 |
آرشیو مطالب |
|
|
 |
لینکستان |
|
|
|
 |
فاطمه(س) بنيانگذار تشيع |
|
فاطمه(س) بنيانگذار تشيع ۰۸ تير ۱۳۸۵ اين درست است که تشيع در اصل به حديث انذار و غدير بازميگردد و اين هم درست است که اصحابي مانند سلمان، ابوذر، مقداد و عمار نخستين شيعيان امام علي(ع) بودند، اما بايد توجه داشت که همه اينها تنها پس از حضرت فاطمه(س) قرار ميگيرند که او نقش اساسي در آغاز حرکت تشيع در بستر تاريخ داشت. در اصل اين فاطمه بود که نخستين سنگ بناي تشيع را که تبري از مخالفان امام علي(ع) و مقام امامت و ولايت وي بود، استوار کرد. تمامي منابع تاريخي گواه هستند که نخستين مخالفان سقيفه که همگي از اصحاب رسول خدا(ص) بودند، در خانه فاطمه زهرا(س) اجتماع کردند.
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
ادامه  |
|
 |
متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت پنجم |
|
متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت پنجم ۰۴ خرداد ۱۳۸۷
ناووسيه: فرقه ناووسيه معتقد به مهدويت امام صادق(ع) (شهادت 148هـ.) شدند؛ يعنى معتقدند حضرتش زنده و غايب است. مرادشان از مهدى، مفهوم نجاتبخش است.1 ناووس از مردم بصره بود و وى را عبداللهبن ناووس يا عجدونبن ناووس هم مىگفتند.2
گروهى معروف به جعفريه هم به امامت، غيبت و رجعت امام جعفر صادق(ع) معتقد بودند؛ كه رئيس اين فرقه عبدالرحمنبن محمد، از دانشمندان و متكلمان شيعه بود. اما اين ادعا نسبت به امام صادق(ع) درست نيست. چرا كه:
اولاً: حضرت به شهادت رسيده و اين امر در تاريخ ثبت شده است. ثانياً: اگر شك در شهادت حضرت بكنيم؛ بايد شك در شهادت پدران و اجداد بزرگوارش هم بكنيم؛ و آن وقت است كه بايد مانند غلات و مُفَوِّضه منكر شهادت امام على(ع) و امام حسين(ع) شويم؛ در صورتى كه اين سفسطه است.3 ثالثاً: اين گروه پس از چندى از بين رفتند و الآن وجود خارجى ندارند. رابعاً: خود امام صادق(ع) مىفرمايد: «هنگامى كه سه اسم محمد، على و حسن، به طور متوالى در ائمه(ع) جمع شد، چهارمى آنان قائم است».
مفضلبن عمر گويد: بر امام صادق(ع) وارد شدم و عرض نمودم: اى آقاى من! كاش جانشين خودت را به ما معرفى مىنمودى. فرمود: «اى مفضّل! امام بعد از من فرزندم «موسى» است و امام خلف و موعود منتظر (م ح م د)، فرزند «حسنبن علىبن محمدبن علىبن موسى» است.»4
ابومسلم خراسانى: گروهى از فرقه خرّميه پيروان بابك خرّمى پنداشتند كه ابومسلم خراسانى (درگذشت 137هـ)، همان كسى است كه بايد زمين را پر از عدل و داد كند؛ و كشته شدنش را به دست ابوجعفر منصور دوانيقى تكذيب نموده و به انتظار ظهورش بسر مىبردند.5
اينكه ابومسلم كه بود و از كجا آمده بود، درست معلوم نيست. اصل او را بعضى از اصفهان و بعضى از مرو مىدانند و در نژاد او هم اختلاف است؛ برخى عرب و برخى عجم نوشتهاند.6
مشهور آن است كه او غلام عيسىبن مَعْقِل عِجْلى بود و در سال 124هـ. بُكيربن ماهان، يكى از دعات عباسى، در زندان كوفه كفايت و كياست او را ديد و اخلاصى را كه نسبت به دعوت نشان داد، در او تأثير گذاشت؛ پس او را از عيسى خريد و به شام برد و به امام عباسيان هديه كرد و فنون تبليغ و رموز دعوت را به او آموخت. در نهايت او را براى سرپرستى مسلمانان و تهيه مقدمات خروج عباسيان، به خراسان فرستاد. ابومسلم نفوذ بسيارى ميان يارانش داشت و عباسيان از كشتن وى بيمناك بودند.7
صاحب رسائل خوارزمى در مورد ابومسلم نظر منفى دارد؛8 و چه بسا اين نظر درست باشد. وى ضمن بر شمردن جنايات ابومسلم در رسائل خود بيان مىكند كه: به ابومسلم بايد گفت ابومجرم؛ چون جنايات زيادى مرتكب شده است. پس از مرگ ابومسلم، قيامها و نهضتهايى به خونخواهى او رخ داد. راونديان و بومسلميه (يا مسلميه) و سپيدجامگان در عقايد دينى خويش ابومسلم را امام خود مىدانستند و بسيارى از ايرانيان او را يگانه امام واقعى خويش مىشمردند و مقام مهدويت و حتى الوهيت برايش قائل بودند. رئيس فرقه خرّميه يا خرّميان، بابك بود. وى ادعاى خدايى داشت و در دوران مأمون زحمت بسيارى براى دولت عباسى ايجاد كرد. اين زحمت و فتنه تا دوران معتصم ادامه داشت. وى از نژاد مطهربن فاطمه، دختر ابومسلم بود، كه گروهى از همين فرقه مدعى مهدويت ابومسلم خراسانى شدند.9
اين نظريه و فرقه از نظر اماميه مردود مىباشد؛ چون با توجه به اصل و نسب ابومسلم و رفتار و جنايات او، مهدى بودن او مضحك است و طرفداران او هم منقرض شدهاند و الآن كسى قائل به مهدويت ابومسلم نمىباشد.
نفس زكيه: محمدبن عبدالله، معروف به نفس زكيه، كنيهاش ابوعبدالله است. مادرش هند، دختر ابوعبيدةبن عبدالله10 بود. برخى از خاندان او و فرقه جاروديه وى را مهدى موعود11 دانستهاند. وى در سنه (145هـ / 762م)(87) از مدينه ادعاى مهدويت نمود و به وسيله منصور دوانيقى كشته شد؛ جالب اين كه پدر او نيز با پسرش به عنوان مهدى بيعت كرده است12.
نفس زكيه اولين كسى از علويان است كه در روزگار عباسيان قيام كرد و معاصر امام صادق(ع)13 بود. وى از بيعت با منصور خوددارى كرد. ابراهيمبن عبداللهبن حسن، برادر نفس زكيه، مىگويد:
نفس زكيه به اميد اين كه خداوند او را مهدى موعود سازد، قيام كرد. نامزدى نفس زكيه براى احراز موقعيت مهدى، نه تنها از طرف بستگان نزديكش، بلكه از ناحيه مغيرةبن سعيد عجلى مورد پشتيبانى قرار گرفت حتى پس از اعدام مغيره، پيروانش همچنان به نفس زكيه مؤمن باقى ماندند14 و فرقه مغيريه به وجود آمد. اينان قائل بودند كه نفس زكيه زنده است و در كوهى به نام علميه ساكن است. آن كوهى است در راه مكه، در حد حاجز طرف چپ آن، كه به مكه مىرود. او در آنجاست، تا خروج كند؛15 در حالى كه محمدبن عبدالله در مدينه خروج كرد و در همانجا كشته شد.
علت نامگذارى محمدبن عبدالله به نفس زكيه: علما و دانشمندان آل ابىطالب او را نفس زكيه و مقتول احجار الزَّيت مىدانند. محدث قمى در تتمةالمنتهى مىگويد: محمد را از جهت كثرت زهد و عبادت، نفس زكيه لقب دادند.16 محمد در ميان خاندان خويش از همه برتر و نسبت به علم و دانش كتاب خدا از همگان داناتر بود و در امور دينى فقيهتر. شجاعت، جود، صلابت و ساير مزاياى او از همگان بيشتر بود؛ از اين رو كسى شك نداشت كه مهدى موعود اوست.
روايت كردهاند كه يكى از غلامان منصور گفت: منصور مرا به مأموريت مدينه فرستاد و گفت: پاى منبر برو و آنجا بنشين و گوش دار؛ تا ببينى محمد چه مىگويد. من رفتم و شنيدم كه مىگفت: شما هيچ كدام شك نداريد كه مهدى موعود من هستم. اين سخن را كه من از محمد شنيده بودم، به منصور گزارش دادم. او گفت: دشمن خدا دروغ مىگويد؛ بلكه مهدى فرزند من است و او مهدى نيست.17
سلمةبن اَسلم جُهنى شاعر، درباره او گفته است18: اِنْ كان فى النّاسِ لَنا مَهدىٌّ يقيمُ فينا سِيرَةَ النَّبىِّ فَاِنَّهُ محمد التّقىُّ
اگر آن مهدى موعود كه روش پيامبر(ص) را در ميان ما بپا مىدارد، در ميان مردم آمده باشد؛ بىشك او محمد (بنعبدالله) آن تقى پرهيزكار است.
يحيىبن على و ديگران به سند خود از ابوالعباس فلسطى روايت كردهاند كه گفته: من به محمدبن مروان گفتم: محمدبن عبداللهبن حسن را دستگير كن؛ زيرا او مدعى خلافت است و خود را مهدى ناميده. مروان گفت مرا با او چه كار؟ او مهدى نيست.19 و نيز مغيرةبن زميل روايت كرده كه مروان به عبداللهبن حسن گفت: مهدى شما چه شد؟ عبدالله در پاسخ گفت: اى اميرالمؤمنين! اين سخن را نگو و چنان نيست كه به تو گزارش دادهاند. مروان گفت: چرا؛ ولى اميد است خدا او را اصلاح نمايد و هدايتش كند.20 امام صادق(ع) هم به عبداللهبن حسن خبر داده بود كه فرزندش مهدى موعود نيست و كشته مىشود و خلافت به ابوالعباس و برادران و فرزندان او خواهد رسيد.21
امام صادق(ع) خطاب به عبداللهبن حسن فرمود: «گمان مىبرى كه پسرت همان مهدى است؟ چنين نيست و وقت آن نرسيده است» عبدالله به خشم آمد و گفت: من خلاف آنچه تو مىگويى، مىدانم. والله خداوند تو را بر غيب خويش آگاه نكرده است. تو را حسد بر پسر من، به اين بيان واداشت. حضرت فرمود: «به خدا سوگند، حسد مرا وادار نكرد؛ ولى اين مرد و برادران و فرزندانشان برابر شما هستند (آنها به خلافت رسند، نه شما).» پس دست را بر شانه عبداللهبن حسن زد و فرمود: «اين خلافت به شما نخواهد رسيد و به آنها تعلق دارد و به زودى هر دو پسرت كشته مىشوند.»22
پينوشتها: 1. الغيبة، شيخ طوسى، ص 192 و ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 166 و نجم الثاقب، نورى، ص 215. 2. تاريخ اديان و مذاهب، مبلغى آبادانى، ج 3، ص 1251، قم، انتشارات منطق، 1373 ش. 3. مهدى موعود(عج)، على دوانى، ص 423، ترجمه جلد 13 بحارالانوار، مجلسى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ پانزدهم. 4. كمالالدين و تمام النعمة، ج 1، ص 334، ح 4. 5. المهدية فى الاسلام، سعد محمدحسن، ص 184. 6. تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، دكتر مشكور، ص 78. 7. جنبشهاى دينى ايران در قرنهاى دوم و سوم، غلام حسين صديق، ص 255، تهران، انتشارات پاژنگ، 1372 ش. 8. تاريخ تشيع در ايران، رسول جعفريان، ج 1، ص 93 (به نقل از رسائل خوارزمى، ص 165-164). 9. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 2، ص 116-115. 10. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ص 221. 11. همان، ص 222، المهدية فى الاسلام، سعد محمد حسن، ص 125. 12. اخبار الطوال، ابوحنيفه احمدبن داود اين واقعه را سال 144 ذكر كرده است، ص 385. 13. امام مهدى از ولادت تا ظهور، آيتالله قزوينى، ص 570. 14. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 2، ص 126. 15. تشيع در مسير تاريخ، جعفرى، ص 313. 16. نجم الثاقب، نورى، ص 214. 17. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ص 222. 18. همان، ص 228. 19. همان. 20. همان، ص 246. 21. همان، ص 247. 22. همان، ص 243.
منبع: محمدرضا نصورى، مجله انتظار، شماره 8
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت چهارم |
|
متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت چهارم ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷ عدهاى با تمسك به روايت پيامبر(ص) كه فرمودند: «ان المهدى من ولدالحسين و انه يخرج بالسيف و انه ابن سبية. مهدى از فرزندان حسين(ع) است و او با شمشير بپا مىخيزد و مادرش بهترين كنيزان خواهد بود.»، زمانى كه زيد بن على بن حسين بن على بن ابىطالب قيام خود را عليه امويان آغاز كرد، گفتند: چون او از نسل حسين(ع) است و قيام به سيف عليه ظالمان كرده و از سويى فرزند اسير است، پس او مهدى موعود مىباشد.
عمربن عبدالعزيز: سعيدبن مسيب قائل به مهدويت وى شده است.(1) عمربن عبدالعزيز، هشتمين خليفه امويان بود، كه به مدت دو سال و 5 ماه خلافت كرد؛ يعنى از صفر سال 99 هـ تا رجب سال 101 هـ(2). روايت است كه وى توسط مروانيان مسموم و با زهر از پاى درآمد. نسب وى از طرف مادر به عمربن خطاب مىرسد؛ يعنى مادرش دختر عاصمبن خطاب بوده است(3) و برادرزاده عبدالملك مروان.
عمربن عبدالعزيز در مدينه ميان مسلمانان پارسا و آشنا به سنت اسلام تربيت شده بود. وى در مدت كوتاه خلافت خود كوشيد تا بدعتهايى را كه پيشينيان او نهاده بودند، منسوخ كند. البته خدمات او را بايد با توجه به اوضاع تاريخى بررسى كرد؛ كه آيا در واقع نيت او نسبت به اهل بيت(ع) خير بوده، يا نه؟ كه اين مقاله جاى بحث آن نيست.
سعيدبن مسيب در سال 94 هـ / 712م از دنيا رفته است.(4) وى از امام سجاد(ع) روايت نقل كرده و در محضر حضرت درس آموخته است(5). سعيدبن مسيب امام را والاترين فقيه زمان مىدانست و احترام خاصى براى او قائل بود.
منابع و مأخذ شيعه، سعيد را يكى از پيروان امام سجاد(ع) مىدانند؛ ولى اين موضوع نمىتواند درست باشد. در حقيقت گرچه سعيد احترام خاصى به امام سجاد(ع) مىگذاشت و يكى از دوستان صميمى آن حضرت نيز بود؛ ولى در مسائل حقوقى و شرعى نظريات مشتركى با آن حضرت نداشت؛ و حتى بعد از شهادت امام سجاد(ع) بر پيكر آن حضرت نماز نخواند.(6)
وى همان گونه كه بيان شد، مدعى مهدويت عمربن عبدالعزيز شده بود. در حالى كه نشانههايى كه از مهدى موعود در منابع روايى ذكر شده، هيچ كدام در عمربن عبدالعزيز وجود ندارد و چيزى دال بر اينكه خود عمربن عبدالعزيز هم مدعى مهدويت بوده، در منابع يافت نشد.
توجه به اين نكته مناسب است كه درگذشت سعيدبن مسيب سال 94 هـ. بوده؛ ولى درگذشت عمربن عبدالعزيز سال 101هـ. مىباشد.
گروه و يا فرقهاى كه پيرو اين ادعا باشند، يافت نشده است و كاملاً منقرض شدهاند همچنين در منابع چيزى درباره غرض سعيد از چنين ادعايى يافت نشده است.
باقريه: اين فرقه معتقد بودند كه امام باقر (شهادت 114هـ.) زنده است و مهدى موعود واقعى ايشان مىباشد و ظهور خواهد كرد و جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود. پيروان اين فرقه آن حضرت را امام مىدانستند؛ ولى رحلت او را قبول نداشتند و منتظر رجعت (بازگشت) او بودند.(7)
به نظر مىرسد اين گروه همان كيسانيه سابق باشند؛ كه ابوهاشم را ترك كرده و به پيروى امام باقر(ع) گردن نهاده بودند.(8) اين گروه هم، چه زير مجموع كيسانيه و غير آن باشند يا نباشند، منقرض شدهاند و كسى چنين ادعايى ندارد. از خود امام محمدباقر(ع) هم در هيچ منبعى، حتى غير معتبر، چنين ادعايى ثبت نشده؛ بلكه طبق روايت ابوبصير نقل شده، كه امام باقر(ع) فرمودند: «بعد از حسين(ع) نُه امام مىآيند، نُهم از آنان قائم ايشان است.»(9)
در روايت ديگر، ابراهيمبن عمركناسى مىگويد: از امام باقر(ع) شنيدم كه مىفرمود: «همانا براى صاحب اين امر دو غيبت خواهد بود؛ و قائم، قيام مىكند، در حالى كه بيعت كسى بر گردنش نيست.»(10)
زيديه:
عدهاى با تمسك به روايت پيامبر(ص) كه فرمودند: «ان المهدى من ولدالحسين و انه يخرج بالسيف و انه ابن سبية. مهدى از فرزندان حسين(ع) است و او با شمشير بپا مىخيزد و مادرش بهترين كنيزان خواهد بود.»، زمانى كه زيد بن على بن حسين بن على بن ابىطالب قيام خود را عليه امويان آغاز كرد، گفتند: چون او از نسل حسين(ع) است و قيام به سيف عليه ظالمان كرده و از سويى فرزند اسير است، پس او مهدى موعود مىباشد. كنيه زيد ابوالحسن و مادرش كنيزى بود كه مختار بن ابى عبيده او را به علىبن الحسين(ع) بخشيده بود.(11)
اما اين گروه به روايت ديگر پيامبر(ص) توجهى نكردند، كه فرمودند: «الائمة بعدى اثنا عشر؛ تسعة من صلب الحسين؛ تاسعهم قائمهم.»(12)
شخص زيدبن على(ع) از بزرگان بود و خلفاى اموى را به حق نمىدانست. او بر عليه آنان قيام كرد و به طرف كوفه رفت و با همراهى چهار هزار نفر، با حاكم عراق؛ يعنى يوسفبن عمر، به جنگ برخاست. كار زيد در كوفه ده ماه طول كشيد؛ تا اين كه در سال 122هـ / 740م به دست هشامبن عبدالملك اموى به دار آويخته شد و سرش را به دمشق نزد هشام و از آنجا به مدينه بردند.
زيد از سوى امام باقر(ع) نيز تأييد شده بود و امام(ع) مىفرمودند: «خدايا! پشت مرا به زيد محكم فرما.» و با مشاهده زيد، آيه «يا ايهاالذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءللّة.»(13) را تلاوت مىكردند و مىفرمودند: «اى زيد! تو نمونه عمل به اين آيه هستى.»(14)
پيروان زيد اطراف يحيى و فرزندش را گرفتند. يحيى در خراسان قيام كرد (125 ق) و در جوزجان كشته شد. پيروان او به فِرق مختلف تقسيم شدند؛ مثل: رافضيه، جاروديه، عجليه، تبريه، صالحيه و زيديه، كه قائل به مهدويت زيد و منتظر ظهور او شدند.(15)
زيد از حيث علم، زهد، ورع، شجاعت و دين، از بزرگان اهل بيت به شمار مىرود و اين كه خود زيد ادعاى امامت يا مهدويت داشته باشد، در منابع يافت نشده است بلكه روايتى از زيدبن على(ع) رسيده است، كه مؤيد عقيده صحيح او در امر مهدويت است. ايشان مىفرمايند: پدرم علىبن حسين(ع) از پدرش حسينبن على(ع) برايم روايت كرد، كه فرمود: «رسولالله(ص) فرمودند: اى حسين! تو امامى و نُه تن از فرزندان تو امينان معصومند و نهمين ايشان، مهدى ايشان است.»(16) از شيخ بهائى، علامه امينى و محسن امين نقل شده است: ما گروه شيعه اماميه در باب زيدبن على سخنى جز خوبى و خير نمىگوييم. درالغدير اين سخن، نظر جميع شيعيان تلقى گرديده است.(17)
احمدبن سعيد مستند از ابوالجارود نقل كرده، كه مىگويد: به مدينه رفتم و از هر كه احوال زيدبن على را پرسيدم، گفتند: او حَليف قرآن است؛ يعنى هيچگاه از قرآن و تلاوت آن جدا نمىشود.(18)
پس از شهادت زيد و يحيى، گروهى از شيعيان و طرفداران خاندان پيامبر(ص)، كه از ستمگرى حكام و خلفاى اموى به ستوه آمده بودند؛ مخالفت با خاندان اموى را تنها در مبارزه مسلحانه ديدند؛ از اين رو، راه زيد و يحيى را مفيد دانسته، آنان را امام و رهبر تلقى كردند و به همين سبب به زيديه معروف شدند. زيديه بعدها تفكر و اعتقادات خاصى يافتند و با ديگر طرفداران خاندان پيامبر(ص) بويژه شيعه اماميه، اختلافهاى اعتقادى پيدا كردند.
علامه طباطبايى درباره عقايد زيد و فَرق ميان زيديه و اماميه مىفرمايد: زيديه در اصول اسلام مذاق معتزله و در فروع فقه ابىحنيفه، رئيس يكى از چهار مذاهب اهل سنت، را دارند. فَرق كلى ميان شيعه دوازده امامى و شيعه زيدى اين است، كه شيعه زيدى اغلب امامت را مختص به اهل بيت نمىدانند وعده ائمه را به دوازده منحصر نمىبينند و از فقه اهل بيت پيروى نمىكنند؛ بر خلاف شيعه دوازده امامى.(19)
زيديه امامت را خاص خاندان پيامبر(ص) و فرزندان فاطمه(س) دانسته، قيام به سيف را از شرايط امامت عنوان كردهاند و فرزندان امام حسن(ع) و امام حسين(ع) را در امامت يكسان مىدانند. زيديه بعدها به مناسبت رهبرانى كه پيدا كردند، به گروههاى مختلف تقسيم شدند و هر گروه عقايد ويژهاى را برگزيدند.
اين فرقه اكنون بيشتر در كشورهاى يمن و سوريه و برخى از كشورهاى ديگر زندگى مىكنند. اينان عقايد و اعتقادات خاص خودشان را دارا هستند؛ البته اينكه مدعى باشند زيد همان مهدى است و روزى ظهور خواهد كرد، را قائل نيستند.
پينوشت ها: 1. المهدية فى الاسلام، سعد محمد حسن، ص 182. 2. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 1، ص 402. 3. همان، ص 403. 4. معجم رجال الحديث، آيتالله العظمى خويى(ره)، ج 8، ص 137، چاپ سوم، بيروت، 1403 هـ / 1983م. 5. همان، ص 133-132. 6. همان، ص 135. 7. ملل و النحل، ج 1، ص 166. 8. تشيع در مسير تاريخ، دكتر جعفرى، ص 298. 9. الغيبة، شيخ طوسى، ص 140. 10. الغيبة، نعمانى، ص 113، تحقيق: علىاكبر غفارى، تهران، مكتبة الصدوق. 11. مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهانى، ترجمه: سيد هاشم رسولى محلاتى، ص 129، تحقيق: على اكبر غفارى، كتاب فروشى صدوق، تهران. 12. الغيبة، شيخ طوسى، ص 140. 13. نساء، 135. 14. الغدير، علامه امينى، ج 3، ص 170. 15. ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 154 و المهدية فى الاسلام، سعد محمد حسن، ص 107. 16. كفاية الاثر فى النصوص على الائمة الاثنى عشر، علىبن محمدبن على الخزاز الرازى القمى، ص 327، دارالطباعة نايب ابراهيم، 1305 ق. 17. سيره و قيام زيدبن على، حسين كريمان، ص 83، شركت انتشارات علمى و فرهنگى وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالى، 1364. 18. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ترجمه: سيد هاشم رسولى محلاتى، ص 131، تحقيق: علىاكبر غفارى، كتاب فروشى صدوق، تهران. 19. شيعه در اسلام، محمدحسين علامه طباطبائى، ص 39-34، تهران، 1348. تبيان |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
مدعيان سفارت و نيابت- قسمت دوم |
|
مدعيان سفارت و نيابت- قسمت دوم ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ اخيراً در بحرين گروهي پا به عرصه وجود نهاده كه به گروه «سفارت يا باب المولي» معروف شده است. اين گروه طرفدار شخصي به نام «عبدالوهاب بصري» هستند. او در زندان بحرين، ادعاي ارتباط با نمايندة امام مهدي(ع) در خواب را ميكرد و ميگفت: برخي اوامر و نواهي از جانب ايشان به او رسيده است. گروهي اين ادعاي او را باور كردند و برخي از كساني كه با او در زندان به سر ميبردند به او ايمان آوردند.
