تبليغاتX
كريم اهل بيت

hassanmojtaba

زائربقيع

hassanmojtaba

http://hassanmojtaba.blogfa.com

كريم اهل بيت

كريم اهل بيت

كريم اهل بيت

اخر يه روز شيعه برات حرم مي سازه
حرم براي تو شه كرم مي سازه
وب سايت رسمي هيئت محبان امام حسن مجتبي عليه السلام زاهدان سايت رسمي هيئت محبان امام حسن مجتبي عليه السلام زاهدان

كريم اهل بيت

کاربر مهمان، خوش آمديد! امروز
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات
قران کریم
پیامبر اکرم (ص)
علی ابن ابی طالب
حضرت زهرا ع(س)
امام حسن مجتبی علیه السلام
امام حسین علیه السلام
حضرت زینب س
حضرت علی اکبر حضرت علی اصغر ع
حضرت ابوالفضل ع حضرت رقیه س
امام سجاد ع
امام محمد باقر ع
امام جعفر صادق ع
امام موسی کاظم ع
حضرت معصومه س
امام رضا علیه السلام
امام محمد تقی ع
امام علی النقی ع
امام حسن عسکری ع
امام زمان ع
سخنرانی مذهبی
دانلود مداحی سید جواد ذاکر
دانلود مداحی مرحوم اغاسی
دانلود مداحی محمود کریمی
دانلود مداحی حمید علیمی
دانلود مداحی مهدی مختاری مهدی اکبری
دانلود مداحی عبدالرضا هلالی
دانلود مداحی سعید حدادیان
دانلود مداحی حاج منصور ارضی
دانلود مداحی مهدی سلحشور احمد واعظی
حج
دانلود مداحی حاج محمد رضا طاهری
ادعیه و زیارات
دانلود مداحی سید مهدی میرداماد سید مجید بنی فاطمه
دانلود مداحی حاج حسن خلج
کتاب الکترونیک مذهبی و اموزشی
نرم افزارهای اسلامی موبایل
مجموعه سخنرانی استاد انصاریان
مجموعه سخنرانی از استاد توکل
مجموعه سخنرانی از حجت الاسلام رفیعی
مجموعه سخنرانی از استاد شهید مطهری
سخنرانی از دکتر رحیم پور ازغدی
مجموعه سخنرانی از حاج آقای پناهیان
عکس هایو بگراندهای مذهبی
دانلود مداحی حسين سيب سرخي
دانلود مداحی جواد مقدم
تم های مذهبی موبایل
عید غدیر خم
مجموعه مداحی از حاج صادق آهنگران
مجموعه مداحی از حاج غلام کویتی پور و فخری
مجموعه سخنرانی از استاد فاطمی نیا
مجموعه سخنرانی از آیت الله مصباح یزدی
شهدا و جبهه وجنگ
ویژه نامه دهه فجر
مجموعه سخنرانی از حاج آقای فرحزاد
مجموعه سخنرانی از حاج آقای هاشمی نژاد
مجموعه سخنرانی از مرحوم فلسفی
صهیونیزم، اسرائیل و قدس
بهائیت
ظهور و نشانه‌ها
تكليف منتظران
انتظار
فرقه‌هاي انحرافي- مهدویت و فرقه ها
مجموعه سخنرانی از مرحوم کافی
مجموعه خطبه های نماز جمعه مقام معظم رهبری
مجموعه سخنرانی از استاد قرائتی
مجموعه سخنرانی از حضرت امام خمینی (ره)
مجموعه صوتی ستاره درخشان، سرودهای زیبا در مدح امام
ماه مبارک رمضان
نوای جبهه
کلیپ ونوا ونما از جنگ
مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت
سی دی تصویری نور احکام
مجموعه سخنرانی از حاج آقا دانشمند
دانلود قران کریم
دانلود مداحی نزار قطری
دانلود مداحی ملاباسم
انتخابات
حقیقت پنهان





آرشیو مطالب

لینکستان
آرشیو تماس با ما


ارزش ولایت امیرالمؤمنین علیه‏السلام

ارزش ولایت امیرالمؤمنین علیه‏السلام

حرم حضرت علی علیه السلام

حاج شیخ عباس قمی در كتاب هدیة‏الأحباب چنین نگاشته است:

«در كتاب مقامات سید جزایری نقل شده است كه مقدس اردبیلی(ره) از ساكنان حرم حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه‏السلام) در نجف اشرف بوده و هرگاه مسأله‏ای بر او مشتبه

می‏شده در شب‎ها خود را به ضریح مقدس می‏رسانیده و جواب می‏شنیده است، و گاهی بوده كه آن حضرت او را به حضرت صاحب الامر ـ ارواح العالمین فداه ـ حواله می‏فرموده‎اند، آنگاه که امام بزرگوار در مسجد كوفه تشریف داشته است.

و با این اعمال خالصه از اغراض دنیویی، بعد از مرگ او، بعضی از مجتهدین او را در خواب دیدند كه با هیأت نیكو و جامه پاكیزه از روضه علویّه بیرون شد. از او پرسید كه چه عملی، شما را به این مرتبه رسانید؟

فرمود كه، بازار اعمال را كساد دیدم یعنی عملی كه به درجه قبول رسد خیلی كم است و فرمود: به من عملی نفع نبخشید، مگر ولایت صاحب این قبر و محبّت او .(اشاره به حضرت علی علیه‎السلام)

روایت شده از ابن عباس كه وقتی جناب سلمان(رضی الله عنه) را به خواب دید با حُلَل و حُلی و تاجی از یاقوت بود، پرسید: ای سلمان! بگو در بهشت بعد از ایمان به خدا و رسول چه عملی افضل است؟ فرمود: چیزی افضل از حبّ علی (علیه‏السلام) و اقتدای به آن حضرت نیست.»

زائربقيع چهارشنبه بیستم آبان 1388 نظر بدهید!

دانلود روضه ونوحه ودعا ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام

دانلود روضه ونوحه ودعا ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام

۱دانلود دعای جوشن کبیر-ومراسم احیا شب 21 رمضان۲دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج قانع ۳دانلود مداحی محمد حسین حدادیان۴دانلود مداحی ویژه شهادت حضرت علی از روح الله بهمنی۵دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج عبدالرضا هلالی ۶دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج ابوالفضل بختیاری ۷دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج حسن خلج ۸دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج حسین سیب سرخی۹دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج احمد نیكبختیان۱۰دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج محمود كریمی۱۱دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج محمد طاهری۱۲دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج ابوالفضل بختیاری۱۳دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج حسن خلج۱۴دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج محمود كریمی۱۵دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج محمد طاهری۱۶دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج سعید حدادیان۱۷دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج منصور ارضی۱۸دانلود سخنرانی ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از استاد انصاریان آیة الله مظاهری

زائربقيع چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 نظر بدهید!

دانلود روضه ونوحه ودعا ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام

دانلود روضه ونوحه ودعا ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام

۱دانلود دعای جوشن کبیر-ومراسم احیا شب 21 رمضان۲دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج قانع ۳دانلود مداحی محمد حسین حدادیان۴دانلود مداحی ویژه شهادت حضرت علی از روح الله بهمنی۵دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج عبدالرضا هلالی ۶دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج ابوالفضل بختیاری ۷دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج حسن خلج ۸دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج حسین سیب سرخی۹دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج احمد نیكبختیان۱۰دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج محمود كریمی۱۱دانلود مداحی و نوحه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج محمد طاهری۱۲دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام ازحاج ابوالفضل بختیاری۱۳دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج حسن خلج۱۴دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج محمود كریمی۱۵دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج محمد طاهری۱۶دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج سعید حدادیان۱۷دانلود روضه ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از حاج منصور ارضی۱۸دانلود سخنرانی ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام از استاد انصاریان آیة الله مظاهری

زائربقيع چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 نظر بدهید!

ویژه نامه شهادت حضرت علی علیه السلام وشب های قدر

ویژه نامه شهادت  حضرت علی علیه السلام وشب های قدر                     

  بسم الله القاصم الجبارین
گویند علی (ع) را که خدا بود ، نبود

گویند که از خدا جدا بود ، نبود

من در عجبم میان این بود و نبود

این بود چه بودی است که هم بود و نبود !!!!!

سایت تخصصی امام حسن مجتبی

۱-دانلود مداحی به مناسبت شهادت حضرت علی و شبهای قدر۲دانلود مداحی به مناسبت شهادت حضرت علی و شب های قدر۳دانلود مداحی به مناسبت شهادت حضرت علی از حاج محمود کریمی۴دانلود مداحی به مناسبت شهادت حضرت علی و شبهای قدر واحیا۵مثلث توطئه۶مردی برای تمام عصار۷روزگار میشود۸علی نادره گیتی۹ابر رحمت در مصیبت علی علیه السلام۱۰علی و شب۱۱ناله کن ای دل به عزای علی۱۲راز شب۱۳باید ها و نباید های کارگزان از دیگاه حضرت علی علیه السلام۱۴حقوق از منظر امام علی۱۵تحیر بشریت در برابر علی علیه السلام۱۶وعلی علیه السلام ایگونه عدالت را بر پا کرد۱۷آشکار شدن قبر مخفی علی علیه السلام۱۸آخرین لحظات عمر مولا علی علیه السلام۱۹آیات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام1۲۰آیات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام2-۲۱آیات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام3-۲۲آیات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام4-۲۳ایات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام5-۲۴ایات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام5۲۵ایه مودت-۲۶ایه تطهیر-۲۷آیه مباهله-۲۸ایه اطاعت-۲۹ایه ولایت۳۰عیادت اصبغ بن نباته از حضرت علی علیه السلام-۳۱وصایای امیر المومنین به امام حسن مجتبی ع ۳۲نحوه برخورد علی با قاتلش ۳۳خوراک و پوشاک حضرت علی ۳۴فصاحت وبلاغت حضرت علی علیه السلام۳۵عواطف حضرت علی علیه السلام۳۶شجاعت وقداست حضرت علی ۳۷عدالت و حقیقت خواهی حضرت علی۳۸شخصیت حضرت علی ۳۹شجاعت وایثار حضرت علی۴۰صبر وحلم حضرت علی۴۱علم وحکت حضرت علی۴۲ایمان وعبادت حضرت علی۴۳غوغای سقیفه۴۴اوضاع حضرت علی بعد رحلت پیامبر۴۵انتخاب حضرت علی برای خلافت۴۶امیر المومنین در یک نگاه۴۷تربیت اولیه حضرت علی۴۸حضرت علی درکنار رسول خدا۴۹واقعه ای درشب نوزدهم در مسجد کوفه۵۰سجاده گشته رنگین۵۱راز محبوبیت حضرت علی۵۲حقوق مردم در کلام حضرت علی علیه السلام۵۳هان ای زمینیان با علی چه کردید۵۴دانلودنوحه شهادت حضرت علی سیب سرخی هلالی کریمی

سایت تخصصی امام حسن مجتبی www.hasanmojtaba.com

زائربقيع چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 نظر بدهید!

مجموعه صوتی ویژه غدیر خم

مجموعه صوتی ویژه غدیر خم     
مجموعه سرودهای زیبا ویژه غدیر خم تقدیم به کاربران عزیز

دانلود در ادامه مطلب
 

زائربقيع یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

مجموعه صوتی محرم شبها (128 kbps)

مجموعه صوتی محرم شبها (128 kbps) 
مجموعه صوتی محرم شبها (مدیحه سرایی امیر مومنان علی (ع)) کاری از گروه ساقی کوثر، تقدیم به کاربران عزیز

دانلود در ادامه مطلب
 

زائربقيع یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

ویژه نامه شهادت حضرت علی علیه السلام وشب های قدر

ویژه نامه شهادت  حضرت علی علیه السلام وشب های قدر                     

  بسم الله القاصم الجبارین
گویند علی (ع) را که خدا بود ، نبود

گویند که از خدا جدا بود ، نبود

من در عجبم میان این بود و نبود

این بود چه بودی است که هم بود و نبود !!!!!

سايت تخصصي امام حسن مجتبي

دانلود روضه ونوحه ودعا ویژه شهادت حضرت علی

۱دانلود دعای جوشن کبیر-ومراسم احیا شب 21 رمضان۲دانلود مداحي و نوحه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام ازحاج قانع ۳دانلود مداحی محمد حسین حدادیان۴دانلود مداحی ویژه شهادت حضرت علی از روح الله بهمنی۵دانلود مداحي و نوحه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام ازحاج عبدالرضا هلالی ۶دانلود مداحي و نوحه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام ازحاج ابوالفضل بختیاری ۷دانلود مداحي و نوحه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام ازحاج حسن خلج ۸دانلود مداحي و نوحه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام ازحاج حسین سیب سرخی۹دانلود مداحي و نوحه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام ازحاج احمد نیكبختیان۱۰دانلود مداحي و نوحه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام ازحاج محمود كریمی۱۱دانلود مداحي و نوحه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام ازحاج محمد طاهری۱۲دانلود روضه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام ازحاج ابوالفضل بختیاری۱۳دانلود روضه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام از حاج حسن خلج۱۴دانلود روضه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام از حاج محمود كریمی۱۵دانلود روضه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام از حاج محمد طاهری۱۶دانلود روضه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام از حاج سعید حدادیان۱۷دانلود روضه ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام از حاج منصور ارضي۱۸دانلود سخنراني ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام از استاد انصاريان آیة الله مظاهری

۱-دانلود مداحی به مناسبت شهادت حضرت علی و شبهای قدر۲دانلود مداحی به مناسبت شهادت حضرت علی و شب های قدر۳دانلود مداحی به مناسبت شهادت حضرت علی از حاج محمود کریمی۴دانلود مداحی به مناسبت شهادت حضرت علی و شبهای قدر واحیا۵مثلث توطئه۶مردی برای تمام عصار۷روزگار میشود۸علی نادره گیتی۹ابر رحمت در مصیبت علی علیه السلام۱۰علی و شب۱۱ناله کن ای دل به عزای علی۱۲راز شب۱۳باید ها و نباید های کارگزان از دیگاه حضرت علی علیه السلام۱۴حقوق از منظر امام علی۱۵تحیر بشریت در برابر علی علیه السلام۱۶وعلی علیه السلام ایگونه عدالت را بر پا کرد۱۷آشکار شدن قبر مخفی علی علیه السلام۱۸آخرین لحظات عمر مولا علی علیه السلام۱۹آیات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام1۲۰آیات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام2-۲۱آیات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام3-۲۲آیات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام4-۲۳ایات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام5-۲۴ایات نازله در وصف حضرت علی علیه السلام5۲۵ایه مودت-۲۶ایه تطهیر-۲۷آیه مباهله-۲۸ایه اطاعت-۲۹ایه ولایت۳۰عيادت اصبغ بن نباته از حضرت علی عليه السلام-۳۱وصایای امیر المومنین به امام حسن مجتبی ع ۳۲نحوه برخورد علی با قاتلش ۳۳خوراک و پوشاک حضرت علی ۳۴فصاحت وبلاغت حضرت علی علیه السلام۳۵عواطف حضرت علی علیه السلام۳۶شجاعت وقداست حضرت علی ۳۷عدالت و حقیقت خواهی حضرت علی۳۸شخصیت حضرت علی ۳۹شجاعت وایثار حضرت علی۴۰صبر وحلم حضرت علی۴۱علم وحکت حضرت علی۴۲ایمان وعبادت حضرت علی۴۳غوغای سقیفه۴۴اوضاع حضرت علی بعد رحلت پیامبر۴۵انتخاب حضرت علی برای خلافت۴۶امیر المومنین در یک نگاه۴۷تربیت اولیه حضرت علی۴۸حضرت علی درکنار رسول خدا۴۹واقعه ای درشب نوزدهم در مسجد کوفه۵۰سجاده گشته رنگین۵۱راز محبوبیت حضرت علی۵۲حقوق مردم در کلام حضرت علی علیه السلام۵۳هان ای زمینیان با علی چه کردید۵۴دانلودنوحه شهادت حضرت علی سیب سرخی هلالی کریمی

سايت تخصصي امام حسن مجتبي www.hasanmojtaba.com

زائربقيع چهارشنبه سوم مهر 1387 نظر بدهید!

دانلود سخنراني ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام از استاد انصاريان آیة الله مظاهری

دانلود سخنراني ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام از استاد انصاريان آیة الله مظاهری

 حجة الاسلام هاشمی نژاد حجة الاسلام مرتضی آقاتهرانی
دانلود  در ادامه مطلب
يا حق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

دانلود اسكرين سرور ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام

دانلود اسكرين سرور  ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام
دانلود  در ادامه مطلب
يا حق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

دانلود تصاوير ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام

دانلود تصاوير ويژه شهادت حضرت علي عليه السلام
دانلود  در ادامه مطلب
يا حق امام حسن مجتبي عليه السلام پشت وپناه تون

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

علائم مومنان در كلام حضرت علی علیه السلام (5)

علائم مومنان در كلام حضرت علی علیه السلام (5)

 


امیرالمومنین علیه السلام در ادامه خطبه همام می‌فرماید:

«نیتة خالصه» ؛ نیت مومن، خالص است.

نه تنها حسن فعلی دارد كه حسن فاعلی هم دارد .

«اعماله لیس فیها غش ولا خدیعه» ؛ در اعمالش غش و نیرنگ نیست .

«غش» خوب جلوه دادن چیزی است . مانند شیری كه آب در آن مخلوط شده اما تشخیص دادنی نیست. این جمله می‌تواند با خلوص نیت مربوط باشد یعنی مومن ظاهر عمل را آراسته نمی‌كند حال آن كه باطن آلوده است، چون اهل غش در معامله نیست . نیرنگ باز هم نیست، خوب می‌داند كه نمی‌توان سر خدا كلاه گذاشت .

«من خادع الله خدع» (1) ؛ كسی كه بخواهد با خدا خدعه كند خود را فریب داده است .

«و مكروا و مكرالله والله خیرالماكرین» ؛ مكر كردند و خداوند نیز مكر می‌كند و خدا بهترین مكركنندگان است .

«نظره عبرة و سكوته فكره» این روایت را بنابراین كه «نظره» را به چه معنایی اخذ كنیم، متفاوت می‌شود. «نظر» با «رویت» متفاوت است. رویت ادراك شی، مریی است اما نظر تامل و دقت در شیء است. گاهی به اقبال با بصر به سوی شی مرئی تعبیر می‌كنند. بنابر این، نظر به معنی «تامل» است .

«عبرت» از عبور و به معنی پند است. شكافتن شیء است. «عبرالسبیل» یعنی راه را شكافت. مطابق این تعریف، مومن در ارتباط با خود و غیر خود اهل دقت و تامل است و نظرش شكافنده است. پس مومن نگرش سطحی ندارد، آنگاه كه عمیقا در امری اندیشه كرد، از بدی‌های آن عبرت می‌گیرد. پس عبرت، محصول تفكر است. در جمله فوق "نظره عبره" نظر سبب عبرت است، نه آن كه نظر خود عبرت باشد. و سكوت سبب تفكر است، نه خود تفكر، آن گاه كه مومن ساكت است، قوای باطنی‌اش در كارند. اما قوای باطن چه می‌كنند؟ تفكر. می‌توان گفت تامل و تفكر مومن، درباره همه امور است. در آیات و روایات بر این نكته تاكید فراوان شده است .

از نظر اعتقادی در وجود و عظمت و صفات حق تعالی تفكر و تامل می‌كند:

"یقلب الله اللیل و النهار انّ فی ذلك لعبرة لاولی الابصار(2) ؛ مومن از گردش شب و روز عبرت می‌آموزد و صاحب بصیرت می‌شود.

ابصار غیر از اعیان است. چشم نیست، نیرو است. همه موجودات عالم، صاحب شعورند و تكلم می‌كنند، اما هر كسی قادر بر درك زبان موجودات نیست.

نطق آب و نطق خاك و نطق گل               هست محسوس حواس اهل دل

یعنی این افراد قابلیت درك گفتار موجودات را دارند. جمادات می‌گوید:

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم                با شما نامحرمان ما خامشیم

پس تفكر درباره حضرت حق و اسماء و صفات او دارای فضیلت بی‌شماری است امام صادق علیه السلام فرمود:

«افضل العبادة ادمان التفكر فی الله و فی قدرته (3) ؛ با فضیلت‌ترین عبادت تفكر دایمی درباره خدا و قدرت اوست .

در روایتی از امام باقر علیه السلام در فضیلت ابوذرآمده است:

«كان اكثر عبادة ابی ذر خصلتین: التفكر و الاعتبار» (4) ؛ بیشترین عبادت ابوذر دو خصلت تفكر و پند گرفتن بود.

امام رضا علیه السلام در ضمن روایتی در معنای عبادت می‌فرمایند:

«لیس العبادة كثرالصلاة و الصوم» ؛ عبادت زیاد نماز خواندن و روزه گرفتن نیست .

«انما العبادة التفكر فی امرالله عزوجل» (5) ؛ همانا عبادت، تفكر كردن در امر خدای عزوجل است .

شاید اشاره در اینجا به عالم امر و غیرمحسوس باشد. چنان كه روح از عالم امر پروردگار است:

«قل الروح من امر ربی (6) ؛ تفكر در موجودات عالم امر، بسیار عالی و ثمراتش بیشتر است .

می‌توان گفت، برای مومن همه چیز سخن می‌گوید و او گوش می‌كند تا پند گیرد. در دنیا به هر موجودی می‌نگرد به عمق آن توجه می‌كند و درمی‌یابد كه همه موجودات دست‌خوش فنا و زوال هستند. دنیا با زبان رسا با همه سخن می‌گوید، اما قابلیت دریافت این سخن گوناگون است. روایات زیادی در نهج البلاغه در همین زمینه وجود دارد.

«المومن ینظر الی الدنیا بعین الاعتبار و یقتات منها ببطن الاضطرار یسمع فیها باذن المقت و الابغاض» (7)؛ مومن به دنیا به دیده عبرت می‌نگرد. بهره گیریش از دنیا به مقداری است كه امور دنیویش را بگذارند و می‌شنود در دنیا با گوش عداوت و دشمنی با دنیا.

«اذا احب الله عبدا وعظه بالعبر» (8) ؛ آنگاه كه خداوند بنده‌ای را دوست بدارد، با عبرت‌ها پندش می‌دهد.

«قال رسول الله اغفل الناس من لم یتعظ بتغیر الدنیا من حال الی حال» (9) ؛ غافل‌ترین مردم كسی است كه از انقلاب احوال در دنیا، بیدار نشود. گوش دارند اما سخن دنیا را نمی‌شنوند. دنیا برای مومن مایه عبرت است نه برای غیر مومن .

تو تاج دیدی و من تخت رفته بر تاراج

تو تاج دیدی و من مشت استخوان دیدم

تو تخت دیدی و من تخت واژگون از بخت

تو صخره دیدی و من سُخره زمان دیدم

تو سكه دیدی و من در رواج سكه سكوت

تو حلقه دیدی و من به نگین نام بی‌نشان دیدم

این دید از آن مومن است و كسی با وی در این امر شریك نیست و همه جهان را غلغله پنداشت .

«ما اكثر العبر و اقل الاعتبار» (10) ؛ چه بسیار است مایه‌های عبرت و چه كم هستند پندگیرندگان .

یعنی چقدر كرها زیاد هستند. تفكر آدمی را به اعمال خیر دعوت می‌كند.

امام صادق علیه السلام می‌فرماید:

«التفكر یدعو الی البر و العمل به» (11) ؛ تفكر، انسان را به كار نیك و عمل به نیكی دعوت می‌كند.

«كلامه حكمه» ؛ سخنش حكمت است .

در تفاوت علم و حكمت گفته‌اند: كه علم، دانش است و حكمت بینش. علم مفهوم است و بینش، نگرش و دید، در مباحث معقول، حكمت را چنین تعریف كرده‌اند: علم به حقایق اشیا به قدر طاقت بشر، این ترتیب مومن آنگاه كه سخن می‌گوید طرح بینش می‌كند، مفهوم القا نمی‌كند، بلكه نگرش و دید می‌دهد. در حالات اولیای الهی زیاد نوشته‌اند كه گاهی یك سخن، فردی را منقلب می‌كرده است . چنین تصرفی از مفهوم ساخته نیست .

چنان كه در احوال ملاحسین قلی همدانی، آن عالم ربانی، متواتر نقل شده است كه وقتی با فرد منحرفی كه استعداد و زمینه داشت برمی‌خورد كلامش وی را دگرگون و وارد جرگه متقین می‌كرد.

مومن سخنش كیمیا اثر است. مس را طلا می‌سازد و مرده را زنده می‌كند.

«مناصحا متباذلا» ؛ مومن پندپذیر و پند دهنده است و اهل بذل و بخشش .

«مناصح» به فردی می‌گویند كه هم نصیحت می‌كند و هم نصیحت می‌پذیرد. برخی فقط اهل نصیحت كردن هستند و گوش نصیحت شنیدن را ندارند. برخی هم اهل شنیدن تذكر هستند اما حاضر به تذكر دادن نیستند. البته اولی بیشتر رایج است. ولی مومن چنین نیست؛ هم تذكر می‌دهد و هم تذكر می‌پذیرد.

«متباذل» از بذل است. بذل متعلق ندارد. مومن نسبت به مومنان، چه از نظر امور مادی و چه معنوی، بذل می‌كند و اگر مومن دیگری بخواهد به او بذل كند، می‌پذیرد.

«متواخیا» ؛ رابطه مومن بر اساس اخوت و برادری است.اخوت، عُلقه درونی است. مومنان نسبت به یكدیگر علقه روحی و باطنی دارند.

«ناصح فی السّر و العلانیة» ؛ مومن در آشكار و پنهان اهل نصیحت كردن است .

البته شرایط و موقعیت‌ها كاملا فرق می‌كند. گاهی باید نصیحت به جَهر كرد و گاهی به سّر.

از این روایت درمی‌یابیم كه مومن موقع شناس است و ظرافت‌های اخلاقی را درك می‌كند. معنای دیگری كه از این روایت مستفاد می‌شود، این است كه مومن هم در آشكار خیرخواه مومن است و هم در باطن، هم به زبان تذكر می‌دهد و هم قلباً اصلاح مومن را خواستار است .

«لایهجر اخاه» ؛ از برادر مومنش دوری نمی‌گزیند.

هجران كه به معنای جدا شدن و قطع است وقتی به كار می‌رود كه در قلبش وصلی بوده است. قطع بدون وصل معنا ندارد. از این كلمه درمی‌یابیم كه مومن با برادران مومنش رابطه دارد و هجر و دوری معنای ثانوی است .

روابط انسان در جامعه، گاهی بر محور پیوندهای خویشاوندی است. گاهی نیز شغلی، آموزشی و روابط غیر رسمی به صورت دوستی‌ها و رفاقت‌ها است. در میان این چهار محیط، آنچه از نظر اصلاح و افساد، عاملی موثر شده است، محیط رفاقت‌های صمیمی است. رفاقت در انتقال روحیات و افكار خوب یا بد تاثیر بسزایی دارد، ارتباط مومن در پیوندهایی كه برقرار می‌سازد، مبتنی بر ایمان است. چرا مومن از برادر مومنش می‌بُرد . هجران برای مومن گاهی جنبه وجوب و گاهی حرمت پیدا می‌كند. در نهی از منكرها گاهی هجران سبب اصلاح است. در این موارد قطع رابطه واجب است. البته در رساله‌های عملیه، همه فقها فرموده‌اند كه هجران و قطع پس از این است كه با راه‌های دیگر منكر قابل دفع نباشد. روایت امیرالمومنین علیه السلام ناظر به این هجران نیست، مقصود حضرت، قهرها و بریدن‌هایی است كه ریشه‌های نفسانی دارد. حتی در موردی كه حقی از مومن ضایع شده است. چنان كه علی علیه السلام می‌فرماید:

«اذا ابغضت فلا تهجر» (12) ؛ هنگامی كه خشمگین شدی پس قطع رابطه نكن .

«لاخیر فی من یهجراخاه من غیر جرم» (13) ؛ خیری نیست در كسی كه برادر مومنش را رها كند.

در روایتی امام صادق علیه السلام می‌فرماید حتی مومنان نمی‌توانند توافق كنند كه با یكدیگر رابطه نداشته باشند:

«لاخیر فی المهاجره» ؛ خیری در قطع رابطه دو طرفه نیست .

رسول الله صلی الله علیه و آله می‌فرمودند كه جایز نیست قطع رابطه مومن بیش از سه روز به طول انجامد، برخی فقهای ما به استناد این روایات، حكم به حرمت كرده‌اند. حكمت این نهی‌ها این است كه مكاتب الهی مبتنی بر وصل هستند نه قطع، آنگاه كه جامعه ا سلامی متصل به همه شد، آثار مبارك زیادی پدید خواهد آمد.

از نظر فردی نیز این گونه قطع‌ها مبتنی بر عداوت، حقد و حسد است و اسلام با پیوند برادر مومن با مومنان، بیماری‌های مهلك نفسانی را می‌سوزاند. از این رو، در اسلام به «تزاور» مومنان توصیه شده است. در روایت متعدد ذكر شده كه مومن آنگاه كه برای دیدار برادرش می‌رود به هر گامی ثواب‌های زیادی عایدش می‌شود. ملائكه از او استقبال می‌كنند. باب‌های «مصافحه»، «سلام»، «عبادت» همه اینها در كتب روایتی برای وصل و وحدت است، نه قطع و تفرقه، تفرقه، شیطانی و اتحاد، رحمانی است .

در بُعد معنوی و سیر و سلوك نیز آخرین مرحله مطابق نظر اهل معرفت، «اتحاد» و «وحدت» و «فنای فی الله» است. وقتی شارع مقدس به جدایی دو تن مومن راضی نیست، چگونه از تفرقه جامعه اسلامی، می‌تواند راضی باشد! از اینجا درمی‌یابیم كه تمام عواملی كه بخواهد روابط اجتماعی را در جامعه اسلامی، به تفرقه بكشاند، از شیطان هستند. در روایات برای مومنی كه برای پیوند یك قدم جلوتر است، ثواب دخول در بهشت در نظر گرفته‌اند. یعنی اگر هر دو به بهشت بروند پیشگام در اتصال، زودتر به بهشت داخل می‌شود.


پی‌نوشت‌ها:

1ـ سوره نور، آیه 44 .

2ـ اصول كافی، ج 2، ص 55 .

3 ـ خصال، ص 42 .

4 ـ اصول كافی، ج 2، ص 55 .

5 ـ سوره اسراء، آیه 85 .

6 ـ شرح غررالحكم، آقا جمال الدین خوانساری، ج 2، ص 144، این روایت در نهج البلاغه نیز آمده است در ذیل قص 367 كه البته اینگونه آمده . انما ینظر المومن الی الدنیا.

7 ـ شرح غررالحكم آمدی، آقا جمال الدین خوانساری، ج 3، ص 128.

8 ـ روضة الواعظین، ص 442 .

9ـ شرح غررالحكم آمدی، آقا جمال الدین خوانساری، ج 6، ص 68 .

10ـ اصول كافی، ج 2، ص 55 .

11ـ شرح غررالحکم، ج 3، ص 115.

12 ـ شرح غررالحکم آمدی، آقا جمال الدین خوانساری، ج 6، ص 396 .

13 ـ وسایل الشیعه، ج 8، ص 584 .


منبع:

برگرفته از كتاب «كیش پارسایان»، درس‌هایی از آیة الله مجتبی تهرانی

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

علائم مومنان دركلام حضرت علی علیه السلام (4)

علائم مومنان دركلام حضرت علی علیه السلام (4)

 


حضرت علی علیه السلام در ادامه توصیف مومنان می‌فرماید:

«لا یبخل و ان بخل علیه صبر» ؛ مومن بخل نمی ورزد و اگر بر او بخل ورزیده شود صبر می‌كند.

كثرت استعمال واژه «بخل»، در مال است و الا بخل به معنای امساك و قبض بی جای نعمت‌ها است. این رذیله، نسبت مستقیمی با سنین عمر دارد. هر قدر سن افزایش یابد این ملكه راسخ‌تر خواهد شد چنان كه پیامبرصلی الله علیه و آله فرمودند :

«یهدم ابن آدم ویشب منه اثنتان . البخل و طول الامل» (1) ؛ فرزندان آدم هر قدر پا به سن می‌گذارند دو خصلت در آنان تازه‌تر می‌شود. «بخل» و «آرزوی دراز» .

بخل، انسان را از قرب حق محروم می‌كند چنان كه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

«البخیل بعید من الله، بعید من الناس، بعید من الجنة قریب من النار» (2) ؛ بخیل از خدا، خلق و بهشت دور است اما به آتش جهنم نزدیك است .

