقلب‌ شدم‌ و شک‌ و ترديدم‌ نسبت‌ به‌ حقانيت‌ بهائيت‌ بيشتر شد. آن‌ روز... من‌ به‌ مطالبي‌ پي‌ بردم‌ که‌ قبلاً‌ از آنها بي‌اطلاع‌ بودم‌ و در اثر تبليغات‌ سوء تشکيلات، عکس‌ قضيه‌ در مغزم‌ فرو رفته‌ بود. عمده‌ مطالب‌ اين‌ که‌ تشکيلات‌ اسلام‌ را براي‌ ما ديني‌ کوچک‌ و عقب‌افتاده‌ که‌ پر از خرافات‌ و اوهام‌ است‌ معرفي‌ کرده‌ بود و من‌ فهميدم‌ که‌ بهائيان‌ اعتقادات‌ خرافي‌ بعضي‌ از مردم‌ بي‌سواد و بي‌اطلاع‌ را به‌ عنوان‌ اسلام‌ به‌ ما معرفي‌ کرده‌اند، در حالي‌ که‌ خود اسلام‌ ديني‌ بسيار جامع‌ و کـامـل‌ و بـي‌نـقـص‌ اسـت‌ کـه‌ بسيار انسان‌ساز و تعالي‌بخش‌ است.‌

 منبع: نشريه ياد ايام 29

زائربقيع جمعه هفدهم خرداد 1387 نظر بدهید!

اسرائيل و بهائيت

اسرائيل و بهائيت     
۰۹ آبان ۱۳۸۶ 
بهائيان در كنار عناصر فراماسون و صهيونيست، در دوران محمدرضاشاه نقش مهمي در اجراي نظرات و سياست‌هاي خود داشتند. در اين دوران باتوجه به نفوذ بيشتر آمريكا و اسرائيل، تلاش فراواني براي رسميت بخشيدن به فرقة بهائيت مي‌شد.

مسلك بهائيت از سال 1260 ق. توسط «علي محمد باب» كه خود را «باب» امام زمان(ع) و وسيلة تماس مردم با آن حضرت معرفي كرد، به وجود آمد. او سپس دعوي «مهدويت» كرد و گفت كه درآينده از ميان بابي‌ها پيامبري قيام خواهد كرد و دين تازه اي خواهد آورد. وي در سال 1266 به دستور ناصرالدين شاه و اميركبير، تيرباران شد. بعد از آن، از بين پيروانش دو برادر مدعي جانشيني وي شدند و بدين ترتيب، اختلافاتي ميان پيروان اين فرقه افتاد.

گروهي پيرو برادر اول، مشهور به «صبح ازل» (بابي‌ها)، و عده اي ديگر پيرو برادر دوم «بهاءالله» (بهائي‌ها) شدند و در نزاع آنها عده زيادي به هلاكت رسيدند. دولت عثماني در عراق همه آنها را از بغداد به آدرنه در آسياي صغير تبعيد كرد. اما در آنجا هم نزاع دو برادر ادامه يافت و بدين جهت، دولت عثماني بهاءالله و طرفدارانش را به «عكا» در فلسطين اشغالي و صبح ازل را به قبرس تبعيد كرد. فعاليت بهاءالله در عكا باعث شد كه بيشتر بابيان ـ به ويژه بابيان ايران ـ  پيرو او شوند.

از آنجا كه عمده ويژگي‌هاي رفتاري بهائيت با ويژگي‌هاي رفتاري اسرائيلي‌ها همخواني داشت، با تشكيل دولت اسرائيل و تشكيلات مركزي بهائيت در شهر حيفا، اين فرقه كاملاً در خدمت اسرائيل قرار گرفت و فعاليت‌هاي آنها براساس خواسته‌هاي اسرائيلي‌ها تنظيم شد. در اين ميان بهائي‌ها از حمايت آمريكا و انگلستان نيز برخودرار بودند. از سوي ديگر، فعاليت بهائيان به خصوص در ارتباط با اسلام زدايي سازگاري زيادي با روحية محمدرضا پهلوي داشت. مجموعه اين مسائل سبب شد كه بهائيت براي حفظ موجوديّت و تحقّق اهداف خود در عصر محمدرضا شاه كه براي آنها به منزلة دوران طلايي بود، در زمينة گسترش روابط ايران و اسرائيل كه كاملاً در راستاي منافع آنها بود، به فعاليت قابل توجهي بپردازند.

تشكيلات مركزي بهائيت در شهر حيفا و در كنار قبر «عباس افندي» قرار دارد. تشكيلات و مؤسسات بهائيان در هر نقطه اي از جهان زير نظر هيئت نه نفره بيت العدل اعظم قرار دارد. در يكي از نشريات فرقه آمده است:
«با نهايت افتخار و مسرت، بسط و گسترش روابط بهائيت با اولياي امور [جمعي از دوستان بهائي] دولت اسرائيل را به اطلاع بهائيان مي‌رسانيم. آنها احساسات صميمانة بهائيان را براي پيشرفت دولت مزبور به بن گوريون ـ نخست وزير اسرائيل ـ ابراز نموده، او در جواب گفته است: «از ابتداي تاسيس حكومت اسرائيل، بهائيان همواره روابط صميمانه اي با دولت اسرائيل داشته اند».1

فرقة بهائيت كه شاخه اي از صهيونيسم به شمار مي‌رود، طبق دستور، همة قواي خود را براي اجراي نقشة نابودي انديشه‌هاي ملي و مذهبي در ايران به كار گرفت و براي اين منظور مجريان خود را انتخاب كرد تا در بلندمدت آرمان‌هاي ملي و سنت‌هاي ديني را تخريب كنند. از اين رو بهائيان، به تدريج درصدد تسخير پست‌هاي حساس و كليدي كشور برآمدند. اين نقشه با روي كارآمدن «حسنعلي منصور» در ايران پياده شد و براي نخستين بار پاي بهائيان به كابينة وزيران ايران رسيد. گرچه با ترور منصور، نقشه‌هاي وي جامة عمل نپوشيد، اما به هرحال، كابينة بهائي «هويدا» روي كار آمد. در كابينة نخست وي، چهار وزير بهائي حضور داشتند. هويدا در مدت حكومت خود با به‌كاربستن تصميمات كادر رهبري كميته، نفوذ بهائيان را در همة سطوح سياسي، اقتصادي و نظامي به حدّ كامل گسترش داد.2

بهائيان با تمام وجود خود را در اختيار اسرائيلي‌ها قرار داده بودند، به گونه اي كه توانستند اعتماد بيش از حدّ اسرائيلي‌ها را كسب كنند و اسرائيلي‌ها نيز در برابر خوش خدمتي آنها رفتار ويژه اي داشتند. در يكي از اسناد، به نقل از يكي از بهائيان به نام «فريدون رامش فر» كه مسافرتي به اسرائيل داشته، دربارة نحوة برخورد اسرائيلي‌ها با بهائيان آمده است:

... دولت اسرائيل آن‌قدر نسبت به بهائيان خوش‌بين است كه در فرودگاه خ