گروه مدعي سفارت امام در بحرين اخيراً در بحرين گروهي پا به عرصه وجود نهاده كه به گروه «سفارت يا باب المولي» معروف شده است. اين گروه طرفدار شخصي به نام «عبدالوهاب بصري» هستند. او در زندان بحرين، ادعاي ارتباط با نمايندة امام مهدي(ع) در خواب را ميكرد و ميگفت: برخي اوامر و نواهي از جانب ايشان به او رسيده است. گروهي اين ادعاي او را باور كردند و برخي از كساني كه با او در زندان به سر ميبردند به او ايمان آوردند. هنگامي كه اين گروه در پايان دهة هشتاد ميلادي از زندان آزاد شدند، با مخالفت شديد علماي بحرين مواجه شدند، زيرا علما معتقد بودند كه اين دعوت آنها بدعت است. به همين دليل از مراجع مختلف، در مورد ايشان استفتا شد و آنها همگي دعوت او را بدعت خواندند، و بر ضرورت جلوگيري از فعاليتهاي آنها تأكيد كردند. با فرا رسيدن دهة نود، اين گروه فعاليتهاي خود را گسترش داد و افراد زيادي را جذب خود كردند. آنها بر زنان، به ويژه زنان ثروتمند تمركز كرده بودند و به دليل جوّ باز موجود در آن زمان، توانستند پروانة تأسيس انجمني به نام «جمعيت بازسازي فرهنگ اجتماعي» را بگيرند.
الف ـ چگونگي طرح دعوي سفارت امام مهدي(عج) اين عوامل در جوّ محيط زندان نهفته بود. شرايط و محيط زندان به نوعي باعث به وجود آمدن روحية شكست و دلزدگي رواني و پشيماني شديد به دليل اشتباهات گذشته و فاش ساختن اسرار بسياري از مؤمنان بود كه از طريق شكنجه و بازپرسي از زندانيان انجام ميشد. و اين اوضاع و شرايط، زمينه را براي پذيرش انديشهها و افكار نادرست به خوبي آماده كرده بود و اين ايدهها به نوعي ميتوانست جايگزين اين حسّ شكست و نااميدي شود. بدين ترتيب، بسياري از زندانيان جذب اين خوابها و رؤياها شدند و به آن ايمان آوردند.
ب ـ فعاليتها در زندانهاي منامه و بعد از آن، جو دو جريان وجود داشت: 1. جريان سيد محمد شيرازي، گروه سيد هادي مدرسي(الجبهة)؛ 2. جريان سيد محمدباقر صدر، گروه جمعية التوعية (الدعوة) اوضاع اينگونه شده بود كه زندانيان توجه زيادي به خوابهايي كه در شب ميديدند، نشان ميدادند و به محض اينكه صبح ميشد، در محوطه هواخوري زندان با هم به گفتوگو ميپرداختند و هر يك از ديگري در مورد خوابهاي شب گذشتهاش سؤال ميكرد.
آنها سپس به تحليل و تفسير اين خوابها ميپرداختند و آن را به واقعيتهاي موجود در زمان خود ربط ميدادند يكي از آنها ميگفت. در كتاب العروة الوثقي مطلبي در مورد غسلي خوانده است كه هر كس آن غسل را انجام دهد، ميتواند معصوم را ببيند و با او گفتوگو كند. بنابراين سعي كنيد يك نسخه از اين كتاب را وارد زندان كنيد پس از مدتي، آنها توانستند يك نسخه از اين كتاب را وارد زندان كنند. پس از آن، آنها براي انجام اين غسل و سعي در حفظ آن به رقابت با هم پرداخته، پيوسته آن را انجام ميدادند. اين حوادث در زماني اتفاق افتاد كه زمستان بود و آب آنجا بسيار سرد و آنها با اين كار ميخواستند درستي و صحّت خط و جهتي را كه به آن تمايل داشتند، اثبات كنند و اينچنين نوعي رقابت در اجرا و انجام اين غسل در ميان دو خط و دو گروه پيش آمد.
يكي از جوانان به نام ملا عبدالله عبدالعزيز المالكي ادعا كرد كه حضرت زهرا(س) را در خواب ديده است و برخي از او خواستند در صورت رؤيت مجدد ايشان، از ايشان سؤال كند كه آيا از آنها راضي است يا نه. اينچنين، فتنه كم كم پديدار شد و برخي از آن زندانيان به عبدالله در مورد خطرناك بودن اين مسئله و سوء استفاده از برخي از اين امور و رويدادها تذكر دادند. عبدالله از اين مسئله خشمگين شد و از «شيخ ابراهيم الجفيري»، «احمد عباس خميس»، «استاد عيسي الشارقي»، «شيخ احمد العريبي» و «حميد مسعود» در اين مورد كسب تكليف شد، آنها او را از اين كار نهي كردند و احمد عباس خميس پيش از همه گفت: آيا حضرت زهرا(ع) را ديدهاي يا نه؟ عبدالله پاسخ داد خير نديدهام احمد عباس خميس گفت: تو براي تحمل اين مسئوليت بسيار ضعيف هستي در حاليكه اين امر بسيار عظيمي است و اين نعمتي است كه اهلبيت(ع) به ما ارزاني داشتهاند، اما خداوند براي اين كار مردي استوار در دين و از نظر جسماني و عقلاني بسيار قدرتمند، آماده ميسازد و او اين مسئوليت را بر عهده ميگيرد. اين سخنان به گوش عبدالوهاب بصري رسيد و از اين سخنان استفاده كرد و از آن به عنوان يك راه براي ورود و پا گذاشتن به اين عرصه استفاده كرد. او پس از مدتي، شروع به تعريف كردن خوابهايي كرد كه خط و راه شهيد صدر را مورد ستايش قرار ميداد؛ او پنج خواب را در اين مورد براي ديگران تعريف كرد و اينگونه گروهي ويژه به وجود آورد و آنها شروع به جمع كردن زندانيان كردند؛ كه خوابها را به اطلاع آنها ميرساندند و به آن استناد ميجستند.
مضمون خوابها اين بود كه عبدالوهاب بصري امام حجت(عج) را ميديد. او پس از مدتي ادعا كرد امام مهدي(ع) به او اطلاع داده است كه ديگر به خواب او نميآيد بلكه نايب سوم، «حسين بن روح نوبختي» را به عنوان رابط ميان خود و او ميفرستد و حسين بن روح نوبختي ـ بنابر ادعاي عبدالوهاب بصري ـ در شكل و هيبت سيد هادي مدرسي به خواب او ميآمد. هدف از اين نقشه اين بود كه او ميخواست دو گروه و دو خط موجود را متحد كند.
او كمكم شروع به تدوين سخناني كرد كه به ادعاي او حسين بن روح نوبختي از امام مهدي(عج) به او ميرساند. اين مطالب بسيار طولاني و با زباني ادبي مشهور بيان ميشد البته در آغاز كار با زبان ساده و عادي بود و اينگونه رسالت عبدالوهاب بصري كه «باب المولي» هم ناميده ميشود يا يارانش او را به اين نام ميخوانند، آغاز شد. بصري در آن ادعا ميكند كه امام مهدي(ع) به او امر فرموده و به او دستور داده تا تمام شيعيان و مسلمانان را مخفيانه براي پيوستن به حزب او دعوت كند. او در شرايطي اين ادعاها را ميكرد كه هنوز در زندان به سر ميبرد و در آن زمان برخي از كتابها را مانند يوم الخلاص و كتابهاي شيعي ديگر در مورد روايتهاي مربوط به امام مهدي(ع) در اختيار داشت. او با استفاده از اين كتابها، سخناني بر زبان ميآورد كه شنونده با شنيدن آن گمان ميكرد اين پيام از جانب امام مهدي(عج) است و البته دوستش «جلال القصاب» او را در اين كار بسيار ياري ميداد. پس از اينكه برخي از زندانيان او را تصديق كردند، او در تاريخ 20/9/1986 دستور تشكيل كميتهاي براي اداره زندان داد، ادعا كرد كه امام مهدي(عج) به او دستور اين كار را داده است. در تاريخ 22/10/1986 پيامي به اطلاع زندانيان رساند و ادعا كرد كه اين پيام از جانب امام(عج) بوده و اين پيام به منزلة بيعت است و در طيّ سه روز بايد با شخصي برگزيده بيعت شود و اگر كسي با او بيعت نكند، از جمله دشمنان امام مهدي(عج) و از جمله كساني خواهد بود كه به جنگ با اهل بيت(ع) ميپردازند، در تاريخ 26/10/1986 او كميته را تبديل به يك حزب منظم و سازماندهي شده كرد و از جمله مواردي كه او را براي ادامه دعوت و ادعاهايش ياري داد، اين بود كه زندانيان تمام گفتهها و اعمال او را تصديق ميكردند، زيرا عبدالوهاب بصري كه به برخي از زندانيان اطلاعاتي در مورد كارهايي كه انجام ميدادند به آنها ميداد يا اطلاعات شخصي آنها را به آنها بازگو ميكرد و اين به گونهاي شد كه او ادعا ميكرد اين اطلاعات و آگاهيها را در خواب از حسين بن روح نوبختي ميگيرد.
او پس از آنكه توانست برخي را قانع كند كه دعوت و كارهايش راست و درست است، زندانيان را جمع كرد و از آنها خواست تا دو صف تشكيل دهند، يك صف، پيروان خطّ راه سيد شيرازي و صف ديگر پيروان خطّ شهيد صدر و در مقابل آنها طشتي قرمز و پر از آب قرار داد و از آنها خواست دستان خود را در آن قرار داده با امام مهدي(عج) بيعت كنند و وابستگيهاي گذشته خود به اشخاص يا احزاب مختلف را فراموش و اعلام كنند كه آنها در يك خط و راه واحد گام برميدارند. وي به آنها دستور داد در مقابل خداوند سر به سجده فرود آورند و به خاطر نعمت يكپارچه شدنشان، شكر خداوند را به جاي آورند. سپس از آنها خواست از آب آن طشت كه آلوده به عرق دستان آنها بود بنوشند، سپس ادعا كرد كه امام مهدي(عج) گنجشكي به نام «فرقد» به سوي آنها ميفرستد و آن گنجشك مراقب آنها است و كارهاي آنها را تحت نظر دارد و آنچه را كه اتفاق ميافتد به ايشان خبر ميدهد. اينگونه شد كه برخي از زندانيان زماني كه گنجشكي ميديدند، ساكت ميشدند و هنگامي كه كسي با آنها بحث و جدل ميكرد يا به مخالفت با نظر و عقيدة آنها ميپرداخت، خشمگين ميشدند و ادعا ميكردند كه آن شخص، امام مهدي(عج) را خشمگين كرده و ميگفتند او با امام حجت(عج) ميجنگد. بصري، در سلول خود پردهاي قرار داد كه آن را از پارچههاي موجود درست كرده بود و پس از آن از زندانيان خواست كه هر اتفاقي كه در آنجا روي ميدهد و هر چه ميشنوند، به صورت خلاصه ثبت كنند و آن را در تكههاي كاغذ بنويسيد و آن را زير بالش او قرار دهند و او ميگفت حسين بن روح آن نوشتهها را ميخواند و به آن پاسخ ميدهد يا شرح يا توضيحي در مورد آن ميدهد. وي به گروه خود گفت: از آنجا كه شما نخستين پرچمداران امام حجت (عج) هستيد، شايسته است كه خود را پاك و تزكيه كنيد و به همين دليل براي آنها برنامههاي خاصّي تعيين كرد.
1. عبادت و برنامههاي معنوي، 2. ورزشهاي سخت و خشن، 3. در معرض شكنجه قرار گرفتن.
پس از آزادي دوستش جلال القصاب از زندان، سبك و سياق نامهها، پيامها و تعليمات امام تغيير كرد و اين پيامها و نامهها، تبديل به نامههاي كوتاه كه غالباً از 5 سطر تجاوز نميكرد، شد كه حاوي كلمات و سخناني عجيب و نامأنوس بود. جلال القصاب پس از آزادي از زندان، مسئوليت جذب بسياري از مردم از طريق ديدار محرمانه و سري با اشخاص و قرائتِ نامه (بيعت نامه) و آمادهسازي اوضاع براي آزاد سازي افراد ديگر عضو آن گروه كه همچنان در بند بودند را بر عهده گرفت. برنامه اين بود كه ميبايست تمام اشخاص صاحبنفوذ در جنبشهاي اسلامي بحرين، از هر جريان يا حزبي، جذب ميشد و اوضاع به گونهاي شد كه بيشتر افراد و اعضاي دو جريان اصلي، عبدالوهاب بصري و جلال القصاب شدند و پس از مدتي اكثر اعضاي اين دو سازمان، وارد اين بدعت شده بودند و اين جذب از طريق نيرنگ و فريبي بود كه عبدالوهاب و دوستش جلال القصاب به كار ميبستند. اينچنين جلال القصاب، شاه كليد ارتباط با تمام افراد دو جريان را در خارج از زندان به دست آورد. اما اتفاقاتي پيش آمد كه اين گروه منحرف پيشبيني آن را نميكردند و آن اقدام برخي افراد داخل زندان براي آگاه ساختن جوانان مؤمن بحرين از اين گروه بود تا از فتنة آتي دوري گزينند. آنان متعهّد شدند علما را در جريان اين دعوت و كارهاي آنها قرار دهند. بدين ترتيب اين زندانيان از طريق خانوادههاي خود كه براي ملاقات با آنها به زندان ميآمدند، بسيار مخفيانه و سرّي، نامههايي به علما فرستادند. علما در ابتدا اين شنيدهها و اخبار را باور نميكردند ومنتظر ماندند تا اينها از زندان آزاد شوند و با آنها به روش صحيح بحث و گفتوگو كنند. برخي از آنها پس از اين گفتوگوها هدايت شده و به راه راست و درست بازگشتند و برخي ديگر به گونهاي شگفتانگيز و عجيب بر عقايد خود اصرار داشتند تا آنكه كار به استفتاء از مراجع بزرگ شيعه كشيده شده باشد كه دست از گمراهي و كجروي خود بردارند، اما آنها پس از آن نيز به صورت مخفيانه و بسيار گسترده فعاليت كردند و هنوز هم به فعاليت خود ادامه ميدهند.1
دـ بيوگرافي بنيانگذار عبدالوهاب حسن احمد البصري (بحريني) بنيانگذار اين جريان است. زندگي او سرشار از تناقضات و پريشانيها، و آكنده از شك و شبههها و ابهامهاي زيادي است. در دوران جواني براي يادگيري علوم ديني به ايران سفر كرد و در آن زمان جزو گروه شيرازي بود و چند ماه در آنجا با نام مستعار «تحسين» اقامت داشت. پس از آنجا به مسكو رفت و پس از مدتي براي يادگيري فنون جادو و شعبدهبازي به هند سفر كرد، پس از آن نيز براي يادگيري زبان انگليسي به يكي از كشورهاي اروپايي رفت. بدين ترتيب وي، با اين مسافرتها در بحرين، به عنوان يك مبارز و جهادگر و گاهي به عنوان سفير و نمايندة امام مهدي(عج) شناخته شده بود.
ه ـ افكار و عقايد گروه سفارت بحرين افكار و عقايد آنها بر پايه خواب و رؤيا استوار بود. ادّعاي آنها در نهايت به آنجا رسيد كه ادعا كردند امام مهدي(ع) از ميان آنها بابي تعيين كرده است و اين باب، پيش از آن، باب حسين بن روح نوبختي، نايب سوم امام(ع) بوده است. آنها پس از آزادي از زندان، ادّعاي خود را با مسئله لطف الهي توجيه ميكردند و ميگفتند: لطف الهي اقتضاي اين را دارد كه بندگان خداوند پاك و بلندمرتبه به مقامات عاليه كمال بشري برسند و در اين راه، ناگزير خداوند سببي را كه باعث نزديكي آنها به اين امر و رسيدن به اين هدف است، تعيين ميكند و آنها به اين هدف يعني كمال انسانيت نميرسند، مگر اينكه حضرت حجت(ع) بابي براي خود تعيين فرمايد، تا آن باب، مردم را از حقايق امور آگاه گرداند و زمينه را براي ظهور فراهم سازد. آنها اين آمادهسازي شرايط را ظهور كوچك و زمينهساز آن ظهور بزرگ ميدانند و از ديدگاه آنان اين چيزي است كه انسان براي رسيدن به كمال، نيازمند آن است. آنها بر اين باورند كه نيازي به وجود فقها نيست زيرا فقها دربند احكام ظاهري دين هستند و دوران زندگي بر اساس احكام ظاهري دين با ظهور باب المولي كه مستقيماً به امام(عج) وصل است، به سر آمده و در اين حال امام ظاهر شدهاند و اين ظهور اصغر است و با توجه به اين، در شرايط كنوني، بنا به اعتقاد آنها بايد به «باب المولي» كه تعيين شده مراجعه كرد، هر چند ممكن است صفاتي كه باب المولي داراي آن است، كساني ديگر نيز داراي آن باشند. آنها عقايد گوناگون ديگري نيز دارند. از جمله: 1. از نظر آنها آية «يمحوالله ما يشاء و يثبت و عنده امّ الكتاب»2 واضح و روشن نيست و در نتيجه آنها مفهوم اين آيه را به مسائل زيادي تعميم دادهاند.
2. آنها در مورد شفاعت اعتقاد دارند كه هر كس دوستدار اهل بيت(ع) باشد، چه دزدي كند، چه زنا و چه نافرماني پروردگار، مورد شفاعت ايشان قرار ميگيرد.
3. آنها اعتقاد دارند غيرممكن است كسي به پيامبر(ص) دروغ ببندد اما در اين دنيا نتيجة بدِ كار خود را نبيند. آنها اين اعتقاد را دليلي بر صدق دعوي عبدالوهاب بصري ميدانند و ميگويند همين كه آسيبي به او نرسيده، خود دليل صدق دعوي اوست.
4. ايمان به مسئله جزيرة خضرا، مثلث برمودا، بشقاب پرندهها؛ آنها اين موارد را از جمله نشانههاي خروج حضرت حجت(عج) به شمار ميآورند.
5. آنها اعتقاد دارند كه از جمله برگزيدگان خداوندند و بر اين باورند كه آنها به درجه يا موقعيتي بالاتر و باارزشتر از درجه، رتبه و جايگاه ياران امام حسين(ع) دست يافتهاند، زيرا آنها از جمله نخستين پرچمداران و زمينهسازان امام مهدي(عج) هستند.
6. آنها توجه خاصي به قرآن و معجزات لفظي، عددي و علمي آن دارند و به گونهاي نادر و عجيب توجّه خاصي به تاريخ نشان ميدهند و تلاش زيادي براي جمعآوري كلمات نامأنوس و قديمي و عجيب و كم كاربرد دارند.
7. آنها بر اين باورند كه هدف، وسيله را توجيه ميكند.
8. آنها بر اين باورند كه باطل باعث تفرقه است و حق، مردم را متحد كرده و در يك جا گرد ميآورد آنها با استدلال به اين مطلب، ميگويند دعاوي آنها درست و بر حق است زيرا عبدالوهاب بصري با اين دعاوي توانسته است جريانات اسلامي پراكندة موجود در زندان را متحد و يكپارچه كند.
در يك گفتوگو كه «استاد علي احمد الديري» در تاريخ 29/7/2001 م با «رابحه عيسيالزيره» يكي از اعضاي فعال اين گروه داشته، خانم رابحه عيسي ميگويد: در مورد امام(عج) بايد گفت: اگر تنها عبدالوهاب ميتواند ايشان را رؤيت نمايد، اين مسئلهاي است مربوط به ايشان و من توضيحي در مورد آن ندارم و نميتوانم در مورد آن نظري بدهم. او كه مورد تأييد امام معصوم است، اگر چنين ادعاهايي داشته باشد، چه ايرادي بر آن وارد است.
مجتبي الساده مترجم: سيد شاهپور حسيني ماهنامه موعود شماره 87
پينوشتها: 1. اين مطلب برگرفته از: «شبكه منتديات قرية شهركان الثقافية» بحرين ميباشد كه حاصل يك نشست فرهنگي «شهركان» بحرين تحت عنوان «سفارة البدعة» شيخ حسن مكي، حسين الفريب المالكي است كه شب شنبه برابر با 18/11/2005 م در «ماتم شمالي» برگزار شد. 2. سورة رعد (13)، آية 39. خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات ميكند و اصل كتاب نزد اوست.
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت سوم |
|
متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت سوم اين گروه بر اين عقيده هستند كه يزيد به آسمان صعود نموده و بعداً بر مىگردد و دنيا را پر از عدل و داد مىكند. اينان در ولايت موصل عراق و ناحيه شيخان، كه مهد دولت آشورى بود، و قسمتى از ناحيه حلب (شام)، ارمنستان، ايروان، اطراف تفليس و جنوبغربى ايران ساكن بودند. البته اطلاعات كافى از ريشه و برنامه دين آنها در دسترس نيست. اسپروا، مستشرق معروف، يزيديه را بقاياى دين مانوى شمرده است.
(نگاهى تاريخى به دعاوى و نسبتهاى دروغين مهدويت)
اشاره: نوشتار حاضر در ادامه مجموعه مقالاتي است كه از چندي پيش در واكاوي و شناخت يكي از جدي ترين آسيبها و آفتهاي تنيده شده با فرهنگ مهدويت، يعني فرقه ها و مدعيان دروغين مهدويت، يه صورت سلسله وار تقديم شما كاربران عزيز مي شود. در مقالات گذشته چنانكه ديديم دعاوي و هويت پاره اي از فرق ياد شده در ترازوي نقد فرو ريخت؛ اينك برآنيم تا مدعيات كذب و هويت پوچين برخي ديگر از اين فرقه ها را بر آفتاب افكنيم؛ پس با ما همراه باشيد.
يزيديه: اين گروه بر اين عقيده هستند كه يزيد به آسمان صعود نموده و بعداً بر مىگردد و دنيا را پر از عدل و داد مىكند.(1) اينان در ولايت موصل عراق و ناحيه شيخان، كه مهد دولت آشورى بود، و قسمتى از ناحيه حلب (شام)(2)، ارمنستان، ايروان، اطراف تفليس و جنوبغربى ايران ساكن بودند. البته اطلاعات كافى از ريشه و برنامه دين آنها در دسترس نيست. اسپروا، مستشرق معروف، يزيديه را بقاياى دين مانوى شمرده است.(3)
وجه تسميه اين گروه: دستهاى از مستشرقين اجنبى، ديانت يزيديه را به دين آريايى نسبت دادهاند؛ زيرا كلمه يزيدى را از مشتقات يزدان، كه مقصود خداست، مىدانند و برخى آن را به يزيدبن انيسه(4) نسبت مىدهند. ولى نظر درست اين است كه منسوب به يزيدبن معاويه مىباشد؛ چون آيين اين گروه را شيخ عدىبن اموى تدوين كرده و يزيد اين آيين را رواج داده و طريقه او را زنده كرده است.(5)
يزيدىها، اعتقادات خرافى و شيطانپرستى دارند و داراى دو كتاب مقدس مىباشند؛ يكى به نام «جلوه»، كه شيخ عدىبن اموى نوشته و ديگرى «مصحف رش» (رش به معناى سياه در زبان كردى است) تأليف شماس ارميا. يزيدىها اعتقاد دارند كه كتاب جلوه، خطابهاى خداوند است به يزيديان.(6)
سيد مرتضى رازى درباره يزيديه مىگويد: فرقه ششم اصحاب شافعى، يزيديند؛ و ايشان هم مشبهيند(7) و هم خارجى. اين قوم يزيد را خليفه پنجم مىخوانند و امام على(ع) را به ظاهر سب نمىكنند. مشبهه يزيد را امام مىدانند و خلفاى قبلى را به ترتيب: ابوبكر، عمر، عثمان و معاويه مىدانند.»(8)
روايتى هم از امام باقر(ع) رسيده است، كه مىفرمايد: «چون قائم قيام كند، حركت خواهد كرد تا كوفه؛ پس بيرون آيند قومى كه ايشان را يزيديه گويند.»(9) اين روايت را طبرسى از ابوالجارود روايت كرده؛ ولى كلمه مورد بحث «البتّريه» نوشته شده است نه «يزيديه».(10)
اين گروه منقرض شدهاند و الآن وجود خارجى ندارند.