قناعت و حرص در هر دو به امور دنیوی مربوط‌ اند. چرا قناعت محوری دارد پاسخش این است كه اگر انسان از نظر معیشت مادی آسوده خاطر باشد، رشدش در ناحیه معنویات گسترش می‌یابد. در حالی كه اگر گرفتاری خاصی داشته باشد، همه فكر متوجه آن می‌شود. آرامش دل، مبدا سیر معنوی است. وقتی آرامش تامین معاش پدید آمد احساس كمبود معنویات رخ می‌نماید. با نماز و روزه‌ای كه عادت شده است، نمی‌توان سیر معنوی كرد. از آن طرف، حرص، رذیله‌ای محوری است كه جایی برای توجه و تذكر به خدا و معنویات باقی نمی‌گذارد.
در روایتی دیگر تعبیر معنوی درباره این رذیله شده است:

«البخل شجرة تنبت فی النار» ؛ بخل درختی است كه در آتش می‌روید.

«فلا یلج النار الا البخیل» (3) ؛ در آتش وارد نمی‌شود، مگر بخیل. این تعبیر كه انحصار را می‌رساند، بخل را از دایره بخل مادی خارج می‌كند و تذكار به معنای وسیع بخل می‌دهد. روایت می‌فرماید فقط اهل بخل وارد آتش می‌شود. بنابراین كسانی كه اطاعت خدا نمی‌كنند و از آن سر باز می‌زنند. مصداق بخیل هستند. چگونه چون جمیع اموری را كه خداوند به عنوان سرمایه‌های الهی، به افراد بشر داده است، باید در راه خدا و در طریق اجرای تكالیف الهی به كار گرفته شود. طاعات ما، ابزاری می‌خواهد و ابزارش نعمت‌های مادی و غیرمادی است كه در اختیار داریم . اگر از مصرف ابزارها امساك كردیم، بخیل هستیم . در روایتی آمده است كه مومن نمی‌تواند مومن باشد و بخل بورزد.

«خصلتان لا تجتمعان فی مومن، البخل و سوالظن» (4) ؛ دو خصلت در مومن جمع نمی‌شود: بخل و سوء ظن .

یكی از دعاهای رسول الله صلی الله علیه و آله این بود كه:

«اللهم انی اعوذ بك من البخل» (5) ؛ پروردگارا به تو از بخل پناه می‌برم .

توضیح آن كه ما دو گونه بخل داریم:

1ـ بخل ابتدایی 2ـ بخل مجازاتی

بخل ابتدایی را با مثالی در مورد بخل مالی توضیح می‌دهیم. جایی كه انسان شرعاً باید مالی را مصرف كند اما مصرف نكند، مانند ادا نكردن حقوق واجب النفقه . یا مثالی در زمینه غیر مالی . جایی كه می‌تواند گره‌ای از كار دیگری باز كند، اما امساك كند.

نوع دیگر بخل، مجازاتی است و آن چنین است كه شخص مورد بخل دیگری قرار گیرد، مثلا مشكلی داشته و كسی قادر به حلش بوده و حل نكرده است. پس از چندی فرد بخیل دچار مشكل می‌شود و حل آن از شخص اولی برمی‌آید، در اینجا اگر او مشكل فرد بخیل را حل نكند، این بخل را بخل مجازاتی می‌گویند. (جزای بخل را با بخل دادن ). علی علیه السلام در این خطبه به این مطلب اشاره فرموده‌اند:

«لا یبخل و ان بخل علیه صبر» ؛ مومن هیچ گاه بخل نمی‌ورزد نه بخل ابتدایی و نه مجازاتی .

«‌قنع فاستغنی» ؛ مومن قانع گردید پس بی‌نیاز شد.

«قناعت» از فضائل نفسانی است. رضاست به آنچه دارد و به مازاد از آن چشم‌داشت ندارد. قناعت برای وصول به یك سنخ معنویات از صفات محوری است. در مقابل، حرص، ایمان سوز است. هلاكتی كه از ناحیه حرص حاصل می‌شود آدمی را به جهنمی می‌كشاند كه منتهاالیه آن معلوم نیست.

قناعت و حرص در هر دو به امور دنیوی مربوط‌ اند. چرا قناعت محوری دارد پاسخش این است كه اگر انسان از نظر معیشت مادی آسوده خاطر باشد، رشدش در ناحیه معنویات گسترش می‌یابد. در حالی كه اگر گرفتاری خاصی داشته باشد، همه فكر متوجه آن می‌شود. آرامش دل، مبدا سیر معنوی است. وقتی آرامش تامین معاش پدید آمد احساس كمبود معنویات رخ می‌نماید. با نماز و روزه‌ای كه عادت شده است، نمی‌توان سیر معنوی كرد. از آن طرف، حرص، رذیله‌ای محوری است كه جایی برای توجه و تذكر به خدا و معنویات باقی نمی‌گذارد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

«منهومان لا یشبعان، منهوم علم و منهوم مال» (6) ؛ گرسنه علم و مال، سیری پذیر ناپذیرند.

در مقابل، درباره قناعت فرموده‌اند:

«طوبی لمن هدی الاسلام و كان عیشه كفافها و قنع به» (7) ؛ خوشا به حال كسی كه هدایت اسلامی یافت و زندگیش بر اساس كفاف و قناعت است.

در روایات متعددی آمده است كه قناعت، یكی از ریشه‌های شكر است .

«قنع فاستغنی» ؛ قناعت غنا می‌آورد.

شایان توضیح است كه دو گونه غنا در امور مادی داریم: غنای با مال و غنای از مال .

همچنین غنا، به غنای ظاهر و غنای باطن تقسیم می‌شود.

غنای ظاهر لزوما با غنای باطن همراه نیست. چه بسا اغنیایی كه از نظر باطن و روح فقیرند و فقرایی كه از نظر باطنی غنی هستند. غنای با مال، غنای ظاهری است. غنای از مال بی‌نیازی از مال است. اگر چه این بی‌نیازی از مال اخذ شده باشد.

كسی كه به دنبال غنای ظاهری است همواره از فقر باطنی رنج می‌برد. انسان غنی ولی حریص، روحش گدا صفت است. در مقابل، قانع كه غنی از مال است نه بی‌نیاز به سبب مال، و نسبت به دنیا بی‌اعتناست، ثروتمند است. در روایت فوق مقصود از غنا «غنای از مال» است. امام صادق علیه السلام درباره این غنا می‌فرماید:

«منع قنع بما رزقه الله تعالی فهو من اغنی الناس»(8) ؛ كسی كه به روزی الهی قانع شد، از بی‌نیازترین مردم است.

چون ملاك ثروت و فقر حقیقی، بی‌نیاز و احتیاج روح است، پس قانع، ثروتمند واقعی است.

«حیاوه یعلو شهوته» ؛ حیای مومن، شهوتش را می‌پوشاند.

علو در اینجا، كنایه است از تسلط حیا بر شهوت. حیای مومن اجازه اعمال گسترده قوه شهوت را نمی‌دهد.

مبدا این حیا، عقل است. چنان كه در جمله‌های قبلی از امام علیه السلام نقل شد كه فرموده بودند: «عقل فاستحیی» .

«وده یعلو حسده» ؛ دوستی مومن حسادتش را می‌پوشاند.

تمنای زوال نعمت از غیر را حسد گویند، مرضی كه درمانش بسی مشكل است .

در این روایت اشاره به نكته لطیفی شده است . ریشه حسد عداوت و دشمنی است و اگر كهنگی پیدا كند از آن به «حقد» یا كینه تعبیر می‌كنند. كینه دشمنی در دل مانده است و عداوت دشمنی تازه را گویند. بنابراین اگر دشمنی به دوستی تبدیل شود، حسادتی باقی نخواهد ماند. مومن رابطه دوستی‌اش با دیگران به قدری قوت دارد كه حسادت را از بین می‌برد. محبت عامل بسیار ارزنده‌ای است. همه علمای اخلاق متفق‌اند كه سریع‌ترین راه در ریشه كن كردن رذایل نفسانی، تحكیم مودت بالله و عشق به اولیای الهی است .

ودّ، اظهار محبت است. مومن در ارتباطش با مومنان، محبت از سراپای وجودش می‌جوشد و ظاهر می‌شود.

محبت دو گونه است: انفعالی و فعلی . محبت در زن اغلب انفعالی است و در مرد فعلی است .

از جمله: «و وده یعلو حسده» ؛ درمی‌یابیم كه محبت مومن فعلی است .

«و عفوه یعلو حقده» ؛ عفو و گذشت مومن، حقد و كینه‌اش را می‌پوشاند.

حقد، عداوت كهنه شده است، به حق و یا ناحق . زمانی كه از شخص دیگری عصبانی و خشمگین می‌شود اما قادر به انتقام گیری نیست. این خشم در درون جای‌گیری می‌شود. به تعبیر دیگر، در قلب لانه می‌كند. از روایت فوق در می‌یابیم كه مومن وقتی خشمگین می‌شود و آتش جهنم در دلش شعله ور می‌گردد. آن آتش را خاموش می‌كند، نه آن كه آتش را پنهان كند. افراد عادی خشم را در نهانخانه دل پنهان می‌كنند. از این رو، علمای اخلاق در تعریف حقد فرموده‌اند: اضمار عداوت در قلب . در روایت آمده است:

«شر ما سكن القلب الحد» (9) ؛ از جمله بدترین شروری كه در دل لانه می‌كند، كینه است .

«الحقد من طبایع الاشرار» (10) ؛ كینه ورزی، طبیعت افراد شرور است .

حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند كه مومن آنگاه كه نتوانست انتقام گیرد، كینه را در دل نگاه نمی‌دارد:

«المومن لا بحقود» (11) ؛ مومن خیر مومن را می‌طلبد حتی اگر در باره‌اش به ناروا عمل كرده باشد. مومن به ملكه مقابل حقد كه نصیحت است آراسته است .

حقد، شّر خواهی و نصیحت خیرخواهی است . علی علیه السلام می‌فرماید:

«لا عداوة مع نصح» (12) ؛ دشمنی و خیرخواهی با یكدیگر جمع نمی‌شوند.

«ولا یلبس الا الاقتصاد» ؛ مومن نمی‌پوشد مگر به اقتصاد.

اگر به ظاهر روایت تمسك كنیم، آدمی از نظر پوشش و لباس سه گونه می‌تواند عمل كند:

در پوشش، اهل اسراف باشد.

پوشش اهل دنائت را به تن كند، با آن كه قدرت بر لباس بهتر دارد.

پوشش متعارف و متوسط داشته باشد.

برخی متشرعین به دلیل دوری از اسراف، به تفریط افتاده‌اند. در حالی كه بر طبق روایت، توجه به عرف معیشت یك اصل است:

«ان الله تعالی یحب ان یری اثر نعماته علی عبده» (13) ؛ خدای تعالی دوست دارد ظهور نعمتش را در ظاهر بندگانش مشاهده كند.

برخی لباس را در اینجا، استعاری دانسته‌اند. مطابق این نظر، مقصود از این روایت دستور میانه‌روی به مومنان در جمیع امور است. مومن اهل حد وسط است. نه به سوی افراط میل می‌كند نه به سوی تفریط . روایات زیادی در این باره نقل شده است .

از جمله پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «ثلاث منجیات» ؛ سه چیز موجب نجات انسان می‌شود.

1ـ خشیة الله فی السّر و العلانیة ؛ خشیت از خداوند در نهان و آشكار. خشیت، ترسی است كه مبتنی بر بینش و فهم است، خوف از خداست.

هنگامی كه عظمت او ادراك می‌شود. قرآن كریم می‌فرماید: «انما یخشی الله من عباده العلما» تنها علما، اهل خشیت هستند.

2ـ والقصد فی الفقر و الغنی (14) ؛ میانه روی و اعتدال در حال فقر و توانگری.

3ـ والعدل فی الرضا و الغضب (15) ؛ در حالت رضا یا هنگامه غضب، معتدل است.

اعتدال، تاكیدی بر جمله قبل امیرالمومنین علیه السلام هم هست اما در جنبه نفسانی. سرخوشی، مومن را از اعتدال بیرون نمی‌برد و مرزها را نمی‌شكند و غضب و عصبانیت اعتدال وی را بر هم نمی‌زند.

«و مشیة التواضع» ؛ راه رفتن مومن متواضعانه است .

مومن نه دچار تكبر می‌شود و نه ذلت و خواری. مشی هم به رفتن گفته می‌شود و هم به روش. مومن هم در راه رفتن و هم در در روش زندگی از تواضع برخوردار است .

«خاضع لربه بطاعته» ؛ مومن برای اطاعت پروردگارش اهل خضوع است .

برخی گفته‌اند خضوع، تواضع جوارح ظاهری و خشوع، تواضع باطن است. بعضی دیگر معتقدند خشوع در نگاه و صورت است ولی خضوع، با همه پیكر است . این معنا را از آیات قرآن اخذ كرده‌اند:

«خاشعة ابصارهم»(16) ؛ «و خشعت الاصوات للرحمن»(17) ، بعضی نیز خضوع را كرنش درونی دانسته‌اند. مومن خاضع است اما به سبب اطاعت پروردگارش، دل آن گاه در برابر حقیقتی كرنش می‌كند كه درك عظمت نماید.

آدمی در میان موجودات به دلیل قدرت انتخاب، خضوع را از طریق تفكر و شناخت و معرفت به دست می‌آورد. البته آنگاه كه برای مومن خضوع، حاصل شد، همه موجودات در برابرش خاضع می‌شوند. علی علیه السلام می‌فرماید:

«من خضع لعظمة الله تعالی ذلت له الرقاب»(18) ؛ كسی كه برای خداوند تعالی خاضع شد. همه موجودات در برابرش خاضع خواهند بود.

خاضع انتخابی، خاضعان جبری را به دنبال خود می‌آورد. اختیار عالم را به دست می‌گیرد.

«راض عنه فی كل حالاته» ؛ مومن از پروردگارش در تمام حالات راضی است.

مومن اهل شكایت از خداوند نیست. هیچ گاه نعم الهی را فراموش نمی‌كند و بلا راهم به مصلحت خویش می‌داند.

امام حسین علیه السلام در هنگامه روز عاشورا كه همه یاران به شهادت رسیده‌اند و غرق دریای ابتلائات بودند، فرمودند:

«الهی رضا بقضائك و تسلیما لامرك» ؛ پروردگارا من خشنودم به قضای تو و به امر تو تسلیم هستم.


پی‌نوشت‌ها:

1 ـ با این لفظ یافت نشد. در نسخه بحارالانوار، ج 73، ص 22 و اثبات الهداه، ج 2، ص 301. « یشیب ابن آدم و یشب فیه خصلتان . اعرض و طول الامل.»

2 ـ وسایل الشیعه، ج 7، ص 130.

3 ـ اخلاق محتشمی، تالیف خواجه نصیرالدین طوسی، ص 3210.

4 ـ بحارالانوار، ج 77، ص 1720.

5 ـ مجموعه ورام، ج 1، ص 172/ المحجة، ج 2، ص 331 .

6 ـ خصال، ص 530.

7- وسایل، ج 15، ص 2310 .

8ـ اصول كافی، ج 2، ص 139 (چاپ آخوندی ) .

9 ـ غررالحکم، ج 4، ص 1640 .

10 ـ غررالحکم، ج 2، ص 1630.

11 ـ وسایل، ج11، ص 180.

12 ـ غررالحکم، ج 6، ص 36 .

13 ـ مجمع البیان، ج 1، ص 387 .

14 ـ بحارالانوار، ج 70، ص 60.

15 ـ سوره قلم، آیه 43 .

16 ـ سوره طه، آیه 108.

17 ـ غررالحکم، ج 5، ص 397 .

18 ـ غررالحکم، ج 5، ص 168.


منبع:

برگرفته از كتاب «كیش پارسایان»، درس‌هایی از آیة الله مجتبی تهرانی.

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

علائم مومنان در كلام حضرت علی علیه السلام (3)

علائم مومنان در كلام حضرت علی علیه السلام (3)

 


حضرت علیعلیه السلام در ادامه خطبه همام می‌فرماید:

«و یتهم علی الغیب نفسه» ؛مومن خودش را در عیوب متهم می‌كند.
مومن خودش را متهم می‌كند نه دیگران را، انسان دوگونه عیوب خفیه دارد: عیوب خفیه از مردم و عیوب خفیه از خودش. خداوند علاّم الغیوب است و فریب ظاهرالصلاحی مانند ما را نمی‌خورد، پیامبر به ابوذر فرمودند:
«ان الله تعالی لاینظر الی صوركم» (1) ؛همانا خدای تعالی به صورت‌های اعمال شما نگاه نمی‌كند.

انسان اگر به عیوب باطن خویش بپردازد، تمام شدنی نیست. یك عیب را كه برطرف می‌كند، می‌فهمد كه دو عیب دیگر هم دارد. وقتی به آن دو پرداخت، هشت عیب دیگر بروز می‌كند و همین طور به صورت تصاعدی بالا می‌رود.

بنابراین، كسی كه خود را بی‌عیب می‌بیند، سراپایش عیب است .

«یحب فی الله بفقه و علم» ؛برای خدا با فهم و علم، دوست می‌دارد.
در این عبارت سه نكته مطرح شده است:
1ـ حب مومن مرتبط با خداست. همه محبت‌هایش برای الله است .

2ـ این حب مقرون به فقه و فهم است. چرا خدا را دوست می‌دارد چون ادراك قلبی كرده است .

3ـ مومن دوستی‌اش با مومنان بر مبنای حب فی الله است. اینجاست كه باید به مقام دوستی عالم و دانا باشد. تشخیص اولیای خدا كه انسان با آنها به مودت مراوده دارد، مبنای «حب فی الله» است. این طور نیست كه مومن دشمن را جای دوست فرض كند و با او طرح رفاقت بریزد. مومن زیرك است.

«و یقطع فی الله بحزم و عزم» ؛در راه خدا قطع می‌كند به حزم و عزم.
در جمله قبل، از پیوستن فرمودند و در این عبارت از گسستن، قطع رابطه مومن برای خداست اما دو قید دارد:
1ـ حزم2ـ عزم

«حزم» به معنی تدبیر است، آنگاه كه انسان از نظر درونی با كسی قطع علاقه كرد در ظاهرش نیز منعكس می‌شود. قطع رابطه درون، روابط برونی را نیز قطع می‌كند. اما مومن زیرك است. با آنكه قطع رابطه درونی كرده است مراقب است و در روابط برونی مواظب، اگر قطع ارتباط باطنی باعث ضرر یا مشكلاتی برای او شود ظاهرش را درست می‌كند. انسان از دشمنی كه قطع رابطه كرده است، رویش را برنمی‌گرداند،مراقب است كه از ناحیه دشمن ضربه نخورد.

«عزم» به معنی استواری است، یعنی مومن در قطع ارتباطش استوار است. قطع و وصلش حساب شده است. هم روابط درونی‌اش حساب شده است و هم روابط بیرونی‌اش . هم قطع باطنی‌اش حساب شده است و هم بیرونی‌اش .

«لایخرق به فرح» ؛شادی مومن صدمه‌ای به ادراكات وی نمی‌زند.
«ولا یطیش به مرح» ؛خوشحالی بسیار عقلش رازایل نمی‌کند.
«مرح» شدت سرور و شادمانی را گویند. در دو مورد، انسان ضعیف النفس به هم می‌ریزد. خوشحالی و مصیبت زیاد، در این دو موضع به ادراكات صدمه می‌خورد.خوشحالی زیاد غالبا در هنگام معصیت است. باطن در ظاهر اثر می‌گذارد و اعمال ظاهریش به انحراف می‌گراید.

«مذكر للعالم، معلم للجاهل» ؛یادآور دانا باشد و معلم نادان .
از این دو خصیصه درمی‌یابیم كه مومن به رشد توجه دارد، رشد خود و دیگران .
«لایتوقع له بائقه ولایخاف له غائله» ؛از مومن انتظار شر نمی‌رود و از بلایش نترسد.
«كل سعی اخلص عنده من سعیه» ؛اعمال دیگران را از اعمال خود خالص‌تر می‌داند.
مومن چون خود را می‌شناسد و از خباثت‌های نفس آگاه است، به اعمال خویش غرّه نمی‌شود.

«و كل نفس اصلح عنده من نفسه» ؛و همه را از خود شایسته‌تر می‌داند.
«عالم بعیبه شاغل بغمه» (2) ؛عالم به عیب خود است و گرفتار غم خویش .
وقتی مومن با اندوه خویش سر در گریبان شد، از توجه به عیوب دیگران باز می‌ماند. در این هنگام به علم می‌رسد. روایات در این زمینه بسیار زیاد است .

«قال رسول اللهصلی الله علیه و آله: ثلاث خصال من كن فیه او واحده منهن كان فی ظل عرش الله یوم لاظل الا ظله» (3) ؛رسول اللهصلی الله علیه و آلهمی‌فرمودند كه سه خصلت اگر در كسی بود، همه‌اش یا یكی از آن، در سایه عرش الهی واقع می‌شود. روزی كه سایه‌ای جز سایه حق تعالی نیست .

-«رجل اعطی الناس من نفسه ما هو سائلهم لها» ؛با مردم طوری رفتار می‌كند كه دلش می‌خواهد مردم با او رفتار كنند.

-«و رجل لم یقدم رجلا و لم یوخر اخری حتی یعلم ان ذلك الله رضی او سخط» ؛كسی كه گامی به جلو یا به عقب نمی‌نهد مگر آنكه رضای خدارادر آن بداند.

«و رجل لم یعب اخاه المسلم بعیب حتی بنفس ذلك العیب من نفسه» ؛و كسی كه عیب برادر مومنش را جستجو نكند مگر آن كه آن عیب را از خودش دور كرده باشد.

«فانه لاینفی ذلك العیب منها عیبا الا بداله عیب و كفی بالمرّ شغلا بنفسه عن الناس» (4) ؛پس اگر عیبی را از خویش نفی كند، عیب‌های دیگر ظاهر می‌شود وكافی است برای مردم كه مشغول به خود باشدتا به مردم .

در روایت دیگری رسولاکرمصلی الله علیه و آلهبشارت داده‌اند به كسانی كه به اصلاح عیوب خویش مشغولند و فرموده‌اند:

«طوبی لمن شغله خوف الله عزوجل من خوف الناس» (5) ؛خوشا به حال كسی كه خوف از خدا او را از خوف از مردم بازداشت.

«طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب المومنین من اخوانه» (6) ؛خوشا به حال كسی كه عیوبش وی را از پیگیری عیوب برادران مومنش بی‌نیاز كرده است .

امام باقر
علیه السلام می‌فرمودند كه دیدن عیب دیگری و ندیدن عیب خود، عیب است، مومن به عیبش علم پیدا می‌كند.«كل سعی اخلص عنده من سعیه و كل نفس اصلح عنده من نفسه» ؛هر تلاشی در نزد او از تلاش خودش خالص‌تر و هر نفس از نفس خودش شایسته‌تر است .
آدمی در دو مورد بیچاره می‌شود:

1ـ در ارتباط با اعمال نیك:
مطلب عجیبی است كه اعمال خوب، آدمی را به بدبختی بكشاند. تاكنون هر چه شنیده بودیم، اعمال زشت بود كه منجر به شقاوت می‌شد اما اعمال نیك هم اگر با عُجب قرین شود، نتیجه‌اش هلاكت است. طبق روایت فوق امیرالمومنینعلیه السلام می‌فرماید برای پرهیز از عُجب تمام اعمال نیكت را به زیر سئوال ببر.2ـ خودبزرگ بینی در معنویات: وقتی كمالات ظاهری به تكبر منجر شد، صاحب آن را تباه می‌كند. شجاع واقعی، كسی است كه وقتی متوجه خلاف خود شد، اعتراف كند و شرمنده شود. شجاع كسی است كه هوای نفس را بكوبد.
«عالم بعیبه، شاغل بغمه» ؛به عیوب نفسانی خویش آگاه است و مشغول به غم و اندوه درونی خویش است .
«لایثق بغیر ربه» ؛اعتماد نمی‌كند به غیر پروردگارش .
انسانی كه به غیر خدا تكیه كند، بدون پشتوانه است. امام جوادعلیه السلام می‌فرمایند:

«الثقة بالله ثمن لكل غال و سلم الی كل عال» (7) ؛اعتماد به خدا بهای هر چیز گران قیمت است و نردبانی است به سوی هر بلندی .

چه شده كه ما به وعده‌های الهی اعتماد نمی‌كنیم؟! جز این است كه ربوبیت حق را باور نكرده‌ایم. در بخشی از روایت مفصل از امام عسکریعلیه السلام آمده است:

«فلاتعجل علی ثمره لم تدرك» ؛در خصوص مسئله‌ای كه به آن نرسیده‌ای عجله و شتاب مكن .

«و انما تنالهافنی اوانها» ؛در فصل آن بهره‌مند خواهی شد.

«‌واعلم ان المدبر لك اعلم بالوقت الذی یصلح حالك فیه» ؛آن كسی كه تدبیر امور تو را می‌كند آگاه‌تر است به وقتی كه اصلاح می‌شود حال تو در آن .

«‌فثق بخیرته فی جمیع امورك یصلح حالك» ؛پس به انتخاب‌های خیر او در تمام امورت اعتماد كن تا حالت اصلاح شود.

«ولا تعجل بحوائجك قبل وقتها» ؛و تعجیل مكن در حوائج خود قبلازوقت آنها.

«فیضیق قلبك و صدرك و بخشاك القنوط» (8) ؛پس قلب و سینه‌ات تنگ می‌شود و تو را ناامیدی و یاس می‌ترساند.

در همین روایت آمده است كه فشار روحی هم كه براثر نرسیدن وقت به آدمی وارد می‌شود، نفع دارد.

یكی از بزرگان با تعبیری عوامانه می‌فرمودند كه «پیش خدا وابده» یعنی راحت راحت باش . این اعتماد است كه روح را آرامش می‌بخشد.

«قریب وحید حزین» (9) ؛مومن، هم به خدا و هم به خلق نزدیك است، تنها و اندوهناك است .

از این عبارت درمی‌یابیم كه مومن منزوی نیست، اما وقتی در میان مردم است، تنهاست، چون انسش تنها با خداست. آنگاه كهانس با خدا کم‌رنگ شود، حزن پدید می‌آید.

روایت را با غریب هم می‌توان معنا كرد. مومن در جمع مانند شخص غریبی است. معنای این سخن آن نیست كه مومن كار اجتماعی نمی‌كند. خیر، مسئله رشته اتصال قلب با عالم غیب است. همین تعبیر در نهج البلاغه آمده است:

«كن فی الناس فلا تكن معهم» ؛در مردم باش اما با مردم مباش .

امام حسن عسکریعلیه السلام می‌فرماید:

«من انس بالله استوحش من الناس و علامه الانس بالله الوحشه من الناس» ؛كسی كه با خداوند مانوس است از مردم در وحشت است و علامت انس خدا وحشت از مردم است .

«یحب فی الله ویجاهد فی الله لیتبع رضاه» ؛دوستی مومن در راه خدا و مجاهده‌اش در طریق اوست تا تابع رضای او شود. در این روایت از یك طرف به امر درونی اشاره می‌فرمایند، (محبت در راه خدا) و از طرف دیگر به اثر خارجی و كاركرد بدن .

«ولا ینتقم لنفسه بنفسه» ؛برای خودش اهل انتقام نیست .
خداوند رحمت كند بزرگی را كه می‌فرمود اگر یكاشتباه راکناراشتباه دیگر بگذاریم می‌شود دواشتباه، مومن انتقام را به خداوند منتقم وامی‌گذارد. چون احتمال می‌دهد در انتقام گیری هوای نفسش مداخله كند.
«ولا یوالی فی سخط ربه» ؛دوستی مومن در ارتباط با خشم پروردگارش واقع نمی‌شود.

«مجالس لاهل الفقر» ؛همنشین اهل فقر است .
شاید علت همنشینی بااهل فقر، حفظ روحیه قناعت باشد.
قرآن كریم می‌فرماید:

«كلا ان الانسان لیطغی ان راه استغنی» (10) ؛چنین نیست به یقین انسان طغیان می‌كند چونكه خود را بی‌نیاز می‌بیند.

البته معنای روایت این نیست كه هر كس از نظر مالی و رفاه غنی بود قرب به حق ندارد.

«مصادق لاهل الصدق» (11) ؛تصدیق كننده است اهل صدق را.

فقط یك دوستی حقیقت دارد و آن، دوستی با حق تعالی است. او صدق است و سایرین كذب‌اند، او بود است و بقیه نبودند.

«موازر لاهل الحق» ؛كمك كار اهل حق است .
«عون للغریب، اب للیتیم، بعل للا رمله» ؛یاور غریب و پدر یتیم و شوهر بیوه زن است .
«حفی باهل المسكنه» ؛ نسبت به اهل مسكنت مهربان است .
حفی غیر از غریب است. تعبیر حفی از قرآن است.
«انه كان بی حفیا» ؛همانا خداوند به من مهربان است. (با لطافت با بندگان برخورد می‌كند.)

مومن در روابط اجتماعی بااین شأن الهی با خلق برخورد می‌كند. امام عسکریعلیه السلام فرمود:

«خصلتان لیس فوقهما شی الایمان بالله و نفع الاخوان» (12) ؛دو خصلت است كه فوق آن دو چیزی نیست. ایمان به خدا و سودرسانی به مومنان. مومن مظهر صفات الهی است. و باید در رابطه اجتماعی خود این صفات را تسری بدهد.

«مرجو لكل كریهه مامول لكل شده» ؛مومن امید و پناهگاه برای رفع مشكلات است و در شداید امید و پناه مردم است .
از این روایت درمی‌یابیم كه مومن در جامعه‌ای كه زندگی می‌كند محور و حلاّل مشكلات است .
مامول از امل به معنی آرزو است. تفاوت رجا و امل در این است كه رجا وقوعش نزدیك و امل دورتر است . مومن مشكل گشاست و جامعه از او توقع حل مشكل دارد. امام صادقعلیه السلام می‌فرماید:

«لایكون المومن مومنا حتی یكون كامل العقل» ؛مومن مومن نیست مگر آنكه عقلش كامل گردد.
«ولایكون كامل العقل حتی یكون فیه عشر خصال» ؛و عقلش به كمال نمی‌رسد مگر آنكه در او ده خصلت باشد.
مقصود از عقل در اینجا، عقل عملی است. اولین خصلت چنین است.

«الخیر منه مامول و الشر منه مامون» ؛آنچه از او توقع می‌رود خیر است و از شر او در امان هستند.

«یستقل كثیرالخیر من نفسه» ؛كار خیر بسیارش را كم می‌داند.

«ویستكثر قلیل الخیر من غیره» ؛خیر كم دیگران را زیاد می‌داند.

«ویستكثر قلیل الشر من نفسه» (13) ؛شركم خودش را زیاد می‌داند.

از خطاهای بزرگ انسان، قلیل شمردن خطاهایش است و از بزرگ‌ترین بیماری‌های نفسانی، بزرگ دیدن خیرات خویش و كوچك دانستن خدمات مردم است .

«لا یتبرم بطلب حوائج» ؛از مراجعه مكرر مردم به ستوه نمی‌آید.
«هشاش بشاش» ؛طراوت وجه دارد و برخوردش با روی باز است.
«لا بعباس» ؛عبوس نیست .
«ولا بجساس» ؛در عیوب دیگران جاسوسی نمی‌كند.
«صلیب» ؛پایدار است .

«كظام بسام» ؛دارای كظم غیظ و متبسم است .

كظم غیظ به معنای تحكم است. یعنی حلم به خود بستن . از نظر ظاهر كاظم با حلیم، یكی است، اما از نظر باطنی حلیم دارای آرامش است و كاظم در درونش طوفانی برپاست، لكن جلوی این طوفان را سد كرده است. البته راه پیدا شدن ملكه حلم، كظم غیظ است. علیغلیه السلام می‌فرماید:

«ان لم تكن حلیما فتحلم فانه قل من تشبه بقوم الا اوشك ان یصیر منهم» (14)؛اگر صاحب حلم نیستی، تحلم بورز، زیرا كمتر كسی خودش را به گروهی شبیه می‌كند مگر آنكه مثل آنها می‌شود.

در روایتی از رسول اكرمصلی الله علیه و آلهنیز به طریق یافتن ملكه حلم اشاره شده است:

«انما العلم بالتعلم» ؛همانا علم با تعلم به دست می‌آید.

«والحم بالتحلم» (15) ؛و حلم باتحلم حاصل می‌شود.

حلم از كمالات ایمانی است. اما كظم غیظ در درجات ضعیف ایمان حاصل است. یعنی دلبستگی به خدا دارد اما هنوز كامل نشده است. در روایات آمده است كه كظم غیظ مومن در برابر گفتار یا عملكرد اهل جهل، برعزت مومن می‌افزاید:

«ما من عبداكظم غیظه الا زاده الله عزوجل عزافی الدنیا والاخرة» (16)؛هیچ مومنی نیست كه خشمش را فرو خورد مگر آنكه خداوند عزت دنیا و آخرت به وی عطا می‌فرماید.

مومن خشمناك كه می‌تواند برای تشفی خاطرش عكس‌العمل نشان دهد اگر كظم غیظ به خرج بدهد در قیامت خداوند دلش را از «رضا» سرشار می‌كند. امام صادق علیه السلام می‌فرماید:

«من كظم غیظا و لو شاء ان یمضیه امضاه، املا الله قلبه یوم القیامة رضاه» (17) ؛كسی كه كظم غیظ می‌كند، حال آنكه قادر به اِعمال خشمش هست، خداوند در روز قیامت دلش را از رضایت پر می‌كند.

در حالی كه اگر به قصد تشفی خاطر عصبانی شود، دری از جهنم به روی او گشوده خواهد شد. چون در اغلب موارد، عصبانیت با ابزار معصیت توام است . پیامبر اكرمصلی الله علیه و آلهفرمودند:

«ان لجهنم بابا لا یدخله الا من شفی غیظه بمغصیه الله تعالی» (18) ؛همانا برای جهنم بابی است كه داخل آن نمی‌شود مگر كسی تشفی پیدا كند به معصیت خدا.

«بسام» ؛اهل تبسم است .

«دقیق النظر عظیم الحذر» ؛تفكرش دقیق و تقوایش عظیم است .

نظر در نسبت به عقل و تعقل است و به دید باطنی اطلاق می‌شود. ترس او به مقدمات گناه بزرگ است، چنان كه از پولدار شدن، از ریاست و مقام برحذر است .

«عقل فاستحیی» (19) ؛تعقل می‌ورزد و آنگاه حیا می‌كند.

حیای او ناشی از تعقل و ادراك است، حیا در آشكارا و در میان جمع، ارزش چندانی ندارد. كدام حیا پشتوانه‌اش عقل است آن حیایی كه در سرّیعنی در مخفی‌ترین جاها كه انسان قرار گرفت، وجود داشته باشد. حیایی كه سرّ و علن درباره آن یكی است .

عقل به انسان می‌گوید كه خالق، پنهان و آشكار ندارد.

«نحن اقرب الیه من حبل الورید» (20) ؛در نزد حق تعالی سرّ معنا ندارد. تعقل در این حد، پشتوانه حیای مومن است. خدا رحمت كند امام خمینی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را كه می‌فرمود: عالم محضر خداست، در محضر خدا گناه نكنید.

پی‌نوشت‌ها:
1ـ بحارالانوار، ج 70، ص 248.
2ـ بحارالانوار، ج 67، ص 336.

3ـ همان، ج 77، ص 148.

4ـ خصال صدوق، ص 80.

5ـ بحارالانوار، ج 77، ص 134.

6 ـ همان، ج 1، ص 199.

7ـ بحارالانوار، ج 78، ص 364.

8ـ بحارالانوار، ج 78، ص 379.

9ـ در برخی نسخ به جای «حزین»، «جرید» ضبط شده است .

10ـ سوره علق، آیه 6.

11ـ سوره مریم، آیه 47.

12ـ بحارالانوار، ج 78، ص 374.

13ـ بحارالانوار، ج 67، ص 296.

14ـ غررالحکم، ج 3، ص 11.

15ـ المحجة البیضاء، ج 5، ص 311.

16ـ اصول كافی، ج 2، ص 110 (چاپآخوندی) .

17ـ همان، ص 110.

18ـ المحجة البیضاء، ج 5، ص 265.

19ـ در نسخه بحارالانوار، این عبارت بعد از عبارت:«لایبخل ... صبر» آمده است. البته در نسخه اصول كافی چاپ اسماعیلیه (ترجمه سیدجواد مصطفوی) نیز چنین می‌باشد.

20ـ سوره ق، آیه 16.

منبع:
برگرفته از كتاب «كیش پارسایان»، درس‌هاییازآیة الله مجتبی تهرانی.

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

علائم مومنان در كلام حضرت علی علیه السلام (2)

علائم مومنان در كلام حضرت علی علیه السلام (2)

 


علی علیه السلام در نهج البلاغه می‌فرماید:

«لیجتمع فی قلبك الافتقار الی الناس والاستغنا عنهم»؛ باید در قلبت دو حالت «احتیاج به مردم» و «استغنا از مردم» جمع شود.

«فیكون افتقارك علیهم فی لین كلامك و حسن وجهك»؛ با داشتن روحیه نیازمندی، كلامت نرم و رویت گشاده می‌شود.

همان طور كه انسان اگر از كسی چیزی بخواهد و احساس احتیاج كند، هم سخنش نرم می‌شود و هم چهره‌اش باز و شكفته می‌شود. همچنین است اگر در دلت استغنا از ناس هم باشد، زیرا:

«فی نزاحه عرضك و بقا عزك»؛ آبرویت وعزتت را حفظ كنی .

در این روایت، جنبه‌های اجتماعی مورد نظر است. اما در بُعد معنوی امام باقرعلیه السلام می‌فرماید:

«ثلاثة هن فخر المومن و زینة فی الدنیا والاخرة» ؛ سه چیز افتخار و زینت مومن در دنیا و آخرت است.

«الصلوة فی آخر اللیل» ؛ نماز در آخر شب؛

«و یأسه مما فی ایدك الناس» ؛ مایوس بودن از آنچه در دست مردم است. كنایه از استغنا از مردم است؛

«و ولایة الامام من آل محمد» (1) ؛ و پذیرش ولایت و امامت ائمه اطهار علیهم السلام.

حال تصور شود آنچه در دست دیگران است، در اختیار كسی باشد، چه فایده‌ای برای شخص به بار می‌آورد اهل دنیا همه همتشان این است كه بهتر بخورند و شهوترانی كنند و یك حیوان تمام عیار شوند. اما مومن چگونه است مومن دنیا را مزرعه‌ای برای جهان دیگر می‌داند. امام حسین علیه السلام فرمودند:

«ابن آدم انك لم تزل فی دم عمرك منذ سقطت من بطن امك» ؛ ای فرزند آدم، از روزی كه از بطن مادر خارج شده‌ای، عمرت در حال نزول و سقوط است .

«فخذ مما فی یدیك لا بین یدیك فان المومن یتزود» ؛ مومن در این دنیا برای سفرش زاد و راحله تهیه می‌كند.

اما كافر چه سرنوشتی دارد.

«فو الكافر یتمتع» ؛ پس كافر در كشتزار طبیعت می‌چرد.

البته مومن و كافر هر دو، از دنیا بهره‌مند می‌شوند اما نگرش این دو، به دنیا مختلف است.

از نظر مومن دنیا ابزار برای تحصیل آخرت است اما كافر به دنیا به عنوان هدف و غایت می‌نگرد.

«ولا یصرف اللعب حكمة» ؛ مومن از كارهای بیهوده دوری می‌گزیند، به دلیل بینش حكیمانه‌ای كه دارد.

این معنا در صورتی است كه حكم را به معنی حكمت بگیریم. اما می‌توان آن را به معنای قضاوت هم گرفت . یعنی امور دنیوی قضاوت‌های وی را تغییر نمی‌دهد. مومن به حق حكم می‌كند و دنیا او را از حق بازنمی‌دارد.

«ولا یطلع الجاهل علمه» ؛ و مرد نادان به دانشش پی نبرد. این معنا در روایتی دیگر آمده است:

«كلم الناس علی قدر عقولهم» (2) ؛ با مردم به مقدار فهمشان تكلم كنید.

سیره انبیا و اولیا این بود كه وضع مخاطب را در گفتن حقایق در نظر می‌گرفتند، چون در غیر این صورت، هم علم ضایع می‌شد و هم مخاطب. كسی كه قابلیت و ظرفیت ندارد، ممكن است با شنیدن حقیقت به گمراهی و ضلالت بیفتد. برخی در این روایت، جاهل را به كسی كه علمش اندك است، اطلاق كرده‌اند. بعضی هم غرض از جاهل را در این روایت، مخالفان ائمه علیهم السلام گرفته‌اند و مسئله «تقیه» را مطرح كرده‌اند.

البته معنای دوم بعید است و مراد همان معنای اول است.

«قوال عمال عالم حازم» ؛ بسیار گوینده عمل كننده است، دانشمندی دوراندیش است.

در اینجا به نسبت میان قول و عمل در مومن اشاره شده است. آنچه را كه از نیكی می‌گوید، خود به آن عامل است. «حزم» به معنی دوراندیشی و هوشیاری است. مومن حساب شده كار می‌كند. مومن آن نیست كه تسبیحی در دست بگیرد و برود و گوشه‌ای بنشیند و ذكر بگوید. مومن در روایات چنین توصیف نشده است. این چنین كسی، تنبل است و فریب شیطان را خورده است.

«لا بفحاش ولا بطیاش» ؛ ناسزاگو و سبك نیست .

فحش به معنای از حد گذراندن بدی است. «فحش» یعنی بدی زیاد كرد، و وقتی به كلام و الفاظ تعلق می‌گیرد به معنای بدزبانی است .

«طیاش» به انسان سبكی گویند كه قدرت تصمیم‌گیری در امور ندارد. این معنا خیلی ظریف است. آدم طیاش همواره در تردید و دودلی است. اما مومن فكر می‌كند. تدبیر به خرج می‌دهد و تصمیم می‌گیرد. برخی از افرادی كه دائما در مسائل ریز و درشت زندگی استخاره می‌كنند، مصداق این حالت هستند.

«وصول فی غیر عنف» ؛ مومن معاشرتی است بدون زحمت .

وصول به كسی گویند كه زیاد معاشرت می‌كند اما در معاشرت مراقب است كه افراد را در زحمت و تعب نیندازد.

اصولا در باب صله ارحام، بهترین صله رحم، دستگیری از ارحام است والا رفتن و مزاحمت «صله» نیست. امام رضا علیه السلام فرموده‌اند:

«صل رحمك و لو بشربة من الماء» (3) ؛ صله ارحام كن اگر چه به دادن شربتی از آب .

«و افضل ما توصل به الرحم كف الاذی عنها» (4) ؛ و با فضیلت‌ترین چیزی كه با آن می‌توان صله رحم كرد، این است كه ارحام را آزار ندهی .

«بدول فی غیر سرف» ؛ اهل بذل و بخشش است بدون آنكه به اسراف دچار شود.

برای روشن شدن روایت، توضیح مطلبی ضروری است. به بخل كه «اقتار» هم گفته می‌شود، نقطه مقابل اسراف است. بخل، صفت شخصی است كه در جایی كه واجب است مصرف كند، نمی‌كند. اسراف مصرف مواهب الهی است در جایی كه لازم و شایسته نیست .

حد وسط اسراف و اقتار، جود و سخاوت است. سخاوت ملكه انسانی است كه مواهب الهی را در جایی كه لازم است و سزوار، خرج می‌كند.

بعضی فكر می‌كنند كسی كه بریز و بپاش دارد، انسان سخاوتمندی است. در حالی كه چنین نیست و برای تشخیص سخاوت از اسراف باید موقعیت، موارد، مقدار و ضرورت مصرف ملحوظ گردد. امام هشتم علیه السلام در ضمن روایتی فرموده‌اند كه انسان به كمال ایمان نمی‌رسد مگر آن كه در وی سه خصلت باشد:

«التفقه فی الدین» ؛ دین شناس باشد.

«و حسن التقدیر فی المعیشة» ؛ در معیشت و زندگیش، اهل اندازه‌گیری باشد.

«والصبر علی الرزایا» (5) ؛ در گرفتاری‌ها صابر باشد. حال ممكن است سئوال شود كه موارد مصرف و محل شایسته برای انفاق كجاست پاسخ را باید از فقه جویا شد. و ابتدا باید از واجب النفقه شروع كرد.

امام رضا علیه السلام فرمودند:

«صاحب النعمة یجب ان یوسع علی عیاله» ؛ كسی كه خداوند به وی نعمت مادی داده واجب است كه بر خانواده‌اش وسعت و توسعه دهد.

این وجوب، وجوب استحبابی است. متاسفانه، برخی به نام ریاضت و خودسازی بر خانواده خود تنگ می‌گیرند. مقدس بازی‌ها گاهی به چنین انحرافاتی منجر می‌شود. آدمی نمی‌فهمد كه دارد به سوی جهنم سیر می‌كند. گاهی هم بعضی فقط خود و خانواده‌شان را می‌بینند و از دیگران غافلند، این هم درست نیست. باید در انفاق، هر كس به وضع مالی خویش نظر كند و مطابق با درآمدش انفاق كند.

«لا بختال ولا بغدار» ؛ نیرنگ باز و حیله گر نیست .

«ختل» در لغت، زشت‌ترین حیله‌ها را گویند. «ختال» هم به معنی فریب دادن است. اهل لغت می‌گویند «ختل رعت الصید»؛ یعنی گرگ پنهان شد تا فریب دهد. معنی روایت این است كه مومن نسبت به مومنان، مكر و حیله نمی‌كند.

«غدار» هم نیست. غدار به معنی پیمان شكن است. پیمان شكنی هم ریشه در حیله و مكر دارد. البته مكر كردن در جنگ واجب است و مومن باید زیرك باشد. در تاریخ نوشته‌اند وقتی مسلم بن عقیل در خانه هانی بود، عبیدالله به عیادت هانی آمد. هانی به مسلم گفت از پشت پرده بیرون بیا و عبیدالله را به قتل برسان .

عبیدالله آمد و رفت و مسلم او را نكشت. وقتی مورد اعتراض واقع شد، فرمود، ما در صحنه جنگ نبودیم و من این عمل را با مروت سازگار ندانستم . به تعبیر ما، این كار نامردی بود.

«ولا یقتفی اثرا ولا یخیف بشرا» ؛ مومن در جستجوی عیوب مردم نیست و بر هیچ كس ستم نكند.

كسانی كه عیب‌جو هستند از نظر روایات، از ایمان خارج می‌شوند.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

«ادنی ما یخرج به الرجل من الایمان ان یواخی الرجل علی دینه فیحصی علیه عتراته و زلاته لیعنفه بها یوما ما» (6) ؛ نزدیك‌ترین كاری كه شخص را از ایمان خارج می‌كند نزدیكی شخص به مومن برای جستجو از عیوب ایشان است، برای آن كه مدرك و مستندی از ایشان برای كوبیدنش داشته باشد.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده‌اند:

«یا معشر من اسلم بلسانه و لم یخلص الایمان الی قلبه لا تزموا المسلمین» ؛ ای كسانی كه به زبان اسلام آورده‌اید و در قلبتان وارد نشده است، مسلمان‌ها را مذمت نكنید.

«ولا تتبعوا عوراتهم» ؛ و لغزش‌های آنها را جستجو نكنید.

«فانه من تتبع عوراتهم تتبع الله عورته و من تتبع الله عورته یفضحه ولو فی بیته» (7) ؛ هر كسی جستجو كند عیوب دیگران را، خداوند جستجو می‌كند عیوب او را و كسی را كه خدا جستجو كند عیوبش را، رسوایش می‌گرداند اگر چه در درون خانه‌اش باشد.

«رفیق بالخلق» ؛ با نرمی برخورد می‌كند. روحیه نرم دارد و با خلق با لطافت برخورد می‌كند.

مومن دشمن ساز نیست. غلظت و خشونت ندارد. در «وسایل الشیعه» در باب «مدارا با مردم»، روایاتی بسیاری در این باب موجود است. پیامبرصلی الله علیه و آله فرمودند:

«مداراه الناس نصف الایمان» (8) ؛ مدارا كردن با مردم نیمی از ایمان است.

در روایت «ناس» كه عام است و اختصاص به مسلمان و مومن ندارد آمده:

«الرفق بهم نصف العیش» (9) ؛ برخورد نرم با مردم نصف زندگی است. در این روایت به زیبایی، هم به جنبه معنوی وهم مادی، اشاره شده است. هم نصف ایمان تامین می‌شود هم نصف معیشت دنیوی . در نقطه مقابل فرموده‌اند:

«الانقباض من الناس مكسبة للعدواة» (10) ؛ تنگ نظری با مردم وسیله كسب دشمنی است .

این روایات با آنچه قرآن در نسبت ارتباط مومن با مومنان، منافقان و كفار مطرح می‌كند منافاتی ندارد. این روایات از بُعد اخلاقی مدنظر است و آیاتی همچون؛ «اشداء علی الكفار رحما بینهم» ، مصداق مسائل حقوقی است. مثلا اگر در مسئله‌ای حقوقی، طرف تو مومن باشد با رفق و محبت و گذشت و اگر كافر بود، با غلظت و خشونت برخورد كن .

«ساع فی الارض» ؛ كوشش كننده است در زمین .

مومن اهل كار و تلاش است. دلبستگی مومن به خدا وی را از كار بازنمی‌دارد. برعكس، ایمان، انسان را به تلاش وامی‌دارد. از طرفی مومن خودخواه نیست و صرفا برای خود تلاش نمی‌كند، بلكه برای جامعه می‌كوشد. در جمله بعد به این مطلب اشاره می‌فرمایند:

«عون للضعیف، غوث للملهوف» ؛ كمك كار ضعیف و پناه بی‌كسان است.

«ولا یهتك سترا ولا یكشف سرا» ؛ مومن پرده در نیست و اسرار مردم را افشا نمی‌كند.


«ستر» به معنی پرده و هتك به معنای دریدن است. مومن نه پرده را می‌درد و نه پرده را بالا می‌زند. مسئله «هتك» در روابط اجتماعی موضوعی با اهمیت است. گاهی به قصد اصلاح ناخواسته، افساد می‌كنند. مكرر گفته‌ام كه محور تربیت، پرده‌داری است نه پرده‌دری .

خلق مومن، خلق الله است. خدای تعالی پرده‌در نیست و مومن كه با حق تعالی پیوند خورده است، متصف به صفات اوست، بنابر این پرده‌دری نمی‌كند.

مومن، «ستارالعیوب» است نه «كشّاف العیوب». در روایتی با سندی بسیار عالی، شخصی به امام صادق علیه السلام عرض كرد: «عورة المومن علی المومن حرام» ؛ عورت مومن بر مومن حرام است .

حضرت فرمود: بله . از حضرت سئوال كرد مقصودتان از عورت پایین تنه است؟

قال «لیس حیث تَذهب فِكرُك» فرمودند آن طور که فكر کردی نیست. سپس حضرت فرمودند: مقصودم از حرمت عورت مومن، حرمت افشای اسرار مومن است .

خوار كردن مومن، آدمی را از ولایت خداوند خارج و در سایه ولایت شیطان قرار می‌دهد. مفضل می‌گوید حضرت صادق علیه السلام به من فرمودند:

«من روی علی مومن روایة یرید بها شینه و هدم مروته من اعین الناس، اخرجه الله من ولایته الی ولایة الشیطان»؛ اگر كسی از مومنین چیزی نقل كند كه وی را خوار و سبك و پیش مردم كوچك كند، خداوند او را از ولایت خویش خارج می‌كند و در ولایت شیطان قرار می‌دهد.

یعنی، تو لیاقت نداری كه من خدا حاكم بر تو باشم . جالب است بدانیم كه شیطان هم وی را نمی‌پذیرد.

«فلا یقبله الشیطان.» (11)

گاهی مسئله عیب هم در كار نیست. مومنی است كه اهل یك سنخ عبادات است و نمی‌خواهد دیگران بفهمند.«اضاعة السّر» مطلق است.در روایتی امام كاظم علیه السلام فرمودند:

«المجالسُ بالامانات» (12) ؛ مجالس خصوصی در حكم امانات است.

یعنی اگر در مجلسی چند نفر مومن سخن خصوصی با یكدیگر می‌گفتند، نقل آن صحیح نیست .

مومن خیر برادرش را می‌گوید و سّرش را مستور می‌كند. یعنی مومن اصولا خوبی‌های مومن را می‌بیند و زشتی‌ها را می‌پوشاند. در روایات متعدد آمده است كه خداوند عملی را از مومن می‌نگرد و به ملائكه مباهات می‌كند اما هیچ گاه در برابر عمل زشت مومن، فرشته‌ها را خبر نمی‌كند كه بیایید نگاه كنید.


«كثیر البلوی، قلیل الشكوی» ؛ ابتلائات مومن زیاد است ولی شكایت و گلایه‌اش كم است.

«ان رای خیرا ذكره و ان عاین شرا ستره» ؛ اگر عمل خیر و پسندیده‌ای را ببینید آن را متذكر می‌شود، اما كارهای زشت و ناپسند را بازگو نمی‌كند.

«یستر العیب و یحفظ الغیب» ؛ عیب را می‌پوشاند و حفظ غیب می‌كند.

به اعتقاد من، حفظ غیب این است كه در غیاب مومن، بیشتر احترامش را حفظ می‌كند.

«یقیل العثرة» (13) ؛ خطاها را نادیده می‌گیرد.

«اقاله» به معنای برگرداندن است. در فقه، در باب بیع، می‌فرمایند طرفین می‌توانند معامله را اقاله كنند، یعنی معامله را به هم بزنند. در اینجا امیرالمومنین علیه السلام جنبه اخلاقی بدان داده‌اند. می‌فرمایند اگر خطایی نسبت به مومن شد، اقاله می‌كند یعنی نادیده می‌گیرد. انگار چیزی نشده و وضع به حال اول خود است.

«و یغفر الزلة» ؛ پوزش پذیر است.

مومن نه تنها خطاها را اقاله می‌كند كه اگر شخصی عذرخواست، فورا می‌پذیرد. در وصایای پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است: «من لم یقبل من متنصل عذرا صادقا كان او كاذبا. لم ینل شفاعتی» (14) ؛ اگر كسی عذرخواهی كسی را چه راست و چه دروغ نپذیرد، شفاعت من شامل حالش نمی‌شود.


چه رابطه‌ای میان شفاعت و پذیرش عذر در این دنیا است .

انسان در این عالم باید نمونه‌ای از صفات و افعال الهی را نشان بدهد. بزرگی از وارستگان به من می‌فرمود فلانی من هر شش ماه یك بار، تمام كسانی را كه به من بدی كرده‌اند اما من نمی‌دانم، عفو می‌كنم .

یك وقت بحث عذرخواهی است كه غالبا این چنین است اما مطلب آن بزرگ، فوق این مطلب است. افرادی به انسان تعدی كرده‌اند و برای عذرخواهی هم نیامده‌اند لكن او همه شان را بخشیده است. اما چه نفعی عاید اولیاء از عذرخواهی می‌شود.

این افراد قادرند روز قیامت سخن بگویند. زبان حالشان این است كه خدایا من كه بنده بودم، گذشت كردم تو هم كه خالق من هستی از من بگذر. یعنی یك نمونه از صفات الهی را در عالم بارز كرده است و لذا حق تعالی درخواستش را رد نمی‌فرماید.

«لا یطلع علی نصح فیذره ولا یدع جنح حیف فیصلحه» ؛ به نصیحتی آگاه نشود كه آن را رها كند و هیچ كجروی را اصلاح نكرده نگذارد.

معنای دیگر این است كه ممكن است اصلا جرمی از مومن صادر نشود تا محتاج اصلاح شود.

«امین رصین تقی نقی زكی رضی یقبل العذر» ؛ امین با وفا، پرهیزكار پاكدامن، بی‌عیب، پسندیده نسبت به مردم و خدا و عذرپذیر است.

مومن در جامعه به گونه‌ای رفتار می‌كند كه مردم به او اعتماد می‌كنند. «رصین» است یعنی، در همه چیز یا در امانت داریش محكم است. تقی است و از آلودگی‌ها مبراست. نقی است. چه بسا نقی اشاره به ذمائم اخلاقی است. نه تنها تقی است یعنی، افعالش به معصیت آلوده نیست كه ملكاتش نیز آلوده به نفسانیات نیست. یعنی، اهل كبر و حقد و حسد و رذایل اخلاقی نیست .

«زكی» است یعنی، اهل تزكیه نفس است. در دو صفت تقی و نقی جنبه سلبی مطرح است و در دو صفت بعد، جنبه اثباتی است. تزكیه نفس، مومن را رشد می‌دهد. راضی است یعنی، رضایت خالق را جلب كرده است و مرضی است یعنی، هم خالق از او راضی است و هم خلق .

وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم كه در طریقت ما كافری است رنجیدن

مومن مطلب بالاتری می‌جوید. نه تنها نمی‌رنجد بلكه همواره خشنود است .

«رضی الله عنهم و رضوا عنه» آنقدر دلش با محبوب وابسته است كه از تادیب محبوب، لذت می‌برد.

به تعبیر آن عارف بزرگ:

اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشكست لیلی

او با اولیاء سر و كار دارد و آنها را هدف گیری كرده است. اگر چه این وادی، وادی دیگری است كه بهتر است مكتوم بماند.

«و یجمل الذكر» ؛ مومن در وقت یادآوری مومن، زیبا توصیف می‌كند.

مومن آنگاه كه می‌خواهد دیگران را توصیف كند، زیبا و آراسته وصف می‌كند.

«و یحسن بالناس الظن» ؛ گمانش به دیگران نیك است.

سوء ظن، بیماری است. بدگمان‌ها معیوب‌اند، در جامعه‌ای كه صلاح بر فساد غلبه دارد اگر كسی به برادر یا خواهر مومنش بدگمان شود این شخص بیمار روحی است. منشا سوءظن، جبن و حقارت نفس است. به دلیل ضعف نفس، شیطان در روح ضعیف نفوذ و او را وسوسه كرده و خواطر شیطانی را به او القا می‌كند.

مومن اهل حسن ظن به دیگران است و اجازه نمی‌دهد شیطان در زوایای روحش لانه كند.

دو جمله‌ای كه مولا فرمودند كاملا به یكدیگر مربوطند. آنگاه كه یادآور دیگران است، با زیبایی یادآوری می‌كند و گمان نیك به دیگران دارد. وقتی كه مومن در روابط اجتماعی از برادر یا خواهر مومنش ذكر جمیل داشت، پیوندهای اجتماعی وثیق و محكم می‌شود. اصولا مومن مقید و متعهد است كه پیوندهای اجتماعی مومنان را تحكیم بخشد.

از نظر زبانی، خوب وصف می‌كند و از نظر درونی حسن ظن دارد. اساسی‌ترین عامل حفظ هر جامعه حسن اعتماد عمومی است. ریشه این حفظ در حسن ظن است. به دلیل حسن ظن، اعتماد می‌كنیم و اگر اعتماد نباشد، در جامعه از هم می‌گسلد، مومن باید به روابط اجتماعی استحكام ببخشد و مسائلی همچون ذكر جمیل نمونه‌ای از ایجاد حسن اعتماد عمومی است .


پی‌نوشت‌ها:

1ـ غررالحکم، ج 1، ص 145.

2ـ غررالحکم، ج 1، ص 176 .

3ـ غررالحکم، ج 4، ص 30 .

4ـ غررالحکم، ج 5، ص 387 .

5 ـ جامع الاخبار، ص 35 .

6 ـ غرر الحكم، ج 1، ص 356 .

7 ـ وسایل الشیعه، ج 9، ص 90.

8 ـ سوره آل عمران، آیه 129.

9ـ سوره انشقاق، آیه 6 .

10ـ بحار الانوار، ج 72 ، صص 110 تا 112.

11ـ وسائل الشیعه، ج 8، ص 521 .

12ـ نسخه بحارالانوار، «لاینكی» .

13ـ میزان الحكمه، ج 5، ص 552 به نقل از بحار، ج 69، ص 408 .

14- بحارالانوار، ج 73، ص 170.


منبع:

برگرفته از كتاب «كیش پارسایان»، درس‌هایی از آیة الله مجتبی تهرانی

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

علائم مومنان در كلام حضرت علی علیه السلام (1)

علائم مومنان در كلام حضرت علی علیه السلام (1)

 


«هَمّام» یكی از صحابه حضرت امیر علیه السلام، شخصیتی پارسا، متهجّد و مجتهد بوده كه از حضرت درخواست می‌كند، صفات «متقین» را، باز گوید و حضرت نیز با مقدماتی اجابت می‌فرمایند. بیانات آن بزرگوار معروف است به «خطبه همّام» و در نهج البلاغه (نسخه صبحی صالح، ص303، خطبه 193) نقل شده است. روایت، دیگری در اصول كافی (1) از حضرت نقل شده كه شبیه همان خطبه است.

در اینجا منقول در اصول كافی را شرح و بسط می‌دهیم .

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند: هنگامی كه علی علیه السلام خطبه می‌خواندند، همّام بلند شد و عرض كرد:

"صِفْ لَنا صِفَةَ المُؤمِنِ كَانَََّّنا نَنْظُرُ اِلَیهِ"؛ برای ما توصیف بفرمایید مومن را، مانند آن كه او را می‌بینیم .

"فَقالَ: یَا هَمّامُ! المُؤمِنُ هُوَ الكَیِّسُ الفِطن"؛ فرمودند ای همام! مومن، زیرك و باهوش است .

برخی «كیِّس» و «فطن» را به یك معنا گرفته‌اند و فطن را تاكید كیِّس دانسته‌اند. اما با مراجعه به كتب لغت، روشن می‌شود میان این دو واژه تفاوت است. كیِّس در مقابل احمق است و به زیركی خدادادی اطلاق می‌شود. معنی روایت این می‌شود، كه مومن عاقل و چیز فهم است. از این رو می‌توان گفت كیاست به ادراك كلیات (عقل خدادادی)، و فطانت به هوشی كه حاصل تجربه است (ادراك جزییات) اطلاق می‌شود. یكی از دلایل اختلاف فطانت و كیاست روایتی از رسول الله صلی الله علیه و آله است كه نشان می‌دهد فِطن تاكید كیِّس نیست.

قال رسول الله صلی الله علیه و آله: "المومن كیِّس الفِطن الحذر" (2)؛ مومن عاقل و چیز فهم و محتاط است .

در دنباله روایت علی علیه السلام فرمودند: «بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه»؛ صورت مومن بشاش و باز است و حزنش در قلبش است.
در روایتی دیگر، روایت همّام به صورت تمثیلی پرداخته شده است:

"المُؤمِنُ لا یَلسَعُ مِنْ حَجَرٍ مَرَّتَین" (3)؛ مومن از روی یك سنگ دو بار نمی‌لغزد و به زمین نمی‌خورد.

متاسفانه در سابق، گاهی ساده لوحی‌ها را علامت خوبی می‌دانستند. كسی كه صابون را از پنیر تشخیص نمی‌داد، ستایش می‌شد. در صورتی كه بی‌شعوری هیچ گاه علامت "خوبی" نبوده، و این نوع مدح‌ها ترویج نادانی است. در اینجا ذكر نكته‌ای ضروری است كه میان حیله زدن و حیله را درك كردن تفاوت است. یكی از بزرگان می‌فرمود حقه نزن اما حقه را بفهم . چرا؟ چون مومن كیس و فطن و حذر است یعنی مومن هوشیار است و اوضاع را می‌پاید. البته این كلمه "حذر" معانی متفاوت دنیوی و اخروی دارد. یكی از معانی آن هوشیاری مومن در نفروختن آخرت به دنیا است. از این روایت در می‌یابیم كه اسلام دین شعور است، حتی، در وصول به مقامات معنوی به كار انداختن شعور را شرط می‌داند.

در دنباله روایت، علی علیه السلام فرمودند: «بُشْرُهُ فِی وَجهِهِ وَ حُزنُهُ فِی قَلبِهِ»؛ صورت مومن بشاش و باز است و حزنش در قلبش است.

شایان ذكر است كه اندوه‌های ما دو سنخ است .

1ـ حزن در امور دنیوی، مانند مصیبت‌ها و گرفتاری‌هایی كه برای انسان گاهی در دنیا پیدا می‌شود. مومنی كه گرفتاری دنیوی برایش پیش آمده نباید در روابط اجتماعی، آن را بروز دهد.

می‌گویند حضرت موسی علیه السلام برای مناجات به كوه طور می‌رفت. در راه شخصی را دید كه بلند صحبت می‌كند، اظهار محبت می‌كند، پیراهنش را چاك می‌زند. وقتی به محل مناجات رسید حكایت حال او را با خدا باز گفت. خطاب رسید كه ای موسی به او بگو نمی‌خواهد برای من سینه چاك كند، دلش را چاك دهد تا ما در آن قرار بگیریم .
2ـ حزن در امور اخروی، مانند خوف از خدا، در این موارد هم، باید حزن در دل باشد و در قیافه و چهره منعكس نشود.