هاشميه: هاشميه، پيروان ابوهاشم عبداللهبن محمدبن حنفيه هستند.(11) اين فرقه اعتقاد داشتند كه محمد مرده است؛ اما پسرش امام است و بعد از او ابوهاشم مهدى است و نمرده و حتى مىتواند مردگان را هم زنده كند.(12) وى فرد با نفوذ و مرد شجاعى بوده و قيامهاى مخفيانهاى عليه بنىاميه داشته است؛ البته با انگيزه سياسى، نه مذهبى و در زمان سليمانبن عبدالملك مىزيست. حاكم اموى چون نفوذ شخصيت ابوهاشم را ديد، او را به دمشق فرا خواند و در راه شيرى زهرآلود به او دادند؛ كه بر اثر همين زهر از پاى درآمد.(13) برخى مرگ او را باور نداشتند و قائل به غيبت و مهدويت او شدند.(14) البته مهدويت ابوهاشم از ساختههاى عباسيان مىباشد.(15) عباسيان با جعل اين فرقه توانستند با مطرح كردن دروغين وصيت ابوهاشم به يكى از سران بنىعباس حق حكومت را از آل على(ع) به خود منتقل سازند. و بدين وسيله مردم را به تبعيت از خود فرا خواندند.
اين گروه الآن وجود خارجى ندارند؛ گو اينكه فرقه بيانيه، پيروان بيان نهدى، كه معاصر امام باقر(ع) بودند هم به مهدويت ابوهاشم اعتقاد داشتند.(16)
البته در زمان خود ابوهاشم چنين اعتقادات مذهبى درباره او نبوده است.
ادامه دارد... پينوشت ها: 1. اليزيدية، صدوق الدملوجى، ص 164، طبع موصل، 1368هـ . 2. ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 136 و ج 2، ص 35. 3. بررسى عقايد و اديان، آيتالله مصطفى نورانى، ص 337، انتشارات مكتب اهل بيت(ع)، چاپ چهارم، تير 1375. 4. يزيدبن انيسه، از طوايف اباضيه خوارج است و از جمله كسانى بود كه زمانى كه مختار در زندان بود، برايش بيعت مىگرفت. 5. بررسى عقايد و اديان، مصطفى نورانى، ص 338. 6. همان، ص 347. 7. اينها مىگفتند: بشر چون به حد اخلاص رسيد، در دنيا و آخرت مىتواند به مصافحه و دستبوسى خدا نايل گردد. اينها براى خدا اعضا و جوراح ثابت مىكنند و مىگويند: خداوند در طوفان نوح آن قدر گريه كرد، تا چشمش به درد آمد. و مىگويند: اكنون هم خدا روى عرش نشسته و بندگانش را تماشا مىكند. (بررسى عقايد و اديان، نورانى، ص 334) 8. تبصرة العوام، سيدمرتضى داعى حسنى رازى، ص 99، به تصحيح عباس اقبال، 1313، تهران. 9. گزيده كفاية المهتدى، سيدمحمد مير لوحى اصفهانى، ص 299، ح 39، تصحيح و گزينش گروه احياى تراث فرهنگى، چاپ اول. 10. اعلام الورى، طبرسى، ص432 ـ 431 (به نقل از گزيده كفاية المهتدى، ص 299) 11. ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 150. 12. غاديان، صفرى فروشانى، ص 89. 13. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 1، ص 435، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، سازمان انتشارات جاويدان، چاپ هفتم، 1371. 14. تشيع در مسير تاريخ، دكتر جعفرى، ص 317. 15. غاليان، صفرى فروشانى، ص 90 و ص 140. 16. فرق الشيعه، نوبختى، ص 48.
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت اول |
|
| بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت اول |
|
|
| ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
دولت انگلیس که در ۷ آذر یکی از بزرگترین دوستان وفادارش (عبدالبها) را از دست داده است اشک می ریزد...و تلگرافی جهت همدردی به فلسطین مخابره می نماید. از زبان شوقی افندی ...
تصویری از مراسم تدفین عبدالبها یکی از رهبران بهائیت به مناسبت سالروز سقوطش

"... والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون"
دولت انگلیس که در ۷ آذر یکی از بزرگترین دوستان وفادارش (عبدالبها) را از دست داده است اشک می ریزد...و تلگرافی جهت همدردی به فلسطین مخابره می نماید. از زبان شوقی افندی :
« ... وزیر مستعمرات حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان "مستر وینسون چرچیل" به مجرد انتشار این خبر (مرگ عبدالبها) پیامی به مندوب سامی فلسطین " سرهربرت ساموئل" صادر و از معظم له تقاضا نمود مراتب همدردی و تسلیت حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائی ابلاغ نماید. مندوب سامی مصر و ایکونت النبی نیز مراتب تعزیت و تسلیت خویش را بوسیله مندوب سامی فلسطین ببازماندگان فقیدسر عبدالبها عباس افندی و جامعه بهائی تسلیت صمیمانه مرا بمناسبت فقدان قائد جلیل القدرشان ابلاغ نمائید...(قرن بدیع نوشته شوقی افندی جلد ۳ ص ۳۲۱)
خوب است به آنان که فریاد بر می دارند " بهائیت " راه گشای ظلمات زندگی انسانهاست و از حقوق مظلومین دفاع می کند و می گویند بیائید در این راه با ما همگام شوید گفته شود که ما از چه کسی پیروی نمائیم ؟ از عبدالبها !! از آنکس که در جهت منافع انگلیس تلاش می کرد. از او که جزو خدمتگزاران انگلستان بود !!!
به نقل از وبلاگ بهائيت در گذر زمان | |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت اول |
|
| بهائیت در گذر زمان و تصویر- قسمت اول |
|
|
| ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
دولت انگلیس که در ۷ آذر یکی از بزرگترین دوستان وفادارش (عبدالبها) را از دست داده است اشک می ریزد...و تلگرافی جهت همدردی به فلسطین مخابره می نماید. از زبان شوقی افندی ...
تصویری از مراسم تدفین عبدالبها یکی از رهبران بهائیت به مناسبت سالروز سقوطش

"... والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون"
دولت انگلیس که در ۷ آذر یکی از بزرگترین دوستان وفادارش (عبدالبها) را از دست داده است اشک می ریزد...و تلگرافی جهت همدردی به فلسطین مخابره می نماید. از زبان شوقی افندی :
« ... وزیر مستعمرات حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان "مستر وینسون چرچیل" به مجرد انتشار این خبر (مرگ عبدالبها) پیامی به مندوب سامی فلسطین " سرهربرت ساموئل" صادر و از معظم له تقاضا نمود مراتب همدردی و تسلیت حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائی ابلاغ نماید. مندوب سامی مصر و ایکونت النبی نیز مراتب تعزیت و تسلیت خویش را بوسیله مندوب سامی فلسطین ببازماندگان فقیدسر عبدالبها عباس افندی و جامعه بهائی تسلیت صمیمانه مرا بمناسبت فقدان قائد جلیل القدرشان ابلاغ نمائید...(قرن بدیع نوشته شوقی افندی جلد ۳ ص ۳۲۱)
خوب است به آنان که فریاد بر می دارند " بهائیت " راه گشای ظلمات زندگی انسانهاست و از حقوق مظلومین دفاع می کند و می گویند بیائید در این راه با ما همگام شوید گفته شود که ما از چه کسی پیروی نمائیم ؟ از عبدالبها !! از آنکس که در جهت منافع انگلیس تلاش می کرد. از او که جزو خدمتگزاران انگلستان بود !!!
به نقل از وبلاگ بهائيت در گذر زمان | |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
متمهديان و مدعيان مهدويت-دوم |
|
متمهديان و مدعيان مهدويت-دوم ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ مراد از كيسانيه، پيروان مختاربن ابى عبيده ثقفى است. اين فرقه پنداشتند كه محمدبن حنفيه بعد از حسينبن على(ع) امام و مهدى موعود(عج) است و در كوه رضوا به سر مىبرد و نزد او آب و عسل نهاده شده و از آنجا ظهور و قيام خواهد كرد البته خود محمدبن حنفيه چنين ادعايى نداشته است.
(نگاهى تاريخى به دعاوى و نسبتهاى دروغين مهدويت)
در مقاله گذشته گفته شد که انديشه مهدويت در طول تاريخ دستخوش پاره اي آفتها و آسيبها از جمله مدعيان دروغين مهدويت گرديده، در اين شماره نقاب دروغ از چهره برخي از اين مدعيان مهدويت برخواهيم افکند.
سبائيه:
پيدايش اين فرقه، بعد از شهادت حضرت على(ع)، سال 40ق، مىباشد. اينان اولين دستهاى هستند كه در اسلام قائل به غيبت على(ع) و بازگشت او شدند و ادعا كردند كه او نمرده است.(1) آنها مىپنداشتند كه على(ع) تا آخرالزمان باقى است و روزى خروج خواهد كرد و زمين را از عدل پر خواهد كرد؛ چنان كه از ظلم پر شده است.(2) اولين بار «عبداللهبن سبا» قائل به رجعت على(ع) شد و فكر رجعت را ميان شيعه القا كرد. بغدادى مىگويد: «سبائيه نسبت به على(ع) غلو كردند و گمان كردند او نبى است و حتى گمان كردند او خداست».(3)
سبائيه غلو را درباره على(ع) به حد اعلا رسانده بودند و معتقد به ويژگى خارقالعاده على(ع) بودند. البته بنابر قولى به آنان «طياره»(4) و بنابر قولى «سحابيه»(5) هم مىگويند. آنها معتقدند كه على(ع) نمرده و در ابرهاست. البته اهل اخبار، مخالفان عثمان را مطلقاً «سبائيه» مىناميدند.(6)
در مورد خود «عبدالله بن سبا» بايد گفت، كه اولين بار نام او در كتاب تاريخ طبرى، با روايت سيف بن عمرو، آمده است، كه نقل مىكند: «او مردى يهودى از صنعا، با مادرى سياهپوست بود و در زمان عثمان مسلمان شد؛ به اين قصد كه در پوشش اسلام شروع به فساد كند و اسلام را براندازد؛ و در قتل عثمان هم شريك بود.»(7) و در جاى ديگر، طبرى بنابر قول سيفبن عمرو روايتى را نقل مىكند كه: «دو سپاه على(ع) و بصره توافق به صلح كردند (در جنگ جمل)؛ اما قاتلان عثمان اين امر را به صلاح خود نمىديدند؛ از اين رو شبانه توطئه كردند و به هر دو سپاه حمله كردند و هر دو را به جان هم انداختند.»(8)
در ميان مورخان، اولين بار طبرى اين روايات را از زبان سيفبن عمرو نقل كرده و بعد اين افسانه به ديگر تاريخنويسان رسيده است. البته مورخان بزرگى همچون يعقوبى (درگذشت 284هـ)، بلاذرى (درگذشت 279هـ)، ابن سعد (درگذشت 230هـ) از ابن سبا اسمى نياوردهاند.
علامه عسكرى در كتاب عبداللهبن سبأ(9) به تفصيل درباره شخصيت عبدالله بن سبا سخن گفته است و ساختگى بودن آن را ثابت مىكند؛ و در مورد سيفبن عمرو تميمى (درگذشت 170 ق) هم مىفرمايد كه، وى عدنانى بوده و سعى فراوانى در تصرف تاريخ نموده است؛ از اين رو عبدالله بن سبا هم از طراحىهاى اوست؛ تا بدين وسيله اختلافات مهم دنياى اسلام و عقايد مهم شيعه را به عبدالله بن سبا نسبت دهد؛ تا چنين وانمود كند كه اصل اين عقايد از يهود گرفته شده است.
البته سيفبن عمرو در ميان رجال نويسان اهل سنت متهم به زندقه و كفر شده است.
همان گونه كه معلوم شد، سبائيه چنين ادعايى را نسبت به امام على(ع) داشتند. ولى پر واضح است كه هيچ گاه امام على(ع) چنين ادعايى نكرده بودند.
انگيزه اصلى سبائيه يا سحابيه، غلوگويى نسبت به امام على(ع) است؛ البته نبايد دستهاى معاندان شيعه را در انتساب تحريف گونه اين عقايد به ابن سبا را فراموش كرد. متأسفانه حتى برخى از شيعيان هم (مانند نوبختى در فرقالشيعه و اشعرى در المقالات و الفرق) بدون توجه به لوازم اين انتساب، در كتب خود نام او را ذكر كردهاند؛ در حالى كه جمع كثيرى از اهل سنت وجود ابن سبا را انكار كردهاند؛ مانند: طه حسين(10)، دكتر على وردى(11)، محمد كردعلى(12)، احمد محمود(13)، دكتر كامل مصطفى شيبى(14) و برخى مستشرقان؛ مانند: دكتر برناد لويس، ولهاوزن، فريد ليندر و ديگران(15).
در مورد نام ديگر سبائيه؛ يعنى سحابيه، بايد متذكر شد كه اين مطلب موهوم است. اصل مطلب از اين قرار است كه پيامبر اكرم(ص) عمامهاى داشت به نام سحاب، كه در عيد غديرخم يا در مناسبت ديگر آن را به امام على(ع) بخشيد. پس از آن گاهى كه امام على(ع) با آن عمامه بر پيامبر اكرم(ص) وارد مىشد، پيامبر(ص) مىفرمود جاء على فى السحاب. «على(ع) در حالى كه عمامه سحاب بر سر اوست، آمد» نه اين كه على(ع) كه در ابرهاست آمد. بعدها فرقهنويسان اين جمله را تحريف كرده و آن را به طرفداران ابنسباى ساختگى نسبت دادند.(16) در مورد سبائيه چند نكته قابل ذكر است:
الف) اين طائفه منقرض شدهاند و ادعاى آنان هم باطل است. ب) روايات فراوانى وجود دارد، كه در آنها به تعداد ائمه(ع) تصريح شده است. ج) مسأله به شهادت رسيدن حضرت على(ع)، از مشهورترين حوادث تاريخ است. د) حضرت على(ع) در هيچ جا چنين ادعايى نداشته؛ بلكه خبر از آمدن قائم آل محمد(عج) مىدهد.
اصبغبن نباته مىگويد: «نزد اميرالمؤمنين(ع) رفتم و او را متفكر و خيره شده به زمين يافتم. عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! چگونه است كه شما را متفكر و خيره شده به زمين مىبينم؟ آيا نسبت به آن راغب شدهاى؟ فرمود: نه والله! هرگز نه راغب زمين و نه راغب دنيا گشتهام؛ ولى درباره فرزندى كه از صلب من و يازدهم از اولاد من است، تفكر مىنمودم. اوست آن مهدى كه زمين را پر از عدل و داد مىكند، پس از آن كه از ظلم و جور پر شده باشد. او را حيرتى و غيبتى است، كه در آن گروهى هدايت و گروهى گمراه مىشوند...»(17)
كيسانيه
كيسانيه از واژه «كيسان» گرفته شده، كه صفتى از ماده «كَيس»(18)؛ يعنى زيرك، مىباشد و درباره علت اين اسم گزارى چهار قول است:
الف) لقب يكى از غلامان آزاد شده امام على(ع) است؛ كه در قيام مختار بر ضد بنىاميه نقش اصلى را داشته است؛ ب) لقب «ابوعَمره» رئيس پليس كوفه، در زمان تسلط مختار بر كوفه مىباشد؛ ج) لقب محمدبن حنفيه، فرزند امام على(ع) مىباشد؛ د) لقب مختار ثقفى است؛ كه محمدبن حنفيه به جهت زيركى به او گفته است؛(19) و) امام على(ع) مختار را بر زانوى خود نشاند و او را كيس خواند؛(20)
مراد از كيسانيه، پيروان مختاربن ابى عبيده ثقفى است. اين فرقه پنداشتند كه محمدبن حنفيه بعد از حسينبن على(ع) امام و مهدى موعود(عج) است و در كوه رضوا به سر مىبرد و نزد او آب و عسل نهاده شده و از آنجا ظهور و قيام خواهد كرد(21) البته خود محمدبن حنفيه چنين ادعايى نداشته است.(22)
در مورد مختار هم بايد گفت كه برخى از عقايد را با انگيزههاى خاص به وى نسبت دادهاند؛ از جمله عقيده به مهدويت و مهدى موعود بودن محمدبن حنفيه؛ در حالى كه مختار هيچ ادعاى گزافى نداشته و هيچ عقيده كفرآميزى ابراز نكرده است(23) و هيچ فرقه و مذهبى تشكيل نداده است و نام كيسانيه در آن زمان اصلاً مشهور و معروف نبوده است. منشأ اين اتهامات و دشمنىها در مورد مختار و تبليغات بر ضد او را مىتوان به چند دسته تقسيم كرد:
الف) عاملان و شركت كنندگان در واقعه خونين كربلا و امويان كوفه؛
ب) اشراف و بزرگان كوفه. چون جمع كثيرى از سپاهيان مختار غلامان آزاد شده بودند؛
ج) عبدالله بن زبير و طرفداران و ياران او؛ كه مختار را مانع بزرگى براى خود مىدانستند؛
د) امويان مستقر در شام، به رهبرى عبدالملكبن مروان(24)؛
مختار سال 66هـ / 685م در كوفه قيام كرد. هدف او انتقام گرفتن از قاتلان كربلا و قيام بر ضد بنىاميه(25) بود. اين قيام 6 سال پس از شهادت امام حسين(ع) واقع شد. اين گروه را مختاريه هم ناميدهاند.(26)
موالى، كه ستون فقرات نهضت مختار بودند، خود را شيعةالمهدى يا حزب المهدى مىناميدند(27). امام سجاد(ع) هم بر اساس شرايط و مصالح، از به عهده گرفتن قيام خوددارى كرد؛ و مختار هم قيام خود را منتسب به محمدبن حنفيه نمود. برخى گفتهاند محمدبن حنفيه نماينده تامالاختيار امام سجاد(ع)(28) بوده است. مختار هم بعد از شكست دادن لشكر عبدالملكبن مروان، به سردارى عبيداللهبن زياد، در «نصيبين»؛ در نهايت، در جنگ با مصعببن زبير در بصره شكست خورد و در رمضان سال 67 هـ.ق به شهادت رسيد.(29)
در مجموع درباره فرقه كيسانيه مىتوان گفت:
اولاً: محمدبن حنفيه اصلاً ادعاى مهدويت نداشته است. ثانياً: مختار ثقفى هم مدعى مهدويت محمدبن حنفيه نبوده است. اين اتهامى است كه عباسيان و برخى از دشمنان، با انگيزههايى كه به آن اشاره شد، دامن زدهاند. ثالثاً: در رواياتى كه در خصوص امامت دوازده امام(ع) و پيامبر(ص) از طريق شيعه و سنى بيان شده است، نامى از محمدبن حنفيه نيست. رابعاً: اين فرقه منقرض شده است و كسى در عصر فعلى اعتقاد به امامت محمدبن حنفيه ندارد.
البته عدهاى مثل كُثَيرَه عزه (درگذشت 105هـ / 723م) از شعراى اهل بيت محمدبن حنفيه را مهدى موعود دانستند. او شعر ذيل را سروده است:
فهديت يا مهدينا ابن المتهدى أنت الذى نرقى به و نرتجى انت ابن خير الناس بعد النبى انت امام الحق لسنا نمترى يابن على سِر و من مثل على
راه يافتى اى مهدى ما پسر راه يافته. تو كسى هستى كه ما به تو خشنوديم و اميدواريم. تو پسر بهترين مردم پس از پيغمبرى. تو امام بر حق هستى و ما در آن شكى نداريم. اى پسر على! برو؛ و چه كسى مانند على است.(30)
كربيه هم از فرقههايى است كه به عنوان زير مجموعه فرقه كيسانيه در زمان امام باقر(ع) مطرح شده بود؛ كه معتقد بودند محمدبن حنفيه ملقب به مهدى است و او نمرده و نخواهد مرد و هم اكنون غايب است و مكان او معلوم نيست و روزى ظهور خواهد كرد و مالك زمين خواهد شد و تا رجوع او، هيچ امامى نخواهد بود.(31)
بعضى از اين فرقه هم مىگويند محمدبن حنفيه در كوهستان رضوا است و بار ديگر خروج خواهد كرد.(32)
اين گروه، كه عدهاى از اهل مدينه و كوفه بودند، با انگيزه غلو رو به اين سوى آوردند؛ البته تبليغات بنىاميه هم در اين انحراف بىتأثير نبود. در ضمن اين گروه مورد لعن امام باقر(ع) واقع شدند.(33)
پي نوشت ها: 1. تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، دكتر محمدجواد مشكور، ص 127، انتشارات اشراقى، چاپ ششم، تهران، 1379. 2. الغيبة، شيخ طوسى، ص 197، تحقيق عبادالله الطهرانى و الشيخ على احمد ناصح، انتشارات مؤسسة المعارف الاسلامية، قم، چاپ دوم، 1417 ق . 3. المهدية فى الاسلام، سعد محمد حسن، پاورقى ص 94، طبع مصر، 1353م / 1373هـ ، دارالكتاب العربى. 4. عبدالله بن سبا، علامه عسكرى، ج 3، ص 209، مترجمان: محمدصادق نجمى و هاشم هريسى، چ اول، انتشارات مجمع علمى اسلامى. 5. همان. 6. تاريخ اسلام، دكتر على اكبر فياض، ص 140، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ نهم، بهار 1378. 7. محمدبن جرير طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1407ق، ج 2، ص 647 . 8. تاريخ طبرى، ج 3، ص 38. 9. عبدالله بن سبا، علامه سيدمرتضى عسكرى، ج 3 (ترجمه فارسى). 10. طه حسين، الفتنة الكبرى على و نبوه، قاهره، دارالمعارف، ص 98. 11. دكتر على وردى، وعاظ السلاطين، ص 175، بغداد، كلية الآداب و العلوم، 1954 م. 12. محمد كردعلى، خطط الشام. 13. احمد محمود، نظرية الامامة. 14. دكتر كامل مصطفى شيبى، الصلة بين التصوف و التشيع. 15. غاليان، صفرى فروشانى، ص 79-77. 16. عبدالحسين احمد امينى نجفى، الغدير فى الكتاب و السنة و الآداب، ج 3، ص 293-290، چاپ سوم، بيروت، دارالكتاب العربى، 1387 ق. 17. كمال الدين و تمام النعمة، محمدبن علىبن بابويه (شيخ صدوق)، ج 1، ص 289، ح 1، تحقيق على اكبر غفارى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1416هـ . 18. فرهنگ لغت معين، ماده كيس. 19. غاليان، صفرى فروشانى، ص 84-83 . 20. تاريخ تحليلى اسلام، سيدجعفر شهيدى، ص 194، چاپ بيست و يكم، 1376، مركز نشر دانشگاهى تهران. 21. الغيبة - شيخ طوسى ص 192 - ملل و نحل - ابى الفتح محمدبن عبدالكريمبن ابىبكر احمد شهرستانى ص 147 ج 1 تحقيق محمد سيد كيلانى دارالمعرفه - بيروت 1402هـ / 1982م/ - نجم الثاقب - محدث نورى ص 214 چاپ جمكران. چاپ نهم - پائيز 1381. 22. تشيع در مسير تاريخ، دكتر سيد حسين محمد جعفرى، ص 305، ترجمه: دكتر محمدتقى آيتاللهى، انتشارات دفتر فرهنگ اسلامى، چاپ نهم، 1378. (به نقل از ابنسعد، ج 5، ص 94). 23. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 27، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1407 ق. 24. غاليان، صفرى فروشانى، ص 85. (با كمى تغيير). 25. الكامل، ابن اثير، ج 4، ص 27. 26. ملل و النحل شهرستانى، ج 1، ص 147 و تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، مشكور، ص 57. 27. تشيع در مسير تاريخ، دكتر جعفرى، ص 306. 28. ماهيت قيام مختاربن ابىعبيده ثقفى، سيد ابوفاضل رضوى اردكانى، ص 190، قم، مركز مطالعات و تحقيقات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم. 29. الكامل، ابن اثير، ج 4، ص 111. 30. تاريخ تشيع در ايران، رسول جعفريان، ج 1، ص 135، انتشارات انصاريان، چاپ اول، 1375. (به نقل از انساب الاشراف، بلاذرى، ج 3، ص 289) 31. فرق الشيعة، ابومحمد حسنبن موسى نوبختى، ص 44، تعليق سيدمحمد صادق بحرالعلوم، چاپ چهارم، نجف، مكتبة الحيدريه، 1388 ق. 32. تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام، دكتر جواد مشكور، ص 58. 33. المقالات و الفرق، سعدبن عبداللهبن ابىخلف اشعرى قمى، ص 33، تصحيح محمد جواد مشكور، چاپ دوم، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361 ش. منبع: مجله انتظار، شماره 8
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت اول |
|
متمهديان و مدعيان مهدويت- قسمت اول ۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ مردمى كه تحت فشار حكومتى ظالم بودهاند، به مجرّد نغمهاى با عنوان مهدويت، با آن همساز شده و بدون تحقيق، شتابان مىپذيرفتند. در اين صورت، مدعى مهدويت، با استفاده ابزارى از نياز مردم، پى اهداف دنيوى خود حركت مىكند.
(نگاهى تاريخى به دعاوى و نسبتهاى دروغين مهدويت)
مقدمه انديشه مهدويت، از زمان پيامبر(ص) و امامان(ع) تاكنون، همواره در جامعه اسلامى راسخ و پويا بوده است. اين واقعيت به گونهاى در جامعه اسلامى مشهور شده است كه كسى نمىتواند به سادگى منكر آن شود.
متأسفانه اين امر در طول تاريخ، دچار آسيبهايى، از جمله مدعيان دروغين شده است. همين امر، دستاويزى براى برخى از به اصطلاح روشنفكران وهابى و غير وهابى شده، تا اصل مهدويت و اعتقاد به مهدى موعود(عج) را زير سؤال برند.(1) حال اين كه اين مدعيان با اغراض و انگيزههاى خاصى به وجود آمدهاند و طبق اعتقاد اماميه، هيچ كدام مورد قبول نيستند.
در طول تاريخ، مدعيان دروغين فراوان بودهاند؛ كه از مقام نيابت خاصه، تا مهدويت و از آن فراتر، تا مقام الوهيت را براى خويش ادعا كردهاند و هر كدام به اندازه دايره تبليغ خود، مريدانى به دست آوردهاند. گرچه ارباب معرفت و تقوا و مؤمنين آگاه، در هر عصرى وجود دارند؛ اما عناصر بىحقيقت و شيادان جاهطلب و دنياپرست، در طول تاريخ از عقيده و ايمان مردم نسبت به معبود واقعى، رهبران الهى، شؤون دينى و حقايق آسمانى سوء استفاده كرده و خود را به دروغ داراى مناصب معنوى جلوه دادهاند و ادعاى كذب نمودهاند.
اعتقاد به مهدى، يعنى اعتقاد به شخصى كه زمين پر از ظلم و جور شده را پر از عدل و داد مىكند. اين اعتقاد در روايات نقل شده از شيعه و سنى موجود است. به همين جهت عدهاى با عوامل و انگيزههاى مختلف، كه به آنها اشاره خواهد شد، در طول تاريخ اسلام، به دروغ ادعاى مهدويت كردهاند يا نسبت مهدويت به كسى دادهاند. اينان در متون اسلامى، به نام متمهديان يا مدعيان دروغين مهدويت، ناميده شدهاند.(2)
از نظر شيعه، مهدى از آلمحمد(ص) و از فرزندان امام حسين(ع) يعنى نهمين نسل از اوست و فرزند امام حسن عسكرى(ع)، كه در نيمه شعبان سال 255 ق. به دنيا آمده است؛ او زنده است و ظهور خواهد كرد.
البته خود دعاوى مهدويت، از مسائلى است كه ثابت مىكند داستان مهدويت و ظهور يك مصلح غيبى، از موضوعات مسلمى بوده كه عموم مسلمانان بدان اعتراف داشتهاند. از اين روست كه عدهاى در طول تاريخ خود را به عنوان مهدى موعود معرفى مىكردهاند. اين خود از دلايل روشن اصالت مهدويت است؛ چرا كه اگر اصالت نداشت، هرگز تقلبى آن يافت نمىشد؛ چون همواره نسخه تقلبى را مىسازند، تا به جاى نسخه اصل جا بزنند. مثلاً 5000 ريالى يا 10000 ريالى تقلبى وجود دارد؛ ولى هرگز 7000 ريالى تقلبى نبوده؛ چون هر چيزى كه اصالت و واقعيت ندارد، تقلبى آن مفهوم ندارد.(3)
از اين رو بايد مدعيان دروغين و نسبتهاى دروغى كه به امام زمان يا غير او داده شده، بيان شود و براى پيشگيرى از فريب خوردن مردم، علاوه بر توصيف حضرت ولى عصر(عج) به اسم و رسم خود و پدرانش و خصوصيات شكل و اندامش، نشانههايى هم براى ظهور آن حضرت ذكر شود؛ تا عدهاى با اغراض متفاوت مدعى اين امر مهم نشوند. فريب جلوه سالوسيان مخور، كاين قوم اميدشان به خدا نه، به سيم و زر بسته است
به رغم داعيهداران غيب و كشف و شهود خُمى كه مخزن سِرِّ خداست، سربسته است(4) هدف نگارنده اين پژوهش، اثبات اصالت و حقانيت مهدويت از نگاه اماميه است. بر همين اساس، به معرفى متمهديان و مدعيان مهدويت مىپردازيم؛ تا ضمن برداشتن گامى مؤثر در راستاى آن هدف، چهره منجى واقعى، كه بشر از روزگاران كهن در انتظار اوست، شناخته شود. آنچه اين نوشتار در صدد بيان آن مىباشد، چند امر است:
اول: قائم همان مهدى(عج) است. دوم: او آخرين حلقه از معصومين(ع) است. سوم: فرزند امام حسن عسكرى(ع) است. چهارم: خروج او بعد از دو غيبت صغرا و كبرا مىباشد. اين مطالب با صراحت در روايات ائمه(ع) پيش از امام صادق(ع) نقل شده است.(5) پنجم: هيچ يك از نشانههاى ظهور امام مهدى(عج) در زمان حيات افراد مدعى مهدويت رخ نداده است.(6) ششم: همگى اين افراد از دنيا رفتهاند.(7) هفتم: هيچ يك از ايشان در آخرالزمان به سر نبردهاند؛ در حالى كه فرا رسيدن آخرالزمان، شرط ظهور امام مهدى(عج) است.(8) هشتم: هيچ كس نديده كه آنان زمين را پر از عدل و داد كنند؛ چنان كه از ستم و جور پر شده باشد.(9)
انگيزههاى مدعيان: اصولاً اعتقاد به ابر مرد نجات دهنده بشر، عقيدهاى ديرين است. ملتهاى مظلوم و اقوام ستمديده، كه توان انتقامجويى و تلافى مظالم ستمكاران را نداشتند، در ضمير ناخود آگاه خود، همواره يك رهاننده و نجات دهنده را مىجستند؛ تا روزى به پاخيزد و ظالمان و بيدادگران را از ميان بردارد و جهان را پر از عدل و داد كند.
هر قوم و ملتى كه بيشتر تحت فشار ظلم و ستم قرار گيرد، عقيده به مهدى و نجات دهنده در وى راسختر مىگردد.
كسانى كه با اين انگيزه ادعاى مهدويت نمودهاند، شايد قصد سوئى هم نداشتهاند؛ بلكه مىخواستند به اين وسيله از ستمكاران انتقام گيرند و اوضاع ملت خويش را اصلاح نمايند. مشكل اين گروه اين است كه صبر و تحمل ندارند، تا مهدى حقيقى ظهور كند؛ از اين رو دنبال منجى مىگردند و عدهاى هم از اين مسئله استفاده مىكنند و با كمك ديگران، براى رسيدن به هدف خود، مدعى مهدويت مىشوند؛ مثل گروهها و فرقههايى كه در شمال آفريقا به وجود آمدند؛ كه به تفصيل هر كدام را معرفى خواهيم كرد.
گاهى برخى از عوام هم از روى دشمنى، به رويارويى اسلام برخواسته و با ايجاد هرج و مرج و سوء استفاده از اوضاع پريشان، تكيه بر كرسى رياست زدهاند. اينان گاهى آلت دست استعمارگران خارجى و عامل اجراى اهداف شوم آنها مىشوند و ضمن خوش خدمتى به آنها، خودشان هم با جمع كردن مريدانى، با اعتقادات خاص، مدعى مهدويت و الوهيت مىشوند؛ مانند بابيه، بهائيه و قاديانيه. اين گروه با سياست گام به گام، ابتدا ادعاى بابيت از ناحيه مهدى حقيقى كرده و بعد از اين كه مريدانى به دست آوردهاند، ادعاى مهدويت را مطرح و گسترش دادهاند.
برخى به هواى رياست، از طريق سوء استفاده از احاديث مربوط به مهدى موعود(عج) و تحريف آنها و فريب دادن افراد ساده لوح، مدعى مهدويت و مقام امامت شده و از جهل عوام و نادانى مردم ظاهربين و بىبصيرت، براى جاهطلبى و دنياپرستى خود و رسيدن به هدف عادى و دنيوى خود، از عقايد پاك و بىآلايش مردم بهرهبردارى نمودهاند و باعث تفرقه، جدايى و انحراف مردم از اسلام شدهاند، مانند فرقه كيسانيه.
گروهى هم كه درست مطالب مهدويت براى آنها هضم نشده، به سوى عدهايى مىرفتند كه حتى خودشان هم ادعاى مهدويت نداشتهاند و از اين ادعا بيزارى مىجستند؛ ولى با همه اين اوصاف، گروهى از روى نادانى، به خاطر شدت گرفتارى يا با انگيزه غلو و شايد هم با عجله، مىگفتند او امام مهدى مىباشد؛ مثل فرقه سبائيه و برخى فرقههاى ديگر، كه هر امام شيعى، در زندگى يا مرگ، از نظر يكى از فرقههاى شيعى مهدى تلقى گرديد و در مورد مرگ او گفتهاند كه دوباره باز خواهد گشت.
در مجموع، علل ادعاى دروغين مهدويت را مىشود در چهار عنوان بيان كرد:
الف) سوء استفاده از شرايط به وجود آمده در عصر خفقان؛ مردمى كه تحت فشار حكومتى ظالم بودهاند، به مجرّد نغمهاى با عنوان مهدويت، با آن همساز شده و بدون تحقيق، شتابان مىپذيرفتند. در اين صورت، مدعى مهدويت، با استفاده ابزارى از نياز مردم، پى اهداف دنيوى خود حركت مىكند. ب) كسب پيروزى بر دشمنان؛ گروهى هم با سعى و تلاش و ايجاد اميد به پيروزى در پيروان خود و تقويت روحيه آنان و تكيه بر رواياتى كه مىگويد: مهدى جهان را از عدل و داد پر مىكند، مدعى اين مقام مهم مىشدند.
ج) كسب منافع مادى؛ عدهاى با ادعاى مهدويت، در پى جمعآورى اموال مسلمين از بيتالمال بودند.
د) پشتيبانى برخى قدرتها از چنين ادعاهايى؛ حكومتها مدعى مىشدند كه او مهدى است؛ آن وقت مهدى دروغين را مىكشتند و اعلام مىكردند كه مهدى از بين رفته و رفع نگرانى شده و ديگر خطرى حكومت را تهديد نمىكند.(10)
حال با توجه به عوامل و انگيزههاى ياد شده، در اين پژوهش، گروهها يا فرقههايى كه مهدويت را به دروغ به يك امام يا غير امام نسبت دادهاند؛ يا خود مدعى مهدويت شدهاند را نقد و بررسى مىكنيم. اين گروهها را با توجه به ترتيب زمانى، به دو بخش تقسيم مىكنيم.
بخش اول، فرقهها يا گروههايى كه قبل از امامت حضرت ولى عصر(عج) مدعى مهدويت شدهاند؛ بخش دوم، مدعيان و متمهديان بعد از امامت حضرت ولى عصر(عج)؛
گرچه هر كدام از اين گروهها به تفصيل در كتب اديان و مذاهب يا كتابهاى رجالى و تاريخى مورد بررسى قرار گرفتهاند؛ ولى به صورت دستهبندى شده و يكجا مورد ارزيابى قرار نگرفتهاند. در اين نوشته، اين فرقهها با توجه به نگاه تاريخى دسته بندى و مورد بررسى قرار گرفته است.
ان شاءا... با معرفى اين مدعيان فريبكار و فرقههاى دروغين مهدويت، مهدى موعود(عج) اصلى شناخته شود و سره از ناسره تفكيك شده و اماميه از تهمتها و افتراها مبرا گردد.
پي نوشت ها: 1. اصول مذهبالشيعة الامامية الاثنى عشرية عرضٌ و نقدٌ، دكتر قفارى، انتشارات دارالرضا، سه جلدى، جلد 2، ص 1123 - 999. 2. تاريخ عصر غيبت، مسعود پور سيد آقايى و ديگران، ص 406، چاپ اول، 1379، انتشارات حضور، قم. 3. او خواهد آمد، علىاكبر مهدىپور، ص 139، ويرايش دوم، چاپ دهم، پاييز 1379، انتشارات رسالت. 4. سيماى مهدى موعود(عج) در آيينه شعر فارسى، استاد محمدعلى مجاهدى، ص 256، چاپ اول، انتشارات جمكران، زمستان 1380. 5. اين روايات در كتاب منتخب الأثر فى الامام الثانى عشر، تأليف آيتا... لطفا... صافى گلپايگانى، فصل اول، باب 4، ص 97، تحت عنوان «الائمة اثنا عشر اولهم على(ع) و آخرهم المهدى(ع)» و باب 5، ص 103، تحت عنوان «والائمة اثناعشر و آخرهم مهدى» آمده است. (انتشارات معصوميه، چاپ دوم، 1421 ق). 6. در انتظار ققنوس، سيدثامر العميدى، ترجمه و تحقيق مهدى علىزاده، ص 216، انتشارات مؤسسه امام خمينى(ره)، چاپ اول، زمستان 1379. 7. همان. 8. همان. 9. مهدى منتظر در انديشه اسلامى، سيد ثامر العميدى، ترجمه محمدباقر محبوب القلوب ص 331، چاپ دهم 1380 پائيز، انتشارات جمكران. 10. غاليان، نعمتا... صفرى فروشانى، ص 227-226 (با كمى تغيير)، انتشارات بنياد پژوهشهاى اسلامى، آستان قدس رضوى، چاپ اول، 1378.
تبيان |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت و ماسونيّت؛ ويژگيها و اهداف مشترک |
|
بهائيت و ماسونيّت؛ ويژگيها و اهداف مشترک ۳۰ فروردين ۱۳۸۷ دوران قاجار در تاريخ معاصر ايران، برههاي سرنوشتساز است. مهمترين مسئله اين دوران، تهاجم بيگانگان به کيان فرهنگي، ديني و سياسي ايران اسلامي است که در قالب تهاجمات سياسي و اقتصادي و فرهنگي نمايان شد. پيدايش فرقههاي «ساختارشکن» نظير بابيه و بهائيه و سازمانهاي مخفي مانند فراماسونري، تلاشي بود براي فروپاشي وحدت و انسجام ملت ايران که لطمات فراواني هم به استقلال کشور وارد ساخت.
دوران قاجار در تاريخ معاصر ايران، برههاي سرنوشتساز است. مهمترين مسئله اين دوران، تهاجم بيگانگان به کيان فرهنگي، ديني و سياسي ايران اسلامي است که در قالب تهاجمات سياسي و اقتصادي و فرهنگي نمايان شد. بروز حملات خارجي و به تبع آن ناآراميهاي داخلي، ناشي از شورش حسنخان سالار، بابيه و...، هر يک جلوهاي از اين تهاجمات بود. در اين ميان، پيدايش فرقههاي «ساختارشکن» نظير بابيه و بهائيه و سازمانهاي مخفي مانند فراماسونري، تلاشي بود براي فروپاشي وحدت و انسجام ملت ايران که لطمات فراواني هم به استقلال کشور وارد ساخت. با يک بررسي اجمالي، شباهتهاي زير بين دو «تشکيلات» و درواقع: دو «حزب سياسي» بهائيت و فراماسونري در تاريخ معاصر ايران، قابل رديابي و تشخيص است:
1. نقش بيگانگان در «کاشت و برداشت» آنها: هر دو تشکيلات، به تحريک بيگانگان در ايران باليده و از حمايتشان برخوردارند. تأسيس (يا دست کم بسط و گسترش) بابيت و بهائيت با مداخلات مستقيم روس و نقشه انگليس صورت گرفت و تأسيس فراماسونري نيز توسط سر گور اوزلي (سفير انگليس در زمان فتحعلي شاه) و سپس مانکجي (افسر اطلاعاتي انگليس در ايران) در بحرانيترين شرايط حاکم بر کشور ما، در نبرد با بيگانگان و نقاهت شديد ناشي از آن، انجام شد.
2. ساختارشکني سياسي: هر دو تشکيلات در ايران به منظور سرنگوني حکومت مرکزي ايران و ايجاد تغييرات گسترده سياسي ايجاد شد: بابيت، با راه اندازي جنگ مسلحانه و طرح ترور دولتمردان و شاه قاجار، و انجمن ماسوني با ترويج تفکرات سياسي غرب و هدايت لژهاي آن ديار.
3. ساختارشکني فرهنگي ــ ديني: هر دو تشکل، با اساس اسلام در ايران مشکل داشتند و استراتژي براندازي فرهنگ اسلامي را تعقيب ميکردند. اعلام بابيت، مهدويت، نبوت و الوهيت، و نسخ اسلام و قرآن و کليه احکام شرعي از سوي باب و اتباع بابي و بهايياش، و جعل برخي احکام و مقررات به عنوان دين توسط آنها، و متقابلاً ترويج مذهب انسانيت (اومانيسم) و حذف اديان وحياني اصيل، ترويج يهوديت و مسيحيت مسخ شده و عنود با اسلام (که در نهايت منجر به بيزاري از عنوان دين نزد اعضا شده و آنان را به بيديني مطلق سوق ميدهد) در فراماسونري، حرکتي بود در راستاي شکستن ساختارها و هنجارهاي فرهنگي.
4. طرد هر دو جريان توسط جوامع اسلامي: انزجار مسلمانان از هر دو تشکيلات بابي ــ بهايي و ماسوني، و تکفير آنان توسط مراکز و مجامع اسلامي شيعه و سني، ديگر ويژگي مشترک اين دو حزب سياسي است که شرحش مجالي ديگر ميطلبد.
منبع: نشريه ايام 29
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
مدعيان مهدويت، بابيت و سفارت- قسمت اول |
|
مدعيان مهدويت، بابيت و سفارت- قسمت اول ۱۴ فروردين ۱۳۸۷ «علي محمد شيرازي» معروف به باب نيز يكي ديگر از اين اشخاص بود. او در سال 1235 ق. در شيراز به دنيا آمد. وي در ابتدا ادعا ميكرد كه باب مهدي موعود(ع) است. پس از مدتي مدعي شد كه خود مهدي موعود(ع) است و زماني كه مشاهده كرد اشخاص نادان و احمق زيادي دور او جمع شدهاند، ادعاي خداوندي كرد.
اشاره: با سپاس و قدرداني از استاد محقق مجتبي الساده که مجموعة حاضر را در اختيار موعود گذاشتند از اين پس بخش هاي مختلف و خواندني اثر ايشان تقديم موعوديان عزيز ميگردد.
در دوران اخير ما شاهد برخي ادعاهاي دروغين در محافل عمومي شيعيان هستيم؛ در اين ميان، برخي ادعا ميكنند كه با امام مهدي(ع) در ارتباط هستند و به دستور ايشان تبليغ ميكنند. از سوي ديگر محافل اهل تسنن نيز خالي از چنين ادعاهايي نيست و در بسياري از كشورهاي اسلامي، برخي ادعا ميكنند كه خود مهدي موعود(ع) هستند، حتي برخي پا از حدود و مرزها و خطوط قرمز فراتر نهاده و ادعاي پيامبري كردهاند. با مطالعة تاريخ اسلام، در مييابيم كه اين پديدة جديدي نيست، بلكه در طول تاريخ، افراد زيادي چنين ادعاهايي داشتهاند. اعمال، رفتار و كردار مدعيان جديد در حال حاضر، شناخته شده و بسيار شبيه به اعمال و رفتار و كردار مدعيان گذشته است، ولي اين مسئله در حال حاضر، بسيار خطرناكتر است؛ زيرا اكنون ما در دوراني به سر ميبريم كه پيشرفت و گسترش علم، مرزهاي زماني و مكاني را در هم شكسته و همه، منادي گشودن درها به روي عقل و حاكم كردن آن در تمام امور و به طور كلي منادي عقلگرايي شدهاند.علل و انگيزههاي چنين ادعاهايي در سالهاي اخير، در شرايط سياسي، ديني و اجتماعي جوامع اسلامي نهفته است، اين شرايط، جو و محيطي مساعد براي طرح اين افكار و عقايد و انديشههاي حامي اين ياوهگوييها را به وجود آورده است، افزون بر اين، ما شاهد نوعي خلأ ديني و كمبود عناصر فرهنگي و فكري و وجود تناقض در روشهاي تربيتي و ديني هستيم كه همة اينها، باعث شايع شدن چنين ادعاها، مهملات و ياوهگوييهايي شده است.اين پديدة ناساز و ناهمخوان كه تأثير رواني و فكري زيانبخشي بر جامعه گذاشته، در حقيقت، تكرار همان ادعاهاي گذشته است كه در طول تاريخ، روي داده است. برخي اشخاص ـ از زمانهاي دور تاكنون ـ در جامعة اسلامي لباس شخصيت شريف مهدي موعود(ع) را بر تن كرده و خود را پرچمدار برخي اعمال و رفتار قهرمانانه كه ايشان پس از ظهور مباركشان آنها را انجام ميدهند، اعلام نمودهاند، اين پديده با گذشت زمان به كرات تكرار شده و پس از مدتي از بين رفته است، تا اينكه اكنون به صورت يك مشكل جدّي در آمده كه انديشه اسلامي در دوران ما با آن مواجه است.هر از چند گاهي اخباري ميشنويم، حاكي از آنكه برخي اشخاص در جامعه خود ادعاي مهدويّت كردهاند يا خود را از جمله نمايندگاني ميدانند كه امام، ايشان را به عنوان واسطه تعيين فرموده است يا ادعا ميكنند كه امام مهدي(ع) در خواب يا رؤيا براي آنها تجلي كرده و آنها ايشان را زيارت كردهاند. برخي نيز ادعاي پيامبري ميكنند و ميگويند: خداوند بلندمرتبه، به آنها براي هدايت و نجات بشريت از ستم، مأموريت داده است، ولي مدت زيادي طول نميكشد كه همة اين ادعاها، در همان محيط از بين ميرود و اثري از آن باقي نميماند. هر از چند گاهي، شاهد برخي «مهديهاي دروغين» يا مدعيان پيامبري در جوامع اسلامي هستيم كه باعث ايجاد غوغا و سر و صداي زيادي ميشود، ولي اندك زماني بعد، آن دعوتها و ادعاها، با شكست مفتضحانه و سختي مواجه ميشوند. حقيقت اين است كه يكي از انگيزهها و علل پيدايش چنين ادعاهايي، شرايط اجتماعي و رواني بد مردم است (زيادي شكستها و ناكاميها) موضوعي كه در اين ميان بسيار خطرناك است، اين است كه اين ادعاهاي دروغين پيوسته تكرار ميشود و آن مهديهاي دروغين، هر بار از محقّق ساختن اهداف خود، ناكام ميمانند و با شكست مواجه ميشوند و اين شكستهاي پيدرپي، به نوعي باعث گريز و بيزاري مردم، هم از نظر رواني و هم از نظر عقلي، از آن مهدي موعود واقعي و اصلي ميشود كه در آخرالزّمان ظهور ميكند و عدالت و داد را در همهجا ميگستراند.البته بعيد نيست كه دست برخي كساني كه از گسترش انديشة اصيل و عدالت مهدويت در هراسند، پشت پرده باشد و آنها باشند كه مردم را تشويق به چنين ادعاهايي ميكنند تا از آن در جهت منافع خود، بهرهبرداري نمايند و البته همه اينها، به خاطر به وجود آوردن موضعگيريهاي عقلي و گرايشهاي رواني ضدّ اين نظريه درست و گريزان كردن مردم از آن اصل واقعي و درست است.ما در اين مباحث، با جزئيات اين پديده آشنا خواهيم شد و پس از آن جداگانه به بحث و بررسي در مورد هر يك از اين ادعاها (ادعاي نمايندگي امام مهدي(ع) و ادعاي نبوت) خواهيم پرداخت تا اين مسئله به خوبي روشن شود و ميزان خطرناك بودن اين مشكل و ميزان تأثيرگذاري آن آشكار شود.