می‌گویند حضرت موسی علیه السلام برای مناجات به كوه طور می‌رفت. در راه شخصی را دید كه با صدای بلند اظهار محبت كرده، پیراهنش را چاك می‌زند. وقتی به محل مناجات رسید حكایت حال او را با خدا باز گفت. خطاب رسید كه ای موسی به او بگو نمی‌خواهد برای من سینه چاك كند، بلكه دلش را چاك دهد تا ما در آن قرار بگیریم .

البته غم و اندوه مومن با حزن اولیائش نسبتی مستقیم دارد. همان طور كه نشاط او با فرح و شادی اولیائش نسبت دارد، چون دل‌های مومنان با یكدیگر مربوط است.

در روایتی یكی از ائمه معصومین علیهم السلام درباره شیعیان، فرموده‌اند:

«شِیعَتُنا خُلِقُوا مِن فاضِلِ طِینَتِنا یَفْرَحُون لِفَرَحِنا وَ یَحْزَنُونَ لِحُزْنِنا» (4)؛ شیعیان ما از باقیمانده طینت ما آفریده شده‌اند. شادی آنها با شادی ما و حزنشان با حزن ما در ارتباط است .

حسد صفت كسی است كه آرزوی زوال نعمتی را از غیر دارد. به خلاف «غبطه» كه خوب است و آن آرزوی داشتن كمالی است كه در دیگری هم هست و در فارسی به «رشك» تعبیر می‌شود.
آن گاه كه اولیای ایشان اندوهناكند شیعیان نیز اندوهگین‌اند و وقتی شادند، پیروانشان نیز مسرورند.

«اَوسَعُ شَیءٍ صَدْراً»؛ مومن از روحی وسیع برخوردار است. برخی این جمله را به حلم تفسیر كرده‌اند. یعنی مومن اهل حلم است. برخی هم آن را به علم شرح كرده‌اند. البته تفسیر وسعت صدر به علم، بعید است. صدر همان روح است. روح مومن با ظرفیت است و در برابر مشكلاتی كه برای خیلی‌ها تحمل ناپذیر است، مقاومت می‌كند.

مومن مانند آب جاری است كه بر اثر تماس با نجاست، نجس نمی‌شود بعضی مردم مانند آب قلیل هستند كه بر اثر برخورد با اندكی نجاست، نجس می‌شوند، برخی نیز مانند آب كُر هستند كه باید به قدری نجاست در آن وارد شود كه بو و طعم نجاست را بگیرند. اما مومن مانند آب جاری است كه به منبعی عظیم از رودخانه یا دریا متصل است. آب جاری هرگز منفعل نمی‌شود. این روایت آنگاه كه به مناسبت‌های اجتماعی كشانده شود آثار و بركات بسیار زیادی دارد. از این رو، مومن از گفتار بسیاری از جُهال می‌گذرد و حلم به خرج می‌دهد.

«وَ اَذَّلُ شَیءٍ نَفْساً»؛ هواهای نفسانی در نزد مومن از هر چیز خوارتر است.

چرا سعی مومن از عسل شیرین‌تر است چون مومن از كوشش خود در دو جهت لذت می‌برد:

1- از جهت مادی. وقتی برای تامین معیشت خود یا كسانی كه با وی مربوط اند كه این خود، عبادت است و مروت. آن گاه كه در مسیر تامین معاش تلاش می‌كند به دلیل فطرت انسانی از این كه وسیله است تا دیگران با حمایت او به زندگی ادامه دهند، لذت می‌برد، مانند پزشكی كه از درمان بیماران خویش احساس لذت می‌كند.

2- از جهت معنوی. وقتی که تلاش مومن مربوط به اعمالی است كه در آخرت از آنها بهره‌مند می‌شود.در بُعد معنوی وقتی به اوامر حق تعالی گردن می‌نهد و دستورهای الهی را اجرا می‌كند؛ پیوند محبتی كه میان او و محبوب است، شدیدتر می‌شود و از این جهت لذتی وصف ناپذیر برایش حاصل می‌گردد. او باور دارد كه تلاشش به ملاقات حق می‌انجامد.


مومن به دلیل احساس فرادستی كه نسبت به هواهای نفسانی دارد هرگز تسلیم آن نمی‌شود.

«زاجِرٌ عَن كُلِّ فَانٍ حَاضٍ عَلَی كُلِّ حَسَنٍ»؛ از هر آنچه فانی است باز می‌دارد و در تحقق امور نیكو حریص است.

مراد از «فانی» امور دنیوی است كه به حال نفوس مضر است. «زاجر» هم اعم از زجر و بازدارندگی خود و دیگران است. از امر به معروف و نهی از منكر، «كُل فانٍ» تنها محرمات را در برنمی‌گیرد، چه بسا امور مكروه و مباحی كه ممكن است به جنبه‌های اخروی ضربه بزند، لااقل موجب تنزل مراتب شود. و مومن خود و دیگران را از آن‌ها باز می‌دارد.

«لاحَقُودٌ ولاحَسُودٌ وَ لا وَثّابٌ وَ‌ لا سَبّابٌ وَ لا عَیّابٌ وَ لا مُغتَابٌ»؛ كینه ورز و حسود نیست، به مردم نمی پرد و دشنام نمی‌دهد، عیب‌جو و غیبت كننده نیست .

«حقد» آن دشمنی است كه در درون جای می‌گیرد. میان «حقد» و «عداوت» اختلاف است. معمولا «حقد» را به كینه ترجمه كرده‌اند.

حسد صفت كسی است كه آرزوی زوال نعمتی را از غیر دارد. به خلاف «غبطه» كه خوب است و آن آرزوی داشتن كمالی است كه در دیگری هم هست و در فارسی به «رشك» تعبیر می‌شود.

«وثاب» به معنی پریدن و جستن است. یعنی مومن به دیگران پرخاش نمی‌كند.

«عیاب»، عیب‌جو را گویند و «مغتاب»، غیبت كننده، معنی روایت این است كه مومن اهل كینه، حسد، پرخاشگری، فحاشی، عیب‌جویی و غیبت نیست .

طمع حالتی است كه برای نفس در برابر دنیا پدید می‌آید دل آنچه را دیگران از نعم مادی دارند، طلب می‌كند، اگر چه بدان احتیاج نداشته باشد.

مبالغه در نفی

برای فهم بیشتر این روایت ذكر نكته‌ای ضروری است:

چرا حقود و حسود و وثّاب و سبّاب و عیّاب را به صورت صیغه مبالغه مطرح فرموده‌اند آیا می‌خواهد فقط افراط در ناهنجاری‌ها را از مومن نفی كند،

چرا سعی مومن از عسل شیرین‌تر است چون مومن از كوشش خود در دو جهت لذت می‌برد:

1- از جهت مادی. وقتی برای تامین معیشت خود یا كسانی كه با وی مربوط اند كه این خود، عبادت است و مروت. آن گاه كه در مسیر تامین معاش تلاش می‌كند به دلیل فطرت انسانی از این كه وسیله است تا دیگران با حمایت او به زندگی ادامه دهند، لذت می‌برد، مانند پزشكی كه از درمان بیماران خویش احساس لذت می‌كند.

2- از جهت معنوی. وقتی که تلاش مومن مربوط به اعمالی است كه در آخرت از آنها بهره‌مند می‌شود.

در بُعد معنوی وقتی به اوامر حق تعالی گردن می‌نهد و دستورهای الهی را اجرا می‌كند؛ پیوند محبتی كه میان او و محبوب است، شدیدتر می‌شود و از این جهت لذتی وصف ناپذیر برایش حاصل می‌گردد. او باور دارد كه تلاشش به ملاقات حق می‌انجامد. «یا ایها الانسان انك كادح الی ربك كدحا فمُلاقیه.» (5)

«لا جَشعٌ وَ لا هلع»؛ نه حریص است و نه اسیر پوچی است.

«جشع»، كثرت حرص را گویند. حرص به این معنا است كه شخصی در عین دارایی باز هم افزون طلبی می‌كند و حال آن كه این تقاضا برایش مفید نیست. شدت حرص در جایی است كه شخص نصیب خود را گرفته است و طمع در مال غیر دارد.

«هلوع» به معنای كسی است كه توان تحمل در برابر هواهای نفسانی را ندارد. به تعبیر من آدم پوچی است. چنین شخصی ناشكیباست. اهل جزع و فزع است. بنابراین جشع و هلع، حالت كسی است كه حریص است و بی صبر.

«وَ لا عُنف وَ لا صلف»؛ درشت گفتار و كم ظرفیت نیست.

خداوند پیامبرش را نصیحت می‌كند كه در برخوردهای اجتماعی غلیظ و درشت نباشد. زیرا خشونت، نظام اجتماعی را از هم می‌گسلد. درشتی در گفتار و كردار دریچه‌ای به سوی بی‌ایمانی است. در این باره روایت جالبی از سلمان (ره) روایت شده است.

«قَالَ اِذَا اَرَادَاللهُ عَزَّوَجَلّ هَلاكَ عَبْدٍ نَزَعَ مِنْهُ الحَیَاءَ» ؛ آنگاه كه خداوند اراده هلاك بنده‌ای را داشته باشد، ابتدا حیایش را اخذ می‌كند.

«فَاِذَا نَزَعَ مِنهُ الحَیَاءَ لَم تَلقِهِ اِلَّا خَائِناً مَخُونا» ؛ آنگاه كه حیا از او رخت بربست، تبدیل به آدم خائنی می‌شود.

«وَ اِن كانَ خَائنِا ًمَخُونا نَزَعَ مِنهُ الاَمانَةَ» ؛ وقتی خائن شد، امانت از او سلب می‌شود.

میان طمع و ایمان، ضدیت است. دنیا و آخرت با یكدیگر جمع شدنی نیستند. وقتی در دلی طمع وارد شد، ایمان از آن خارج می‌شود. و چه خطری بالاتر از بی‌ایمانی است لذا در نقطه مقابل طمع، ورع قرار دارد. از امام حسین علیه السلام پرسیدند كه چه چیز ایمان را در بنده پا برجا می‌كند حضرت پاسخ فرمودند: «ورع».
یعنی روحیه امانت داری را از دست می‌دهد و به امانات الهی خیانت می‌كند. در اینجاست كه توحید ولایتش در خطر نابودی قرار می‌گیرد.

«فَاِذَا نُزِعَتْ مِنهُ الاَمَانَةُ لم تَلقِهِ اِلا فَظّاً غَلیظاً»؛ وقتی امانت از او گرفته شد، آنگاه او را آدم درشت و خشنی خواهی دید.

«فَاِذَا كانَ فَظاً غَلیظاً نُزعَت مِنهُ رِقةُ الایمان»؛ وقتی خشن و غلیظ شد، ایمان از او برداشته می‌شود.

«فَاذَا نُزِعَت مِنهُ رِقة الاِیمان لَم تَلقِهِ اِلا شَیطاناَ مَلعُوناً»(6)؛ پس هنگامی كه ایمان از او گرفته شد، به شیطان ملعونی بدل خواهد شد.

«وَ لا مُتكلِّفٌ وَ‌ لامُتَعَمِّقٌ»؛ اهل تكلف نیست و در چیزی كه به او مربوط نیست فرو نمی‌رود.

تكلف از كلف به معنی مشقت است. مومن در روابط اجتماعی به مقدار توانی كه دارد عمل می‌كند و خود را به مشقت نمی‌افكند. از آن طرف، در معاشرت با دیگران كارها و سخنان مومنان را زیر ذره‌بین نمی‌گذارد و در آن عمیق نمی‌شود. در نگرش به افكار و اعمال خود نیز متعارف و متعادل است.

«جَمیلُ المُنازِعَة» ؛ منازعه‌اش زیباست .

به طوری كه اگر شخص ثالثی از بیرون نظاره‌گر این منازعه باشد از رفتار مومن لذت می‌برد، چون حتی در منازعه هم مسائل اخلاقی و انسانی را مراعات می‌كند.

«كَریمُ المُراجِعَة» ؛ بازگشتش كریمانه است .

كرامت به معنای بزرگواری است اما مراجعه در اینجا به چه معناست در اینجا احتمالات گوناگونی قابل طرح است .

1ـ ممكن است مقصود این باشد كه وقتی مومن درباره شخصی مرتكب اشتباهی شد، با بزرگواری عمل می‌كند و باز می‌گردد.

2ـ امكان دارد مراد این باشد كه حتی در هنگام نیاز به كسی، مراجعه‌اش به او با تملق و چاپلوسی همراه نیست، بزرگوارانه و كریمانه است .

«عَدلٌ اِنْ غَضبَ» ؛ در وقت خشم از عدالت خارج نمی‌شود.

گاهی می‌گوییم: زید عادل، و گاهی گفته می‌شود: زید عدل. زید عدل، یعنی حقیقت زید عدالت است و زید با عدالت اتحاد پیدا كرده است.

«رَفیقٌ اِنْ طَلَبَ» ؛ ملایمست اگر چیزی خواهد.

«لایَتَهَوَّرُ وَ لا یَتَهَتَّك» ؛ مومن اهل تهور و پرده دری نیست .

قوای نفس انسان به یك اعتبار عقل و شهوت و غضب است و هر یك از اینها سه حالت دارند: افراطی، تفریطی و اعتدالی .

حد اعتدال در این قوا، فضیلت است. تهور، حالت افراطی قوه غضب است. و به معنای وارد شدن در امری است كه عقلا و شرعا سزاوار نیست.

«وَ لا یَتَجَبَّر» ؛ مومن، متكبر نیست .

«تَجبُّر» را به تكبر معنا كرده‌اند. نه خود را بزرگ می‌بیند و نه خود را بزرگ می‌نمایاند.

«خَالِصُ الوَدّ» ؛ دوستی‌اش خالصانه است .

در معنای این كلام سه تصویر محتمل است:

1ـ مومن در روابط اجتماعی اهل خدعه و نیرنگ و نفاق نیست. دوستی‌اش بی‌قید و شرط است .

2ـ مومن دوست می‌پذیرد و رفاقت می‌كند اما محور این رفاقت‌ها خداوند است دشمنی‌اش هم برای خداست. یعنی حبش خالصاً لله و بغضش نیز مخلصا لله است.

3ـ مظروف دل مومن فقط محبت خداست. محبتش به خدا خالص است و در كنارش هیچ محبت دیگری نیست.

«وَثیقُ العَهدِ، وَفِیُّ العَقد» ؛ عهدهایش وثیق و محكم و به پیمان‌هایش وفادار است .

محكم به دو معنا است:

1ـ محكم در برابر متزلزل،

2ـ محكم در برابر چیزی كه كنده شود و از بین برود. عهدهای مومن نه تنها كنده نمی‌شود بلكه متزلزل هم نمی‌گردد، چه عهدهای با خالق و چه پیمان‌های با مخلوق.

«شَفیقُ الوُصول» ؛ مهربان پیوند زننده است.

به عبارت دیگر ناصح مشفق است اصرار دارد كه به مومنان خیر برساند. حرص مومن در این موارد است و در مهربانی كردن به مومنان حریص است. وصول از «صله» به معنی بسیار پیوند زننده است. مومن همواره پیوند می‌زند، قاطع و فاصل نیست. خواه در خصوص ارحام، خواه در خصوص سایر مومنان. یكی از بزرگان می‌فرمود: هیچ گاه با كسی قطع ارتباط نكرده‌ام . مگر آن كه این قطع از ناحیه او بوده است. این صفت از بهترین صفات مومن است.

«حلیم»، شكیبا است . حلیم، صاحب طمانینه نفس است .

برخی تصور كرده‌اند غضب در مقال «كظم غیظ» است و حال آن كه غضب مقابل، حلم قرار دارد. كظم غیظ فرو نشاندن غضب است با فشاری كه از درون به شخص می‌آید كه در برابر عمل مكروهی خود را نگاه می‌دارد. اما حلیم، نفسی است كه به قدری آراسته شده كه به محض برخورد با مكروه به سبب طمانینه‌ای كه دارد اصلا خشمش برانگیخته نمی‌شود. در عظمت صفت حلم روایات زیادی وارد شده است، از جمله پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرموده‌اند:

«اِبْتَغِ الرَّفْعَةَ بِاللهِ تعالی» ؛ طلب كنید رفعت و بلندی را در نزد خدای تعالی .

«قالوا وَ مَا هِیَ یَا رَسولَ اللهِ» ؛ عرض كردند این رفعت چیست یا رسول الله؟

«قال تَصِل مَن قَطَعَكَ وَ تَعطِی مَن حَرَمَّكَ وَ تَحلُم مَن جَهلَكَ» (7) ؛ فرمودند درباره كسی كه با تو قطع كرده است پیوند بزن و به كسی كه تو را محروم كرده عطا كن و درباره كسی كه عمل جاهلانه‌ای در حق تو مرتكب شده، حلم بورز.

در روایتی دیگر پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرموده‌اند: اگر سه خصلت در كسی نباشد قابل اعتنا نیست. از جمله، تقوایی كه او را از گناهان باز دارد و حلمی كه به سبب آن از سفاهت سفیه بگذرد تا با او بتواند زندگی كند.

مومن شهرت طلب نیست. البته معنای این سخن این نیست كه اصل شهرت مذمت شده باشد.

«قَلیلُ الفُصول» ؛ اضافات گفتاری و عملی او كم است .

به عبارت دیگر مختصر و مفید می‌گوید و انجام می‌دهد.

«راضٍ عَنِ اللهِ عَزَّ وَ‌جَلَّ» ؛ مومن از خدایش خشنود است . و هیچ گاه از خدایش شكوه نمی‌كند.

«مُخالِفٌ لِهَواهُ»؛ با هوای نفسش مخالفت می‌كند.

«لا یَغلظُ عَلی مَن دُونَهُ»؛ مومن به زیر دستش خشونت ندارد.

«وَ‌ لا یَخوضُ فِی مَا لا یَعنِیهِ‌» ؛ در كاری كه به او مربوط نیست فرو نمی‌رود.

خوض به معنای فرو رفتن است.

«خَاضٍ فِی المَاءِ» ؛ یعنی به طوری در آب فرو رفت كه از دیده‌ها پنهان شد. مثلا می‌گویند طلبه‌ها در مطالب خوض می‌كنند یعنی دقت زیاد به خرج می‌دهند، انگار در مطلب فرو می‌روند.

«ناصرٌ لِلدّین»؛ یاری كننده دین است .

«مُحامٌ عَنِ المُومنین»؛ حامی مومنین است .

در این كلام، علی علیه السلام یك مطلب را مفروض دانسته‌اند و آن این كه مومن به برادر دینی‌اش ضرر نمی‌زند. اما اگر ضرری متوجه برادر ایمانی شد، طبق این حدیث مومن به حمایت از او اقدام می‌كند و در صدد رفع مشكل او برمی‌آید.

چرا که بی‌تفاوتی با ایمان ناسازگار نیست .

«كَهفٌ لِلمُسلِمین» ؛ پناهگاه مسلمان است .

«لایَخرقُ الثَنا سَمعَهُ» ؛ تعریف دیگران، او را از خود، بی‌خود نمی‌كند. خرق به معنی پاره كردن است. در این تعبیر، امیرالمومنین علی علیه السلام استعاره‌ای به كار می‌برند كه مومن از شنیدن تعریف گوشش پاره نمی‌شود. و به تعبیر دیگر خود را گم نمی‌كند. بزرگترین خطر برای انسان تعریف‌های بی جاست كه شخص را فریب می‌دهد.

«لاینكی الطمعُ قلبَهُ» (8) ؛ طمع، قلب او را نمی‌خراشد.

«ینكی» در لغت به معنی خراش زدن است. از این جمله ظاهرا درمی‌یابیم كه طمع نمی‌تواند دل مومن را بخراشد، یعنی توان نفوذ در آن را ندارد.

خراشیدن طمع، چه آسیبی به قلب می‌رساند؟

طمع حالتی است كه برای نفس در برابر دنیا پدید می‌آید دل آنچه را دیگران از نعم مادی دارند، طلب می‌كند، اگر چه بدان احتیاج نداشته باشد. طمع از رذائلی است كه از شعبات حب دنیاست و روایات بسیاری در نكوهش آن وارد شده است .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «ایَّاكَ وَ الطَمَع فِی الناسِ فَاِنَّهُ فَقْرٌ حَاضِرٌ» (9) ؛ بپرهیز از طمع كه تهیدستی حاضر است .

چون آدم طمع‌كار همواره با احساس نداری و نیاز زندگی می‌كند، به هر جلوه مادی چشم طمع می‌دوزد، اگرچه به آن احتیاج نداشته باشد، لذا پیوسته احساس نداری می‌كند. حرص با طمع از این نظر اختلاف دارد كه حریص چیزی را كه دارد، بیشتر می‌طلبد، امام باقرعلیه السلام فرمود:

«بِئْسَ العَبدُ عَبدٌ لَهُ طَمَعٌ یَقودُهُ» (10)؛ چه بد بنده‌ای است، بنده‌ای كه طمع جلودار اوست.»

حال ببینیم خراشیدن طمع چه آثاری دارد:

میان طمع و ایمان، ضدیت است. دنیا و آخرت با یكدیگر جمع شدنی نیستند. وقتی در دلی طمع وارد شد، ایمان از آن خارج می‌شود. و چه خطری بالاتر از بی‌ایمانی است لذا در نقطه مقابل طمع، ورع قرار دارد. از امام حسین علیه السلام پرسیدند كه چه چیز ایمان را در بنده پا برجا می‌كند حضرت پاسخ فرمودند: «ورع».

و سپس فرمودند:

«وَ الذی یُخرِجُ مِنهُ، الطَمَعُ»؛ آنچه موجب خروج ایمان از دل می‌شود، طمع است.

طمع، انسان را در معرض زوال ایمان قرار می‌دهد. از این رو در روایات از «بی‌نیازی از مردم» و «استغنا از خلق» به عنوان فضیلتی بزرگ یاد شده است .


پی‌نوشت‌ها:

1ـ اصول كافی، ج 2، كتاب ایمان و كفر، باب مومن و نشانه‌ها و صفات او / بحارالانوار، ج 67، ص 367.

سند و مطلع روایت چنین است: محمد بن جعفر عن محمد بن اسماعیل، عن عبدالله بن داهر، عن الحسن بی یحیی، عن قثم بن ابی قتاده الحرانی بن عبدالله من یونس، عن ابی عبدالله، قال: قام رجل یقال همّام ـ كان عبادا، تاركا، مجتهدا ـ الی امیرالمومنین علیه السلام و هو یخطب، فقال: یا امیرالمومنین! صف لنا صفة المومن كاننا ننظر الیه ... الی آخره .

2ـ دعوات راوندی، ص 39.

3ـ من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 305 .

4ـ امالی شیخ صدوق، ج 1، ص 305.

5 ـ سوره ق، آیه 29.

6ـ بحارالانوار، ج 67، ص 291.

7 ـ غررالحكم، ج 6، ص 351.

8 ـ غررالحكم، ج 3، ص 5 .

9ـ همان، ج 4، ص 238.

10ـ غررالحکم، ج 1، ص 85 .


منبع:

برگرفته از كتاب «كیش پارسایان»، درس‌هایی از آیة الله مجتبی تهرانی

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

وصف دنیا در نهج البلاغه

وصف دنیا در نهج البلاغه

 


اگر خواهان شناخت فردی باشیم باید به اثر و عمل او نگاه كنیم . یكی از طرق شناختن خدای متعال، قرائت قرآن كریم و تدبیر در آن می باشد.

برای معرفت یافتن به اهل بیت علیهم السلام به سخنان و سیره عملی ایشان توجه می نمائیم. در مورد حضرت علی علیه السلام، این یگانه دهر، هرچه بخوانیم و بگوییم كم است و حق ایشان را ادا ننموده‌ایم. مولا را چگونه معرفی نمائیم، حال آنكه او را نشناخته‌ایم. یكی از راه های شناخت مولی الموحدین، مطالعه سخنان ایشان می باشد كه اكثر فرموده های این امام همام در نهج البلاغه جمع آوری شده است. بر آن شدیم كه برای شناساندن ایشان نمی از یَِم نهج البلاغه برگرفته و به كام عطشان عاشقان امام بنشانیم. در نهج البلاغه موضوعات بسیاری یافت می ‌شود كه ما موضوع " وصف دنیا" را انتخاب نموده و امید داریم كه تذكری برای همه شیعیان امام باشد تا از غفلت نجات یابیم:

 


فانی بودن دنیا
من شما را از دنیا می ترسانم كه - در كام - شیرین است و  - در دیده – سبز و رنگین. پوشیده در خواهش های نفسانی، و – با مردم – دوستی ورزد با نعمت های زودگذر این جهانی. متاع اندك را زیبا نماید، و در لباس آرزوها در آید، و خود را به زیور غرور بیاراید. شادی آن نپاید، و از اندوهش ایمن بودن نشاید. فریبنده ای است بسیار آزار دهنده، رنگ پذیری است ناپایدار ، فنا شونده‌ای مرگبار ، كشنده‌ای تبهكار. چون با آرزوی خواهندگان دمساز شد، و با رضای آنان هم آواز، بینند - سرابی بوده است - و بیش از آن نیست.
كسی از نعمت آن در سروری نبود، جز كه پس آن اشكی از دیده هایش پالود؛ و روی خوش به كسی نیاورد، جز آنكه با سختی وبد حالی پشت بدو كرد؛ و در خور دنیاست كه اگر بامداد یاور كسی بود، شامگاهش ناشناس انگارد؛ و اگر از سویی گوارا و شیرین است، از سوی دیگر تلخی و مرگ با خود آرد. كسی از نعمت آن طرفی نبندد، جز آنكه از مصیبت هایش بدو رنجی رسد؛ و شامگاهان زیر پرآسایشش نخسبد، جز آنكه بامدادان ، شاهبال بیم بر سر او فرو كوبد. سخت فریبنده ای است و فریبا است آنچه در آن است، سپری شونده است و سپری است هر كه بر آنست. توشه نیك از آن نتوان برداشت جز پرهیزگاری و ترس از پروردگار. كسی كه از دنیا كمتر بهره دارد، از آنچه موجب ایمنی اوست بیشتر دارد، و آن كه از دنیا نصیب بیشتر گیرد، از آنچه موجب هلاك اوست بیشتر گرفته و به زودی زوال پذیرد. بسا كسی كه بدان اعتماد كرد، و ناگهان مزه تلخ مصیبت را بدو چشاند، و بسا صاحب اطمینانی كه ناگهانش در خاك و خون نشاند. بسا صاحب عظمتی كه او را خرد و ناچیز ساخت، و بسا نازنده ای كه او را به خواری انداخت. دولت آن زود گذر است و عیش آن تیره و تار. گوارای آن شور است و شیرین آن با تلخی آمیخته، غذای آن زهر، و اسباب ودستگاه آن پوسیده در هم ریخته. زنده آن در معرض مردن، تندرستش دستخوش در بیماری به سر بردن. ملك آن برده، عزیز آن شكست خورده . آن كه از آن فراوان دارد، گرفتار نكبت و وبال ، و آن كه بدو پناه برده ، ربوده مال. آیا شما در جای آنان به سر نمی برید كه مردند؟ عمری درازتر از شما داشتند، و آثاری پایدارتر به جا گذاشتند، و تخم آرزو بیشتر در دل كاشتند، و شمارشان فزونتر بود، و سپاهیانشان فراگیرتر. دنیا را چسان پرستیدند، و آن را چگونه بر خود گزیدند؟ سپس از آن رخت بربستند، بی توشه ای كه كفایت آنان تواند و یا مركبی كه به منزلشان رساند. شنیده اید دنیا یكی از آنان را با فدیه ای واگذارده باشد، یا به گونه ای یاری شان داده ، یا با آنان به نیكی به سر برده؟ نه چنین است كه سختی آن بدانها چنان رسید كه پوست و گوشتشان را درید. با سختیها ، سستشان كرد؛ و با مصیبت ها، خوارشان نمود ، و بینی شان را به خاك مالید، و زیر پایشان سود؛ و دشواریهای زمانه را بر آنچه با آنان كرد، افزود. دیدید چگونه آن را كه برابرش فروتنی كرد، و برخویشتنش گزید و روی بدو آورد، نشناخت، و با او نساخت تا آنكه بار بستند و برای همیشه از آن گسستند. آیا جز گرسنگی ، توشه ای همراهتان كرد؟ یا جز در سختی شان فرود آورد؟ یا روشنی آن برایشان جز تاریكی بود؟ یا جز پشیمانی چیزی بدرقه راهشان نمود؟ پس چنین دنیایی را می گزینید؟ یا بدان اطمینان می كنید؟ یا آزمند آن می شوید؟ بد خانه ای است برای كسی كه بدان گمان بد نیارد، یا در آن خود را از بیم وی ایمن شمارد.(1)

من شما را از دنیا می ترسانم كه - در كام - شیرین است و  - در دیده – سبز و رنگین. پوشیده در خواهش های نفسانی، و – با مردم – دوستی ورزد با نعمت های زودگذر این جهانی. متاع اندك را زیبا نماید، و در لباس آرزوها در آید، و خود را به زیور غرور بیاراید. شادی آن نپاید، و از اندوهش ایمن بودن نشاید. فریبنده ای است بسیار آزار دهنده، رنگ پذیری است ناپایدار ، فنا شونده‌ای مرگبار ، كشنده‌ای تبهكار. چون با آرزوی خواهندگان دمساز شد، و با رضای آنان هم آواز، بینند - سرابی بوده است - و بیش از آن نیست.


انذار از دنیا
شما را از دنیا می پرهیزانم، كه منزلگاهی است ناپایدار؛ نه خانه ی ماندن و نه جایگاه قرار. خود را آراسته و به آرایش خویش شیفته است، و دیگران را به زینت خویشتن فریفته. خانه ای نزد خداوند آن خوار. و متاعی بی مقدار . حلال آن را به حرامش معجون داشته است؛ و خوبی آن را به بدی اش مقرون و زندگانی اش را به مرگ آمیخته است؛ و در كاسه شهدش، شرنگ ریخته است . خداوند تعالی آن را برای دوستانش نگزید، و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزید. خیر آن اندك است، و شر آن آماده، فراهم آن پریشان و ملك آن ربوده؛ و آبادان آن رو به ویرانی نهاده. آنچه ویران گردد، خانه خوبی نیست و به كار نیاید، و عمری كه چون توشه پایان پذیرد، زندگانی به شمار نیاید. و روزگاری كه چون پیمودن راه به سر آید ، دیر نپاید .آنچه را خدا بر شما واجب كرده مطلوب خود شمارید، و توفیق گزاردن حقی را كه از شما خواسته ، هم از او چشم دارید، و پیش از آنكه مرگ شما را فرا خواند، گوش به دعوتش بدارید. (2)

 

ویژگیهای آنان كه دنیا را رها كرده اند
آنان كه خواهان دنیا نیستند، دلهاشان گریان است، هر چند بخندند، و اندوهشان فراوان است، هر چند شادمان گردند وبا نفس خود در دشمنی بسیار به سر برند، هر چند دیگران بر آنچه نصیب آنان شده، غبطه خورند.(3)

 

غفلت انسان
یاد مرگ از دل های شما رفته است و آرزوهای فریبنده جای آن را گرفته. دنیا بیش از آخرت مالكتان گردیده و این جهان، آن جهان را از یادتان برده . همانا شما برادران دینی یكدیگرید، چیزی شما را از هم جدا نكرده، جز درون پلید و نهاد بد كه با آن به سر می برید نه هم را یاری می كنید، نه خیرخواه همید، نه به یكدیگر چیزی می بخشید ، و نه با هم دوستی می ورزید. شما را چه می شود كه به اندك دنیا ، كه به دست می آورید، شاد می شوید؛ و از بسیار آخرت، كه از دستتان می رود، اندوهناك نمی گردید؟ و اندك دنیا را كه از دست می دهید، نا آرامتان می گرداند؛ چندانكه این نا آرامی در چهره هاتان آشكار می شود، و ناشكیبا بودن از آنچه بدان نرسیده اند، پدیدار. گویی كه دنیا شما را خانه اقامت و قرار است، و كالا و سود آن همیشه برای شما پایدار. چیزی شما را باز نمی دارد؛ از آنكه عیب برادر دینی خود را - كه از آن بیم دارد- رویاروی اوبگویید، جز آنكه می ترسید، او همچنان عیب را – كه در شماست- به رختان آرد. در واگذاشتن آخرت و دوستی دنیا با هم یك دل هستید و هر یك از شما دین را بر سر زبان دارید. چنان از این كار خشنودید كه كارگری كار خود را به پایان آورده، و دوستی خداوند خویش را حاصل كرده .(4)

 

دنیا محل آرامش نیست
دنیا خانه نیست ، شدن است و رنج بردن و دگرگونی پذیرفتن، و عبرت گرفتن . نشان نابود شدن، اینك روزگار، كمان خود را به زه كرده است، تیرش به خطا نرود، و زخمش به نشود؛ بر زنده تیرمرگ ببارد، و تندرست را به بیماری از پا در آرد، و نجات یافته را درناتوانی و ماندگی دارد. خورنده ای است كه روی سیری نبیند، نوشنده ای است كه تشنگی اش فرو ننشیند . و نشان رنج دنیا، اینكه: آدمی فراهم می كند آنچه نمی خورد،  و می سازد آنچه در آن نمی نشیند؛ پس به سوی خدا می رود، نه مالی برداشته و نه خانه ای با خود داشته و نشان دگرگونی آن، اینكه : كسی را كه بدو رحمت آرند بینی كه –روزی – حسرت وی خورند، و حسرت خورده را بینی كه بر او رحمت برند؛ و این نیست جز به خاطر نعمتی كه رخت بر بسته، و یا نقمتی كه فرود آمده و بار گسسته. و نشان عبرت دنیا، اینكه: آدمی بدانچه آرزو دارد ، نزدیك می شود و رسیدن اجل رشته آرزوی او را می برد. نه آنچه آرزو داشت به دست آمده، و نه آن كه مرگ ، چشم بدو دوخته، واگذارده است. پاك و منزه است خدا! شادی دنیا چه فریبنده است؛ و سیرآبی آن چه تشنگی آورنده ؛ و سایه آن چه گرم وسوزنده . نه آینده مرگ را ردّ توان كرد، ونه گذشته را باز توان آورد. پاك و منزه است خدا، چه نزدیك است زنده به مرده، به خاطر پیوستن بدان، و چه دور است مرده از زنده ، به خاطر بریدن وی از آن!(5)

 

پایان دنیا مرگ است
دنیا خانه ای است فرا گرفته بلا، شناخته به بیوفایی، نه به یك حال پایدار است، و نه مردم آن از سلامت برخوردار.دگرگونی پذیرد، رنگی دهد و رنگ دیگر گیرد. زندگی در آن ناباب است ، و ایمنی در آن نایاب و مردم دنیا نشانه هایند، كه آماجشان سازد. تیرهای خود به آنان افكند و به كام مرگشان در اندازد.
و بندگان خدا! بدانید كه شما و آنچه درآنید ( دنیا)، به راه آنان كه پیش از شما بودند روانید كه زندگانی شما از شما درازتر بود، و خانه هاشان بسازتر و یادگارهاشان دیربازتر( دراز مدت). كنون آواهاشان نهفته شد، و بادهاشان فروخفته.