ادعاي نمايندگي از طرف امام مهدي(ع) گروهي از اين مدّعيان، كه ادعاي ارتباط داشتن با امام مهدي(ع) ميكنند و پا را از اين هم فراتر نهاده ادعاي بابيّت امام را دارند. منظور از ادعاي بابيّت، اين است كه برخي ادعا ميكنند كه باب1 امام مهدي(ع) هستند، حال يا با ادعاي سفارت همانند چهار نايب و سفير امام(عج) در دوران غيبت صغري يا نيابت يا وكالت از ايشان و اموري مانند اين. برخي چنين ادعا ميكنند كه هر زمان بخواهند، ايشان را ميبينند و نامهها را به ايشان ميرسانند و پيامهاي ايشان را نيز به مردم ميرسانند يا ميگويند كه با بابهاي امام(ع) در ارتباط هستند.ما در اين بخش، با ادعاهايي كه اخيراً در بحرين و عراق گسترش يافته، تا حدّ امكان با ذكر جزئيات آن، آشنا ميشويم، اما پيش از آن چند نمونه و مثال تاريخي ميآوريم تا حقيقت آن روشن شود. كساني كه ادعاي ارتباط با امام مهدي(ع) را دارند، ادعا ميكنند كه باب امام(ع) هستند؛ يعني هر كس چيزي را از امام(ع) ميخواهد يا حاجتي دارد، بايد به اينها مراجعه كند و آنها نيز به نوبه خود، آن درخواستها را به امام(ع) ميرسانند. در طول غيبت كبري، اشخاص زيادي به صورت پيدرپي و به اشكال و گونههاي متفاوت و به نامهاي مختلف، ادعاي نمايندگي و نيابت خاص(سفارت) از جانب امام(ع) داشتند و اين گونه طبقات مختلف مردم را فريب ميدادند، برخي از آنها ادعا ميكردند كه مشرّف به ديدار حضرت حجّت(ع) شدهاند و تظاهر به تقوا و پرهيزكاري و رسيدن به مقام «ابدال» و «اوتاد» ميكردند و برخي نيز ادعا ميكردند كه ايشان را در خواب و عالم رؤيا مشاهده كردهاند و برخي نيز با جادو، نيرنگ و شعبدهبازي و جلوه دادن آن به عنوان معجزه و كشف و كرامات، چنين ادعاهايي داشتند و برخي ديگر نيز مدعي ارتباط با ايشان از طريق نامه و نوشتهها بودند تا اينكه كار به جايي رسيد كه برخي ادعا كردند كه خود امام مهدي(ع) هستند.
ادعاي سفارت و نيابت امام(ع) يكي از بدترين و خطرناكترين فتنهها در دوران غيبت كبري است و اين مشكل به گونهاي است كه ثابت كردن دروغگويي اينها براي اشخاص ساده دل و كمخرد، بسيار دشوار است، زيرا اين مدعيان، از برخي اصطلاحات فريبدهنده مانند ادعاي مشرف شدن به ديدار حضرت حجّت و ادعاي عنايت و توجه خاص امام به اينها و... استفاده ميكنند و همين باعث فريبخوردن سادهدلان ميشود و اكثر اوقات اين مدعيان در لباس اشخاص پارسا و عابد و اهل سير و سلوك ظاهر ميشوند و اعمال و رفتار صوفيانه دارند و ميگويند اين اعمال از جمله سنّتها و مستحبات است و اظهار ميدارند كه خداوند به آنها كشف و كرامات و معجزاتي عطا كرده است و با برخورد با آنها، اينگونه به نظر ميآيد كه آنها، از جمله اوتاد و ابدال هستند، زيرا به ظاهر شباهت زيادي يا اولياي خداوند و بندگان صالح او دارند. اين گونه اشخاص، گاهي اوقات از جادو و شعبدهبازي استفاده ميكنند تا به مردم ثابت كنند كه داراي كشف و كرامات و مكاشفاتاند و از امور غيبي و رؤياهاي صادقانه و خوابهاي خود، بسيار سخن ميگويند و برخي از اشخاص ساده دل و ضعيفالنفس، ممكن است آنها را اشخاصي روحاني تصور كنند. اين در حالي است كه اين افراد، هيچ گونه حقانيتّي ندارند و البته احوال و نيرنگ اينها، بر اهل علم و بصيرت پوشيده و پنهان نيست، بلكه آنان، حقيقت اينگونه اشخاص را به خوبي دريافتهاند.اكثر اين ادعاهاي دروغين، با ادعاهاي سفارت (بابيّت) امام مهدي(ع) آغاز ميشود و پس از آن به ادعاي پيامبري ميرسد و در پايان به ادعاي خداوندي ختم ميشود، «حسين بن منصور حلاج» يكي از نمونههاي آن بود.حسين بن منصور حلاج، در ابتدا ادعاي بابيّت، سپس ادعاي مهدويت و بعد ادعاي پيامبري و در پايان، ادعاي خداوندي كرد و در پايان سال 309 ق. در زمان غيبت صغري، در آتش سوزانده شد.
«علي محمد شيرازي» معروف به باب نيز يكي ديگر از اين اشخاص بود. او در سال 1235 ق. در شيراز به دنيا آمد. وي در ابتدا ادعا ميكرد كه باب مهدي موعود(ع) است. پس از مدتي مدعي شد كه خود مهدي موعود(ع) است و زماني كه مشاهده كرد اشخاص نادان و احمق زيادي دور او جمع شدهاند، ادعاي خداوندي كرد. كتاب او به نام البيان بهترين دليل براي اثبات كفر او است.علماي ديني زمان او، فتواي كافر بودن او را صادر كردند و دستور قتل او را دادند و حكم اعدام او و يكي از پيروانش در تبريز به اجرا در آمد و در آن شهر تيرباران شد و جسد آن دو در چاهي انداخته شد. حكم اعدام در بامداد دوشنبه 27 شعبان سال 1265ق به اجرا درآمد و پس از اعدام، مشخص شد كه مزدوران روسيه او را تشويق ميكردند كه چنين دروغها و ياوههايي را بر زبان آورد و آنها او را در اين راه ياري ميدادند. علما، پس از آن فتواي كافر بودن پيروان بهايي او را نيز صادر كردند و آنها را نجس دانستند و ازدواج با آنها را حرام اعلام نمودند.
شيخ طوسي در كتاب الغيبة، در يك باب جداگانه به نامهاي برخي از منحرفان اشاره ميكند كه به دروغ ادعاي بابيّت2 (نيابت يا سفارت امام) كردهاند.
او در اين باب، از اشخاص زير نام برده است:
1. حسن معروف به شريعي؛ 2. محمد بن نصير نميري؛ 3. احمد بن هلال كرخي؛ 4. ابوطاهر محمدبن عليبن بلال؛ 5. حسينبن منصور حلاج؛ 6. محمدبن علي شلمغاني؛ 7. ابوبكر محمدبن احمدبن عثمان بغدادي؛ 8. محمدبن مظفر كاتب ازدي أبودلف.
اين اشخاص، نمايانگر خط انحراف در زمان غيبت صغري بوده و تلاش ميكردهاند كه به وسيله اين اكاذيب به خواستهها و اهداف طمعجويانه خود برسند.
ادعاي سفارت امام مهدي(ع) از زمان شيخ محمدبن عثمان عمري، سفير دوم امام در زمان غيبت صغري، آغاز شد. در زمان سفير و نمايندة اول امام، شرايط براي ادعاي سفارت و نيابت از امام، آماده نبوده، زيرا غيبت صغري هنوز در دوران آغازين خود بود، حاكمان عباسي و مزدورانشان در پي يافتن امام مهدي(ع) بودند و ميخواستند همة كساني را كه با ايشان در ارتباط بودند، دستگير و مجازات كنند. سفارت و نيابت از امام در دوران سفير و نمايندة اول امام(ع) به منزلة جهادي بزرگ و يك فداكاري برجسته بود. با اين اوصاف، چه كسي جرأت چنين كاري را داشت و ميتوانست به دروغ خود را سفير و نايب امام معرفي كند و خودش را در معرض خطر قرار دهد. علاوه بر اين، مردم نيز در آغاز غيبت، چندان آشنايي و آگاهي با سفارت صادقانه و راستين و نيابت از امام(ع) نداشتند، بلكه اين مسئله، نياز به مدت زماني داشت تا مردم خود را با اين شرايط و چنين چيزهاي جديدي سازگار كنند و آن را درك نمايند. به هر حال، با توجه به مقام و منزلت والايي كه سفارت و نيابت از امام در جامعه اسلامي و در ميان مردم داشت، و با توجه به اهميت اين جايگاه حساس كه شخص به وسيلة آن ميتوانست از امكانات مالي يا معنوي زيادي بهرهمند شود، اشخاص زيادي ادعاي تشرف يافتن به مقام سفارت امام(ع) كردند. ادامه دارد...
مجتبي الساده مترجم: سيد شاهپور حسيني ماهنامه موعود شماره 86
پينوشتها: 1. باب به معناي فرد مورد اعتماد و رابط خاص ميان امام و پيروان ايشان است و البته در زمان هر يك از ائمه، برخي اشخاص خاص به مقام بابيّت اين امامان رسيده بودند و در زمان غيبت صغري نيز آن چهار نماينده، به چنين مقامي دست يافته بودند. 2. شيخ طوسي، الغيبة، صص 267 ـ 281.
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
حجت مسلماني من |
|
حجت مسلماني من ۱۱ اسفند ۱۳۸۶ همسايهاي داشتيم به نام شهين خانم که يهودي بود. آن زمان نزديک به 30 درصد جمعيت همدان يهودي بودند و يک بار به اسرائيل رفته بود و زماني که برگشت اين گونه در بين بهائيان سخن ميگفت که: هر گاه سربازان اسرائيلي ميخواهند به جنگ با اعراب و يا فلسطينيها بروند دور مقام اعلاي شما (بهائيان) طواف ميکنند تا در آن جنگ پيروز ميدان شوند.
خاطرات حسين فلاح؛ يک نجاتيافته ديگر
مسلمان شدن من چند دليل داشت، اول اين که بسياري از دوستان من مسلمان بودند من هم دوست داشتم مثل آنها آزاد باشم. نه اين که در چنبره و حصار تشکيلات بهائيت باشم. در دوران انقلاب من حدودا يازده، دوازده ساله بودم بعد از آن هم که جنگ پيش آمد مسلمانان را ميديدم که چطور خالصانه به دين، ملت و وطن خود عشق ميورزند. من هم دوست داشتم مثل آنها باشم، دوم اين که سوالات زيادي در ذهنم نسبت به بهائيت وجود داشت، افکار و عقايد مسلمانان با عقايد ما خيلي فرق داشت. رفتار مسلمانها خيلي بهتر و آزادانهتر از ما بود. گرچه طبق تعاليم فرقهاي،ما خود را برتر از آنها ميدانستيم. با اين وجود سوالاتي برايم پيش ميآمد! لذا از مسوولانمان يعني همان کساني که جزء محفل (خادمين) بودند، ميپرسيدم. عکسالعمل آنها در مقابل سوالات جزيي من تند و پرخاشگرانه بود.... همين سوالات مرا بيشتر تشويق ميکرد که تحقيقات خود را دنبال کنم و عاقبت به همراه همسر سابقم پس از تحقيقات و مطالعات زياد، پي به بطالت و ساختگي بودن بهائيت برديم و مسلمان شديم.
جرات ابراز ندارم
من با يکي از بهائيان همدان که حدود 70 سال سن داشت بعد از مسلمان شدنم صحبت کردم. گفتم شما تاکنون خودت هم پي بردهاي که بهائيت اعتقادي نيست که قبول داشته باشي، بطلان آن را ميداني پس چگونه تاکنون اقدامي نکردهاي؟ او دستش را روي قرآن گذاشت و گفت من خيلي وقت است که مسلمان شدهام در دل خود مسلمان هستم ولي جرات ابراز آن را ندارم. چون سني از من گذشته است و ميترسم در اين سن به امر تشکيلات بهائيت زن و بچهام مرا رها کرده و آواره شوم.... به همين خاطر نميتوانم مسلماني خود را علنا اعلام کنم!
زماني که آن پيرمرد گفت: مسلمان شدهام به دنبال آن کتاب مقدس بهائيان را آنچنان به زمين کوبيد که من از ترس گفتم من که علنا هم مسلمانم جرات چنين کاري را ندارم چطور چنين کردي؟ در جواب گفت: من اصلا اعتقادي به بهائيت ندارم مجبورم در اين سنين پيري به خاطر اين که بچههايم تنهايم نگذارند بسوزم و بسازم. .
طواف سربازان اسرائيلي دور مقام اعلي
همسايهاي داشتيم به نام شهين خانم که يهودي بود. آن زمان نزديک به 30 درصد جمعيت همدان يهودي بودند و يک بار به اسرائيل رفته بود و زماني که برگشت اين گونه در بين بهائيان سخن ميگفت که: هر گاه سربازان اسرائيلي ميخواهند به جنگ با اعراب و يا فلسطينيها بروند دور مقام اعلاي شما (بهائيان) طواف ميکنند تا در آن جنگ پيروز ميدان شوند اين نهايت سياسي بودن اين فرقه را ميرساند و پسرش هم که جزو سربازان اسرائيلي بود براي مدتي که به ايران آمده بود طبق چيزي که قبلا به او ديکته کرده بودند در جمع بهائيان اين شعار را ميداد که ما بهائيت را آنقدر قبول داريم که براي پيروز شدن در جنگ دور مقام اعلايشان طواف ميکنيم. بهائيان هم که اين را ميشنيدند، اظهار سرور و خوشحالي مينمودند. منبع: نشريه ايام 29 |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
فرقه انحرافی بهائيت |
|
فرقه انحرافی بهائيت ۰۵ اسفند ۱۳۸۶ اگر علی محمد شیرازی به عنوان یک جوان مخبط به اتکای خویش و بدون هیچ گونه حمایت خارجی دست به این ادعا زده بود، توقع می رفت که این ادعا ابتدا در میان جهال و عوام الناس همان منطقه آغاز ادعا فراگیر شود و نیز دوره ای طولانی برای بسط این ادعا در میان دیگر جهال و عوام سپری شود، حال آن که شاهد آن هستیم که پیروان اولیه باب و ادعای او به جای جهال در میان سیاستمداران وابسته به استعمار پیدا می شوند.
بهائیت که یک آیین دست ساز و کاملا مرتبط با استعمارگرانی از قبیل انگلستان و امریکاست ، در آغاز فعالیت خود را در ایران آغاز کرد.
اوج فعالیت این فرقه انحرافی را باید در دوران سلطنت مظفرالدین شاه قاجار دانست ، که پس از آن در دوره سلطنت احمدشاه ، رضاخان و نیز دوره دوم محمدرضا، بهائیان در ایران بسط و سلطه بیشتری یافتند و توانستند برای این آیین انحرافی پیروان بیشتری پیدا کنند.
درباره تحلیل شکل گیری این آیین انحرافی و علل قوت یافتن آن در ابتدای دوره ادعای بابی گری ، نظرات متفاوتی ارائه شده است که در ذیل به چند مورد آنها اشاره می شود.
نظر اول ، معتقد است که هر چند بهائی گری و بابی گری انحرافی نابخشودنی و تحریفی اساسی در آموزه های دینی مسلمانان محسوب می شود، اما به دلیل ویژگی های شخصیتی علی محمد شیرازی که ادعای بابی گری را آغاز کرد و مخبط و معلول بودن وی از لحاظ ذهنی ، نباید این پدیده را در آغاز ادعای بابی گری یک توطئه و دسیسه دانست.
آنچه مسلم است ، بعدها این شخص و ادعای بیمارگونه وی از سوی کانون های استعماری و استعمارگران انگلیسی و امریکایی مورد استفاده قرار گرفت و آنها در جهت اهداف استعماری خویش و برای از میان بردن اسلام و قدرت علمای واقعی آن به پشتیبانی از این فرقه ضاله دست زدند. بر این مبنا بهائی گری در ابتدای تشکیل یک مالیخولیای شخصی پنداشته می شود که در مرحله بقا و بسط از سوی استعمارگران مورد استفاده قرار گرفته است.
بدین ترتیب ، بابیت و بهائیت در مرحله ایجاد و نشات گرفتن محصول کار غرب و بخصوص استمعارگران زرسالار پنداشته نمی شود، اما در مرحله بقا و بسط کاملا وابسته به آنها بوده است.
این گروه برای مستدل کردن فرضیه خویش به سابقه زندگی علی محمد شیرازی استناد می کنند، که یک جوان مخبط، با آگاهی های مذهبی اندک و گاه بیمارگونه بوده است و ادعای بابیت و دیگر ادعاهای بعدی او را می توان به همین تفکر مالیخولیایی وی منتسب دانست.
نظر دیگری که در این زمینه مطرح است ، این است که فرقه ضاله بابیت و بهائیت نه تنها در ابقا و بسط، بلکه در ایجاد و شکل گیری اولیه و حتی در آغاز دعوی بابیت از سوی علی محمد شیرازی ، یک فعالیت استعماری و برنامه ریزی شده از سوی زرسالاران و استعمارگرانی بوده است ، که خواهان هدم اسلام و برداشتن این مانع از سر راه منافع خویش بوده اند.
این نظر قطعا در بخش ابقا و بسط با نظر اول مشترک است و تلاشهای استعمارگران و وابستگان به آنها و دست نشاندگان ایشان را در کمک به بسط نفوذ و قدرت یافتن بهائیان منکر نمی شود، اما معتقد است دعوی اولیه بابیت و شکل گیری ابتدایی این فرقه ضاله نیز با تلاش و برنامه ریزی ایادی استعمار و کانون های استعماری شکل گرفته است.
به نوشته یکی از محققان این زمینه : «برخلاف نظر مورخینی چون احمد کسروی و فریدون آدمیت که بابی گری اولیه را جنبشی خودجوش و ناوابسته به قدرت های استعماری می دانند (و علی رغم بدبین بودن نسبت به این فرقه نفوذ استعمار در این فرقه را از زمان انشعاب بابی گری به دو فرقه ازلی و بهایی می دانند)، پژوهش من بر پیوندهای اولیه علی محمد باب و پیروان او با کانون های معینی تاکید دارد که شبکه ای از خاندان های قدرتمند و ثروتمند یهودی در زمره شرکای اصلی آن بودند.این تصویر بابی گری را از اساس و از بدو پیدایش فرقه ای مشابه با دونمدهای ترکیه و فرانکیست های اروپای شرقی جلوه گر می سازد.» (1)
طرفداران این نظر دوم استدلال هایی را برای این نظر خویش بیان می کنند، از جمله این که برخلاف نظر اول که علی محمدباب را یک جوان مخبط که دارای شعور دینی بالایی نبوده است و از عالم سیاست و زیر و بالای آن نیز اطلاع چندانی نداشته می دانند و معتقدند که صرفا براساس یک توهم مالیخولیایی وی دست به این ادعا و تشکیل این فرقه زده است ، گروه دوم معتقدند که علی محمد باب اصولا تحت تاثیر فعالیتهای کانون های قدرتمند یهودی به این ادعا دست زد.
شاهد اینان بر این مدعا این است که علی محمد شیرازی ، مدتی پیش از ادعای باطل خویش به مدت 5 سال در بوشهر و در یک تجارتخانه کاملا مرتبط با کمپانی های یهودی و انگلیسی کار می کرده است و این استعمارگران یهودی و انگلیسی او را در همان زمان شناسایی کرده بودند و چون وی را برای پیشبرد اهداف خویش مفید و کارا می دانستند، در جهت ادعای مذکور سوقش دادند و به عبارت بهتر، این کانون های استعماری بودند که استعداد علی محمد را برای ایجاد یک فرقه انحرافی تشخیص دادند و او را بر انجام این کار تحریض کردند.
این که کدامیک از این دو تحلیل و برداشت می تواند بیشتر به واقعیت نزدیک باشد، نیازمند بررسی های دقیق و موشکافانه است.
این بررسی خود نیازمند جمع آوری و تدقیق در تمامی ادله دو طرف و سپس ارزیابی هر یک از آن دلایل است ؛ اما در یک بررسی اجمالی و اظهارنظر بدوی می توان گفت که نظر گروه دوم بیشتر با واقعیت های تاریخی سازگار است و در ارائه یک تحلیل کلی نسبت به چرایی و چگونگی شکل گیری این آیین انحرافی کارا و کارسازتر به نظر می رسد.
در استدلال برای این که چرا نظر دوم را بر نظر اول ترجیح دادیم ، به موارد زیر اشاره می کنیم:
1- اگر براستی علی محمد باب جوانی بی اطلاع بود که از سر اختلال شعور یا تفکرات مالیخولیایی دست به چنین ادعای بزرگی زده بود، آیا توقع آن نمی رفت که این ادعای بی مبنا و انحرافی بزودی فراموش شود و این جوان مخبط و ادعای بزرگش همانند هزاران مورد دیگری که در این زمینه همانند او بوده اند به دست فراموشی سپرده شود؟
به نظر می رسد که چنین است ، یعنی اگر حمایتهای بی دریغ و قدرتمندانه ارباب نفوذ و صاحبان زر نبود، ادعای بابیت نه تنها در همان اوان آن با شکست و اضمحلال روبه رو می شد، بلکه یادی از آن هم در خاطره ها باقی نمی ماند، اما کانون های استعماری که از ابتدا او را بر این دعوی باطل تشجیع کردند، با حمایت های فراوان مانع از هدم و حذف این فرقه ضاله شدند.
2- نکته جالب تری که می توان به آن اشاره کرد، این است که پیروان اولیه باب و پذیرندگان اولیه این ادعای دروغین ، گروهی از عوام و جهال مردم نبودند، بلکه برخی اهل سیاست و دقیقا همان هایی بودند که وابستگی ایشان به قدرت های خارجی و کانون های استعماری برجسته و در طول تاریخ زبانزد همگان است.
اگر علی محمد شیرازی به عنوان یک جوان مخبط به اتکای خویش و بدون هیچ گونه حمایت خارجی دست به این ادعا زده بود، توقع می رفت که این ادعا ابتدا در میان جهال و عوام الناس همان منطقه آغاز ادعا فراگیر شود و نیز دوره ای طولانی برای بسط این ادعا در میان دیگر جهال و عوام سپری شود، حال آن که شاهد آن هستیم که پیروان اولیه (که البته در پیرو بودن آنها شک اساسی وجود دارد و در حقیقت باید گفت حامیان اولیه) باب و ادعای او به جای جهال در میان سیاستمداران وابسته به استعمار پیدا می شوند.
به تعبیر نویسنده کتاب «ایران در راهیابی فرهنگی» باب نخستین مریدان خود را نه در میان جهال ، بلکه در طبقات بالای کشور یافت... حاج میرزا آقاسی که جای خود داشت ، باب از او به ستایش یاد می کند و می نویسد «بدیهی است که حاجی به حقیقت آگاه است».(2)
حمایت های پشت پرده حاج میرزا آقاسی و نیز حمایت های علنی بسیاری دیگر از سیاستمداران وابسته از جمله حاکم وقت اصفهان ، آن هم در اولین مراحل آغاز دعوی بابی گری نشان از آن دارد که بابی گری به جای آن که به یک توده ناآگاه که از یک ادعای پوچ حمایت می کنند مستظهر باشد، به یک گروه سیاستمدار وابسته که از کانونی استعماری خط می گیرند مستظهر بوده است و به طور کلی ، برای این ادعای بزرگ و همگانی کردن آن برنامه ریزی های قبلی صورت گرفته بوده است.
3- نکته حایز اهمیت دیگر در این زمینه جدیدالاسلام های یهودی و گرویدن تعداد زیادی از آنها به بابیت و بهائیت است.
تاریخ معاصر ایران در بررسی ادعای باطل بابیت و تشکیل بهائیت حاکی از آن است که تعداد زیادی از جدیدالاسلام های یهودی در همان اوایل کار بابیت و بهائیت به این فرقه پیوستند و بدنه اجتماعی این گروه را تقویت نمودند.
این امر حاکی از 2 نکته است. اول این که بابیت در میان مردم چندان جایی نیافته بوده و عوام الناس به آن گرایش چندانی پیدا نکردند. چرا که اگر چنین بود، نیازی به سیاهی لشگر و تهیه طرفداران دروغینی از میان یهودیان نبود و همین امر که یک عده کثیر از یهودیان گروه گروه اسلام می آورند و بعد هم ادعای طرفداری از باب را می کنند و از میان این همه فرق اسلامی به این فرقه ضائه غیراسلامی معتقد می شوند، حاکی از آن است که بابیت در ایجاد بدنه اجتماعی مورد نیاز خود ناتوان بوده است.
براستی اگر ادعای باب یک ادعای ساده و بدون حمایت خارجی بود که از سوی فردی که دچار اختلال شعور شده است صورت می گرفت ، آیا باید چنین می شد که حمایت عوام الناس را هم کسب نکند، اما از حمایت سیاستمداران پرقدرتی چون آقاسی بهره مند شود.
نکته دومی که از این موضوع می توان برداشت کرد این است که ادعای باب کاملا مورد حمایت و دست پرورده کانون های زرسالار یهودی صهیونیست بوده است ، چرا که آنها با پیدا نشدن طرفداران مردمی برای باب نگران آن شده اند و به یک سری از نیروهای تحت امر خود در میان جامعه یهود ایران دستور تغییر دروغین آیین را داده اند که این یهودیان به دروغ اظهار اسلام و سپس اظهار بهائیت و پذیرش دعوی بابی گری کنند. اگر بابی گری و ادعای علی محمد شیرازی دست ساخته استعمارگران و یهودیان نبود، هرگز در مراحل اولیه این ادعا، چنین از آن حمایت نمی شد و یهودیان با تغییر ظاهری دین خود به حمایت از آن نمی شتافتند به نحوی که به اعتقاد برخی تاریخ دانان «گرویدن وسیع یهودیان به بهایی گری سبب افزایش کمی و کیفی این فرقه و گسترش جدی آن در ایران شد».
بنابراین به نظر می رسد که نظر اول در این زمینه صائب تر و به واقع نزدیک تر است.
به این ترتیب بهائیت و بابی گری نه تنها در مرحله بسط و ابقا، بلکه در مرحله ایجاد و شکل گیری هم دست ساز کانون های استعماری بوده است.
پی نوشتها:
1-عبدالله شهبازی ، جستارهایی از تاریخ بهایی گری در ایران ، ص 21 2-هما ناطق ، ایران در راهیابی فرهنگی ، به نقل از شهبازی در جستارهایی از تاریخ بهایی گری منبع: مرکز شیعه شناسی
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهاييها و اسرائيل |
|
بهاييها و اسرائيل ۲۲ بهمن ۱۳۸۶ يكي ديگر از سرشناسان كيش بهايي، سرلشكر دكتر ايادي، پزشك ويژه شاه بود. ايادي افسري خوش نام بود و به چشم و گوش شاه ميمانست. او بهداري ارتش و بيمارستانها، اداره خريد دارو و ابزار پزشكي براي يگانهاي ارتش را سرپرستي كرد و با همه توان به هم كيشانش ياري ميداد.
«شيمعون پرس» يا همان شيمون پرز، دوبار در اسرائيل به نخست وزيري رسيد. او يكي از عوامل اصلي و محور كشتار مسلمانان فلسطيني بويژه در فاجعه اردوگاههاي « صبرا» و «شتيلا» ميباشد. او در معرفي «مئير عزري» - اولين سفير اسرائيل در ايران (1352-1337) - ميگويد:
از سالهاي بسيار دور، شايد هم از نسل پيش به اين سو، آقاي مئير عزري يكي از سران يهوديان ايران و سفير بيسيليندر و فراگ اسرائيل در ايران بوده كه براي همگان چهرهاي شناخته شده است . دشوار بتوان ميان ما اسرائيليها كسي را يافت كه مانند وي از پيچ و خمهاي تاريخ و سياست ايران آگاه باشد... مئير هم زبان ايرانيان را خوب ميداند، هم با فرهنگ آنان به خوبي آشناست. آنچه ما در آينه ميبينيم او در خشت خام ميبيند. او با منش و بينش ويژه خويش اين هنر را دارد كه گروههاي گوناگون را از ردههاي رنگارنگ گرد خود بياورد، چون استادي روانشناس ريشه يكايكشان را دريابد تا شاهكاري بيتا بيافريند.
« مئير عزري» كه نام كامل او « ربي مئير عزري» است در دوم مارس 1923 -11 اسفند 1302 ش- از « صيون» و « خانم حنا» در محله يهوديان شهر اصفهان، به دنيا آمد. پدرش از نخستين شاگردان مدرسه « آليانس » بود، كه توسط يهوديان فرانسوي ، در اصفهان برپا شده بود. او هنگام تولد مئير، كارمند اداره ماليه - دارايي- اصفهان بود. صيون كه تربيت شده دستگاههاي اطلاعاتي انگلستان بود، به مقتضاي ماموريت پس از چندي اداره ماليه را رها كرد و معلمي فرزندان فرمانده بريگارد قزاق در اصفهان را برعهده گرفت و پس از چندي هم، به دانشكده افسري رفت و درجه سلطاني - سرواني - گرفت و به همكاري با فرانسويان در ژاندارمري پرداخت. هم مترجم «آرميتاژ اسميت» - نماينده انگلستان در وزارت اقتصاد - شد. او كه از زمان حضور آرميتاژ در ميان بختياريها در خصوص مسئله نفت، با وي دوستي كرده بود، مصطفي فاتح، همكلاس و همكار ديرينش را به انگليسيها معرفي كرد.
مئير عزري در اين باره مينويسد: پدرم ، شادروان فاتح را با سر سيدني (آرميتاژ) و مستر فلي آشنا كرده بود و اين آشناييها در داد و ستدهاي نفتي ميان ايران و اسرائيل ، سرانجام سودمند افتاد.
پدر مئير عزري كه چون ديگر هم كيشان خود، در كار عتيقهجات و خروج آن از كشور فعاليت داشت و از اين رهگذر سرمايهاي نيز به هم زده بود، پس از پايان ماموريتهايش در اصفهان، و هم زمان با خاتمه جنگ دوم جهاني به تهران آمد و پس از چندي ، در حدود 9- 1328، به سرزمين اشغالي فلسطين مهاجرت كرد و در آنجا ماندگار شد.
مئير عزري كه در چنين خانوادهاي، پرورش يافته بود، با تحصيل در دبيرستانهاي آليانس يهودي- فرانسوي و «ادب» انگليسي در 1322 ديپلم گرفت و از همان زمان به ترغيب و تشويق يهوديان براي مهاجرت به سرزميني اشغالي فلسطين پرداخت. وي در خصوص انگيزه اين فعاليتها ميگويد:« رشته نيرومند صيوندوستي در اندرونم مانند هر يهودي ديگري از پيشينيانم آغازيده، در خانوادهام پرورش يافته و شيره جانم شده بود.»
مئير عزري نيز پس از مهاجرت خانوادهاش به اسرائيل، به آنها محلق شد و چندي در فعاليتهاي مختلف حزبي و غير حزبي و مشغول بود. با تثبيت قدرت حكومت پهلوي و جا به جايي آمريكا و انگليس، به ايران بازگشت تا با بهرهگيري از شناخت گستردهاش نسبت به فرهنگ و آداب و روم مردم ايران به ماموريتهاي پنهاني خويش مشغول گردد. مئير عزري از سال 1337 تا 1352 در ايران، هر آنچه خواست كرد و پس از آن به اسرائيل بازگشت تا ضمن فعاليتهاي متعددش ، در وزارت دارايي، مشاور ويژه مسائل نفتي با ايران باشد.
او پس از پيروزي انقلاب اسلامي يادداشتهاي خود را در فعاليتهاي دوران حضورش در ايران منتشر كرد و در طليعه آن نوشت: ناچارم از گشودن پارهاي نكتهها چشم بپوشم، زيرا گمان ميكنم زمان برخي فاش گوييهاهنوز فرا نرسيده است. ديگر اينكه برخي دستگاههاي دولتي و دستگاههاي امور امنيتي (اسرائيل) برتر ميبينند بر پارهاي رويدادها، سرپوش نهند كه به ناچار بخشهاي ارزشمندي از اين نوشته، خود به خود ناگفته ميماند.(4)
ربي مئير عزري در بخش بيست و پنجم يادداشتهايش به موضوع « بهاييها و اسرائيل» ميپردازد. از آنجا كه ، اين فرقه يكي از بازوان اصلي صهيونيست در ايران بوده است،عزري با سرپوش نهادن به بسياري از مسائل، ضمن جانبداري از اين فرقه، به برخي ارتباطات دو جانبه نيز اشاراتي دارد كه جالب توجه است:
ايران زادگاه كيش بهاييت است كه چند ميليون تن در جهان پيرو دارد (!) ميرزا علي محمد، پيشواي اين كيش در سال 1844 ميلادي در شهر شيراز چشم به جهان گشود و پيروانش او را باب ( دروازه) ناميدند. شيعيان آنان را بيدين( كافر) ميخوانند، همانگونه كه مسيحيان ، يحيي تعميد دهنده را بشارت دهنده آمدن عيسي مسيح مينامند، باب نيز خود را دروازهاي براي آمدن پيامبري رهاننده ميدانست كه با بينش شيعه همسو نبود، به همين انگيزه او را در سال 1850 دستگير و در سن 31 سالگي در تبريز از دارش آويختند.
در سال 1863 يكي از پيروان وفادار باب به نام بهاءالله با پشتيباني گروههايي از مردم و چندي از پيشوايان شيعه گفت:« من همانم كه باب گفته بود،آمدهام تا جهان را از زشتي برهانم و ...» چنين گويهاي را پيشوايان شيعه با داستان امام دوازدهم ناهماهنگ انگاشتند و از ناصرالدين شاه خواستند فتنه تازه را هر چه زودتر خاموش كند. بهاء الله دستگير و پس از رنجهاي فراوان همراه گروهي از پيروان وفادارش به خاك امپراتوري عثماني تبعيد شد.
سران سني عثماني نيز نگرش چندان خوشي به وي نداشتند، پس از سرگردانيهاي آزارنده در بغداد و ادرنه (آدريانوپول) و استامبول، بهاء الله و پيروانش ناچار در شهر عكا، نزديكي حيفا جاي گرفتند. بهاء الله پس از چندي درگذشت و در باغ زيباي ايراني به خاك سپرده شد كه امروز يكي از بزرگترين نيايشگاههاي بهاييان است. عباس افندي( عبدالبها) جانشين بهاء الله توانست با خردمندي و دانش سازماندهي بينش بهاييت را جهانگير نمايد و يكي از بزرگترين نمايندگيهايش را در شيكاگو برپا سازد. عبدالبها در سال 1921 درگذشت و پيروانش آرامگاه زيبايي در بلنديهاي كرمل حيفا برايش ساختند. شوقي افندي به جانشيني وي نشست و سپس گروه نه تني از برجستگان كيش بهايي به رهبري اين كيش برگزيده شدند كه « بيتالعدل اعظم» است و تاكنون نيز همانگونه مانده است.
چنانچه از چكيده بالا دريافتيم، كيش بهايي زندگي 150سالهاي دارد كه در همين دوره كوتاه، گروههاي بيشماري از پيروانش را در درگيريهاي ريز و درشت از دست داده است.
دشمنان اين مردم، خانهها و دفترهايشان را چپاول كرده، زنان و فرزاندانشان را ربوده و نيايشگاههايشان را كه « محفل» خوانده ميشود در ايران و ديگر كشورهاي مسلمان به آتش كشيدهاند. بنابراين پيروان كيش بهايي چارهاي نداشتهاند جز اينكه سالهاي سال خاموشي بگزينند، پنهان گردند و هر از گاه باور خود را ناديده بگيرند. گفتني اينكه در فرود و فراز همين دوره، هرگاه كيشمداران، نيرومند بودهاند رنج و سياهروزي ، زندگي بهاييان را درنورديده و هنگامي كه دستگاهي آزاده بر كشور فرمان رانده، بهاييان توانستهاند در سازندگيهاي كشور همپاي ديگر شهروندان بكوشند و نوآفرينيهايي پديد بياورند.
چندي از پيشوايان شيعه در ماه مي سال 1955 ( ارديبهشت 1334) سخناني موجآفرين از بهاييان به زبان آوردند و پيروان خشمگين خود را به كوچهها و خيابانهاي شهرها ريختند تا رنج كهنه را در سر گروه درد آشناي بهايي به يادشان بياورند. سرلشكر باتمانقليچ، فرماندهي نيروهاي انتظامي در تهران، براي پيشگيري از اوجگيري درگيريها گروهي از سربازان را به نام ياري به مردم به ميدان فرستاد، ولي آنها خانه مقدس بهاييان را ( حظيرة القدس) را فرو ريختند تا آرامش به شهر تهران بازگشت. چهار روز پس از اين رويداد، شاه چندي از پيشوايان شيعه را به دربار فراخواند و به آنها گفت: هم اكنون كه دستور دادم جلو بهاييها را بگيرند و مركزشان را خراب كنند، شما هم از اين پس سكوت كنيد تا به نام ايران در جهان توهين نشود.
روز هفدهم ماه مي 1961 ( 27 ارديبهشت 1340) نخستوزير،اسدالله علم ،در پارلمان گفت كه به استانداران و فرمانداران دستور داد دكانهايي كه براي تبليغ بهاييت باز كردهاند، ببندند. بهاييان در گوشه و كنار هنوز محافل خود را داشتند و با بخششهايي به نيازمندان ميتوانستند گروهي را به سوي خود بكشانند. آنها در دهههاي پيشين توانستند بسياري از خانوادههاي يهودي را در همدان و كاشان به آيين خويش بخوانند. يكي از يهودياني كه با گرايش به بهاييت به آب و ناني رسيد و نامي براي خود ساخت،ثابت پاسال همداني بود كه در كشاكش جنگ جهاني دوم راننده سادهاي بيش نبود و توانست در دوره كوتاهي يكي از توانگران كشور گردد.
با همه دشواريهاي ريز و درشت دست و پاگير، روشهاي گسترش كيش بهايي، رفته رفته رو به پيش بود و هر روز با شيوههايي كاراتر از ميان لايههاي گوناگون مردم ايران يارگيري ميكرد.
آمارهاي پيروان اين كيش كه روزي از دهها هزار سخن ميگفتند، امروز گوياي صدها هزار بود و هر از گاه شنيده ميشد افزون بر ميليونها شدهاند(!) آزادي در بده بستانهاي كيش مدارانه و برپايي انجمنها (اجازه قانوني تبليغات مذهبي) و ياري به نيازمندان (ايجاد صندوقهاي تعاوني) بويژه براي جواناني كه براي گزينش همسر و برپايي خانواده دشواريهاي مالي داشتند، ابزاري كارساز بودند. پشتيبانيهاي سازمان يافته گروهي و ورود به دستگاههاي دولتي و بالا كشيدن ديگر هم كيشان، راه را براي يارگيريهاي بيشتري باز ميكرد. بسيار شنيده شده بود كه هويدا و برخي از سران لشكري و كشوري در دولت به كيش بهايي پيوستهاند.
هويدا بارها اين داستان را نادرست و ساختگي خوانده و براي اثبات گفتههايش به مكه رفت. در اين سفر هويدا مانند ديگران، همه كارهايي را كه كيش مداران در اين شهر انجام ميدهند، به نيكي انجام داد. ولي فراموش نكنيم كه چند تن از بستگانش در عكا و حيفا زندگي ميكردند و در بخشهاي پيشين گفتم، در دورهاي كه وزير دارايي بود،روزي از من خواست براي گشايش پارهاي دشواريهاي آنان در اسرائيل يارياش بدهم.
يكي ديگر از سرشناسان كيش بهايي، سرلشكر دكتر ايادي، پزشك ويژه شاه بود. ايادي افسري خوش نام بود و به چشم و گوش شاه ميمانست. او بهداري ارتش و بيمارستانها، اداره خريد دارو و ابزار پزشكي براي يگانهاي ارتش را سرپرستي كرد و با همه توان به هم كيشانش ياري ميداد.
پروانه ورود داروهاي خريداري شده از كشورهاي بيگانه كه بايد به بازارهاي ايران ميرسيد، در كميتهاي در وزارت بهداري، كه از گروهي پزشكان و كارشناسان كاركشته برپا شده بود، ارزيابي ميشد. دكتر ايادي يكي از كارشناسان اين كميته بود. روزي به ديدارش رفتم تا در زمينه برگزاري كنگره داروسازان ارتشها كه بايد روز بيست و پنجم آوريل 1960 ( 5 ارديبهشت1339) در تهران انجام ميشد و درباره سرهنگ دوم ايسرائيل ماهاريك، كه فرماندهي گروه اسرائيلي را داشت با وي گفتوگو كنم. گو اينكه ايادي از برخي موش دوانيهاي نمايندگان كشورهاي تازي در واكنش به بودن نماينده اسرائيل در كنگره آگاه بود، ولي دلاورانه و با خوشرويي سرهنگ ماهاريك را در اين كنگره پذيرفت. يكي از ويژگيهايي كه ايادي را نزد همه يگانه ساخته بود، وفاداري و سر سپردگي او به شاه بود. كسي باور نميكرد او از شاه درخواستي بكند و پذيرفته نشود. شايد همين پيوند ايادي با شاه بود كه هرگاه سران كشور با شاه به نكته دشواري برميخوردند، دست به دامن ايادي ميشدند و او ميتوانست گره گشايي كند.ايادي به يهوديان مهري ناگسستني داشت و آنها را مردمي درد ديده و شايسته بيپيرايهترين ياريها ميدانست. افزون بر آن ارزندهترين و والاترين نيايشگاههاي بهاييان در كشور اسرائيل بود و اين پديده روشنتر از آفتاب را ايادي نميتوانست ناديده بگيرد.
روزي در ميانههاي سال 1962 (1341)،نخست وزير علم در ديداري با تدي كولك، شهردار اورشليم، در تهران پيشنهاد او را پذيرفت و مهدي شيباني را به سرپرستي دستگاه جهانگردي كشور برگزيد. همسر شيباني دختر سناتور نمازي از دوستان نزديك ايادي بود. در يكي از ديدارهاي خانوادگي شيباني، كنار ايادي نشسته بودم و پيرامون همكاريهاي كارشناسان اسرائيلي با زمينههاي سرپرستي او گفت و گو ميكردم. چند روز پس از همان ديدار بود كه ايادي كارشناسان ما را به ايران فراخواند و با آنها پيمان بست تا ميوه، مرغ و تخممرغ ارتش را فراهم كنند و براي ارتش مرغداري و دهكدههاي نمونه بسازند. و ايادي به بازرگانان و كارشناسان اسرائيلي ياري داد تا ميوه ارتش ايران را فراهم آورند و براي يگانهاي گوناگون مرغداري و دهكدههاي نمونه كشاورزي بسازند.
يكي از روزهايي كه سران بهايي در ايران بر آن شده بودند تا پيروانشان از نيايشگاههايشان در اسرائيل بازديد كنند، سرلشكر ايادي از من خواست، از ميان بردن دشواريهاي دريافت رواديدهاي همگاني نه روز(ه) براي بهاييان را بررسي كنم( يك ويزا براي هر نود تن ديدار كننده).
شماره نه و نوزده در فرهنگ كيش بهايي نشانهاي آسماني است. بهاييان در روش گاهشماريشان (تاريخ) ماه را نوزده روز و سال را نوزده ماه ميشمارند. با دريافت رواديدهاي همگاني نه تنها ديدار كنندگان هزينه كمتري ميپرداختند و از رفت و آمدهاي بسياري كاسته ميشد، كه گروههاي بازديدكننده نيز فزوني مييافت.
درخواست سرلشكر ايادي را با وزارت ( امور) خارجه اسرائيل در ميان نهادم و روش پيشنهادي را به آگاهياش رساندم. كمي دشوار بود ولي چارهاي نبود. مسئول كميته اجرايي امور بهاييان در ايران به هر ويزاي همگاني بايد نامهاي الصاق ميكرد و ضمن نامه تعهد مينمود كه مسئوليت همه آسيبهاي احتمالي زيارت كننده را از نخستين روزي كه به اسرائيل وارد ميشود تا روزي كه از اين كشور خارج ميشود به عهده ميگيرد. پس از آنكه ريزهكاريهاي امنيتي و نياز به چنين روشي را براي چنان رواديدهايي براي تيمسار ايادي و چند تن از همكيشانش روشن كردم،آن را پذيرفتند و سالها از همين شيوه پيروي كرديم و هرگز به هيچ گونه گرفتاري برنخورديم. در سايه دوستي با ايادي ، با گروهي از سرشناسان كشور آشنا شدم كه هرگز باور نميكردم پيرو كيش بهايي باشند. بسياري از آنها در باور خود چون سنگ خارا بودند،ولي به خوبي ميتوانستند در برابر ديگران باور خود را پنهان نمايند. آنها همه دريافته بودند كه در برابر من نيازي به پنهانكاري ندارند.
روزي ايادي مرا براي چاشت به خانهاش فراخواند. ميخواست از رازي شگفت برايم سخن بگويد كه گفتوگو در اين زمينه شايسته نشستهاي اداري نبود. خوش و بشهاي گرم پايان يافت و سرانجام با چهرهاي افسرده افزود: حضرت بهاء الله در يكي از بازديدهايشان از شيراز به دست مبارك خويش بوته نهال نارنجي در خانه محل سكونتشان كاشتهاند كه تا دو سال پيش درخت سرسبزي بود. ولي شوربختانه از چندي پيش به اين طرف درخت بيمار شده و به تدريج برگهايش ميخشكند. شنيديم كه ژاپنيها در شناسايي درختهاي مركبات بويژه نارنج بهترين كارشناسان دنيا هستند، كه دو نفر از بهترين كارشناسان ژاپني آمدند و چهار ماه درخت را معاينه كردند و نتوانستند راه حلي برايش پيدا كنند. هيچ كس نميتواند بفهمد چرا درختي كه به دستهاي مبارك حضرتشان كاشته شده بايد بخشكد.