تن هاشان فرسوده گردید، خانه هاشان تهی، و نشان هاشان ناپدید. كاخ های افراشته و بالش های انباشته را به جا نهادند، و زیر سنگها و درون گورهای به هم چسبیده فتادند، جایی كه آستانه اش را ویرانی پایه است، و استواری بنایش را خاك، مایه. جای آن نزدیك است، و باشنده ی آن دور و به كنار، میان مردم محله ای ترسان، به ظاهرآرام و در نهان گرفتار. نه در جایی كه وطن گرفته اند، انس گیرند و نه چون همسایگان یكدیگر را پذیرند. با آن كه نزدیك به هم آرمیده اند ، خانه هم را ندیده اند و چسان یكدیگر را دیدار كنند كه فرسودگی شان خرد كرده است، و سنگ و خاك آنان را در كام فرو برده.

چه ستایم خانه‌ای را كه آغاز آن رنج بردن است، و پایان آن مردن . در حال آن حساب است و در حرام آن عقاب. آن كه در آن بی نیاز است، گرفتار است؛ و آن كه مستمند است، اندوهبار. آن كه در پی آن كوشید بدان نرسید، و آن كه به دنبال آن نرفت، او رام وی گردید. آن كه بدان نگریست، حقیقت را به وی نمود، و آن كه در آن نگریست، دیده‌اش را بر هم دوخت.


گویی شما هم به جایی رفته‌اید كه آنان رفته‌اند، و آن خوابگاه به گروتان برداشته و آن امانت جای شما را در كنار خود داشته. پس چگونه خواهید بود اگر كار شما به سرآید و گورها گشاید؟" آن هنگام آزموده می شود هر كس بدانچه پیشاپیش فرستاده، و باز گردانیده می شوند به سوی خدا كه مولای راستین آنهاست و به كارشان نیاید آنچه به دروغ برمی بافتند. ( یونس /30)(6)

چه ستایم خانه‌ای را كه آغاز آن رنج بردن است، و پایان آن مردن . در حال آن حساب است و در حرام آن عقاب. آن كه در آن بی نیاز است، گرفتار است؛ و آن كه مستمند است، اندوهبار. آن كه در پی آن كوشید بدان نرسید، و آن كه به دنبال آن نرفت، او رام وی گردید. آن كه بدان نگریست، حقیقت را به وی نمود، و آن كه در آن نگریست، دیده‌اش را بر هم دوخت.(7)

 


دنیا محل آزمایش
هان! دنیا خانه‌ای است كه از گزند آن ایمنی نیست، مگر هم در آن خانه ، كاری كنند كه توشه آخرت است نه به كار دنیا پردازند. چه آن مایه حسرت است. مردم به دنیا مبتلایند، و به بوته آزمایش در آیند. پس آنچه برای دنیا گرفته اند، حساب آن بكشند، واز آنان بستانند؛ و آنچه برای جز دنیا به دست آورده‌اند، بدان رسند و در نعمت آن بمانند. دنیا در دیده صاحب خردان، چون سایه‌ی پس از زوال است، كه گسترده ناشده در هم رود، و افزون نشده كاهش یابد.(8)

 

سفارش به مردم
بندگان خدا! شما را سفارش می كنم این دنیا را كه وانهنده شماست واگذارید، هر چند وانهادن آن را دوست نمی دارید. دنیایی كه تن ها را كهنه می كند، هر چند نو شدن آن را خوش دارید. مَثل شما و دنیا، چون گروهی همسر است كه به راهی می روند، و تا در نگرند آن را می سپرند، و یا قصد رسیدن به نشانی كرده اند و گویی بدان رسیده اند. چه كوتاه است فرصت كسی كه تازد  تا راهی كه در پیش دارد به سر رسد، و یا آنكه روزی فرصت دارد نه بیش و مرگش از در رسد، و خواهانی شتابان در پی او افتاده، و او را می راند تا در دنیا نماند. پس در عزت و ناز دنیا بر یكدیگر پیشدستی مكنید؛ و به آرایش و آسایش آن شادمان مشوید، و از زیان و سختی آن ناشكیبا مباشید كه عزت و نازش ، پایان یافتنی است، و آرایش و آسایش آن سپری شدنی، و زیان و سختی آن تمام شدنی؛ و هر مدتی از آن سرآمدنی وهر زنده آن مردنی.
آیا نشانه ها كه از گذشتگان به جای مانده شما را از دوستی دنیا باز نمی دارد؟ و اگر خردمندید مرگ پدرانتان كه در گذشته اند، جای بینایی و پند گرفتن ندارد. نمی بینید گذشتگان شما باز نمی آیند، و ماندگان نمی پایند! نمی بینید مردم دنیا روز را به شب و شب را به روز می آرند و هر یك حالتی دارند! مرده ای است كه بر او زاری كنند. زنده ای كه تسلیتش گویند. افتاده ای بیمار، بیمارپُرسی تیمارخوار. و دیگری كه جان می دهد، و دنیا جویی كه مرگ به دنبالش می دود، و غافلی به خود وانگذاشته و ماندگان پی گذشتگان را داشته.

هان! بر هم زننده لذت ها، تیره كننده شهوت ها، و بُرنده آرزوها را به یاد آرید آنگاه كه به كارهای زشت شتاب می آرید، و از خدا یاری خواهید بر گزاردن واجب او، چنانكه شاید، و نعمت و احسان او كه به شمار نیاید.(9)

امیرالمومنین علیه السلام در فرازهای فوق ، ضمن معرفی و توصیف دنیا ، به انسان ها می آموزد كه در این دنیا با این مولفه ها چگونه زندگی نمایند تا دچار خسران نگردند از خدای مهربان گوش شنوا طلب می‌نمائیم تا از فرمایشات امام بهره جوییم.

 

 

 


پی‌نوشت‌ها:

1- خطبه 111، ترجمه سید جعفر شهیدی.
2- خطبه 113.

3- همان.

4- همان.

5-  خطبه 114.

6- خطبه 226.

7- خطبه 82.

8-  خطبه 63.

9-  خطبه 99.

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

آزادى در نهج البلاغه

آزادى در نهج البلاغه
 

 

آزادى در مكاتب مختلف بنا بر انسان‏شناسى و جهان‌بینى آن مكتب تعاریف گوناگونى دارد. مكاتب مختلف گاه آزادى را مطلق فرض كرده‏اند و گاه انسان را فاقد هرگونه آزادى معرفى مى كنند. بدون تردید اسلام به منزله یك مكتب حیات‏بخش، كه ضامن سعادت دنیا و آخرت پیروان خویش است، نمى‌تواند در باب "آزادى" و حدود آن سخنى نگفته باشد.

براى یافتن جایگاه آزادى در این نظام فكرى و سیاسى، باید مفاهیمى وابسته به این مفهوم را مورد توجه قرار دهیم؛ چرا كه غفلت از این كلى‌نگرى، درك نادرست این مقوله مهم و حیاتى را موجب خواهد شد. بهترین روش پاسخگویى به سوال‌هایى با موضوع آزادى، مراجعه به منابع مهم اسلامى به خصوص كتاب نورانى نهج‏البلاغه است.

 

اثبات آزادى انسان
خداوند مبناى آفرینش انسان را چه قرار داده است؟ آیا او را موجودى آزاد آفریده یا فاقد اختیار و آزادی؟

اگر آزاد است، این آزادى محدود است یا نامحدود؟

با بهره‌گیری از فرمایشات امام علی و نظر ایشان درباره چگونگی آفرینش انسان می‌توان به این پرسش‌ها پاسخ داد. حضرت در خطبه اول نهج البلاغه اینگونه بیان مى‌كنند: "خداوند متعال آدم را در مكانى كه وسایل عیش و آزادیش فراهم بود، جاى داد و جایگاه او را ایمن گردانید... ." (1)

در این خطبه، امام، داستان آفرینش انسان را بیان مى‌كند. انسان در بهشت از آزادی برخوردار بود: اى آدم و حوا! شما آزادید تا از تمام نعمت‌هایى كه در بهشت برایتان نهاده‏ام استفاده كنید؛ ولى هرگز به این درخت نزدیك نشوید كه از ستمكاران خواهید شد. پس خداوند علیرغم آزادی‌هایى كه در اختیار انسان قرار داده بود، محدوده‏اى براى او قرار داد كه تخطی از آن جایز نبود. به عبارت دیگر انسان در بهشت دارای آزادی مطلق نبود و خداوند حدودى براى او قرار داده بود كه از آن تجاوز نكند.

آزادی‌هاى انسان خواسته یا ناخواسته، از چند جهت محدود مى‌شود؛ و او نمى‌تواند این محدودیت‌ها را از پیش روی بردارد، ولی این امكان وجود دارد كه تا حدودی با استفاده از خرد و دانش از یك سو و بهره‌گیری از نیروى اراده و راهنمایی‌های امام از سوى دیگر، تغییراتى در بعضى از این عوامل محدود كننده ایجاد كند و آنها را با خواسته‏هاى خویش منطبق سازد و سرنوشت خویش را در دست گیرد.
اصل آفرینش انسان بر مبناى آزادى است، آزادى نیز محدود به حدودی است كه سرپیچى از آن به زیان انسان خواهد بود. این اصل وجودی به شرایط مكانی ارتباطی ندارد. لذا می‌توان ادعا كرد كه از انسانی كه در بهشت آزاد بوده است، پس از هبوط به زمین، سلب اختیار و آزادی نشده است.

"خداوند سبحان بندگانش را به اختیار امر كرده، با بیم و ترس (از عذاب) نهى فرموده، به (اعمال) آسان تكلیف كرده و به كار دشوار دستور نداده است. او كردار اندك را پاداش بسیار عطا می‌فرماید، نافرمانى از او نشان هزیمت او و فرمانبرداری سلب اختیار (از بندگانش) نیست... ."(2)

حضرت در نامه‏اى به مالك اشتر او را به پرهیزكارى و ترس از خدا... امر مى‌فرماید كه نفس خود را هنگام شهوات و خواهش ها فرو نشاند.(3)

"دورى كن از كارى كه نظایر آن را نپسندى، و نفس خود را به آنچه خدا به تو واجب گردانیده وادار به امید پاداش و ترس از كیفرش... ."(4)

 

حدود آزادى
بدیهى است كه انسان در عین این كه از منظر علوم نظری آزاد آفریده شده است، براى ساختن محیط مطلوب خود و یا برای دستیابی به آنچه دوست می‌دارد و می‌پسندد، محدودیت‌هاى فراوانى دارد و آزادى او، یك آزادى نسبى است؛ آزادى‌ای كه در داخل یك دایره و یا محیط بسته، محدود است، ولی در عین حال در همین محدودیت، مى‌تواند آینده‏اى سعادت‏بخش یا سیاه و تاریك براى خود برگزیند.(5)

آزادی‌هاى انسان خواسته یا ناخواسته، از چند جهت محدود مى‌شود؛ و او نمى‌تواند این محدودیت‌ها را از پیش روی بردارد، ولی این امكان وجود دارد كه تا حدودی با استفاده از خرد و دانش از یك سو و بهره‌گیری از نیروى اراده و راهنمایی‌های امام از سوى دیگر، تغییراتى در بعضى از این عوامل محدود كننده ایجاد كند و آنها را با خواسته‏هاى خویش منطبق سازد و سرنوشت خویش را در دست گیرد.(6) از جمله عواملى كه آزادى فرد را محدود مى‌كند و انسان مى‌تواند خود را از قید آن برهاند، عوامل اجتماعى است.

پاداش و جزاى اخروى كه در سخن حضرت آمده است، نشانه دیگری از آزاد بودن فرد است؛ انسان مختار است كه عمل نیك انجام دهد و در قبال آن پاداش بگیرد و یا این كه از آن سر باز زند و مجازات شود. زیرا هیچگاه بر عملی اجباری پاداش یا مجازات تعلق نمی‌گیرد؛ پاداش و جزا زمانى معنا مى‌یابد كه انسان آزاد باشد از بین دو راه، راه صحیح را انتخاب كند و پاداش یابد و یا راه خطا رود و مستحق جزا شود.
كارهاى آسان و پاداش بسیار در برابر انجام آن، میل و رغبت عمل به چنین كاری را در انسان بر می‌انگیزد، و كاری كه با رغبت انجام شود اجبار در آن راه ندارد. زیرا اگر وظایف انسان از حدّ طاقت و قدرت او خارج بود، بسیارى از انسان‌ها با میل و رغبت، فرامین الهى را انجام نمى‌دادند و فقط بر اساس قوانین، به وظایف خود عمل می‌كردند.

پاداش و جزاى اخروى كه در سخن حضرت آمده است، نشانه دیگری از آزاد بودن فرد است؛ انسان مختار است كه عمل نیك انجام دهد و در قبال آن پاداش بگیرد و یا این كه از آن سر باز زند و مجازات شود. زیرا هیچگاه بر عملی اجباری پاداش یا مجازات تعلق نمی‌گیرد؛ پاداش و جزا زمانى معنا مى‌یابد كه انسان آزاد باشد از بین دو راه، راه صحیح را انتخاب كند و پاداش یابد و یا راه خطا رود و مستحق جزا شود.

امام علی (علیه السلام) در یكى از خطبه‏هاى خود در مذمت مردم شهر بصره چنین مى فرماید: " هر كه در میان شما اقامت كند، گروگان گناه خود می شود و كسى كه شما را ترك كند، رحمت پروردگارش را درك می كند."(7)

حضرت در این خطبه بر تاثیر عوامل اجتماعى بر افراد تاكید مى كند، ایشان مى فرماید: هر كس در بین اهل بصره زندگى كند، در معرض گناه خواهد بود؛ و یا در آن محیط، عواملى وجود دارد كه آزادى انسان را در انجام اعمال نیك محدود مى كند. در چنین محیطى كه افرادش به راحتى مرتكب گناه مى‌شوند، زندگی سالم و آمیخته با سعادت دشوار است، ولى غیر ممكن نیست، چرا كه در این جوامع، محدوده آزادى انسان تنگ‌تر مى شود ولى از میان نمى رود.

چنین موردى حتى براى خود حضرت نیز پیش آمده ‏است، ایشان در زمان خلافت سه خلیفه، هر چند آزادى عمل چندانى نداشتند، و در رأس حكومت نبودند ولى هیچگاه از انجام فعالیت هاى خود باز نمى‌ایستادند و از گفتن سخن حق ابایى نداشتند و همیشه این موضوع را بیان مى كردند كه خلافت حق مسلم ایشان است و آن سه تن حق ایشان را غصب كرده‏اند.

انسان همیشه از انجام عملى كه به او آسیب رساند، می‌پرهیزد و در این امر تا بدانجا پیش می رود كه كارهاى خود را با توجه به میزان سود و زیانی كه به او می رسانند انجام می دهد. پس عقل سلیم نمى پسندد كه به صرف آزادى در انجام عملى كه پایان آن جز زیان نیست، آن كار را انجام دهد.

امام علیه‏السلام به كارگزاران خود درباره رفتار با مردم مشرك چنین مى فرماید:" كشاورزان شهرى كه تو در آن حكمفرما هستى از درشتى و سخت دلى و خوار داشتن و ستمگرى تو شكایت كرده‏اند و من اندیشیدم، آنان را شایسته نزدیك شدن تو ندیدم، به جهت آن كه مشرك هستند؛ و نه در خور دور شدن و ستم كردن به جهت آن كه (با مسلمانان) پیمان بسته‏اند. پس با ایشان مهربانى آمیخته با سختى را شعار قرار ده و با آنها بین سخت دلى و مهربانى رفتار كن."

حضرت علی علیه السلام در زمان خلافت سه خلیفه، هر چند آزادى عمل چندانى نداشتند، و در رأس حكومت نبودند ولى هیچگاه از انجام فعالیت هاى خود باز نمى‌ایستادند و از گفتن سخن حق ابایى نداشتند و همیشه این موضوع را بیان مى كردند كه خلافت حق مسلم ایشان است و آن سه تن حق ایشان را غصب كرده‏اند.
در نهج البلاغه نمونه‏هاى زیادى وجود دارد كه امام علی(علیه السلام) به خاطر مصلحت‌هایی، آزادى مردم و یا خود را محدود كرده و دلیل را چنین بیان داشته است كه انجام این عمل عواقب سوئى براى فرد به دنبال داشته است. از جمله این موارد، خطبه‏اى است كه بیان می كند عقیل به قصد درخواست سهم بیشترى از بیت‏المال نزد حضرت آمد و گمان مى كرد كه حضرت نیز به دلیل رابطه خویشاوندى، خواسته او را اجابت می كند. حضرت چنین مى فرماید: "سوگند به خدا(برادرم) عقیل را در فقر و پریشانى شدید دیدم كه یك من گندم(از بیت‏المال) شما را از من درخواست كرد،

و كودكانش را پریشان مى دیدم با موهاى غبارآلوده و رنگ هاى تیره، گویا رخسارشان با نیل سیاه شده بود، پای می فشرد، و من گفتارش را می شنیدم و او گمان مى كرد دین خود را به او میفروشم و از روش خویش دست برمیدارم و دنبال او مى روم، پس آهن پاره‏اى براى او سرخ كردم و نزدیك تنش بردم تا عبرت بگیرد؛ از درد آن مانند ناله بیمار نالید، و نزدیك بود از اثر آن بسوزد. به او گفتم: اى عقیل، مادران در سوگ تو بگریند، آیا از آهن پاره‏اى كه آدمى آن را براى بازى خود سرخ كرده، مینالى، و مرا به سوى آتشى كه خداوند قهار آن را براى خشم افروخته، مى كشانی؟ آیا تو از رنج مى نالى و من از آتش دوزخ ننالم؟"(8)

حضرت علیه‏السلام با وجود توانایى و آزادى عمل، از انجام خواسته برادر خود سر باز زدند؛ چون عاقبت كار خود را مى دانستند. امام با علم خود به سرانجام این كار آگاه بودند و آن را به صلاح خود و برادرشان نمى دیدند، لذا از آزادى خود در استفاده از بیت‏المال، سود نبردند و آن را محدود كردند. امام نه تنها در مورد خودشان بلكه نسبت به كارگزاران نیز احساس مسؤولیت مى كردند و هرگاه آنان از آزادی هاى خود بر خلاف مصلحت خود و جامعه استفاده مى كردند، به آنها تذكر می دادند.

امام علیه‏السلام در ادامه همین خطبه مى فرماید: "و آنان كه (ساختمان ها) برافراشته و بیاراسته اند، و خانه و باغ و اثاثیه جمع كرده و به گمان خود براى فرزند در نظر گرفته‏اند، كه همه آنها را به محل بازپرسى و رسیدگى به حساب و جاى پاداش و كیفر بفرستد، زمانی كه فرمان قطعى صادر شود، عقلى كه از گرفتارى خواهش رها باشد و از وابستگی هاى دنیا سالم ماند بر این قباله گواه است."(9)

تقوا از دیگر مواردى است كه برخى آن را محدود كننده آزادى مى دانند. برای خروج انسان از زندگى حیوانى و ورود به زندگى انسانى لازم است از اصول معینی تبعیت كند، و در یك چهارچوب مشخص قرار گیرد و از آن حدود تجاوز نكند. این همان تقوا است. عوامل مختلفى این چهارچوب را تعیین می‌كنند، گاهى خود فرد تعیین كننده آنها است و در بعضى موارد جامعه براى انسان مقرّرات و حدودى را تعیین مى كند، و در برخی موارد دین این وظیفه را به عهده مى گیرد. پس تقوا تنها در چارچوب دیندارى معنا نمی شود، بلكه لازمه انسانیت انسان است و باید در تمام زمینه‏هاى اجتماعى، فرهنگى، سیاسى و دیگر جوانب زندگی انسان مطرح و جاری باشد.

تقوا محدودیت‏هایى را ایجاد می كند و اكنون این سؤال مطرح است كه آیا تقوا مى تواند محدود كننده آزادى آدمی باشد یا خیر؟

حضرت علیه‏السلام با وجود توانایى و آزادى عمل، از انجام خواسته برادر خود سر باز زدند؛ چون عاقبت كار خود را مى دانستند. امام با علم خود به سرانجام این كار آگاه بودند و آن را به صلاح خود و برادرشان نمى دیدند، لذا از آزادى خود در استفاده از بیت‏المال، سود نبردند و آن را محدود كردند. امام نه تنها در مورد خودشان بلكه نسبت به كارگزاران نیز احساس مسؤولیت مى كردند و هرگاه آنان از آزادی هاى خود بر خلاف مصلحت خود و جامعه استفاده مى كردند، به آنها تذكر می دادند.
در پاسخ می توان گفت كه تقوا نه محدودیت كه نوعى مصونیت است؛ به تعبیر دیگر، محدودیتى عین مصونیت است. برای روشن شدن مطلب یك مثال مى آوریم:

انسان براى خود خانه‏اى مى سازد و به منظور این كه از سختی هاى بسیارى و از سرما و گرما در امان باشد، آن را محكم و استوار مى كند و یا بنا به فصل لباس های متفاوت می پوشد تا از سرما و گرما آسیب نبیند. حال آیا كسى مى تواند بگوید كه انسان با این كارها خود را محدود كرده و آزادى خود را از دست داده است؟ تقوا نیز براى انسان حكم خانه و جامه را دارد. آیا اگر كسى ملبس به تقوا شد، باید گفت روح خود را در محدودیت قرار داده است؟ و یا روح خود را از جمیع بلایا مصون داشته است؟(11)

حضرت على در یكى از خطبه‏هاى خود درباره تقوا چنین مى فرماید: "پس به تقوا و ترس از خدا دست اندازید، زیرا پرهیزكارى ریسمان یا دستگیره محكمى دارد و پناهگاهى بلند و استوار است... ."(12)

تقوا را پناهگاهى محكم می نامد؛ پناهگاه با این كه محدودیت دارد ولى محدودیت او براى انسان عین مصونیت است. انسان در پناهگاه احساس آرامش روحى و جسمى مى كند كه خود می تواند نوید‌بخش دستیابی به سعادت باشد، پس تقوا سعادت را از انسان بازنمی دارد، پس  نمی توان آن را محدودیت دانست.

حضرت تعبیرى بالاتر براى تقوا قائل هستند، ایشان نه تنها تقوا را مانع آزادى نمى دانند بلكه آن را عامل بزرگ آزادى مى شمرند؛ امام على علیه‏السلام در یكى از خطبه‏هاى خود مى فرمایند: "همانا ترس از خدا كلید هر در بسته و ذخیره رستاخیر و عامل آزادى از هرگونه بردگى و نجات از هرگونه هلاك است... ."(13)


آزادى، «حق» یا «تكلیف»؟


آزادى حق است یا تكلیف؟

آیا انسان از ابتدا نسبت به آزادى محق بوده است یا مكلّف؟ در صورتى كه محق باشد، آیا این حق را خدا به او داده است؟ اگر این حق را خدا در اختیار او قرار داده، در قبال این آزادى آیا وظیفه و تكلیفى دارد؟ وظایف انسان در قبال آزادی چیست؟

آیا این وظیفه فقط در قبال حق آزادى خود مى باشد و آزادى دیگران هیچ اهمیتى ندارد؟

آیا انسان موظف است كه حدود آزادى دیگران را رعایت كند و یا این كه این اجازه را دارد تا به آزادى دیگران تجاوز و تعدى كند؟

تقوا از دیگر مواردى است كه برخى آن را محدود كننده آزادى مى دانند. برای خروج انسان از زندگى حیوانى و ورود به زندگى انسانى لازم است از اصول معینی تبعیت كند، و در یك چهارچوب مشخص قرار گیرد و از آن حدود تجاوز نكند. این همان تقوا است.
همانطور كه مى دانیم حق و تكلیف با یكدیگر توامان هستند؛ از جمله این حقوق، حق فرزندان بر پدر و یا مادر است، حضرت این حقوق را این چنین برمى شمرند:

"و حق فرزند بر پدر آن است كه نام نیكو برای فرزند برگزیند، و او را با ادب و آراسته بار آورد، و قرآن را به او بیاموزد."

والدین در مقابل حقوق فرزندان مكلف هستند و وظیفه دارند كه این حقوق را رعایت و اجرا كنند. عكس این مسأله نیز وجود دارد. پدر و مادر نیز بر فرزندان حقى دارند كه فرزندان مكلف به رعایت آن حقوق اند. پس حق و تكلیف دو مقوله جدا ناشدنى از یكدیگرند.

بحث را با طرح این سؤال دنبال مى كنیم كه آیا آزادى یكى از حقوق انسان ها است؟ و آیا این حق او بوده، یا این كه خداوند به او بخشیده است؟

امام خمینى رحمةالله در یكى از سخنرانی هاى خود چنین مى فرماید: "اسلام انسان را آزاد خلق كرده است و انسان را مسلط بر خودش، مال و جانش آفریده است، و امر فرموده است كه انسان مسلط و آزاد باشد. هر انسانى در مسكن، مشروب و ماكول و در آنچه خلاف قوانین الهى نباشد، آزاد است، در مشى آزاد است... ."(14)

در نهج‏البلاغه نیز این مسأله به وضوح ذكر شده ‏است؛

حضرت در نامه معروفش به مالك اشتر چنین مى فرماید:

"پاره‏اى از وقت خود را براى نیازمندان قرار بده كه در آن وقت خویشتن را براى ایشان آماده ساخته در مجلس عمومى بنشین؛ پس براى خدایى كه تو را آفریده، فروتنى كن، و لشكریان و دربانان از نگهبانان و پاسداران خود را باز دار، تا سخنران ایشان بی لكنت و گرفتگى زبان و بی ترس و نگرانى سخن گوید، كه من از رسول خدا بارها شنیدم كه مى فرمود: هرگز در امتى كه حق ناتوان، بی لكنت و ترس و نگرانى از توانا گرفته نشود، پاك و آراسته نخواهد شد."

حضرت در نامه‏اى خطاب به امام حسن علیه‏السلام بیان می دارد كه خداوند این حق را به انسان داده كه آزاده باشد و آزادى حق مسلم اوست و انسان این اجازه را ندارد كه این حق خدادادى را نادیده گرفته و بنده غیر خدا شود.

در جایى دیگر حضرت بیان می دارد كه تا در این جهان هستید و كاری از دستتان بر می آید و راه توبه گشوده است در اصلاح كار خود بكوشید، پیش از آن كه چراغ عمل خاموش شود و فرصت از دست برود...

حضرت با این سخنان، انسان ها را دعوت مى كند كه تا زنده هستند از این فرصت خود براى بندگى و عبادت خدا استفاده كنند؛ در حقیقت تا هنگامی كه این آزادى در اختیار ایشان است فرصت توبه دارند، و بعد از این دیگر نه فرصتى است و نه توانائى و قدرتى براى انجام اعمال نیك.

تقوا را پناهگاهى محكم می نامد؛ پناهگاه با این كه محدودیت دارد ولى محدودیت او براى انسان عین مصونیت است. انسان در پناهگاه احساس آرامش روحى و جسمى مى كند كه خود می تواند نوید‌بخش دستیابی به سعادت باشد، پس تقوا سعادت را از انسان بازنمی دارد، پس  نمی توان آن را محدودیت دانست.
حضرت على علیه‏السلام در خطبه‏اى دیگر مى فرماید: "اگر آن جمعیت بسیار حاضر نمى شدند و یارى نمى دادند كه حجت تمام شود و نبود عهدى كه خدا‏ی تعالى از علما و دانایان گرفته تا راضى نشوند بر سیرى ظالم و گرسنه ماندن مظلوم، حتماً ریسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن می‌انداختم..."(17)

حضرت مشروعیت حكومت خود را در حضور مردم همراه با اختیار و آزادى كامل مى دانند، ایشان خود را موظف و مكلف مى دانستند كه به آزادى عمل مردم در راى دادن به هر كس كه می خواهند، احترام بگذارند و آن را رعایت كنند و در این میان ما نیز موظفیم حقوق دیگران را رعایت كنیم و از جمله آن حقوق، احترام به حق آزادى دیگران است.

در جاى دیگر حضرت توصیه مى كند كه اجازه ندهید دیگران حق انتخاب و آزادی را از شما بگیرند؛ یعنى همان طور كه موظفیم حق آزادى دیگران را محترم بشماریم، باید نسبت به حق خود نیز احساس مسئولیت داشته باشیم و اجازه ندهیم كه این حق از ما سلب شود.

حضرت در خطبه‏اى خطاب به اصحابشان كه از جنگیدن با معاویه اكراه داشتند، چنین مى فرماید: " آگاه باشید كه من شما را شب و روز و نهان و آشكار به جنگیدن (با معاویه) دعوت كردم، گفتم پیش از آن كه آنها به جنگ شما بیایند شما به جنگشان بروید، سوگند به خدا هرگز با قومى در خانه شان جنگ نشده، مگر آن كه ذلیل و مغلوب شده‏اند، پس شما وظیفه خود را به یكدیگر حواله كردید و همدیگر را خوار مى ساختید تا این كه از هر طرف اموال شما غارت شد و دیار شما از تصرفتان بیرون رفت... ."(18)

امام یاران خود را تشویق مى كند كه با مبارزه، اجازه ندهند كسى بر آنها مسلط شود و آزادى شان را بگیرد. آزادى حق مسلم هر فرد است و اگر كسى قصد این را داشته باشد كه این حق را سلب كند باید در مقابل آن ایستاد.

تمام سفارش هاى حضرت در باره دستیابی به آزادی هاى معنوى موید این مطلب است كه ما نسبت به این حق در وجود خودمان مسئول هستیم و نباید بگذاریم با اسارت در بند هواهاى نفسانى، آزادى درونى خود را از دست بدهیم. حضرت در یكى از خطبه‏هاى خود چنین مى فرماید: "ترسناكترین چیزى كه بر شما از آن بیم دارم، متابعت هواى نفس و طولانی شدن آرزو است... ."(19)

چرا حضرت از بین تمام خطراتى كه یك فرد را تهدید مى كند و زمینه انحراف او را به وجود می‌آورد، ترسناكترین آن را پیروى از هواى نفس معرفى مى كند؟

این بیانگر اهمیت مطلب است؛ وقتى انسان بنده و اسیر هواى نفس شود، آزادى درونى خود را از دست مى دهد و در نتیجه به راحتى آزادى اجتماعی خود را نیز تحت غلبه عوامل بیرونى ـ مثل استبداد ـ از دست مى دهد.