پيشنهاد من بر پايه فروش خانه و فراموش كردن داستان، تيمسار ايادي را ناخرسند و پريشان كرد. با دستپاچگي از من خواست هر چه زودتر براي زنده كردن درخت نيمه مرده كاري بكنم داستان را با كارشناسان كشاورزي در اسرائيل در ميان نهادم. آنها پيش از همه چيز از اينكه ژاپنيها نتوانستهاند بيماري درخت را دريابند،شگفت زده شده بودند. روزي همراه عزرا دانين و دو تن از كارشناسان وزارت كشاورزي براي بازديد درخت به شيراز رفتيم.
آنها پس از بازبينيهاي نخستين دريافتند كه ريشههاي درخت در زير زمين جايي به رگههاي گچ، سنگ يا نمك برخورده و ريشهها فرسوده شدهاند. گرداگرد درخت را به آرامي شكافتند، گمانشان درست از كار درآمد. رگههاي سنگ و گچ را چند متر كندند و با خاك شايسته پر كردند. چيزي نگذشت كه درخت حضرت بهاء الله جاني تازه گرفت و شادي را به چشمان ايادي و دوستانش بازگرداند. نه تن( از) سران كميته رهبري بهاييان در ايران مرا براي مراسم زيارت درخت به شيراز فراخواندند. از خرسندي چنان مينمودند كه گويي خداوند دنيا را به زيارت درخت به شيراز فراخواندند. از خرسندي چنان مينمودند كه گويي خداوند دنيا را به آنان ارمغان داشته است.
نويسنده: ابراهيم انصاري
پينوشتها: 1- يادنامه مئير عزري، صص 5و 6
منبع: فصلنامه مطالعات تاريخي ، شماره 17 |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
پيوند ديرين بهائيت با امريكا |
|
| پيوند ديرين بهائيت با امريكا |
|
|
| ۰۲ بهمن ۱۳۸۶ |
|
سر آرتور هاردينگ (وزيرمختار انگليس در سالهاي نزديك به مشروطيت) در خاطراتش مينويسد: «مبلغان امريكايي مقيم ايران عقيده داشتند كه آتيه مذهبي اين كشور با بابيها است» و اين سخن، به زبان «ديپلماسي» ، مفهومي جز لزوم «برنامهريزي و سرمايهگذاري» براي روي كارآوردن اين فرقه مرموز در ايران و اجراي مقاصد شيطاني امريكا به دست آنان ندارد.
اسناد و مدارك تاريخي، سابقه پيوند و همكاري بهائيان با امريكا را به بيش از يك قرن پيش ميرساند.
براي نمونه، زماني كه مستر شوستر، مستشار مشهور امريكايي، در اوايل مشروطه دوم به عنوان رئيس كل دارايي ايران به كشورمان آمد، جمعي از بهائيان تهران طبق دستور محفل بهائي در هنگام ورودش به تهران، به استقبال وي شتافتند1 و اساسا در انتخاب شوستر براي اين امر، كاردار «بهائي» سفارت ايران در امريكا، عليقلي خان نبيل الدوله (عضو فراماسونري امريكا و مريد عباس افندي) نقش اساسي داشت. (ايام: راجع به نبيلالدوله در بخشي مستقل توضيح داده شده است).
دكتر ميلسپو ـ ديگر مستشار امريكايي ـ هم كه پس از شوستر به ايران آمد، بويژه در دوران دوم مأموريتش در ايران (اوايل سلطنت محمدرضا) برخي از مسئِولان دارايي را از ميان اين فرقه برگزيد، كه مورد اعتراض برخي از نمايندگان مجلس 14 (نظير آيتالله حاج شيخ حسين لنكراني) و مطبوعات وقت واقع شد. از تلگراف رمزي مخبرالسلطنه هدايت، حاكم فارس در جنگ جهاني اول، به وزير داخله (مورخ 17 جمادي الثاني 1332ق) بر ميآيد كه كلنل مريل (افسر امريكايي ژاندارمري كه قبل از ورود افسران سوئدي به ايران در زمان احمد شاه، در ژاندارمري خزانه ايران فعاليت داشت) يكي از مبلغان بابي (بهائي) موسوم به روحالله خان را مترجم خود قرار داده بود. هدايت در اين تلگراف ميافزايد كه: اين عمل مريل، با اعتراض علما و ديگران روبهرو شده و او وعده كرده بود كه فرد بهائي ياد شده را با مادر زنش به امريكا بفرستد ولي تنها مادر زن وي را به امريكا گسيل داشت... 2
بهائيان معمولا از رابطه خود با امريكاييها جهت تحت فشار قرار دادن مقامات ايران استفاده ميكردند. براي نمونه ميتوان به تهديد سفير ايران در پاريس (نظر آقا يمينالسلطنه) توسط خانم لوئيس موره (از بهائيان فعال غرب) اشاره كرد، كه هنگام اقامت مظفرالدين شاه در فرانسه، تقاضاي ملاقات با شاه را كرد و وقتي ممانعت سفير ايران را ديد تهديد كرد: «فورا خودم ميروم نزد وزير مختار امريكا مقيم پاريس و به اتفاق او به حضور صدراعظم ميروم. نظر آقا خان پرسيدند: آيا سفير امريكا بهائي است؟ من جواب گفتم: براي شما فرق نميكند، خواه بهائي باشد يا نباشد. چه، ما مردمان فقير بيقدر نيستيم...» .3
آن گونه كه از اسناد و مدارك موجود تاريخي برميآيد، «سابقه حضور بهائيها در امريكا به اوايل قرن 14 هجري بازميگردد... نخستين بار در 30 رمضان 1318ق گزارشي [محرمانه] از فعاليتهاي اين گروه در شيكاگو براي اطلاع مقامات بالاتر به تهران ارسال شد. وزير مقيم ايران [در امريكا] گزارش ميدهد كه گروهي از روساي بابي [بهائي] كه به آن شهر آمدهاند با وي ملاقات كرده و درخصوص خود اطلاعاتي دادهاند» . آنان مدعي «حضور قريب به يكصد هزار نفر بابي [بهائي]» در امريكا شدهاند كه وزير مقيم آن را اغراقآميز خوانده و جمعيت بهائيان در امريكا را حدود 10 هزار تن بيشتر گمانه نميزند. وي «گزارش ميدهد كه اين گروه، افرادي پولدار، مطلب نويس و صاحب نفوذ هستند كه بعضا تا درجه دكتري تحصيلاتي داشتهاند و با تاسيس مراكزي به تربيت اطفال و ايتام و استعلاج مريضها ميپردازند» . او خواستار تعيين دو مامور مخفي براي كسب اطلاع از حالات و رفتار آنها ميشود. در گزارش 12 جمادي الاول 1319، خاطرنشان گرديد كه افراد يادشده اخبار ايران را به دقت تعقيب كرده و حتي از تحت فشار قراردادن دولت ايران در محافل سياسي ـ فرهنگي امريكا به منظور اعطاي آزادي بيشتر به اقليت بهائي فروگذار نميكنند. اقدامات بهائيان مقيم امريكا سبب شد تا سفارت آن كشور در تهران، حمايت از اين اقليت را در دستور كار خود قرار دهد» .4
ارتباط «بودار» و «حسابشده» اي كه امريكاييها از سالها پيش از مشروطه، با بابيها و بهائيها برقرار كرده بودند و با طلوع مشروطه شدت يافت، نكته بسيار درخور تعمقي است. جان ويشارد، پزشك سفارت امريكا در زمان مظفرالدين شاه، از آمدن يك گروه امريكايي به تهران در پگاه مشروطه براي خط دهي به جريان بابيت و بهائيت خبر ميدهد. وي، ضمن اشاره به ماجراي بابيت و انشعاب بهائيت از آن، مينويسد: «سر و صداي اين قضايا در سرتاسر ايران پيچيد و حتي با تبليغاتي كه در واشنگتن انجام شد، دنياي جديد نيز از جريان امر مطلع گرديد. در سال 1906 [1324ق / 1285ش] يك دسته امريكايي كه گرايشي پيدا كرده بودند، در تهران جمع آمدند، سپس به اصفهان رفتند، تا هم از كم و كيف قضايا سردرآورند و هم حركت تازه را جهت بخشند» .5
سر آرتور هاردينگ (وزيرمختار انگليس در سالهاي نزديك به مشروطيت) در خاطراتش مينويسد: «مبلغان امريكايي مقيم ايران عقيده داشتند كه آتيه مذهبي اين كشور با بابيها است» !6 (اي بسا آرزو كه خاك شده!) و اين سخن، به زبان «ديپلماسي» ، مفهومي جز لزوم «برنامهريزي و سرمايهگذاري» براي روي كارآوردن اين فرقه مرموز در ايران و اجراي مقاصد شيطاني امريكا به دست آنان ندارد؛ همان چيزي كه در عصر پهلوي، بويژه نيمه دوم سلطنت محمدرضا اجرا شد و صدمات زيادي به كيان اسلام و استقلال و آزادي كشورمان زد. سخن فوق، ضمنا گوياي طمع امريكا به بابيت و بهائيت، به عنوان آلترناتيو تشيع در ايران! است.

عکس یادگاری سپهبد بهائی پرویز خسروانی (چپ) با تصویر کندی پينوشتها:
1. ر.ك، مقدمه اسماعيل رائين بر «اختناق ايران» ، ترجمه ابوالحسن موسوي شوشتري، صص 11 ـ 10.
2. اسناد جنگ جهاني اول در ايران، ص 82 3. آهنگ بديع، سال 24 (1348)، ش 7 و 8، ص 187 و 190، مقاله «ست لواگستينگر» ، نوشته محمد علي فيضي 4. بررسي مناسبات ايران و امريكا (1851 تا 1925 ميلادي)، چ 2: مركز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، تهران 1384، ص 137 ـ 136 5. بيست سال در ايران، ترجمه علي پيرنيا، انتشارات نوين، صص 171 ـ 170 6. خاطرات سر آرتور هاردينگ، ترجمه دكتر شيخ الاسلامي، انتشارات كيهان، ص 216.
نشريه ايام، شماره 29 | |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
حمايت انگليس در طول قرن 20 از بهائيان؛ پيام محبتآميز ملكه |
|
حمايت انگليس در طول قرن 20 از بهائيان؛ پيام محبتآميز ملكه
عباس افندي، به وسيله همكاري با ارتش بريتانيا در فتح قدس و گرفتن نشان از پادشاه انگليس و دعا براي جرج پنجم، راهي را در تاريخ اين فرقه گشود كه در سراسر قرن بيستم و پس از آن تا امروز، با قوت ادامه دارد. به نمونههايي از پيوند و مغازله بهائيان با دولت انگليس و ديكتاتورهاي وابسته به آن اشاره ميكنيم:
در اعلاميهاي كه ارگان محفل بهائيان (اخبار امري) در شماره 4 خود (مرداد 1329) منتشر كرد، خاطر نشان گشت كه محفل بهائيان انگليس در امر پيشبرد تبليغات بهائيت در قاره سياه، با مراكزي چون انجمن پادشاهي آفريقايي (انگليس)، مدرسه السنه شرقي لندن و شعبهاي از دانشگاه آكسفورد و دوائر ديگر در اداره آفريقاي شرقي و غير آن رايزني داشته و از آنها كمك فكري و اطلاعاتي گرفته است. نشانهها و نتايج اين امر را، از جمله، در موارد زير ميبينيم:
24 دي 1339ش، امالمعابد (مشرق الاذكار مركزي) بهائيان در آفريقا واقع در كامپالا (پايتخت اوگاندا) توسط روحيه ماكسول، همسر شوقي افندي، افتتاح شد و در مراسمي كه به همين عنوان برگزار گرديد نماينده حكومت انگلستان و برادر پادشاه اوگاندا با خانواده خود و جمعي از مأموران عاليرتبه كشوري و لشكري دولت ديكتاتوري اوگاندا شركت كردند.1 به گزارش نشريه بهائي: قبل از جشن افتتاح، محفل بهائيان آفريقاي مركزي و شرقي در كامپالا به احترام دولت اوگاندا كه در كشيدن «راهي مخصوص از شاهراه تا پاي مشرق الاذكار سخاوتمندانه همكاري كرده بودند، دعوتي از هيات وزرا براي تماشاي مشرق الاذكار به عمل آوردند» و در پاسخ به اين امر، «نخستوزير و سه نفر از وزرا... به محل مشرق الاذكار آمده مدتي را به تماشا و تعريف و تمجيد» از آن ساختمان پرداختند و مورد پذيرايي بهائيان قرار گرفتند.2
21 مي 1971 (خرداد 1350) كنفرانس جهاني بهائيان در شهر كينگزتون، سالن شراتيون هتل (بزرگترين هتل جزيره جامائيكا در اقيانوس اطلس) با حضور ذكرالله خادم (از ايادي امرالله و نماينده بيت العدل بهائيت در اسرائيل) و 3 تن از اعضاي هيات مشاوران قارهاي در امريكاي مركزي، و با قرائت پيام بيتالعدل افتتاح گرديد. گفتني است كه در نخستين لحظات تشكيل اين كنفرانس، حاكم كل كه نماينده رسمي ملكه انگليس و شخص اول جزيره جامائيكا بود حضور يافت و در حدود نيم ساعت به ايراد نطق در تأييد بهائيت پرداخت.3
از اول تا هشتم اكتبر 1972 (برابر مهر 1351) يك فستيوال ملي در سيشيلز برگزار گرديد و شاهزاده مارگرت و لرد استودن به عنوان نمايندگان خاندان سلطنتي انگليس در آن شركت جستند و از غرفه بهائيان در آن كه آثار و كتب بهائيت را معرفي كرده و به نمايش ميگذاشت ديدار كردند.4
در اواخر 1352، در شهر سيدني استراليا سالن اپرايي افتتاح و جريان مراسم آن از تلويزيون پخش شد. در اين مراسم، جامعه بهائي نيز از سوي دفتر ملكه انگليس براي شركت در جشن افتتاحيه دعوت شده بود.5
آوريل 1967 (ارديبهشت 1346ش) محفل ملي بهائيت در انگليس به مناسبت روز تولد ملكه انگلستان، تلگراف تبريك زير را براي ملكه ارسال كرد: «محفل روحاني ملي بهائيان جزاير بريتانيا، به نمايندگي بهائيان جزاير بريتانيا، تبريكات صادقانه و مسرتآميز خود را به مناسبت روز تولد آن عليا حضرت تقديم عليا حضرت ملكه مينمايد» . منشي مخصوص ملكه نيز، در جواب، تلگراف ذيل را خطاب به محفل ملي انگلستان مخابره كرد: «عليا حضرت ملكه صميمانه از بهائيان جزاير بريتانيا به مناسبت اين پيام محبت آميز در مورد تبريكات آنان به مناسبت روز تولد عليا حضرت ملكه تشكر مينمايد» . مجله بهائي «اخبار امري» ضمن انعكاس تلگرافهاي فوق، تأكيد ورزيد: «انتظار داريم... جوامع بهائي در ممالك مشتركالمنافع پيامهاي تبريكآميز خود را در آن روز به قصر بوكينهام مخابره» كنند.6
بنگاه سخن پراكني بي.بي.سي نيز (كه ماهيت آن بر مطلعين، خاصه آشنايان با تز استعماري «تفرقه بينداز و حكومت كن» ، پوشيده نيست) از اين قافله عقب نماند. نشريه بهائيان تحت عنوان «اشاعه تعاليم بهائي از فرستنده راديويي بريتانيا (بي.بي.سي» ) مينويسد: «بنگاه سخن پراكني بريتانيا (بي.بي.سي) يك سلسله مصاحبه راديو تلويزيوني تحت عنوان «ديانت امروزي شما» ترتيب داده است. آخرين مصاحبه از اين سري سخن پراكنيها با شركت خانم مهرانگيز منصف و آقاي تد كاردل انجام يافت و به وسيله فرستنده بي بي سي اين مصاحبه در تمام دنيا پخش گرديد كه در آن مبادي و تعاليم امر بهائي مورد بحث قرار گرفت. خانم (پگي ترو) از جزاير كاناري مينويسد كه عده زيادي از احباب و مبتديان آنها اين مصاحبه راديويي را گوش دادند. پس از پايان برنامه راديويي بحث و مباحثه تا ساعت 2 بعد از نيمه شب ادامه يافت. در نامه ديگري ايادي امر الله جناب «فدرستون» در استراليا موفقيت خانم منصف را تبريك گفتهاند» .7
رضا غلامي
پينوشتها:
1. اخبار امري، سال 39، بهمن و اسفند 1339، ش 12 ـ 11، ص 724 و 734. 2. همان، سال 39، بهمن و اسفند 1339، ش 12 ـ 11، ص 741. 3. ر.ك، آهنگ بديع، سال 29 (1353ش)، ش 2 و 3، صص 73 ـ 71. 4. اخبار امري، سال 1352، ش 1، ص 18. 5. همان، سال 1352، ش 19، صص533 ـ 532. 6. همان، تير و مرداد 1346، ش 4 و 5، صص 151 ـ 150. 7. همان، سال 1342، ش 2، صص62 ـ 61.
نشريه ايام، شماره29 |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
خاطرات يک نجاتيافته |
|
خاطرات يک نجاتيافته ۰۱ دي ۱۳۸۶ در حالي که وسايلم را جمع ميکردم چشمم به تابلوي عکس عبدالبهاء افتاد. با عصبانيت تابلو را برداشتم و بر زمين کوبيدم و با هر دو پا روي آن ايستادم و گفتم: تشکيلاتي که ارمغان اراجيف توست مرا بدبخت کرد... آقاي منطقي لبخند تلخي زد و گفت: تو خيلي اشتباه کردي. اتفاقاً اعضاي محفل حرفهايترين خلاف کاريهاي دنيا هستند و کثيفترين گناهان از آنان صادر ميشود.
خانم مهناز رئوفي، در محيط بهائي رشد يافت، اما فسادها و تناقضهايي که در کار همکيشان خود (بويژه سران محفل بهائيت) ديد،وي را بشدت از اين مسلک بيزار کرد و اين امر، همراه با مطالعه مستقيم درباره اسلام، باعث تشرف او به اسلام و تشيع گرديد.
خاطرات خانم رئوفي که اخيراً تحت عنوان «سايه شوم؛ خاطرات يک نجاتيافته از بهائيت» توسط انتشارات کيهان نشر يافته، حاوي نکات بسيار جالبي در افشاي مواضع ضد اسلامي و ضد انقلابي تشکيلات بهائيت است.
با هم بخشهايي از آن را ميخوانيم:
فساد اخلاقي در بهائيت
در بهائيت هر گونه تعصبي ممنوع است و اين ريشه در سياست استعمار دارد که با ترويج اين اعتقاد، تعصب ملي، تعصب ديني، تعصب وطني و هر عرق و علاقه و غيرتي را از انسان ميگيرد تا به راحتي بتواند بهرهکشي کند... خيلي از خانمها[ي بهائي]... لباسهاي نازکي ميپوشيدند و منظره بسيار کريه و زشتي به وجود ميآوردند و روِساي تشکيلات چيزي به آنها نميگفتند و آزادي مطلق داده بودند. ديگر کسي حق اعتراض نداشت.
بيبند و باران تشويق هم ميشوند!
در جامعه مسلمانها، هر کس در رعايت حجاب و يا خلوت با اجنبي کوتاهي نمايد مورد اعتراض و بازخواست افکار عمومي (و نه تشکيلاتي) واقع شده و با او برخورد ميشود و در جامعه بهائي هر کس بيحجابتر باشد به اصطلاح باکلاستر و بافرهنگ جلوه ميکند و هر کس براي ايجاد ارتباط با اجنبي راحتتر و در واقع گستاختر باشد امروزيتر و در تشکيلات از عزت و احترام بيشتري برخوردار خواهد بود. من در مقايسه اين دو جامعه وقتي به اعمال و رفتار بعضي از مسلمانان...، خصوصاً...به خلافکاران و معصيتکاران، فکر ميکردم، ميديدم آنها کساني هستند که تربيت مذهبي نشدهاند و از احکام و دستورات اسلام سرپيچي کردهاند... اما در بهائيان اگر اعمال خلافي سر ميزند براي اين است که هيچگونه مانع شرعي ندارند. در واقع اسلام را نميشود در اعمال مسلمانان جستجو کرد ولي بهائيت را در اعمال بهائيان ميتوان يافت؛ چون اگر اعمال نابجايي از افراد مسلمان سر ميزند به علت بيتوجهي به تعليمات اسلام است.
خانم مهناز رئوفي در شرح گفتگوي خود با يک فرد بهائي (به نام آقاي منطقي) در خانه خويش، در ايام ناراحتي شديد خود از سران محفل بهائيت ميگويد:
در حالي که وسايلم را جمع ميکردم چشمم به تابلوي عکس عبدالبهاء افتاد. با عصبانيت تابلو را برداشتم و بر زمين کوبيدم و با هر دو پا روي آن ايستادم و گفتم: تشکيلاتي که ارمغان اراجيف توست مرا بدبخت کرد... آقاي منطقي لبخند تلخي زد و گفت: تو خيلي اشتباه کردي. اتفاقاً اعضاي محفل حرفهايترين خلاف کاريهاي دنيا هستند و کثيفترين گناهان از آنان صادر ميشود. خود من شاهد تعويض زنان محفل با همديگر بودهام و به حدي از آنان کثافتکاري و رذالت ديدهام که اگر پاکترين افراد عضو محفل شوند هرگز به آنان اعتماد نخواهم کرد. حرفهاي آقاي منطقي برايم تازگي داشت او از غيرانسانيترين اعمال که از اعضاي محفل قبل از انقلاب سر ميزد برايم گفت و ايرادهايي اساسي از خود بهائيت گرفت... من مبهوت و متحير به آقاي منطقي نگاه ميکردم. او به چه جراتي چنين چيزهايي را ميگفت به او گفتم: از اين که طرد شويد نميترسيد؟ گفت... تصميم داريم به خارج از کشور برويم و از دست بکننکنهاي اين تشکيلات راحت شويم. گفتم پس چه کسي واقعاً بهائي است؟ همه که يا از ترس بهائي ماندهاند يا منفعتي را دنبال ميکنند يا مثل شما، ظاهراً بهائي هستند. پرسيدم به بهاء و عبدالبهاء چه؟ به آنها هم ايمان نداريد؟ عينکش را کمي بالاتر برد، دستي بر محاسن خود کشيد و گفت: آدمهاي زرنگي بودهاند؛ خوب توانستند چيزي مشابه با اديان ديگر درست کنند. علاوه بر مقام و منزلت، پول خوبي هم به جيب زدند...!
ارتباط با علما ممنوع!
بهائيان فقط در صورتي با مسلمانان رفت و آمد دارند که مطمئن باشند هيچ خطري آنها را تهديد نميکند و ضمناً ميتوانند بهائيت را تبليغ کنند و باعث تبليغ افکار بهائيگري شوند. آنها فقط با افراد کاملاً بيسواد و عامي صحبت ميکردند و من هيچوقت نديدم که يک بهائي با يک عالم مسلمان بنشيند و از بهائيت حرفي بزند؛ ميدانستند که محکوم ميشوند. لذا اصلاً با عالمان و تحصيلکردگان و خـصـوصـاً روحـانـيـون هـيـچگـونـه بـحـثـي پـيش نميکشيدند.
شستشوي مغزي کودکان
[زماني که] معلم مهد کودک بهائيان شدم... برنامههايي که به من ميدادند تا به بچهها بياموزم کاملاً در راستاي شستشوي مغزي آنها بود و من... ميديدم که چگونه از 3 سالگي، کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان بدبين ميکردند و... مغز کوچک آنها را با خرافات و اوهامي که ارمغان... بهاء و عبدالبهاء بود پر ميکردند و چگونه با آوردن مثالها و بيان داسـتـانـهـايـي، آنـان را از خارج شدن از بهائيت ميترساندند و با [وجود] اين ترس و وحشتي که در دل کودکان از انتخاب راهي به جز راه بهاء ميانداختند و با وحشتي که آنان از طرد شدن و اخراج شدن از خانه و خانواده داشتند، شعار بياساس «تحرّي حقيقت» را سر ميدادند و به ظاهر وانمود ميکردند که بهائيان در پانزده سالگي پس از تحري حقيقت ميتوانند راه خود را انتخاب نمايند...، در حالي که هيچ کدام از بهائيان حق نداشتند... کتابهاي ساير جوامع را مطالعه کنند، حق نداشتند کتابهاي رديه را که بيشتر، بهائيان مسلمان شده آنها را نوشته بودند مورد مطالعه قرار دهند...