امام علی(علیه السلام) افرادى را كه آزادى درونى خود را از دست داده و اسیر هواهاى نفسانى شده‏اند به كسانى تشبیه كرده كه خانه‏اى متزلزل دارند كه همواره و هر لحظه درخطر انهدام است، این افراد داراى شخصیت ناپایدار و سستى هستند كه هر لحظه به هر سو كه نفسشان آنها را بكشاند، مى روند و از خود هیچ اراده‏اى ندارند.

والدین در مقابل حقوق فرزندان مكلف هستند و وظیفه دارند كه این حقوق را رعایت و اجرا كنند. عكس این مسأله نیز وجود دارد. پدر و مادر نیز بر فرزندان حقى دارند كه فرزندان مكلف به رعایت آن حقوق اند. پس حق و تكلیف دو مقوله جدا ناشدنى از یكدیگرند.
به طور خلاصه می توان گفت كه خداوند براى هر فردى از افراد بشر حقوقى قرار داده كه یكى از آنها حق آزادى است و هیچ كس از این امر مستثنی نشده است. در مقابل، همه افراد نسبت به این حق، تكلیفی نیز دارند؛ هم نسبت به حق آزادى دیگران و هم نسبت به حق آزادى خویش و باید به این حق احترام بگذارند. البته شایان ذكر است كه حق در برابر حق است، نمى شود انسان بر كسى حقى داشته باشد و در مقابل كسى بر او حقى نداشته باشد؛ همانطور كه حضرت در خطبه خود چنین مى‌فرماید:

"پس خداوند سبحان از جمله حقوق خود براى بعضی مردم بر برخی دیگر حقوقى واجب فرموده، و حقوقى را در حالات مختلف برابر گردانیده، و آنها را در مقابل بعضی دیگر واجب نموده و بعضى از آن حقوق وقوع نمى یابد مگر به ازاء بعض دیگر."(21)

با توجه به این خطبه چنین بر می آید كه در باور حضرت امیر در صورتى بر انسان حقى واجب مى شود كه در مقابل آن، فردى حقى براى او به جا آورده باشد و در غیر این صورت اگر انسان حقوق كسى را ادا كند كه توجهى به حقوق دیگران ندارد، او خود را بنده آن شخص كرده چنانچه كه حضرت مى فرماید: "هر كه حق كسى را به جا آورد كه او حقش را به جا نمى آورد او را بندگى كرده است."(22)

درست است كه اسلام به ادای احترام اهمیت زیادى می‌دهد ولى حدودى نیز براى آن مشخص كرده است. از نظر اسلام اداى احترم به كسى كه برای حقوق دیگران ارزشی قائل نیست، تنها بندگى كردن در برابر او است. پس كسى كه آزادى دیگران را رعایت نمى كند، نباید انتظار داشته باشد كه آزادى خودش رعایت شود؛ چرا كه همه ما در برابر آزادى یكدیگر موظف و مكلف هستیم .

 

انواع آزادى
آزادى را مى‌توان به گونه‏هاى مختلف تقسیم كرد؛ اگر بخواهیم بر اساس تكالیف آزادی را تقسیم بندی كنیم می توان آن را به دو نوع بخش تقسیم كرد: آزادى معنوى و آزادى اجتماعی.

در ابتدا به بررسى آزادی‌هاى معنوى (درونی) مى‌پردازیم:

تفاوت مكتب انبیا و مكتب هاى بشرى در این است كه پیغمبران علاوه بر آزادى اجتماعى، آزادى معنوى را نیز به مردم عطا كرده‏اند. آزادى معنوى مانند آزادى اجتماعى مقدس است و آزادى اجتماعى بدون آزادى معنوى میسر و عملى نیست؛ درد امروز جامعه بشرى این است كه مى خواهد آزادى اجتماعى را تأمین كند ولى از آزادى معنوى غافل مانده است؛ چرا كه آزادى معنوى را جز از طریق نبوت، دین، ایمان و كتاب هاى آسمانى نمى توان تأمین كرد.(23)

حضرت در نامه‏اى خطاب به امام حسن علیه‏السلام بیان می دارد كه خداوند این حق را به انسان داده كه آزاده باشد و آزادى حق مسلم اوست و انسان این اجازه را ندارد كه این حق خدادادى را نادیده گرفته و بنده غیر خدا شود.
اكنون جای آن است كه مشخص كنیم منظور از آزادى معنوى چیست؟ انسان موجودی مركب و داراى قوا و غرایز گوناگون است، شهوت، غضب، حرص، طمع، جاه‏طلبى و افزون‏ خواهی و قواى دیگر در او گرد آمده است، ولی در مقابل از عقل، فطرت و وجدان برخوردار است و می تواند در بند صفات ناپسند و مذموم گرفتار آید و یا می تواند با بهره گیری از ویژگی های گروه دوم از این بندها برهد. همان‏طور كه انسان از نظر اجتماعى آزاد است و زیر بار ذلت و بردگى فردی چون خود نمى رود و آزادى عمل و فكر خود را حفظ مى كند، مى تواند در اخلاق و معنویت هم آزاد باشد؛ این آزادى همان است كه در دین از آن به "تزكیه نفس" و"تقوا" تعبیر شده است. آیا ممكن است بشر آزادى اجتماعى داشته باشد، ولى آزادى معنوى نداشته باشد؟ یعنى آیا ممكن است بشر اسیر شهوت، خشم، حرص و آز خویش باشد و در عین حال آزادى دیگران را محترم بشمارد؟( 24) "منشا فتنه و فسادها پیروى از خواهش هاى نفس است..."(25)

تاكید بر این نكته كه حضرت پیروى از خواهش هاى نفسانى را منشا تمام فسادها می داند، اهمیت موضوع را نشان مى دهد. كسى كه گرفتار حرص، طمع و آرزوهاى خویش باشد، همیشه به دنبال مال و متاع دنیوى و مادى است و مدام در كوشش است كه مال بیشتری گرد آورد . برای خواستن او هیچ حد و مرزى نیست. چنین كسی برای دستیابی به خواسته نفسانی خود در دام دیگر مفاسد نیز گرفتار می‌آید. حضرت امیر (علیه السلام) را می توان آزادمرد واقعی و مصداق كسانى دانست كه به آزادى درونى دست یافته‏اند، از این رو می توان از كلمات گهربار ایشان درس های اخلاقی بسیاری برگرفت.  پیام هاى اخلاقى نهج البلاغه كه ما را به ترك تعلقات دنیوى سفارش مى كند، بسیار زیاد است كه ما به ذكر چند نمونه از آنها اكتفا مى كنیم.

حضرت على علیه‏السلام مى فرماید:

" آیا قناعت مى كنم كه به من بگویند زمامدار و سردار مومنان؟..."(26)

حضرت ارزش وجودى خود را بالاتر از این مى داند كه با رسیدن به مقام حكومت قانع شود. حضرت امیر، اسیر جاه و مقام نبود كه با رسیدن به آن خوشحال و راضی و آسوده شود.

و یا مى فرماید: "و چگونه برای خاطر نفسی كه با شتاب به كهنگى و پوسیدگى باز مى گردد و بودنش در زیر خاك به طول مى انجامد به كسى ستم روا دارم..."(27)

على از نفس و روح خویش حساب مى كشد و تنها در محراب عبادت دست به محاسن شریفش مى‌گیرد و مى گوید: "اى زرد و سفید، اى طلا و نقره دنیا! ای دنیا! كسی غیر از على را فریب ده، من تو را سه طلاقه كرده‏ام."(28)

حضرت على علیه‏السلام در خطبه‏اى دیگر مى فرماید: "اگر آن جمعیت بسیار حاضر نمى شدند و یارى نمى دادند كه حجت تمام شود و نبود عهدى كه خدا‏ی تعالى از علما و دانایان گرفته تا راضى نشوند بر سیرى ظالم و گرسنه ماندن مظلوم، حتماً ریسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن می‌انداختم..."
"كسى (كه) واقعا ـ نه از روى نفاق و دورویی‏ ـ براى حقوق و آزادى مردم، احترام قائل است كه در دل و ضمیرش یك نداى آسمانى است كه او را دعوت مى كند. آن وقت شما مى بینید كه یك همچون كسى كه آن تقوا را دارد، آن معنویت را دارد، آن خدا ترسى را دارد وقتى كه حاكم بر مردم مى شود و مردم محكوم او هستند، چیزى را كه برایش مهم است، همین حاكمیت است. این را مى گویند یك آزادمرد، كسى كه آزادى معنوى دارد و نداى قرآن را پذیرفته است و بر ماست كه مصداق "الاّ نعبد الاّ الله" باشیم و جز خدا هیچ چیزى را، هیچ كسى را و هیچ قدرت و نیرویى را پرستش نكنیم، نه انسانى را، نه سنگى را، نه آسمان را و نه زمین را، نه هواى نفس و خشم و شهوت و حرص و آز را، فقط خدا را بپرستیم، آن وقت او مى تواند آزادى معنوى بدهد."(29)

بعد از بررسى آزادى معنوى به بحث در مورد آزادى اجتماعى مى پردازیم.

انسان به دو فضای بیرونی و درونی و در فضاى بیرونی به زندگى اجتماعى نیازمند است، و لازمه فضاى اجتماعى آن است كه زمینه را برای رشد و تكامل مساعد سازد. قرآن كریم با منطق روشن و واضح، لزوم آزادى اجتماعى را بیان كرده است: قل یا أهل الكتاب تعالوا... و لا یتّخذ بعضنا بعضا اربابا من دون ‏الله... ؛ " بگو اى اهل كتاب بیایید... و بعضى از ما بعض دیگر را خدایانى جز خدا قرار ندهیم..." (30)

در قرآن مجید یكى از اهداف انبیا، ارمغان آوردن آزادى اجتماعى براى بشر است؛ یعنى ایشان افراد را از اسارت و بندگى و بردگى یكدیگر نجات مى دادند. حضرت على علیه‏السلام درباره قوم موسى مى‌فرماید: " اتّخذتهم الفراعنه عبیدا "(31)

آزادى اجتماعى از نظر اسلام فوق العاده محترم است و به عنوان بهترین شاهد برای این مطلب می‌توان از دوره خلافت حضرت على علیه‏السلام نام برد.

در دوره امامت آن حضرت انواع آزادی هاى اجتماعى به صورت آزادى احزاب و اقلیت هاى دینی رخ نمود. احزاب مختلف در دستگاه خلافت ایشان داراى آزادی هاى مشروع و مورد نیاز خود بودند، حضرت على علیه‏السلام به بهانه بیعت نكردن آنان و یا به بهانه تمرّد خوارج از اطاعت ایشان و یا به سبب این كه خوارج به ایشان توهین كردند و حضرت را به خروج از دین متهم كردند، حقوق و سهم بیت‏المال آنها را قطع و امنیت جانى یا مالى ایشان را سلب نكردند، حضرت على علیه‏السلام فقط در مورد دست‏اندازى آنها به حقوق مالى، جانى یا امنیتى مسلمانان در برابر آنها مى ایستادند و با آنها به جنگ مى‌پرداختند، و همواره در ابتداى جنگ، زبان به نصیحت، موعظه و مذاكره می گشودند و هرگز آغازگر جنگ نبودند و سخت از آن پرهیز داشتند.

حضرت امیر درباره رفتار عبدالله بن عباس با خوارج چنین می فرماید: " با آنان به سنّت احتجاج كن و دلیل آور، زیرا آنها هرگز از استدلال به سنّت گریزگاهى نمى یابند."(32)

تمام سفارش هاى حضرت در باره دستیابی به آزادی هاى معنوى موید این مطلب است كه ما نسبت به این حق در وجود خودمان مسئول هستیم و نباید بگذاریم با اسارت در بند هواهاى نفسانى، آزادى درونى خود را از دست بدهیم. حضرت در یكى از خطبه‏هاى خود چنین مى فرماید: "ترسناكترین چیزى كه بر شما از آن بیم دارم، متابعت هواى نفس و طولانی شدن آرزو است... ."
حضرت اصحاب خود را دعوت مى كند، كه با مخالفان با حجّت و اقامه دلیل و برهان برخورد كنند، نه با جنگ و خونریزی. در مورد عایشه بعد از جنگ جمل اینطور مى فرماید: "و بعد از این هم حرمت و بزرگى پیش از این براى او باقى است."(33)

امام علیه‏السلام به كارگزاران خود درباره رفتار با مردم مشرك چنین مى فرماید: " كشاورزان شهرى كه تو در آن حكمفرما هستى از درشتى و سخت دلى و خوار داشتن و ستمگرى تو شكایت كرده‏اند و من اندیشیدم، آنان را شایسته نزدیك شدن تو ندیدم، به جهت آن كه مشرك هستند؛ و نه در خور دور شدن و ستم كردن به جهت آن كه (با مسلمانان) پیمان بسته‏اند. پس با ایشان مهربانى آمیخته با سختى را شعار قرار ده و با آنها بین سخت دلى و مهربانى رفتار كن."(34)

حضرت در این نامه به طور كامل طرز رفتار را با غیر مسلمانانی كه در جامعه اسلامى زندگى مى كنند، بیان كرده و دستور داده است كه كارگزاران حقوق آنها را محترم بدارند و با آنها به مهربانى رفتار كنند. و در عین حال باید مراقب آنها باشند تا مبادا قصد ضربه زدن به جامعه اسلامى را داشته باشند. یعنى در عین این كه آزاد هستند، باید مراقبشان بود.

امیرالمؤمنین با خوارج با منتهاى آزادى و دموكراسى رفتار كرد. او خلیفه بود و آنها مردم تحت امرش بودند و هرگونه عمل سیاسى برایش مقدور بود اما او زندانی شان نكرد، شلاقشان نزد و حتى سهمیه آنها را از بیت‏المال قطع نكرد، و به آنها نیز همچون سایرین نگریست. این مطلب در تاریخ زندگى على علیه‏السلام عجیب نیست. اما آنچه كه در دنیا بى نظیر است آن كه آنها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند و با حضرت على علیه‏السلام و اصحابشان به صحبت و گفتگو مى نشستند. طرفین استدلال مى كردند و به استدلال یكدیگر جواب مى گفتند. شاید این مقدار آزادى‏ بی‌سابقه باشد، كه حكومتى با مخالفان خود تا این درجه، با دموكراسى رفتار كرده باشد.

گاهی خوارج به مسجد مى آمدند و در سخنرانى و خطابه على علیه‏السلام اشكال ایجاد مى كردند.

روزى امیرالمؤمنین علیه‏السلام بر منبر بود. مردى آمد و سؤالى كرد. على علیه‏السلام فى البداهه پاسخ گفت. یكى از خارجی ها از بین مردم فریاد زد: "خدا بكشد او را، چقدر دانشمند است." دیگران خواستند متعرضش شوند. امام على علیه‏السلام فرمود: رهایش كنید، او تنها به من دشنام داد.(35)

موارد بسیارى زیادى در نهج‏البلاغه وجود دارد كه مؤید این مطلب است كه احزاب مختلف در جامعه اسلامى داراى آزادى مشروع و معقول بوده‏اند كه ما به ذكر همین چند نمونه اكتفا مى كنیم.

پس خداوند سبحان از جمله حقوق خود براى بعضی مردم بر برخی دیگر حقوقى واجب فرموده، و حقوقى را در حالات مختلف برابر گردانیده، و آنها را در مقابل بعضی دیگر واجب نموده و بعضى از آن حقوق وقوع نمى یابد مگر به ازاء بعض دیگر.
براى تأیید این سخنان از كلام حضرت امام خمینى رحمه‏الله به عنوان كسى كه ادامه دهنده راه آن حضرت بود، استفاده مى كنیم. امام در مورد آزادى احزاب مختلف به مجلس شوراى اسلامى اینطور مى فرماید: "مجلس جمهورى اسلامى همان سان كه در خدمت مسلمانان است، و براى رفاه آنان فعالیت مى كند، براى رفاه و آسایش اقلیت هاى مذهبى كه در اسلام احترام خاصى دارند و از قشرهاى محترم كشور هستند، اقدام و فعالیت مى نماید. و اساسا آنان با مسلمانان در صف واحد و براى كشور خدمت مى كنند و در صف واحد از تمام ارزش ها برخوردار باشند."(36)

نمونه دیگر از انواع آزادی هاى اجتماعى "آزادى بیان" است كه همواره مورد توجه امیرالمؤمنین على علیه‏السلام بوده است. ایشان در نامه معروفشان به مالك اشتر چنین مى فرماید:

" پاره‏اى از وقت خود را براى نیازمندان قرار بده كه در آن وقت خویشتن را براى ایشان آماده ساخته در مجلس عمومى بنشین پس براى خدایى كه تو را آفریده، فروتنى كن، و لشكریان و دربانان از نگهبانان و پاسداران خود را باز دار، تا سخنران ایشان بی لكنت و گرفتگى زبان و بی ترس و نگرانى سخن گوید، كه من از رسول خدا بارها شنیدم كه مى فرمود: هرگز در امتى كه حق ناتوان، بی لكنت و ترس و نگرانى از توانا گرفته نشود، پاك و آراسته نخواهد شد."(37)

در جایى دیگر حضرت از مردم مى خواهد كه خیلى راحت و بدون هیچ ترس و هراسى با او سخن بگویند: "با من سخنانى كه با گردنكشان گفته مى شود نگویید و آنچه را از مردم خشمگین پنهان كرده‌اید از من پنهان نكنید... ."(38)

امام خمینى رحمه‏الله در این باره چنین مى فرماید: "در جامعه اسلامى همه آزاد هستند تا نظرات خود را بیان كنند و حاكم جامعه اسلامى و زمامداران آن موظفند كه به آنها گوش دهند اما این كه مى گویند مردم آزادند تا نظرات خود را بیان كنند به این معنى نیست كه هر چه مى خواهند بر ضد اسلام و كیان كشور اسلامى بگویند، بلكه آزادند تا حرف حق را بزنند."

در جایى دیگر حضرت امام در این باره اینطور مى فرماید: "آزادى بله، توطئه نه، آزادى بیان هست، هر كه هر چه مى خواهد بگوید. اسلام از اول قدرت داشته است بر ردّ همه حرف ها و بر ردّ همه اكاذیب آن، قدرت باقى است، برهان ما باقى است، ما برهان داریم، ما حجت داریم ما از گفته‏هاى مردم نمى‌ترسیم، هر كه هر چه دارد بگوید لكن توطئه را نمى پذیریم. خیانت به ملّت را نخواهیم پذیرفت، چنانچه نپذیرفتیم."(39)

"اصولاً آزادى، براى آن نیست كه آدمیان سخنانشان را بگویند تا دلخور نشوند، براى آن است كه همه محتاج یكدیگرند و باید براى روشن شدن حق و زدودن باطل، به یكدیگر مدد برسانند، تیرگى نخستین، مقدمه روشنایى واپسین است. به علاوه نگاه تاریخى به ما مى گوید در آنجایى هم كه مسأله امروز روشن تر شده است، براى آن است كه از سابقه آزادى برخوردار بوده است، یعنى افكار از همین مجرا و از همین جاده عبور كرده‏اند و پس از اینكه تلاطم ها را پشت سر گذاشتند، اكنون به آبهاى آرام رسیده‏اند."(40)

حضرت علی علیه السلام مى فرماید: "و چگونه برای خاطر نفسی كه با شتاب به كهنگى و پوسیدگى باز مى گردد و بودنش در زیر خاك به طول مى انجامد به كسى ستم روا دارم..."
یكى دیگر از مصادیق آزادى اجتماعى، "آزادى عقیده" است. اسلام عقیده‏اى را كه بر مبناى تفكر باشد مى پذیرد. آزادى این عقیده، آزادى فكر است. اما عقایدى را كه بر مبناى وراثت و تقلید و از روى جهالت به خاطر فكر نكردن و تسلیم شدن در مقابل عوامل ضد فكر در انسان پیدا شده است، هرگز به نام آزادى عقیده نمى پذیرد."(41)

یكى از صفحات بسیار درخشان تاریخ اسلام همین مسأله آزادى عقیده است. اگر كتب مختلف تاریخى را مطالعه كنیم، نمونه‏هاى بسیارى از جنایات مسیحیان و یهودیان را براى تحمیل عقیده مى بینیم. در نتیجه بررسى كه در جلد دوم كتاب "محمد خاتم پیامبران" آمده، دو عامل اساسى براى پیدایش و گسترش تمدن اسلامى ذكر شده است كه یكى از آنها تشویق بسیار اسلام نسبت به تعلیم، تعلم و تفكر است و علّت دوم احترامى است كه اسلام نسبت به عقاید ملّت ها نشان مى دهد. (42)

در این زمینه نمونه‏هاى بسیارى وجود دارد كه طرز برخورد حضرت امیر را با عقاید مخالف اسلام بیان مى كند.

روزی حضرت در حال ایراد خطبه بودند، كه شخصى با جسارت‏ برخاست و خطاب به حضرت گفت: أیها المدّعى مالا تعلم و المقلّد ما لا یفهم و أما السّائل فاجب. حضرت هنگامى كه به چهره آن مرد نگریستند، متوجه شدند كه  كتابى بر گردن آویخته و به عرب هاى یهودى شباهت دارد. یاران حضرت با ناراحتى بپاخاستند تا دورش كنند. ولى حضرت فرمود: انّ الطّیش لا یقوم به حجج الله و لا تظهر به براهین الله. این شخص سؤال دارد از من جواب مى خواهد، شما خشم گرفتید. با عصبانیت دین خدا قائم نمى شود، و بعد به آن مرد رو كرد و فرمود: إسأل بكلّ لسانك و ما فى جوانحك؛ "بپرس با تمام زبانت" (یعنى هر چه مى خواهد دل تنگت بگو). همین یك جمله آن مرد را نرم كرد و سپس شروع به پرسیدن كرد و همین قدر بیان شده است كه در آخر كار آن شخص گفت: أشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله. 

در زمان خلافت شیخین، حضرت به مسجد مى رفتند و علت این كار را حفظ اسلام و پاسخ به سؤالات افرادى كه از اطراف مى آمدند، بیان مى كردند و یا یاران خود مانند سلمان و ابوذر را به بلاد مختلف مى‌فرستادند تا به سؤالات مردم پاسخ دهند.

البته این نكته را باید ذكر كرد از آزادى ابراز عقیده، زمانى مى توان سخن گفت كه اصولاً "عقیده‏اى" وجود داشته باشد و بتوان در مورد آن بحث كرد، اما اهانت كردن، ابراز عقیده نیست، بلكه یكى از انواع جرم است.

از دیگر موارد آزادى اجتماعى، آزاد بودن مردم در انتخاب حاكم و زمامدار حكومت است كه بارها در نهج‏البلاغه به آن اشاره شده است.این موضوع تا آنپایه دارای اهمیت است كه حضرت امیر مشروعیت حكومت خود را در آزاد بودن مردم و رأى دادن آنان مى دانند.

حضرت در یكى از خطبه‏هاى خود چنین مى فرماید: "پس از قتل عثمان براى بیعت به من روى آوردید، مانند روى آوردن كودك به مادرش. پى در پى مى گفتید: آمده‏ایم بیعت كنیم. دست خود را به هم نهادم شما باز كردید، آن را عقب بردم شما به سوى خود كشیدید..."(43)

حضرت اصحاب خود را دعوت مى كند، كه با مخالفان با حجّت و اقامه دلیل و برهان برخورد كنند، نه با جنگ و خونریزی. در مورد عایشه بعد از جنگ جمل اینطور مى فرماید: "و بعد از این هم حرمت و بزرگى پیش از این براى او باقى است."
و یا در نامه دیگر خود مى فرماید: "و مردم بدون اكراه و اجبار از روى میل و اختیار با من بیعت كردند."(44)

در حالى كه اگر نحوه روى كار آمدن خلفاى دیگر را بررسى كنیم مشاهده مى كنیم در انتخاب هیچ كدام از آنها راى و نظر مردم دخالتى نداشته است. یكى از آن سه خلیفه به وسیله شوراى شش نفره انتخاب شد و دیگرى نیز توسط خلیفه قبلى به روى كار آمد. در بسیارى از فرمایشات حضرت امیر می توان دید كه آن حضرت مشروعیت حاكمان را به حضور حاضران دانسته اند. امام خمینی نیز در این باره مى فرماید: "باید مردم را براى انتخابات آزاد گذاریم و نباید كارى كنیم كه فردى بر مردم تحمیل شود. بحمدالله مردم ما داراى رشد دینى ـ سیاسى مطلوبى مى باشند و خود افراد متدین و درد مستضعفان چشیده، و آگاه به مسائل دینى ـ سیاسى و همگام با محرومان را انتخاب خواهند كرد."(45)

از نظر اسلام آزادى‌ای درونی و بیرونی، معنوی و اجتماعی لازم و ملزوم یكدیگرند و انسان كامل، انسانى است كه هم از قید و بندهاى درونى و هم از قید و بندهاى بیرونى آزاد باشد. از نظر اسلام آنچه اهمیت دارد این است كه خود مردم با میل و رغبت مبادرت به انجام كارى كنند نه آن كه با زور و اجبار آنها را به انجام عملى وادار سازیم. بی گمان رستگاری آنگاه ستوده و پسندیده است كه با اراده و اختیار و در كمال آزادی به دست آید، نه با اجبار و زور و تهدید. نهج البلاغه حضرت امیر را می توان دایره المعارفی از اخلاقیات اسلام ناب دانست،حضرتحتیدر مورد چگونگى راه رفتن امرا نیز به آنان توصیه مى‌كنند و مى گویند: "طورى راه بروید كه در مردم ایجاد ترس نكنید."

 

منابع:

1ـ آزادى ابراز عقیده یا اهانت به توده‏ها: ابو حسین، ترجمه احمد بهپور، تهران، انتشارات مركز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامى، پاییز 71، چاپ اول 2ـ آزادى از دیدگاه استاد مطهرى: حسین یزدى، تهران، انتشارات صدرا، فروردین 79، چاپ اول .

3ـ آزادى و ضرورت: جون رابینسون، تهران،1357، چاپ اول .

4ـ آسیب‏شناسى دینى از منظر مرتضى مطهرى: سید مهدى جهرمى و محمد باقرى، تهران، نشر هماهنگ، سال 78ـ77، چاپ دوم

5ـ ترجمه و شرح نهج البلاغه: علینقى فیض الاسلام، تهران .

6ـ جاذبه و دافعه على علیه‏السلام: مرتضى مطهرى، تهران، انتشارات صدرا، بهمن 76، چاپ 25.

7ـ صحیفه نور: امام خمینى رحمه‏الله ، مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، تهران، ا نتشارات شركت سهامى چاپخانه وزارت ارشاد اسلامى، بهمن 61.

8ـ فربه‏تر از ایدئولوژى: عبدالكریم سروش، تهران، چاپ طلوع آزادى، اسفند 78، چاپ 6.

 

                                                                                                                 

             "طیبه اقبالى"، (با تصرف)

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

عبادت و نیایش از دیدگاه نهج البلاغه

عبادت و نیایش از دیدگاه نهج البلاغه
 

 

 

 


عبادت و پرستش خداوند یكتا و ترك پرستش هر موجود دیگر، یكى از اصول تعلیمات پیامبران الهى است. تعلیمات هیچ پیامبرى از عبادت خالى نبوده است.

چنان كه مى‏دانیم در دیانت مقدسه اسلام نیز عبادت سرلوحه همه تعلیمات است. چیزى كه هست در اسلام عبادت به صورت یك سلسله تعلیمات جدا از زندگى كه صرفاً به دنیاى دیگر تعلق داشته باشد وجود ندارد، عبادات اسلامى با فلسفه‏هاى زندگى توأم است و در متن زندگى واقع است.

گذشته از این كه برخى عبادات اسلامى به صورت مشترك و همكارى دسته جمعى صورت مى‏گیرد، اسلام به عبادت‌هاى فردى نیز آنچنان شكل داده است كه متضمن انجام پاره‏اى از وظایف زندگى است.

از نظر اسلام هر كار خیر و مفیدى اگر با انگیزه پاك خدایى توام باشد عبادت است. لهذا درس خواندن، كار و كسب كردن، فعالیت اجتماعى كردن اگر لله و فى الله باشد عبادت است. در عین حال، اسلام نیز پاره‏اى تعلیمات دارد كه فقط براى انجام مراسم عبادت وضع شده است از قبیل نماز و روزه، و این خود فلسفه‏اى خاص دارد.

مثلاً نماز كه مظهر كامل اظهار عبودیت است، چنان در اسلام شكل خاص یافته است كه حتى فردى كه مى‏خواهد در گوشه خلوت به تنهایى، نماز بخواند خود به خود به انجام پاره‏اى از وظایف اخلاقى و اجتماعى از قبیل نظافت، احترام به حقوق دیگران، وقت‏شناسى، جهت‏شناسى، ضبط احساسات، اعلام صلح و سلم با بندگان شایسته خدا و غیره مقید مى‏گردد.

از نظر اسلام هر كار خیر و مفیدى اگر با انگیزه پاك خدایى توام باشد عبادت است. لهذا درس خواندن، كار و كسب كردن، فعالیت اجتماعى كردن اگر لله و فى الله باشد عبادت است.

در عین حال، اسلام نیز پاره‏اى تعلیمات دارد كه فقط براى انجام مراسم عبادت وضع شده است از قبیل نماز و روزه، و این خود فلسفه‏اى خاص دارد.

 

درجات عبادت‌ها
تلقى افراد از عبادت یكسان نیست، متفاوت است. از نظر برخى افراد عبادت نوعى معامله و معاوضه و مبادله كار و مزد است، كار فروشى و مزد بگیرى است. همان طور كه یك كارگر، روزانه نیروى كار خود را براى یك كار فرما مصرف مى‏كند و مزد مى‏گیرد، عابد نیز براى خدا زحمت مى‏كشد و خم و راست مى‏شود و طبعاً مزدى طلب مى‏كند كه البته آن مزد در جهان دیگر به او داده خواهد شد.

و همان طور كه فایده كار براى كارگر در مزدى كه از كار فرما مى‏گیرد خلاصه مى‏شود و اگر مزدى در كار نباشد نیرویش به هدر رفته است، فایده عبادت عابد نیز از نظر این گروه همان مزد و اجرى است كه در جهان دیگر به او به صورت یك سلسله كالاهاى مادى پرداخت مى‏شود.

و اما این كه هر كارفرما كه مزدى مى‏دهد به خاطر بهره‏اى است كه از كار كارگر مى‏برد و كارفرماى ملك و ملكوت چه بهره‏اى مى‏تواند از كار بنده ضعیف ناتوان خود ببرد، و هم این‌ كه فرضاً اجر و مزد از جانب آن كارفرماى بزرگ به صورت تفضل و بخشش انجام گیرد پس چرا این تفضل بدون صرف مقدارى انرژى كار به او داده نمى‏شود، مسأله‏اى است كه براى این چنین عابدهایى هرگز مطرح نیست.

از نظر اینگونه افراد، تار و پود عبادت همین اعمال بدنى و حركات محسوس ظاهرى است كه به وسیله زبان و سایر اعضاى بدن صورت مى‏گیرد.

از نظر برخى افراد عبادت نوعى معامله و معاوضه و مبادله كار و مزد است، كار فروشى و مزد بگیرى است. همان طور كه یك كارگر، روزانه نیروى كار خود را براى یك كار فرما مصرف مى‏كند و مزد مى‏گیرد، عابد نیز براى خدا زحمت مى‏كشد و خم و راست مى‏شود و طبعاً مزدى طلب مى‏كند كه البته آن مزد در جهان دیگر به او داده خواهد شد.
این یك نوع تلقى است از عبادت كه البته عامیانه و جاهلانه است، و به تعبیر بوعلى در نمط نهم اشارات دانشناسانه است و تنها از مردم عامى و قاصر پذیرفته است.

تلقى دیگر از عبادت تلقى عارفانه است. بر حسب این تلقى، مساله كارگر و كارفرما و مزد به شكلى كه میان كارگر و كارفرما متداول است مطرح نیست و نمى‏تواند مطرح باشد. بر حسب این تلقى، عبادت، نردبان قرب است، معراج انسان است، تعالى روان است، پرواز روح است ‏به سوى كانون نامرئى هستى، پرورش استعدادهاى روحى و ورزش نیروهاى ملكوتى انسانى است، پیروزى روح بر بدن است، عالی‌ترین عكس العمل سپاسگزارانه انسان است از پدید آورنده خلقت، اظهار شیفتگى و عشق انسان است ‏به كامل مطلق و جمیل على الاطلاق، و بالاخره سلوك و سیر الى الله است.

بر حسب این تلقى، عبادت پیكرى دارد و روحى، ظاهرى دارد و معنى‏اى. آنچه به وسیله زبان و سایر اعضاى بدن انجام مى‏شود پیكره و قالب و ظاهر عبادت است، روح و معنى عبادت چیز دیگری است. روح عبادت، وابستگى كامل دارد به مفهومى كه عابد از عبادت دارد و به نوع تلقى او از عبادت و به انگیزه‏اى كه او را به عبادت برانگیخته است و به بهره و حظى كه از عبادت عملاً مى‏برد و این كه عبادت تا چه اندازه سلوك الى الله و گام برداشتن در بساط قرب باشد.

 

تلقى نهج البلاغه از عبادت
تلقى نهج البلاغه از عبادت چگونه است؟ تلقى نهج البلاغه از عبادت تلقى عارفانه است. بلكه سرچشمه و الهام‌بخش تلقی‌هاى عارفانه از عبادت‌ها در جهان اسلام، پس از قرآن مجید و سنت رسول اكرم كلمات على و عبادت‌هاى عارفانه على است.


چنانكه مى‏دانیم یكى از وجهه‏هاى عالى و دور پرواز ادبیات اسلامى(چه در عربى و چه در فارسى) وجهه روابط عابدانه و عاشقانه انسان است ‏با ذات احدیت. اندیشه‏هاى نازك و ظریفى به عنوان خطابه، دعا، تمثیل، كنایه، به صورت نثر یا نظم در این زمینه به وجود آمده است كه به راستى تحسین آمیز و اعجاب انگیز است.

با مقایسه با اندیشه‏هاى ماقبل اسلام در قلمرو كشورهاى اسلامى مى‏توان فهمید كه اسلام چه جهش عظیمى در اندیشه‏ها، در جهت عمق و وسعت و لطف و رقت ‏به وجود آورده است. اسلام از مردمى كه بت یا انسان و یا آتش را مى‏پرستیدند و بر اثر كوتاهى اندیشه‏ها مجسمه‏هاى ساخته دست‏ خود را معبود خود قرار مى‏دادند و یا خداى لایزال را در حد پدر یك انسان تنزل مى‏دادند و احیانا پدر و پسر را یكى مى‏دانستند و یا رسما اهورا مزدا را مجسم مى‏دانستند و مجسمه‏اش را همه جا نصب مى‏كردند، مردمى ساخت كه مجردترین معانى و رقیق‌ترین اندیشه‏ها و لطیف‌ترین افكار و عالی‌ترین تصورات را در مغز خود جاى دادند.

همانا گروهى خداى را به انگیزه پاداش مى‏پرستند، این عبادت تجارت‌پیشگان است، و گروهى او را از ترس مى‏پرستند، این عبادت، عبادت برده‌صفتان است، و گروهى او را براى آن كه او را سپاسگزارى كرده باشند مى‏پرستند، این عبادت آزادگان است.
چطور شد كه یك مرتبه اندیشه‏ها عوض شد، منطق‌ها تغییر كرد، افكار اوج گرفت، احساسات رقت ‏یافت و متعالى شد و ارزش‌ها دگرگون گشت؟

سبعه معلقه و نهج البلاغه دو نسل متوالى هستند. هر دو نسل، نمونه فصاحت و بلاغت‏اند اما از نظر محتوا تفاوت از زمین تا آسمان است. در آن یكى هر چه هست وصف اسب است و نیزه و شتر و شبیخون و چشم و ابرو و معاشقه و مدح و هجو افراد، و در این یكى عالی‌ترین مفاهیم انسانى.

اكنون براى این كه نوع تلقى نهج البلاغه از عبادت روشن شود، به ذكر نمونه‏هایى از كلمات على(علیه‌السلام) مى‏پردازیم و سخن خود را با جمله‏اى آغاز مى‏كنیم كه درباره تفاوت تلقی‌هاى مردم از عبادت گفته شده است.

 

عبادت آزادگان
«ان قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار، و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبید، و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار(1) ؛ همانا گروهى خداى را به انگیزه پاداش مى‏پرستند، این عبادت تجارت‌پیشگان است، و گروهى او را از ترس مى‏پرستند، این عبادت، عبادت برده‌صفتان است، و گروهى او را براى آن كه او را سپاسگزارى كرده باشند مى‏پرستند، این عبادت آزادگان است.»

«لو لم یتوعد الله على معصیته لكان یجب ان لا یعصى شكرا لنعمه(2) ؛ فرضا خداوند كیفرى براى نافرمانى معین نكرده بود، سپاسگزارى ایجاب مى‏كرد كه فرمانش تمرد نشود.»

از كلمات آن حضرت است:

«الهى ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك(3) ؛ من تو را به خاطر بیم از كیفرت و یا به خاطر طمع در بهشت پرستش نكرده‏ام، من تو را بدان جهت پرستش كردم كه شایسته پرستش یافتم.»

ذكر خدا و یاد خدا كه هدف عبادت است،دل را جلا مى‏دهد و صفا مى‏بخشد و آن را آماده تجلیات الهى قرار مى‏دهد.
یاد حق
ریشه همه آثار معنوى اخلاقى و اجتماعى كه در عبادت است در یك چیز است: یاد حق و غیر او را از یاد بردن. قرآن كریم در یك جا به اثر تربیتى و جنبه تقویتى روحى عبادت اشاره مى‏كند و مى‏گوید: «نماز، از كار بد و زشت ‏باز مى‏دارد» و در جاى دیگر مى‏گوید: «نماز را براى این كه به یاد من باشى به پا دار»، اشاره به این كه انسان كه نماز مى‏خواند و در یاد خداست همواره در یاد دارد كه ذات دانا و بینایى مراقب اوست، و فراموش نمى‏كند كه خودش بنده است.

ذكر خدا و یاد خدا كه هدف عبادت است،دل را جلا مى‏دهد و صفا مى‏بخشد و آن را آماده تجلیات الهى قرار مى‏دهد. على در باره یاد حق كه روح عبادت است چنین مى‏فرماید:

«ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله - عزت الاؤه - فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم (4)؛ خداوند یاد خود را صیقل دل‌ها قرار داده است. دل‌ها بدین وسیله از پس كرى، شنوا و از پس نابینایى، بینا و از پس سركشى و عناد رام مى‏گردند.»

همواره چنین بوده و هست كه خداوند متعال در هر برهه‏اى از زمان و در زمان‌هایى كه پیامبرى در میان مردم نبوده است، بندگانى داشته و دارد كه در سر ضمیر آنها با آنها راز مى‏گوید و از راه عقل‌هایشان با آنان تكلم مى‏كند.

در این كلمات خاصیت عجیب و تاثیر شگرف یاد حق در دل‌ها بیان شده است تا جایى كه دل قابل الهام‌گیرى و مكالمه با خدا مى‏گردد.


حالات و مقامات
در همین خطبه حالات و مقامات و كرامت‌هایى كه براى اهل معنى در پرتو عبادت رخ مى‏دهد توضیح داده شده است. از آن جمله مى‏فرماید:

فرشتگان آنان را در میان گرفته‏اند، آرامش بر ایشان فرود آمده است، درهاى ملكوت بر روى آنان گشوده شده است، جایگاه الطاف بى پایان الهى برایشان آماده گشته است، خداوند متعال مقام و درجه آنان را كه به وسیله بندگى به دست آورده‏اند دیده و عملشان را پسندیده و مقامشان را ستوده است. آنگاه كه خداوند را مى‏خوانند، بوى مغفرت و گذشت الهى را استشمام و پس رفتن پرده‏هاى تاریك گناه را احساس مى‏كنند.
قد حفت ‏بهم الملائكة و تنزلت علیهم السكینة و فتحت لهم ابواب السماء و اعدت لهم مقاعد الكرامات فى مقام اطلع الله علیهم فیه فرضى سعیهم و حمد مقامهم یتنسمون بدعائه روح التجاوز ... ؛ فرشتگان آنان را در میان گرفته‏اند، آرامش بر ایشان فرود آمده است، درهاى ملكوت بر روى آنان گشوده شده است، جایگاه الطاف بى پایان الهى برایشان آماده گشته است، خداوند متعال مقام و درجه آنان را كه به وسیله بندگى به دست آورده‏اند دیده و عملشان را پسندیده و مقامشان را ستوده است. آنگاه كه خداوند را مى‏خوانند، بوى مغفرت و گذشت الهى را استشمام و پس رفتن پرده‏هاى تاریك گناه را احساس مى‏كنند.

 

شب مردان خدا
از دیدگاه نهج البلاغه دنیاى عبادت، دنیاى دیگرى است. دنیاى عبادت آكنده از لذت است، لذتى كه با لذت دنیاى سه بُعدى مادى قابل مقایسه نیست. دنیاى عبادت پر از جوشش و جنبش و سیر و سفر است، اما سیر و سفرى كه ‏«به مصر و عراق و شام‏» و یا هر شهر دیگر زمینى منتهى نمى‏شود، به شهرى منتهى مى‏شود «كو را نام نیست‏». دنیاى عبادت شب و روز ندارد، زیرا همه روشنایى است، تیرگى و اندوه و كدورت ندارد، یكسره صفا و خلوص است. از نظر نهج البلاغه چه خوشبخت و سعادتمند است كسى كه به این دنیا پا گذارد و نسیم جانبخش این دنیا او را نوازش دهد. آن كس كه به این دنیا گام نهد، دیگر اهمیت نمى‏دهد كه در دنیاى ماده و جسم بر دیبا سر نهد یا بر خشت.

طوبى لنفس ادت الى ربها فرضها و عركت‏ بجنبها بوسها و هجرت فى اللیل غمضها حتى اذا غلب الكرى علیها افترشت ارضها و توسدت كفها فى معشر اسهر عیونهم خوف معادهم و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم و همهمت ‏بذكر ربهم شفاههم و تقشعت ‏بطول استغفارهم ذنوبهم. اولئك حزب الله، الا ان حزب الله هم المفلحون. (5)

چه خوشبخت و سعادتمند است آن كه فرایض پروردگار خویش را انجام مى‏دهد (الله، یار و حمد و قول هو الله كار اوست)،رنج‌ها و ناراحتی‌ها را (مانند سنگ آسیا دانه را) در زیر پهلوى خود خرد مى‏كند، شب هنگام از خواب دورى مى‏گزیند و شب زنده‏دارى مى‏نماید، آنگاه كه سپاه خواب حمله مى‏آورد زمین را فرش و دست ‏خود را بالش قرار مى‏دهد، در گروهى است كه نگرانى روز بازگشت ‏خواب از چشمانشان ربوده، پهلوهاشان از خوابگاه‌هاشان جا خالى مى‏كنند، لب‌هاشان به ذكر پروردگارشان آهسته حركت مى‏كنند، ابر مظلم گناههایشان بر اثر استغفارهاى مداومشان پس مى‏رود. آنانند حزب خدا، همانا آنانند رستگاران!

شب مردان خدا روز جهان افروز است                                   روشنان را به حقیقت‏، شب ظلمانى نیست

 

ترسیم چهره عبادت و عباد در نهج البلاغه
معلوم شد كه از نظر نهج البلاغه عبادت تنها انجام یك سلسله اعمال خشك و بى‏روح نیست. اعمال بدنى صورت و پیكره عبادت است، روح و معنى چیز دیگر است. اعمال بدنى آنگاه زنده و جاندار است و شایسته نام واقعى عبادت است كه با آن روح و معنى توام باشد. عبادت واقعى نوعى خروج و انتقال از دنیاى سه بعدى و قدم نهادن در دنیایى دیگر است،دنیایى كه به نوبه خود پر است از جوشش و جنبش و از واردات قلبى و لذتهاى خاص به خود.

از نظر نهج البلاغه چه خوشبخت و سعادتمند است كسى كه به این دنیا پا گذارد و نسیم جانبخش این دنیا او را نوازش دهد. آن كس كه به این دنیا گام نهد، دیگر اهمیت نمى‏دهد كه در دنیاى ماده و جسم بر دیبا سر نهد یا بر خشت.
در نهج البلاغه مطالب مربوط به اهل سلوك و عبادت فراوان آمده است. به عبارت دیگر، ترسیم‌ها از چهره عبادت و عبادت‌پیشگان شده است، گاهى سیماى عباد و سلاك از نظر شب زنده‏دارى‏ها، خوف و خشیت‏ها، شوق و لذت‏ها، سوز و گدازها، آه و ناله‏ها، تلاوت قرآن‏ها ترسیم و نقاشى شده است، گاهى واردات قلبى و عنایات غیبى كه در پرتو عبادت و مراقبه و جهاد نفس نصیبشان مى‏گردد بیان شده است، گاهى تاثیر عبادت از نظر «گناه زدایى‏» و محو آثار تیره گناهان مورد بحث قرار گرفته است، گاهى به اثر عبادت از نظر درمان پاره‏اى بیماری‌هاى اخلاقى و عقده‏هاى روانى اشاره شده است و گاهى ذكرى از لذت‌ها و بهجت‌هاى خالص و بى‏شائبه و بى‏رقیب عباد و زهاد و سالكان راه به میان آمده است.

 

شب زنده‏دارى‏ها
اما اللیل فصافون اقدامهم تالین لاجزاء القران یرتلونه ترتیلا، یحزنون به انفسهم و یستثیرون به دواء دائهم، فاذا مروا بآیة فیها تشویق ركنوا الیها طمعا و تطلعت نفوسهم الیها شوقا و ظنوا انها نصب اعینهم، و اذا مروا بآیة فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم و ظنوا ان زفیر جهنم و شهیقها فى اصول آذانهم، فهم حانون على اوساطهم، مفترشون لجباههم و اكفهم و ركبهم و اطراف اقدامهم، یطلبون الى الله تعالى فى فكاك رقابهم، و اما النهار فحلماء علماء ابرار اتقیاء. (6)

شب‌ها پاهاى خود را براى عبادت جفت مى‏كنند، آیات قرآن را با آرامى و شمرده شمرده تلاوت مى‏نمایند، با زمزمه آن آیات و دقت در معنى آنها غمى عارفانه در دل خود ایجاد مى‏كنند و دواى دردهاى خویش را بدین وسیله ظاهر مى‏سازند، هر چه از زبان قرآن مى‏شنوند مثل این است كه به چشم مى‏بینند. هر گاه به آیه‏اى از آیات رحمت مى‏رسند بدان طمع مى‏بندند و قلبشان از شوق لبریز مى‏گردد، چنین مى‏نماید كه نصب العین آنهاست، و چون به آیه‏اى از آیات قهر و غضب مى‏رسند بدان گوش فرا مى‏دهند و مانند این است كه آهنگ بالا و پایین رفتن شعله‏هاى جهنم به گوششان مى‏رسد، كمرها را به عبادت خم كرده و پیشانی‌ها و كف دست‌ها و زانوها و سر انگشت پاها به خاك مى‏سایند و از خداوند آزادى خویش را مى‏طلبند. همین‌ها كه چنین شب زنده‏دارى مى‏كنند و تا این حد روحشان به دنیاى دیگر پیوسته است، روزها مردانى هستند اجتماعى، بردبار، دانا، نیك و پارسا.


واردات قلبى
قد احیى عقله و امات نفسه، حتى دق جلیله و لطف غلیظه و برق له لامع كثیر البرق، فابان له الطریق و سلك به السبیل و تدافعته الابواب الى باب السلامة و دار الاقامة، و ثبتت رجلاه بطمانینة بدنه فى قرار الامن و الراحة بما استعمل قلبه و ارضى ربه (7)؛ عقل خویش را زنده و نفس خویش را میرانده است، تا آنجا كه ستبری‌هاى بدن تبدیل به نازكى و خشونت‌هاى روح تبدیل به نرمى شده است و برق پر نورى بر قلب او جهیده و راه را بر او روشن و او را به رهروى سوق داده است. پیوسته از این منزل به آن منزل برده شده است تا به آخرین منزل كه منزل سلامت و بارانداز اقامت است رسیده و پاهایش همراه بدن آرام او در قرارگاه امن و آسایش، ثابت ایستاده است. این همه به موجب این است كه دل و ضمیر خود را به كار گرفته و پروردگار خویش را خشنود ساخته است.

اهل دنیا، مردن بدن خویش را بزرگ مى‏شمارند اما آنها براى مردن دل خودشان اهمیت قائل هستند و آن را بزرگتر مى‏شمارند.
در این جمله‏ها - چنان كه مى‏بینیم - سخن از زندگى دیگرى است كه زندگى عقل خوانده شده است، سخن از مجاهده و میراندن نفس اماره است، سخن از ریاضت‏ بدن و روح است، سخن از برقى است كه بر اثر مجاهده در دل سالك مى‏جهد و دنیاى او را روشن مى‏كند، سخن از منازل و مراحلى است كه یك روح مشتاق و سالك به ترتیب طى مى‏كند تا به منزل مقصود كه آخرین حد سیر و صعود معنوى بشر است مى‏رسد یا ایها الناس انك كادح الى ربك كدحا فملاقیه (8)، سخن از طمانینه و آرامشى است كه نصیب قلب ناآرام و پر اضطراب و پر ظرفیت ‏بشر در نهایت امر مى‏گردد الا بذكر الله تطمئن القلوب.(9)

در خطبه 221 اهتمام این طبقه به زندگى دل چنین توصیف شده است:

«یرون اهل الدنیا یعظمون موت اجسادهم و هم اشد اعظاما لموت قلوب احیائهم؛ اهل دنیا، مردن بدن خویش را بزرگ مى‏شمارند اما آنها براى مردن دل خودشان اهمیت قائل هستند و آن را بزرگتر مى‏شمارند.»

خلسه‏ها و جذبه‏هایى كه روح‌هایى مستعد را مى‏رباید و بدان سو مى‏كشد، این چنین بیان شده است:

«صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى(10) ؛ با دنیا و اهل دنیا با بدن‌هایى معاشرت كردند كه روح‌هاى آن بدن‌ها به بالاترین جایگاهها پیوسته بود.»

«لو لا الاجل الذى كتب الله علیهم لم تستقر ارواحهم فى اجسادهم طرفة عین شوقا الى الثواب و خوفا من العقاب (11)؛ اگر اجل مقدر و محتوم آنها نبود، روح‌هاى آنها در بدن‌هاشان یك چشم به هم زدن باقى نمى‏ماند از شدت عشق و شوق به كرامت‌هاى الهى و خوف از عقوبت‌هاى او.»

«قد اخلص لله فاستخلصه (12)؛ او خود را و عمل خود را براى خدا خالص كرده است، خداوند نیز به لطف و عنایت ‏خاص خویش او را مخصوص خویش قرار داده است.»

علوم افاضى و اشراقى كه در نتیجه تهذیب نفس و طى طریق عبودیت ‏بر قلب سالكان راه سرازیر مى‏شود و یقین جازمى كه نصیب آنان مى‏گردد، این چنین بیان شده است:

علمى كه بر پایه بینش كامل است ‏بر قلب‌هاى آنان هجوم آورده است، روح یقین را لمس كرده‏اند، آنچه بر اهل تنعم سخت و دشوار است ‏بر آنان نرم گشته است و با آن چیزى كه جاهلان از آن در وحشتند انس گرفته‏اند.
«هجم بهم العلم على حقیقة البصیرة و باشروا روح الیقین و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون(13)؛ علمى كه بر پایه بینش كامل است ‏بر قلب‌هاى آنان هجوم آورده است، روح یقین را لمس كرده‏اند، آنچه بر اهل تنعم سخت و دشوار است ‏بر آنان نرم گشته است و با آن چیزى كه جاهلان از آن در وحشتند انس گرفته‏اند.»

 

گناه زدایى
از نظر تعلیمات اسلامى، هر گناه اثرى تاریك كننده و كدورت آور بر دل آدمى باقى مى‏گذارد و در نتیجه میل و رغبت‏ به كارهاى نیك و خدایى كاهش مى‏گیرد و رغبت ‏به گناهان دیگر افزایش مى‏یابد.

متقابلا عبادت و بندگى و در یاد خدا بودن وجدان مذهبى انسان را پرورش مى‏دهد، میل و رغبت ‏به كار نیك را افزون مى‏كند و از میل و رغبت ‏به شر و فساد و گناه مى‏كاهد، یعنى تیرگی‌هاى ناشى از گناهان را زایل مى‏گرداند و میل به خیر و نیكى را جایگزین آن مى‏سازد. در نهج البلاغه خطبه‏اى هست كه در باره نماز، زكات و اداء امانت ‏بحث كرده است. پس از توصیه و تاكیدهایى در باره نماز، مى‏فرماید:

و انها لتحت الذنوب حت الورق و تطلقها اطلاق الربق و شبهها رسول الله صلى الله علیه و آله بالحمة تكون على باب الرجل فهو یغتسل منها فى الیوم و اللیلة خمس مرات، فما عسى ان یبقى علیه من الدرن(14)؟

نماز گناهان را مانند برگ درختان مى‏ریزد و گردن‌ها را از ریسمان گناه آزاد مى‏سازد. پیامبر خدا نماز را به چشمه آب گرم كه بر در خانه شخص باشد و روزى پنج نوبت ‏خود را در آن شستشو دهد تشبیه فرمود. آیا با چنین شستشوها چیزى از آلودگى بر بدن باقى مى‏ماند؟

 

درمان اخلاقى
در خطبه 234 پس از اشاره به پاره‏اى از اخلاق رذیله از قبیل سركشى، ظلم و كبر مى‏فرماید:

«و عن ذلك ما حرس الله عباده المؤمنین بالصلوات و الزكوات و مجاهدة الصیام فى الایام المفروضات تسكینا لاطرافهم و تخشیعا لابصارهم و تذلیلا لنفوسهم و تخفیضا لقلوبهم و اذهابا للخیلاء عنهم.

چون بشر در معرض این آفات اخلاقى و بیماری‌هاى روانى است، خداوند به وسیله نمازها و زكات‌ها و روزه‏ها بندگان مؤمن خود را از این آفات حراست و نگهبانى كرد. این عبادات دست‌ها و پاها را از گناه باز مى‏دارند، چشم‌ها را از خیرگى باز داشته به آنها خشوع مى‏بخشند، نفوس را رام مى‏گردانند، دل‌ها را متواضع مى‏نمایند و باد دماغ را زایل مى‏سازند.

عبادت و بندگى و در یاد خدا بودن وجدان مذهبى انسان را پرورش مى‏دهد، میل و رغبت ‏به كار نیك را افزون مى‏كند و از میل و رغبت ‏به شر و فساد و گناه مى‏كاهد، یعنى تیرگی‌هاى ناشى از گناهان را زایل مى‏گرداند و میل به خیر و نیكى را جایگزین آن مى‏سازد.
انس و لذت
«اللهم انك آنس الآنسین لاولیاءك و احضرهم بالكفایة للمتوكلین علیك، تشاهدهم فى سرائرهم و تطلع علیهم فى ضمائرهم و تعلم مبلغ بصائرهم، فاسرارهم لك مكشوفة و قلوبهم الیك ملهوفة، ان اوحشتهم الغربة آنسهم ذكرك و ان صبت علیهم المصائب لجاوا الى الاستجارة بك (15)؛ پروردگارا، تو از هر انیسى براى دوستانت انیس‏ترى و از همه آنها براى كسانى كه به تو اعتماد كنند براى كارگزارى آماده‏ترى. آنان را در باطن دلشان مشاهده مى‏كنى و در اعماق ضمیرشان بر حال آنان آگاهى و میزان بصیرت و معرفتشان را مى‏دانى. رازهاى آنان نزد تو آشكار است و دل‌هاى آنها در فراق تو بیتاب است. اگر تنهایى سبب وحشت آنان گردد، یاد تو مونسشان است و اگر سختی‌ها بر آنان فرو ریزد به تو پناه مى‏برند.»

«و ان للذكر لاهلا اخذوه من الدنیا بدلا (16)؛ همانا یاد خدا افراد شایسته‏اى دارد كه آن را به جاى همه نعمت‌هاى دنیا انتخاب كرده‏اند.»

در خطبه 150 اشاره‏اى به مهدى موعود(عجل الله فرجه الشریف) دارد و در آخر سخن، گروهى را در آخر الزمان یاد مى‏كند كه شجاعت و حكمت و عبادت تواما در آنان گرد آمده است. مى‏فرماید:

«ثم لیشحذن فیها قوم شحذ القین النصل، تجلى بالتنزیل ابصارهم و یرمى بالتفسیر فى مسامعهم و یغبقون كاس الحكمة بعد الصبوح.»

سپس گروهى صیقل داده مى‏شوند و مانند پیكان در دست آهنگر تیز و بران مى‏گردند، به وسیله قرآن پرده از دیده‏هایشان برداشته مى‏شود و تفسیر و توضیح معانى قرآن در گوش‌هاى آنان القا مى‏گردد، جام‌هاى پیاپى حكمت و معرفت را هر صبح و شام مى‏نوشند و سرخوش باده معرفت مى‏گردند.

 

پى‏نوشت‌ها:

1- نهج البلاغه، كلمات قصار، حكمت ‏229.

2- نهج البلاغه، كلمات قصار، حكمت 282.

3- بحار الانوار، ج 41، ب 101/ص 14،با اندكى اختلاف.

4- خطبه‏213.

5- نامه 45.

6- خطبه 184.

7- خطبه 210.

8- انشقاق/6.

9- رعد/28.

10- حكمت‏139.

11- خطبه 184.

12- خطبه‏86.

13- حكمت‏139.

14- خطبه 190.

15- خطبه 218.

16- خطبه‏213.

 

منبع:

مجموعه آثار، ج 16، ص 411، استاد شهید مرتضى مطهرى .

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

مفهوم تقوا در نهج البلاغه

مفهوم تقوا در نهج البلاغه


تقوا از رایج‌ترین كلمات نهج البلاغه است. در كمتر كتابى مانند نهج البلاغه بر عنصر تقوا تكیه شده، و  در نهج البلاغه به كمتر معنى و مفهومى به اندازه تقوا عنایت شده است. تقوا چیست؟

معمولاً چنین فرض مى‏شود كه تقوا یعنى «پرهیزكارى» و به عبارت دیگر تقوا یعنى یك روش عملى منفى، هر چه اجتناب‌كارى و پرهیزكارى و كناره‏گیرى بیشتر باشد تقوا كامل‌تر است.

طبق این تفسیر اولاً تقوا مفهومى است كه از مرحله عمل، انتزاع مى‏شود، ثانیاً روشى است منفى، ثالثاً هر اندازه جنبه منفى شدیدتر باشد تقوا كامل‌تر است.

به همین جهت متظاهران به تقوا براى این كه كوچكترین خدشه‏اى بر تقواى آنها وارد نیاید از سیاه و سفید، تر و خشك، گرم و سرد اجتناب مى‏كنند و از هر نوع مداخله‏اى در هر نوع كارى پرهیز مى‏نمایند.

شك نیست كه اصل پرهیز و اجتناب یكى از اصول زندگى سالم بشر است. در زندگى سالم، نفى و اثبات، سلب و ایجاب، ترك و فعل، اعراض و توجه توأم است. با نفى و سلب است كه مى‏توان به اثبات و ایجاب رسید، و با ترك و اعراض مى‏توان به فعل و توجه تحقق بخشید.

كلمه توحید یعنى كلمه «لا اله الا الله» مجموعاً نفیى است و اثباتى، بدون نفى ماسوا دم از توحید زدن ناممكن است. این است كه عصیان و تسلیم، كفر و ایمان قرین یكدیگرند، یعنى هر تسلیمى متضمن عصیانى و هر ایمانى مشتمل بر كفرى و هر ایجاب و اثبات مستلزم سلب و نفیى است: فمن یكفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى.(1)

اما اگر نیروى روحانى تقوا در روح فردى پیدا شد، ضرورتى ندارد كه محیط را رها كند، بدون رها كردن محیط، خود را پاك و منزه نگه مى‏دارد.
اما اولاً پرهیزها و نفی‌ها و سلب‌ها و عصیان‌ها و كفرها در حدود «تضاد» هاست. پرهیز از ضدى براى عبور به ضد دیگر است، بریدن از یكى، مقدمه پیوند با دیگرى است.

از این رو پرهیزهاى سالم و مفید، هم جهت و هدف دارد و هم محدود است به حدود معین. پس یك روش عملى كوركورانه كه نه جهت و هدفى دارد و نه محدود به حدى است، قابل دفاع و تقدیس نیست.

ثانیاً مفهوم تقوا در نهج البلاغه مرادف با مفهوم پرهیز حتى به مفهوم منطقى آن نیست. تقوا در نهج‌البلاغه نیرویى است روحانى كه بر اثر تمرین‌هاى زیاد پدید مى‏آید و پرهیزهاى معقول و منطقى از یك طرف سبب و مقدمه پدید آمدن این حالت روحانى است و از طرف دیگر معلول و نتیجه آن است و از لوازم آن به شمار مى‏رود.

این حالت، روح را نیرومند و شاداب مى‏كند و به آن مصونیت مى‏دهد. انسانى كه از این نیرو بى‏بهره باشد، اگر بخواهد خود را از گناهان مصون و محفوظ بدارد چاره‏اى ندارد جز این كه خود را از موجبات گناه دور نگه دارد، و چون همواره موجبات گناه در محیط اجتماعى وجود دارد ناچار است از محیط كنار بكشد و انزوا و گوشه‏گیرى اختیار كند.

مطابق این منطق یا باید متقى و پرهیزكار بود و از محیط كناره‏گیرى كرد و یا باید وارد محیط شد و تقوا را بوسید و كنارى گذاشت. طبق این منطق هر چه افراد اجتناب‌كارتر و منزوى‏تر شوند جلوه تقوایى بیشترى در نظر مردم عوام پیدا مى‏كنند.

اما اگر نیروى روحانى تقوا در روح فردى پیدا شد، ضرورتى ندارد كه محیط را رها كند، بدون رها كردن محیط، خود را پاك و منزه نگه مى‏دارد.

دسته اول مانند كسانى هستند كه براى پرهیز از آلودگى به یك بیمارى مسرى، به دامنه كوهى پناه مى‏برند و دسته دوم مانند كسانى هستند كه با تزریق نوعى واكسن، در خود مصونیت به وجود مى‏آورند و نه تنها ضرورتى نمى‏بینند كه از شهر خارج شوند و از تماس با مردم پرهیز كنند، بلكه به كمك بیماران مى‏شتابند و آنان را نجات مى‏دهند. آنچه سعدى در گلستان آورده نمونه دسته اول است:

بدیدم عابدى در كوهسارى‏                                                        قناعت كرده از دنیا به غارى‏

چرا گفتم به شهر اندر نیایى                                                     كه بارى بند از دل برگشایى؟

بگفت آنجا پریرویان نغزند                                                          چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

نهج البلاغه تقوا را به عنوان یك نیروى معنوى و روحى كه بر اثر ممارست و تمرین پدید مى‏آید و به نوبه خود آثار و لوازم و نتایجى دارد و از آن جمله پرهیز از گناه را سهل و آسان مى‏نماید، طرح و عنوان كرده است:

دسته اول مانند كسانى هستند كه براى پرهیز از آلودگى به یك بیمارى مسرى، به دامنه كوهى پناه مى‏برند و دسته دوم مانند كسانى هستند كه با تزریق نوعى واكسن، در خود مصونیت به وجود مى‏آورند و نه تنها ضرورتى نمى‏بینند كه از شهر خارج شوند و از تماس با مردم پرهیز كنند، بلكه به كمك بیماران مى‏شتابند و آنان را نجات مى‏دهند.
"ذمتى بما اقول رهینة و انا به زعیم. ان من صرحت له العبر عما بین یدیه من المثلات حجزته التقوى عن تقحم الشبهات؛ همانا درستى گفتار خویش را ضمانت مى‏كنم و عهده خود را در گرو گفتار خویش قرار مى‏دهم . اگر عبرت‌هاى گذشته براى یك شخص آینه قرار گیرد، تقوا جلو او را از فرو رفتن در كارهاى شبهه‏ناك مى‏گیرد. تا آنجا كه مى‏فرماید:

"الا و ان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها و خلعت لجمها فتقحمت بهم فى النار. الا و ان التقوى مطایا ذلل حمل علیها اهلها و اعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة (2) ؛ همانا خطاها و گناهان و زمام را در اختیار هواى نفس‏[قرار]دادن، مانند اسب‌هاى سركش و چموشى است كه لجام از سر آنها بیرون آورده شده و اختیار از كف سوار بیرون رفته باشد و عاقبت اسب‌ها سوارهاى خود را در آتش افكنند. و مثل تقوا مثل مركب‌هاى رهوار و مطیع و رام است كه مهارشان در دست سوار است و آن مركبها با آرامش سوارهاى خود را به سوى بهشت مى‏برند.

در این خطبه تقوا به عنوان یك حالت روحى و معنوى كه اثرش ضبط و مالكیت نفس است ذكر شده است. این خطبه مى‏گوید لازمه بى‏تقوایى و مطیع هواى نفس بودن، ضعف و زبونى و بى‏شخصیت بودن در برابر محركات شهوانى و هواهاى نفسانى است. انسان در آن حالت مانند سوار زبونى است كه از خود اراده و اختیارى ندارد و این مركب است كه به هر جا كه دلخواهش هست مى‏رود. لازمه تقوا قدرت اراده و شخصیت معنوى داشتن و مالك حوزه وجود خود بودن است، مانند سوار ماهرى كه بر اسب تربیت شده‏اى سوار است و با قدرت و تسلط كامل آن اسب را در جهتى كه خود انتخاب كرده مى‏راند و اسب در كمال سهولت اطاعت مى‏كند.

"ان تقوى الله حمت اولیاء الله محارمه و الزمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لیالیهم و اظمأت هواجرهم (3) ؛ تقواى الهى اولیاى خدا را در حمایت خود قرار داده، آنان را از تجاوز به حریم منهیات الهى باز داشته است و ترس از خدا را ملازم دلهاى آنان قرار داده است، تا آنجا كه شب‌هایشان را بى خواب (به سبب عبادت) و روزهایشان را بى آب (به سبب روزه) گردانیده است."

در اینجا على علیه السلام تصریح مى‏كند كه تقوا چیزى است كه پرهیز از محرمات الهى و همچنین ترس از خدا، از لوازم و آثار آن است. پس در این منطق تقوا نه عین پرهیز است و نه عین ترس از خدا، بلكه نیرویى است روحى و مقدس كه این امور را به دنبال خود دارد.

"فان التقوى فى الیوم الحرز و الجنة و فى غد الطریق الى الجنة (4) ؛ همانا تقوا در امروز دنیا براى انسان به منزله یك حصار و به منزله یك سپر است و در فرداى آخرت راه به سوى بهشت است."

نهج البلاغه تقوا را به عنوان یك نیروى معنوى و روحى كه بر اثر ممارست و تمرین پدید مى‏آید و به نوبه خود آثار و لوازم و نتایجى دارد و از آن جمله پرهیز از گناه را سهل و آسان مى‏نماید، طرح و عنوان كرده است.
در خطبه ‏156 تقوا را به پناهگاهى بلند و مستحكم تشبیه فرموده كه دشمن قادر نیست در آن نفوذ كند.

در همه اینها توجه امام معطوف است به جنبه روانى و معنوى تقوا و آثارى كه بر روح مى‏گذارد، به طورى كه احساس میل به پاكى و نیكوكارى و احساس تنفر از گناه و پلیدى در فرد به وجود مى‏آورد.

نمونه‏هاى دیگرى هم در این زمینه هست و شاید همین قدر كافى باشد و ذكر آنها ضرورتى نداشته باشد.

 

تقوا مصونیت است نه محدودیت
سخن در باره عناصر موعظه‏اى نهج البلاغه بود. از عنصر «تقوا» آغاز كردیم. دیدیم كه از نظر نهج البلاغه تقوا نیرویى است روحى، نیرویى مقدس و متعالى كه منشأ كشش‌ها و گریزهایى مى‏گردد، كشش به سوى ارزش‌هاى معنوى و فوق حیوانى، و گریز از پستی‌ها و آلودگی‌هاى مادى. از نظر نهج البلاغه تقوا حالتى است كه به روح انسان شخصیت و قدرت مى‏دهد و آدمى را مسلط به خویشتن و مالك «خود» مى‏نماید .

 

تقوا مصونیت است
در نهج البلاغه بر این معنى تأكید شده كه تقوا حفاظ و پناهگاه است نه زنجیر و زندان و محدودیت. بسیارند كسانى كه میان «مصونیت» و «محدودیت» فرق نمى‏نهند و با نام آزادى و رهایى از قید و بند، به خرابى حصار تقوا فتوا مى‏دهند.

قدر مشترك پناهگاه و زندان «مانعیت» است، اما پناهگاه مانع خطرهاست و زندان مانع بهره‏بردارى از موهبت‌ها و استعدادها. این است كه على علیه السلام مى‏فرماید:

اعلموا عباد الله ان التقوى دار حصن عزیز، و الفجور دار حصن ذلیل، لا یمنع اهله و لا یحرز من لجأ الیه. الا و بالتقوى تقطع حمة الخطایا (5) ؛ بندگان خدا! بدانید كه تقوا حصار و بارویى بلند و غیر قابل تسلط است، و بى‏تقوایى و هرزگى حصار و بارویى پست است كه مانع و حافظ ساكنان خود نیست و آن كس را كه به آن پناه ببرد حفظ نمى‏كند. همانا با نیروى تقوا نیش گزنده خطاكاری‌ها بریده مى‏شود.

على علیه السلام در این بیان عالى خود گناه و لغزش را كه به جان آدمى آسیب مى‏زند، به گزنده‏اى از قبیل مار و عقرب تشبیه مى‏كند، مى‏فرماید نیروى تقوا نیش این گزندگان را قطع مى‏كند.

از نظر نهج البلاغه تقوا حالتى است كه به روح انسان شخصیت و قدرت مى‏دهد و آدمى را مسلط به خویشتن و مالك «خود» مى‏نماید .
على علیه السلام در برخى از كلمات تصریح مى‏كند كه تقوا مایه اصلى آزادی‌هاست، یعنى نه تنها خود قید و بند و مانع آزادى نیست، بلكه منبع و منشأ همه آزادی‌هاست.

در خطبه 221 مى‏فرماید:

فان تقوى الله مفتاح سداد و ذخیرة معاد و عتق من كل ملكة و نجاة من كل هلكة؛ همانا تقوا كلید درستى و توشه قیامت و آزادى از هر بندگى و نجات از هر تباهى است.

مطلب روشن است، تقوا به انسان آزادى معنوى مى‏دهد، یعنى او را از اسارت و بندگى هوا و هوس آزاد مى‏كند، رشته آز و طمع و حسد و شهوت و خشم را از گردنش بر مى‏دارد و به این ترتیب ریشه بردگی‌هاى اجتماعى را از بین مى‏برد. مردمى كه بنده و برده پول و مقام و راحت طلبى نباشند، هرگز زیر بار اسارت‌ها و رقیت‌هاى اجتماعى نمى‏روند.

در نهج البلاغه درباره آثار تقوا زیاد بحث شده است و ما لزومى نمى‏بینیم در باره همه آنها بحث كنیم. منظور اصلى این است كه مفهوم حقیقى تقوا در مكتب نهج البلاغه روشن شود تا معلوم گردد كه این همه تأكید نهج البلاغه بر روى این كلمه براى چیست.

در میان آثار تقوا كه بدان اشاره شده است، از همه مهمتر دو اثر است: یكى روشن‏بینى و بصیرت، و دیگر توانایى بر حل مشكلات و خروج از مضایق و شداید. و چون در جاى دیگر به تفصیل در این باره بحث كرده‏ایم(6) و به علاوه از هدف این بحث كه روشن كردن مفهوم حقیقى تقواست بیرون است، از بحث درباره آنها خوددارى مى‏كنیم.

ولى در پایان بحث «تقوا» دریغ است كه از بیان اشارات لطیف نهج البلاغه در باره تعهد متقابل «انسان» و «تقوا» خوددارى كنیم.

 

تعهد متقابل
در نهج البلاغه با این كه اصرار شده كه تقوا نوعى ضامن و وثیقه است در برابر گناه و لغزش،به این نكته توجه داده مى‏شود كه در عین حال انسان از حراست و نگهبانى تقوا نباید آنى غفلت ورزد. تقوا نگهبان انسان است و انسان نگهبان تقوا، و این دور محال نیست بلكه دور جایز است.

على علیه السلام در این بیان عالى خود گناه و لغزش را كه به جان آدمى آسیب مى‏زند، به گزنده‏اى از قبیل مار و عقرب تشبیه مى‏كند، مى‏فرماید نیروى تقوا نیش این گزندگان را قطع مى‏كند.
این نگهبانى متقابل از نوع نگهبانى انسان و جامه است كه انسان نگهبان جامه از دزدیدن و پاره شدن است و جامه نگهبان انسان از سرما و گرماست، و چنانكه مى‏دانیم قرآن كریم از تقوا به «جامه» تعبیر كرده است: «و لباس التقوى ذلك خیر.» (7) 

على علیه السلام در باره نگهبانى متقابل انسان و تقوا مى‏فرماید:

ایقظوا بها نومكم و اقطعوا بها یومكم و اشعروها قلوبكم و ارحضوا بها ذنوبكم... الا فصونوها و تصونوا بها (8)؛ خواب خویش را به وسیله تقوا تبدیل به بیدارى كنید و وقت خود را با آن به پایان رسانید و احساس آن را در دل خود زنده نمایید و گناهان خود را با آن بشویید... همانا تقوا را صیانت كنید و خود را در صیانت تقوا قرار دهید.

و هم مى‏فرماید:

اوصیكم عباد الله بتقوى الله فانها حق الله علیكم و الموجبة على الله حقكم و ان تستعینوا علیها بالله و تستعینوا بها على الله (9)؛ بندگان خدا! شما را سفارش مى‏كنم به تقوا. همانا تقوا حق الهى است بر عهده شما و پدید آورنده حقى است از شما بر خداوند. سفارش مى‏كنم كه با مدد از خدا به تقوا نائل گردید و با مدد تقوا به خدا برسید.

 

پى‏نوشت‌ها:

1ـ بقره/ 256 .

2ـ نهج البلاغه، خطبه‏ 16.

3ـ نهج البلاغه، خطبه‏ 113.

4ـ نهج البلاغه، خطبه‏ 233 .

5ـ نهج البلاغه، خطبه‏ 157 .

6ـ رجوع شود به كتاب گفتار ماه، ج اول، سخنرانى دوم، [یا به كتاب ده گفتار.]

7ـ اعراف/ 26 .

8ـ خطبه‏ 233 .

9ـ همان .

 

منبع:

مجموعه آثار، ج 16، ص 502، استاد شهید مرتضى مطهرى .

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

حقوق مردم در کلام امیرمومنان

حقوق مردم در کلام امیرمومنان

 


آگاهان به زبان و ادبیات عرب نهج البلاغه را " دون کلام خالق و فوق کلام مخلوق" توصیف کرده اند. و به راستی برای کسی که اندک آشنایی به زبان عربی داشته باشد، نثر آهنگین و قوی و در عین حال نغز و پرمعنای نهج البلاغه بس شگفت آور و زیبا می نماید.

در این مقال بنا نداریم از زیبایی های کلام حضرت امیر سخن گوئیم، که آن از عظمت، در کتابی هم نمی گنجد. بلکه درصدد هستیم گوشه ای از نحوه حکومت و ولایت حضرت امیر را در کلام ایشان جستجو کنیم. در نامه های متعددی که امیرالمومنین به کارگزاران خود در ولایات گوناگون نوشته (و معروفترین آنها نامه به مالک اشتر حاکم مصر) بسیار بر حسن رفتار با مردم سفارش نموده است. در این میان نگارنده دو نامه از حضرت امیر یعنی نامه های 5 و 25 را برگزیده است که با اشاراتی کوتاه، به آن خواهیم پرداخت.

در این نامه ها در خواهیم یافت که از نگاه امیرالمومنین حق خداوند همان حق مردم است. "ناس" در کلام امیرالمومنین جایگاه بسیار بلندی دارد. چرا که خداوند هم خود را "رب الناس" ، "ملک الناس"، و "اله الناس"(1) معرفی کرده است و همینطور در قرآن کریم آنگاه که خداوند از قرض الحسنه و فضیلت و پاداش بی شمار آن یاد می کند می فرماید: " یقرض الله قرضاً حسناً فیضاعفه له."(2)

در این آیه کلمه "الله " جانشین "ناس"  شده است چرا که مردم ا ز قرض الحسنه منتفع می شوند و گیرنده آن هستند و این مرتبه ی" مردم " را در مکتب اسلام می نمایاند.
و علی هم که پرورده این مکتب است از همین حساسیت نسبت به حقوق مردم برخوردار است.

حقوق بشر را در کلام امیرالمومنین باید یافت نه در قطعنامه‌ها و دستورالعمل های امروزین. حضرت امیر حتی در پرداخت زکات که بر هر مسلمانی واجب است تجسس را از سوی ماموران مانع می شود و پرداخت زکات را به خود مردم وا می‌گذارد.
 به نهج البلاغه بازگردیم:

نامه 5: به اشعث بن قیس عامل امام در آذربایجان .

"حوزه فرمانروائیت طعمه تو نیست، بلکه امانتی است بر گردن تو، و از تو خواسته اند که فرمانبردار کسی باشی که فراتر از توست. تو را نرسد که خود هر چه خواهی رعیت را فرمان دهی." توجه داشته باشید که حضرت امیر به عامل خود تذکر می دهند که حاکم مطلق العنان بر مردم نیست بلکه باید در برابر خداوند و همچنین امام پاسخگو باشد. "یا خود را درگیر کاری کنی مگر آن که دستوری به تو رسیده باشد. در دستان تو مالی است از اموال خداوند، عزوجل، و تو خزانه‌دار هستی تا آن را به من تسلیم کنی. امید است که من برای تو بدترین والیان نباشم." در اینجا نیز حضرت امیر بیت المال مسلمین را مال خداوند می دانند و بر نگهداری از آن سفارش بسیار می کنند.


"امام و حکمران امین و پاسبان حقوق مردم و مسئول در برابر آنهاست، از این دو - حکمران و مردم - اگر بناست یکی برای دیگری باشد این حکمران است که برای توده محکوم است، نه توده محکوم برای حکمران."(3)
کلمه رعیت در کلام امیرالمومنین به فراوانی آمده است همچنین است در نامه فوق الذکر به جاست که اشاره کوتاهی به این کلمه داشته باشیم: " این لغت از ماده رعی است که به معنی حفظ و نگهبانی است، به مردم از آن جهت کلمه رعیت اطلاق شده است که حکمران عهده دار حفظ و نگهبانی جان و حال و حقوق و آزادی های آنهاست."(4) در اینجا می بینیم که جان، مال، حقوق و آزادی انسان در یک مرتبه و از یک درجه اهمیت برخوردار است . و این شیوه اهل بیت مکرم اسلام و نگاه واقع بینانه آنان نسبت به حقوق مردم است.


"در بخشنامه های علی(علیه السلام) حساسیت عجیبی نسبت به عدالت و مهربانی به مردم و محترم شمردن شخصیت مردم و حقوق مردم مشاهده می شود که راستی عجیب و نمونه است."(5)
نمونه ایی بر این مدعا، نامه 25 از نهج البلاغه است که حضرت امیر به یکی از ماموران جمع آوری زکات فرستاده اند: رأفت علی و صیانت از حقوق مردم  در این کلام موج می زند:


"در حرکت آی با پرهیزگاری و ترس از خداوندی که یگانه است و او را شریکی نیست، زنهار، مسلمانی را مترسانی و اگر خود نخواهد به سراغش مروی و بیش از آنچه حق خداوند است از او مستانی." عجبا از این مرد حق و عدل که اینگونه حق مردم و آرامش آنان را پاس می دارد.
"... چون به قبیله ایی برسی بر سر آب آنها فرود آی و به خانه هایشان داخل مشو. آنگاه با آرامش و وقار به سوی ایشان رو تا به میانشان برسی. سلامشان کن و تحیت گوی و در سلام و تحیت امساک منمای. سپس بگوی که ای بندگان خدا، ولی خدا و خلیفه او مرا به نزد شما فرستاده تا سهمی را که خدا در اموالتان دارد بستانم. آیا خدا را در اموالتان سهمی هست که آن را به ولی خدا بپردازید؟ اگر کسی گفت: نه، به سراغش مرو و اگر کسی گفت: آری بی آنکه او را بترسانی یا تهدیدش کنی، یا بر او سخت گیری، یا به دشواریش افکنی، به همراهش برو و آنچه از زر و سیم دهد، بستان و اگر او را گاو و گوسفند و شتر باشد جز به اجازت صاحبانش به میان رمه مرو، زیرا که بیشتر آنها از آن اوست... ."

حقوق بشر را در کلام امیرالمومنین باید یافت نه در قطعنامه‌ها و دستورالعمل های امروزین. حضرت امیر حتی در پرداخت زکات که بر هر مسلمانی واجب است تجسس را از سوی ماموران مانع می شود و پرداخت زکات را به خود مردم وا می‌گذارد.

 "... پس مال را هر چه هست به دو بخش کن. و صاحب مال را به گزینش یکی از آن دو بخش مخیر گردان و در آنچه برای خود بر می گزیند، متعرضش مشو .

سپس باقی را باز به دو بخش کن و باز او را در گرفتن یکی از آن دو بخش مخیر نمای و در آنچه برای خود بر می‌گزینند سرزنش منمای، و پیوسته چنین کن تا آن قسمت که حق خداوند در آن است، بر جای ماند. پس سهم خدا را از او بستان و اگر پنداشت که مغبون شده و خواست آنگونه قسمت کردن را بر هم زند، از او بپذیر و بار دیگر دو قسمت را یکی کن و باز قسمت از سر گیر." در ادامه این نامه حضرت امیر مامور زکات را به رعایت احوال رمه‌هایی که به عنوان زکات جمع آوری شده‌اند سفارش می‌کند و حتی حق حیوان را هم فرو نمی‌گذارد.

و در پایان " اگر چنین کنی، اجر تو بزرگ باشد و تو را به رستگاری، ان شاءالله، نزدیکتر سازد."(6)

 

 

پی‌نوشت‌ها:
1- اشاره به سوره ناس ، آیات 1 تا 3.
2- سوره حدید، آیه 11.

3- شهید مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 128.

4- همان، ص، 128.

5- همان، ص 133.

6- از ترجمه عبدالحمید آیتی بر نهج البلاغه.

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

راز محبوبیت علی علیه السلام

راز محبوبیت علی علیه السلام


مردم دوستی علی (علیه السلام) و علی دوستی مردم، یکدیگر را تصدیق می کنند و نشان می دهند که بزرگ، کسی است که دوستدار نیکی باشد و در راه آن شهید شود. علی (علیه السلام) همان شهید بزرگوار است.
در میان انسانها، خوبی های بسیار سراغ داریم که مورد توجه و علاقه آنها هستند، هر گاه به خیر و نیکی ستمی برسد، در واقع به همه انسانها ستم شده است و هر گاه خیر و نیکی مورد تعظیم قرار گیرد همه انسانها مورد تعظیم قرار گرفته اند.


اگر صفحات تاریخ را بررسی کنید. این حقیقت مسلم را می یابید که در میان شخصیت های بزرگ، کمتر کسی را می توان یافت که همانند علی بن ابی طالب (علیه السلام) مورد علاقه و محبت و تعظیم و تجلیل و حمایت انسانها قرار گرفته باشد و حوادث و وقایع زندگی او، این چنین مورد توجه قرار بگیرد.
این محبت در دلها موج می زند و وجدان آدمی را از انحراف حفظ می کند و در عرصه تابش آن باطل و تبهکاری خوار می گردد.

چنین محبتی انسان را در پناه حق قرار می دهد و وجدان او را نگهبان و پاسداری می کند.

حتی در این محبت آنچنان خاصیت شگفت انگیزی است که ملوان کشتی را که از بالا و پایین دچارحادثه گشته و مسافرانش غرق شده یا در آستانه غرق شدن هستند و بادهای مخالف از هر سو او را تهدید می کند نجات می دهد.

آری علی (علیه السلام) در گذرگاه تاریخ به عنوان امام حق و نیکی همانند کوهی استوار قرار گرفته به گونه ای که حوادث کوبنده و بادهای سخت آن را متزلزل نمی کند.

آنان که با علی بن ابی طالب(علیه السلام) دشمنی می کردند خود گمراه شدند و دیگران را هم گمراه ساختند، سرانجام سربه زیر خاک فرو بردند و خاموش شدند و از آنها نام و نشانی جز لعن و نفرین انسانهای خشمگین باقی نماند.

وجدان پاک انسانها درباره آنها این طور قضاوت کرد که از بین رفتند و ذلیل شدند.

اگر گناه و زشتی و تبهکاری در پیشگاه وجدان انسان ارزش داشته باشد، آنها هم ارزشی دارند.

 

پسر ابوطالب شعله ای فروزان در دلها و حرارتی نیرو بخش در جانها و منطقی شفابخش درعقلهاست. او را سخنی است حکیمانه و اخلاقی است بزرگوارانه، خداوند هرگز آسمان را زمین، و زمین را آسمان نمی کند! تاریخ گواه صحت این مدعاست.


شخصیت علی (علیه السلام) از هر جهت برای مردم شگفت انگیز است. رشته محبت او از هر طرف به قلب های ایشان پیوند یافته است. بسیارند کسانی که درباره این گوهر یکتا سخن گفته اند و شگفتی و محبت خود را ابراز داشته اند، همه آنها در یک نقطه تلاقی می کنند و بر سر یک موضوع اتفاق نظر دارند که علی(علیه السلام) نمونه والای فکر و بیان است.
او شخصیتی است که به نور وجدان روشن می شود. از همین جهت است که او سزاوار شگفتی و شایسته محبت عمیق است.

در میان مردم هستند کسانی که نشان پیامبری بر سینه اسرار آمیز علی (علیه السلام) می زنند. این مساله چندان تعجب آور نیست، زیرا یکی از بارزترین صفات علی (علیه السلام) این است که با مردان بزرگ جهان بشری در یک نقطه تلاقی می کند.

این مردان بزرگ نسبت به انسانها سمت پدری دارند، اما نه پدر جسمانی که به مساله زناشویی و تولید نسل مربوط می شود. بلکه پدری آنها نمونه ای از پیوند انسان به انسان و زندگی آنان به یکدیگر است.

بنابراین، پدری آنها وسیعتر وعمیقتر از پدری نسبی و معمولی است. این پدران انسانیت برتر و والاتر از آنند که در چارچوب ویژگی های قومی یا ملی محصور شوند. تاریخ کوشش کرده است که این کار را انجام دهد. اما آنها از هر قید و شرطی آزادند و تاریخ باید در این مورد کنار گذاشته شود.

از این جهت است که می بینید علی (علیه السلام) در جهان آن روز، همچون پدری روحانی است که بسیاری از مردم با همه اختلافاتی که داشتند خود را به او منسوب می کردند. آنها پناهگاهی می جستند که مظهر واقعی ارزشهای انسانی باشد. این پناهگاه کسی غیر از علی (علیه السلام) نبود. او پدر همه شهیدان است. فرزندان روحانی او با شهادت وی به خویشتن تسلیت گفتند.

علی (علیه السلام) آن بزرگمردی است که وجدان بشری در برابر تاریکی های خود خواهی، از او روشنی می گیرد، همان خود خواهی هایی که زمامداران عصری علی (علیه السلام) و اکثر زمامداران تاریخ در آن سقوط کرده اند.

علی (علیه السلام) آن بزرگمردی است که وجدان ها و اندیشه ها را آنچنان به حرکت در آورد که در جریان خود دیگر به کمکی احتیاج پیدا نکرد و زمان و مکانی را در آن تاثیری نبود.

حق جویان و عدالت خواهان در میان مردم پناهگاهی جز علی(علیه السلام) نداشتند.


او پدری مهربان بود که سایه بلند خود را بر سر کسانی می گسترد که احساس می کردند بیداد گران عدالت را با ستم خود از بین می برند وعاطفه را با سنگدلی پایمال می کنند و نیکی را با تبهکاری نابود می سازند و دولت و سلطنت خود را براساس گناه و ظلم بنیانگذاری کرده اند.
پیروان امام که در ظلمات تاریخ با نور هدایت او گام برمی داشتند چنان دلهایشان از محبت او مالامال بود که زبان و قلم از شرح آن ناتوان است. جانبازی آنان در این راه به گونه ای است که در تاریخ نمونه آن را نتوان یافت.

 


                                                                                                            "جرج جرداق"
 

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

" امام علی (علیه السلام) از دیدگاه اندیشمندان غیرمسلمان "

" امام علی (علیه السلام) از دیدگاه اندیشمندان غیرمسلمان "

 


 

حضرت علی (علیه السلام) شخصیتی بزرگ و بی بدیل است که در طول تاریخ همواره مورد مدح و ستایش بزرگان قرار گرفته و حتی  کسانی که به امامت علی (علیه السلام) باور ندارند نیز ، او را در نوع خود یگانه و بی نظیر می دانند؛ مطلبی که پیش رو دارید نمونه‌ای است از گفتار اندیشمندان غیر مسلمان درباره علی (علیه السلام) ... :


"جبران خلیل جبران" که از علمای بزرگ مسیحیت، مرد هنر و صاحب ذوق بدیعی است لب به ستایش علی گشوده و چنین می گوید: "به عقیده من علی بن ابیطالب (پس از پیامبر) نخستین مرد از قوم عرب است که وجودش، همه فضائل کامل بودن را در قوم خویش دمید و آهنگ آن را به گوش مردمی رسانید که پیش از آن مانند آن را نشنیده بودند و در بین تاریکی‌های جاهلیت از روش روشن او متحیر ماندند؛ پس کسی که طریق علی را پسندید به فطرت سلیم بازگشت و آن که از باب خصومت وارد شد جاهیلت را ترجیح داد."

جبران معتقد بود که: "دو طایفه شیفته روش علی بودند یکی خردمندان پاکدل و دیگری نیکو سرشتان با ذوق، علی بن ابیطالب شهید عظمت خویش گشت او از دنیا رفت در حالی که نماز بر زبانش جاری و دلش از شوق خدا لبریز بود. مردم عرب، حقیقت مقام او را درک نکردند تا گروهی از مردم کشور همسایه آنها (ایران) برخاسته، این گوهر گرانبها را از سنگ تشخیص داده و او را شناختند."
جبران اضافه می کند که : "علی (علیه السلام) مانند پیغمبران درگذشت، مقام و شأن او در بصیرت و بینایی چون پیغمبران، مختص شهر ، بلد ، قوم ، زمان و مکان نبوده و شخصیتی بین المللی داشت."

جبران همیشه نام علی (علیه السلام) را در مجالس خاص و عام به زبان می آورد ، تعظیم می‌کرد و می گفت علی از جهان رفت در حالی که هنوز رسالتش را به کمال، تبلیغ نکرده بود.


"شبلی شمیل" دانشمندی است که در سال 1335 هجری درگذشت ، وی شاگرد برجسته مکتب داروین بود و نخستین کسی است که نظریه "قوه" را در شرق منتشر کرد سپس برخلاف مکتب استاد خود که فردی الهی بود، به انکار مقدسات و جهان ماوراء طبیعت برخاست و تا لحظه مرگ از مکتب مادیگری پیروی نمود.
وی با اصراری که در انکار توحید داشت، در برابر شخصیت علی (علیه السلام) سر تعظیم فرود آورده و در مورد او چنین می‌گوید: "امام و پیشوای انسان‌ها علی بن ابیطالب بزرگ بزرگان و یگانه نسخه‌ای است که با اصل خود «پیامبر(صلی الله علیه و آله)» مطابق است هرگز اهل شرق و غرب، سخنرانی نظیر او در گذشته و حال ندیده است."


"میخائیل نعیمه" که از دانشمندان مسیحی است در مقدمه‌ای که بر کتاب "صوت العدالة الانسانیة" نوشته درباره حضرت علی (علیه السلام) چنین می‌گوید: "پهلوانی امام (علیه السلام) تنها در میدان جنگ نبود بلکه او در روشن‌بینی، پاکدلی، بلاغت، سحر بیان ، اخلاق فاضله ، شور ایمان، بلندی همت ، یاری ستمدیدگان و ناامیدان، متابعت حق و راستی و بالجمله در همه صفات پهلوان بود. اگرچه مدت زیادی از حضور او گذشته، اما هرگاه بخواهیم بنیاد زندگی نیکو و سعادتمندی را بگذاریم باید به روش او رجوع کرده و دستور و نقشه را از او بگیریم."

"جرج جرداق" مسیحی، نویسنده معروف لبنانی در کتاب "صوت العدالة الانسانیة " درباره علی (علیه السلام) چنین می‌نویسد: ای دنیا چه می‌شد اگر همه نیروهایت را در هم می‌فشردی و دوباره شخصیتی مانند علی با آن عقل، قلب، زبان و شمشیر نمودار می‌کردی؟"

"کارلایل" فیلسوف انگلیسی ، هر گاه به نام علی (علیه السلام) می رسید بزرگی علی چنان او را به وجد می آورد و نیروی عظمت آن حضرت چنان تحریکش می‌کرد که از بحث علمی بیرون می‌شد و بی اختیار شروع به مدیحه سرایی او می‌کرد ، او درباره علی چنین می‌گوید: "ما نمی‌توانیم علی را دوست نداشته باشیم و به وی عشق نورزیم زیرا هر چه خوبی هست که ما آن را دوست داریم همه در علی جمع است. او جوانمرد شریف و بزرگواری بود که دلش سرشار از مهر و عطوفت و دلیری بود، از بشر شجاع‌تر، اما شجاعتش آمیخته با مهر و عطوفت و لطف و احسان بود.
پیش از رحلت خود درباره قاتلش از او نظر خواستند ، فرمود: اگر زنده ماندم خود می‌دانم چه کنم و اگر درگذشتم اختیار با شماست، اگر می‌خواهید او را قصاص کنید یک ضربه بیشتر به او نزنید و اگر عفو کنید به تقوا نزدیکتر است."


"لامنس" یک کشیش بلژیکی است که در زبان عربی و تاریخ عرب مهارت داشت. او درباره علی (علیه السلام) می‌گوید: "برای عظمت علی این بس که تمام اخبار و تواریخ علمی اسلامی از او سرچشمه می‌گیرد. او حافظه و قوه شگفت انگیزی داشت. علمای اسلام از مخالف و موافق، از دوست و دشمن مفتخرند که گفتار خود را به علی مستند دارند چه گفتار او حجیت قطعی داشت، او باب مدینه علم بود و با روح کلی پیوستگی تام داشت."

"مادام دیالافوا" ، در مقام تعریف حضرت علی (علیه السلام) چنین می‌نویسد: "احترام علی (علیه السلام) در نزد شیعه به منتهی درجه است و حقاً هم باید این طور باشد زیرا این مرد بزرگ علاوه بر جنگها و فداکاری‌هایی که برای پیشرفت اسلام کرد، در دانش ، فضائل ، عدالت و صفات نیک بی نظیر بود و نسلی پاک و مقدس نیز از خود باقی گذارد. فرزندانش نیز از او پیروی کردند و برای پیشرفت مذهب اسلام مظلومانه تن به شهادت دادند. علی (علیه السلام) کسی است که در قضاوت به منتها درجه عدالت رفتار می‌کرد و در اجرای قوانین الهی اصرار و پافشاری داشت. علی کسی است که اعمال و رفتارش نسبت به مسلمانان منصفانه بود، او کسی است که تهدید و نویدش قطعی بود. "
 

"مادام دیالافوا " در ادامه این بحث می گوید:" چشمان من گریه کنید، اشک‌های خود را با آه و ناله من مخلوط نمایید و برای اولاد پیامبر که مظلومانه شهید شدند، عزاداری کنید."

"پطروشفسکی" استاد دانشگاه لنینگراد می‌گوید: "علی (علیه السلام) تا سرحد شور و عشق پای بند دین، صادق و راستگو بود... و مقام صفات اولیاءالله در وجودش جمع بود."

زائربقيع شنبه سی ام شهریور 1387 نظر بدهید!

او همچنان ناشناخته است

او همچنان ناشناخته است

از آن زمان که کودکی نو پا بودم، به یاد دارم هر گاه که می خواستم برخیزم ، به من آموخته بودند «یا علی» بگویم ، هر گاه می خواستم باری را بلند نمایم «یا علی» می گفتم، ام ا«یا علی» چه بود ؟ و «علی» که بود ؟ نمی‌دانستم.

امروز هم که بزرگ شده و مطالعاتی در سیره و سرگذشت آن حضرت داشته‌ام ، باز هم باید اقرار کنم که چیزی نمی‌دانم و درک جلوه های شخصیت ابر مردی که ماوراء شخص وی، حتی برای اصحابش ناشناخته بود و هست؛ برای فردی چون من، ناممکن است مگر نمی از یمی.

مولوی بلخی با آن اندیشه عمیق و روح بلند