بگذار مردم با موشک باران صدام بميرند!
در زمان جنگ [ايران و عراق] وقتي مردم کشته ميشدند، بهائيان با بيرحمي تمام ميگفتند از اين مسلمانان هرچه کشته شود کم است. خصوصاً وقتي راديوهاي خارجي، آمار شهادت رزمندگان را در جبههها به اطلاع مردم ميرساندند... با ناسزاگويي به رزمندگان ابراز مسرت و خشنودي ميکردند. بهائيان در زمان جنگ با کنارهجويي از شرکت در جبههها اعلام کردند که مخالف جنگ هستند و به بهانه عدم دخالت در سياست از به دست گرفتن سلاح امتناع کردند و کوچکترين فعاليتي براي دفاع از کشور از خود نشان ندادند... آنها که دائماً در کلاسها و مجالس از عشق به عالم بشريت دم ميزدند، آنان که از الفت و محبت طوري سخنسرايي ميکردند که گويي برتر و مهربانتر از همه اقشار عالمند، در عمل نهتنها بويي از انسانيت و محبت نبرده بلکه درندهخوييشان گُل ميکند و از خبر شهادت جوانان عزيز اين مرز و بوم اظهار خوشحالي و مسرت ميکنند.
شادي در رحلت امام
[در جـريـان] رحـلـت امـام(ره) ازدحام جمعيت دلسوخته و آن نمايش حقيقي مراسم عزاداري در باور نميگنجيد. آن همه ايمان...، عشق... و... التهاب، انسان را وادار به حسرت و غبطه ميکرد. سنگ در آن روز ميگريست و من شاهد اشک بچههاي برادرم بودم که قلبشان رئوفتر و پاکتر بود. قلب خودم از جا کنده ميشد...، اما بهائيان وقتي به هم ميرسيدند اين خبر ناگوار و اين مصيبت گران مردم دلسوخته را به هـم تـبـريـک مـيگفتند و اگر جشن و پايکوبي نميکردند از ترس مردم بود.
يک بسيجي، مرا آگاه کرد
با اشاره به گفتگويش با يک بسيجي خدمتگزار به نام مهدي صالحي (که چندي پس از جنگ تحميلي، هنگام خنثيسازي مين در شلمچه به شهادت رسيد) مينويسد:
مهدي ذهنيت مرا نسبت به اسلام تغيير داد و طوري به تبليغ اسلام پرداخت که واقعاً منقلب شدم و شک و ترديدم نسبت به حقانيت بهائيت بيشتر شد. آن روز... من به مطالبي پي بردم که قبلاً از آنها بياطلاع بودم و در اثر تبليغات سوء تشکيلات، عکس قضيه در مغزم فرو رفته بود. عمده مطالب اين که تشکيلات اسلام را براي ما ديني کوچک و عقبافتاده که پر از خرافات و اوهام است معرفي کرده بود و من فهميدم که بهائيان اعتقادات خرافي بعضي از مردم بيسواد و بياطلاع را به عنوان اسلام به ما معرفي کردهاند، در حالي که خود اسلام ديني بسيار جامع و کـامـل و بـينـقـص اسـت کـه بسيار انسانساز و تعاليبخش است.
منبع: نشريه ياد ايام 29
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
اسرائيل و بهائيت |
|
اسرائيل و بهائيت ۰۹ آبان ۱۳۸۶ بهائيان در كنار عناصر فراماسون و صهيونيست، در دوران محمدرضاشاه نقش مهمي در اجراي نظرات و سياستهاي خود داشتند. در اين دوران باتوجه به نفوذ بيشتر آمريكا و اسرائيل، تلاش فراواني براي رسميت بخشيدن به فرقة بهائيت ميشد.
مسلك بهائيت از سال 1260 ق. توسط «علي محمد باب» كه خود را «باب» امام زمان(ع) و وسيلة تماس مردم با آن حضرت معرفي كرد، به وجود آمد. او سپس دعوي «مهدويت» كرد و گفت كه درآينده از ميان بابيها پيامبري قيام خواهد كرد و دين تازه اي خواهد آورد. وي در سال 1266 به دستور ناصرالدين شاه و اميركبير، تيرباران شد. بعد از آن، از بين پيروانش دو برادر مدعي جانشيني وي شدند و بدين ترتيب، اختلافاتي ميان پيروان اين فرقه افتاد.
گروهي پيرو برادر اول، مشهور به «صبح ازل» (بابيها)، و عده اي ديگر پيرو برادر دوم «بهاءالله» (بهائيها) شدند و در نزاع آنها عده زيادي به هلاكت رسيدند. دولت عثماني در عراق همه آنها را از بغداد به آدرنه در آسياي صغير تبعيد كرد. اما در آنجا هم نزاع دو برادر ادامه يافت و بدين جهت، دولت عثماني بهاءالله و طرفدارانش را به «عكا» در فلسطين اشغالي و صبح ازل را به قبرس تبعيد كرد. فعاليت بهاءالله در عكا باعث شد كه بيشتر بابيان ـ به ويژه بابيان ايران ـ پيرو او شوند.
از آنجا كه عمده ويژگيهاي رفتاري بهائيت با ويژگيهاي رفتاري اسرائيليها همخواني داشت، با تشكيل دولت اسرائيل و تشكيلات مركزي بهائيت در شهر حيفا، اين فرقه كاملاً در خدمت اسرائيل قرار گرفت و فعاليتهاي آنها براساس خواستههاي اسرائيليها تنظيم شد. در اين ميان بهائيها از حمايت آمريكا و انگلستان نيز برخودرار بودند. از سوي ديگر، فعاليت بهائيان به خصوص در ارتباط با اسلام زدايي سازگاري زيادي با روحية محمدرضا پهلوي داشت. مجموعه اين مسائل سبب شد كه بهائيت براي حفظ موجوديّت و تحقّق اهداف خود در عصر محمدرضا شاه كه براي آنها به منزلة دوران طلايي بود، در زمينة گسترش روابط ايران و اسرائيل كه كاملاً در راستاي منافع آنها بود، به فعاليت قابل توجهي بپردازند.
تشكيلات مركزي بهائيت در شهر حيفا و در كنار قبر «عباس افندي» قرار دارد. تشكيلات و مؤسسات بهائيان در هر نقطه اي از جهان زير نظر هيئت نه نفره بيت العدل اعظم قرار دارد. در يكي از نشريات فرقه آمده است: «با نهايت افتخار و مسرت، بسط و گسترش روابط بهائيت با اولياي امور [جمعي از دوستان بهائي] دولت اسرائيل را به اطلاع بهائيان ميرسانيم. آنها احساسات صميمانة بهائيان را براي پيشرفت دولت مزبور به بن گوريون ـ نخست وزير اسرائيل ـ ابراز نموده، او در جواب گفته است: «از ابتداي تاسيس حكومت اسرائيل، بهائيان همواره روابط صميمانه اي با دولت اسرائيل داشته اند».1
فرقة بهائيت كه شاخه اي از صهيونيسم به شمار ميرود، طبق دستور، همة قواي خود را براي اجراي نقشة نابودي انديشههاي ملي و مذهبي در ايران به كار گرفت و براي اين منظور مجريان خود را انتخاب كرد تا در بلندمدت آرمانهاي ملي و سنتهاي ديني را تخريب كنند. از اين رو بهائيان، به تدريج درصدد تسخير پستهاي حساس و كليدي كشور برآمدند. اين نقشه با روي كارآمدن «حسنعلي منصور» در ايران پياده شد و براي نخستين بار پاي بهائيان به كابينة وزيران ايران رسيد. گرچه با ترور منصور، نقشههاي وي جامة عمل نپوشيد، اما به هرحال، كابينة بهائي «هويدا» روي كار آمد. در كابينة نخست وي، چهار وزير بهائي حضور داشتند. هويدا در مدت حكومت خود با بهكاربستن تصميمات كادر رهبري كميته، نفوذ بهائيان را در همة سطوح سياسي، اقتصادي و نظامي به حدّ كامل گسترش داد.2
بهائيان با تمام وجود خود را در اختيار اسرائيليها قرار داده بودند، به گونه اي كه توانستند اعتماد بيش از حدّ اسرائيليها را كسب كنند و اسرائيليها نيز در برابر خوش خدمتي آنها رفتار ويژه اي داشتند. در يكي از اسناد، به نقل از يكي از بهائيان به نام «فريدون رامش فر» كه مسافرتي به اسرائيل داشته، دربارة نحوة برخورد اسرائيليها با بهائيان آمده است:
... دولت اسرائيل آنقدر نسبت به بهائيان خوشبين است كه در فرودگاه خود، احيا (بهائيان) را بازرسي نمي كند. به طوري كه وقتي رئيس كاروان به پليس اظهار ميدارد اينها بهائي هستند، حتي يك چمدان را باز نمي كنند. ولي بقية مسافرين ـ حتي كليميها ـ را بازرسي ميكنند به طوري كه يك كليمي اعتراض كرده بود كه چرا بهائيان را بازرسي نميكنيد و ما را كه اينجا موطنمان است، مورد بازرسي قرار ميدهيد!3
بهائيان در كنار عناصر فراماسون و صهيونيست، در دوران محمدرضاشاه نقش مهمي در اجراي نظرات و سياستهاي خود داشتند. در اين دوران باتوجه به نفوذ بيشتر آمريكا و اسرائيل، تلاش فراواني براي رسميت بخشيدن به فرقة بهائيت ميشد زيرا آنها نقش مؤثري در تثبيت رژيم سلطنتي و حكومت شاه داشتند، به گونه اي كه بسياري از نزديكان شاه و خاندان پهلوي و عدة زيادي از كارگزاران و متولّيان پستهاي حساس و كليدي كشور بهايي بودند.4
در سال 1339 فهرستي از اسامي مقامات نظامي و غيرنظامي تهيه شد كه نشانگر تصدّي بيشتر پستهاي اطلاعاتي، امنيتي، سياسي و اقتصادي كشور به وسيلة بهائيان بود. البته به دليل پنهانكاري و عدم اظهار، بعضي از افراد در پستهاي مهمي بودند كه نام آنان در اين فهرست نيامده و بي ترديد، تعداد بهائيان شاغل در دستگاهها چندين برابر فهرست مزبور بوده است. در سالهاي بعد، تعداد بهائيان شاغل و سطوح اشتغال آنان بالا رفت، به طوريكه اميرعباس هويدا نخستوزير سيزده ساله «ليلي امير ارجمند» مشاور ويژة فرح و مدير برنامههاي آموزشي و تربيتي رضا پهلوي، «عباس شاهقلي» وزير بهداري و وزير علوم، «روحاني» وزير آب و برق و كشاورزي در دولت هويدا، «شاپور راسخ» مشاور عالي و در واقع گردانندة سازمان برنامه و بودجه و مدير تشكيلات بهائيت در ايران، «عبدالكريم ايادي» پزشك مخصوص شاه و 23 شغل ديگر و دهها تن از سران رژيم، از اعضاي فرقة بهائيت بودند.5
بهائيت در تمام دوران سلطنت پهلوي و در مقاطع حساس، به رغم ادعاي غيرسياسي بودن، هماهنگ با سياستهاي موردنظر رژيم و در جهت تثبيت موقعيت آن تلاش كرد. تأييد انقلاب سفيد شاه، همكاري با ساواك، جلب حمايت دولتهاي بزرگ از شاه و سلطنت او به وسيلة اسرائيل، و عضويت در حزب رستاخيز، قسمتي از مواضع سياسي فرقة مزبور بود. يكي از مبلغان بهائيت دربارة تأثير متقابل بهائيت بر شاه و خاندان پهلوي گفته بود:
«كارهايي كه اكنون به دست اعلي حضرت شاهنشاه صورت ميگيرد، هيچ كدامشان روي اصول دين اسلام نيست زيرا شاه به تمام دستورهاي بهائي آشنايي دارد و حتي ايشان با اشرف پهلوي در دوران كودكي در مدرسه بهائيان... درس خوانده اند... حالا مردم... ميگويند بهائي است. چه كاري ميتوانند بكنند !...»6
محمدرضا پهلوي آنقدر بهائيان را مورد حمايت قرار داد كه يكي از افراد نظامي به نام «سرهنگ اقدسيه» در جلسة بهائيان شيراز، مورخ هجده تيرماه 1347، ضمن بهائي خواندن شاه، دربارة نحوة برخورد خود با افراد مسلمان اظهار داشت:
... افتخار ما بر ديانت بهائي است. من زماني كه در ارتش بودم، سربازان و درجه داران و افسران بهائي را احترام ميگذاشتم. ولي اگر يك فرد مسلمان از ديگري شكايت ميكرد، دستور شلاق زدنش را ميدادم... ما اطلاع داريم كه شاهنشاه آريامهر بهائي ميباشند. ما بهائيان همه پولدار هستيم و ترقّي بيشتري خواهيم كرد.7
بهائيان در جنگ اعراب و اسرائيل، همواره از اسرائيل جانبداري كرده، عليه مسلمانان به تبليغ ميپرداختند و حتي براي كمك به ارتش اسرائيل به جمع آوري پول ميپرداختند. در همين ارتباط، در يكي از اسناد پس از جنگ شش روزة اعراب و اسرائيل در سال 1346 آمده است:
... مبلغي در حدود 120 ميليون تومان به وسيلة بهائيان ايران جمع آوري گرديد و تصميم دارند اين مبلغ را در ظاهر به بيت العدل در حيفا ارسال نمايند، ولي منظور اصلي آنها از ارسال اين مبلغ، كمك به ارتش اسرائيل ميباشد. مقدار قابل ملاحظه اي از اين پول به وسيله «حبيب ثابت»، تعهد و پرداخت شده است...8
در سال 1347 در يكي از كميسيونهاي فرقة مزبور، سخنگوي كميسيون پس از ابراز خرسندي از پيروزي اسرائيل در جنگهاي با اعراب گفت:
پيشرفت و ترقي ما بهائيان اين است كه در هر ادارة ايران و تمام وزارتخانهها يك جاسوس داريم و هفته اي يك بار، طرحهاي تهيه شده، به وسيلة دول به عرض شاهنشاه ميرسيد. گزارشهايي در زمينة آن طرحها به محافل روحاني بهايي ميرسد. مثلاً در پيمان كار، كادر بهائيان ايران هر روز گزارش خود را در زمينة ارتش ايران و اينكه چگونه چتربازان را آموزش ميدهند، به محفل روحاني بهائيان تسليم مينمايند.9
اسرائيل پس از اطمينان از نفوذ گسترده بهائيت در اركان رژيم پهلوي و به منظور بهرهبرداري سياسي، اطلاعاتي و اقتصادي بيشتر از آنها، در كشورهاي جهان و به ويژه ايران، بهائيت را به صورت آشكار به عنوان يك مذهب به رسميت شناخت. در يكي از اسناد ساواك در اين باره چنين آمده است:
«اسرائيل مذهب بهائيها را به عنوان يك مذهب رسمي در سال 1974 به رسميت شناخته است. دولت اسرائيل با اجراي برنامة تحبيب از افراد مزبور ميكوشد از اقليت فوق الذكر در ساير كشورهاي جهان ـ به ويژه ايران ـ بهره برداري سياسي ـ اطلاعاتي و اقتصادي بنمايد.»10
نمايندگي ايران در تل آويو هرازچندگاهي گزارشهاي مربوط به بهائيان را به وزارت امور خارجه ارسال ميداشت. در يكي از اين گزارشها، مرتضي مرتضايي به چگونگي انتخابات و تعداد بهائيان جهان اشاره دارد:
«چهارمين كنوانسيون بينالمللي پيروان بهائيت روز شنبه، نهم ارديبهشت ماه [1357] در شهر حيفا گشايش خواهد يافت. به همين مناسبت جمعيتي بالغ بر هزار و يكصد نفر از نمايندگان منتخب از طرف هشتاد هزار محافل بهائي پراكنده در سراسر جهان به اين شهر مسافرت كرده اند تا نسبت به انتخاب يك هيئت مديره نه نفري كه در طي پنج سال آينده امور اداري،... و مذهبي اين فرقه را تعقيب خواهد [نمود] [اقدام كنند] ... دو نفر از بهائيان تبعه ايران (فتح اعظم و نخجواني) حضور دارند كه در حيفا به طور دائم مقيم اند.»11
بنابراين، اسرائيل با حمايت همه جانبه از فرقه ضاله بهائيت و نفوذ دادن آنها در پستهاي كليدي هيئت حاكمة رژيم شاه ـ به ويژه در دربار، دولت و ارتش ـ در جهت اغراض و اهداف خود و ضربه زدن به فرهنگ اسلام و مسلمين ـ به ويژه به مردم ايران و فلسطين ـ به عنوان يك ابزار، نهايت بهره برداري را در جنبههاي مختلف به عمل ميآورد. در واقع، ميتوان گفت يكي از عوامل مؤثر در بسط و گسترش روابط ايران و اسرائيل، بهائيان بودند كه نقش مهمي را در اين زمينه ايفا كردند.
ماهنامه موعود شماره 80
پينوشتها: ٭ برگرفته از پايگاه اينترنتي: www.Rasad.org 1. منصوري، جواد، تاريخ قيام پانزدهم خرداد به روايت اسناد، ج1، ص 332. 2. اختريان، محمد، همان، ص164. 3. منصوري، جواد، همان، ص330. 4. همان، ص324 5. همان، صص 324 ـ 325 6. همان، ص326. 7. همان، ص322. 8. همان، صص 322 ـ 323 9. همان. ص332. 10. زهيري، علي، «عوامل مؤثر در شكل گيري رفتار سياسي ايران در قبال اسرائيل»، فصلنامة علمي، تخصصي انقلاب اسلامي، پيش شمارة اول، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، سال اول، زمستان1377، ص 159. 11. بايگاني اسناد وزارت امور خارجه، سال 2536 ـ 38، كارتن شمارة 12، پروندة 250.50.
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
جُستارهايي از تاريخ بهائي گري در ايران - قسمت چهارم |
|
جُستارهايي از تاريخ بهائي گري در ايران - قسمت چهارم ۰۳ آبان ۱۳۸۶ مورخين بهائي درباره شورشهاي ضدبهائي فراوان سخن ميگويند و ميکوشند تا چهرهاي بسيار مظلوم از سرگذشت اين فرقه در ايران ترسيم کنند. گويا بهائيان گروهي بودند که بهدليل دگرانديشي ديني قرباني تعصب و کين جاهلانه مسلمانان ايران ميشدند.
ماهيت بلواهاي ضد بهائي مورخين بهائي درباره شورشهاي ضدبهائي فراوان سخن ميگويند و ميکوشند تا چهرهاي بسيار مظلوم از سرگذشت اين فرقه در ايران ترسيم کنند. گويا بهائيان گروهي بودند که بهدليل دگرانديشي ديني قرباني تعصب و کين جاهلانه مسلمانان ايران ميشدند. بررسي نگارنده نشان ميدهد که اين ادعا در موارد عمده صحت ندارد و رهبري بهائيت و عناصر مشکوکي در ميان جبهه مخالف بهائيان به عمد و با اهداف معين تبليغي و سياسي به ايجاد مهمترين و جنجاليترين آشوبهاي خونين ضد بهائي، معروف به «بهائيکشي»، دست زدهاند.
از مهمترين اين موارد قتل هفت بهائي در سال 1308 ق. در يزد و شورش ضدبهائي 1321ق. در يزد و رشت و برخي ديگر از نقاط ايران است.
واقعه قتل هفت بهائي در يزد، که در منابع بهائي به «شهداي سبعه يزد» معروفاند، در زمان اولين دوره حکومت سلطان حسين ميرزا جلالالدوله، پسر ارشد ظلالسلطان (حاکم اصفهان)، در يزد رخ داد:
ظل السلطان
گروهي چند نفره (استاد باقر عطار و ملا تقي چيتساز و چند تن از بستگان و اطرافيان ايشان) در شب 23 رمضان 1308 ق. در مسجد ميرچخماق راساً و خودسرانه به دستگيري دو بهائي (علياصغر يوزداراني و آقا علي) دست زدند و سپس نزد شيخ محمد تقي مجتهد (پسر شيخ محمدحسن سبزواري) رفتند و با تحريک احساسات ديني وي کسب تکليف نمودند. شيخ محمد تقي دستور داد که بهائيان از مسجد اخراج شوند. پاسخ فوق ظاهراً اين گروه را راضي نکرد زيرا به نزد حاجي نايب (حاجي اسدالله شيرازي)، فراشباشي جلالالدوله، شتافتند و بهدستور حاجي نايب بهائيان زنداني شدند. روز بعد، جلالالدوله دو بهائي محبوس را به چوب بست و سپس آزاد نمود. شش روز بعد، ظلالسلطان از اصفهان دستور حبس ايشان را صادر کرد. دو نفر فوق مجدداً دستگير شدند و در جريان بازداشت اين دو، به تحريک استاد مهدي (پسر استاد باقر عطار)، پنج بهائي ديگر نيز به زندان افتادند. سه روز بعد، جلالالدوله شيخ محمد تقي را احضار و درباره بابيان محبوس کسب تکليف نمود. شيخ محمد تقي مجتهد از اين همه ابرام جلالالدوله به حيرت افتاد و گفت: «ما نميدانستيم حضرت والا اينقدر دشمن اين طايفه بهائي هستيد.» بهرروي، به تحريک جلالالدوله، شيخ محمد تقي به نزد دو تن ديگر از علماي شهر (آخوند ملا محمد صادق و برادرش ملا محمدباقر مجتهد) رفت و گفت: «حضرت والا فيالواقع کمال همراهي با ما علما دارند بلکه همت ايشان بيشتر از ماست.» علماي فوق حاضر به همکاري نشدند. در نتيجه، شيخ محمد تقي، پدر (شيخ محمد حسن) و دو برادر خويش (شيخ محمد جعفر و شيخ محمد باقر) و ملا حسين و ملا حسن (پسران حاجي ملا باقر مجتهد اردکاني) را به خانه خود دعوت کرد. اين جمع شش نفره همراهي خود را با جلالالدوله اعلام نمودند. شيخ محمد تقي نزد حاکم شتافت و ماجرا را اطلاع داد. جلالالدوله گفت: «احسنت، احسنت، احدي را مثل شما نديدم که در اين امور اقدام داشته باشند.» بهرروي، جلالالدوله با تمهيدات مفصل همراهي علماي فوق را جلب نمود و جلسهاي تشکيل داد که آقا سيد علي مدرس نيز به آن افزوده شد. در اين جلسه هفت نفر بهائيان محبوس مورد استنطاق قرار گرفتند. يکي از ايشان (استاد مهدي بنا)، به وساطت آخوند ملا حسن، آزاد و به جاي او آخوند ملا مهدي خويدکي، از بهائيان خويدک (سه فرسنگي يزد) دستگير شد. جلالالدوله از طريق شکنجه ايشان را وادار به اقرار به بهائيگري نمود. در 7 شوال از ظلالسلطان تلگراف رسيد که «حضرات بهائي که حبساند هرگاه شرعاً اثبات شده که بهائي هستند، آنها را به قتل رسانيد.» به ادعاي منابع بهائي، هفت روحاني فوق، پس از شنيدن اقرار محبوسين حکم قتل ايشان را کتباً صادر کردند. سرانجام، در 9 شوال جلالالدوله بهائيان را اعدام کرد و امر نمود که در شب «بازارها را زينت ببندند و چراغان کنند.»
تمامي ماجراي قتل هفت بهائي در يزد، طبق روايت مهمترين مأخذ بهائي در اين زمينه، بهشرح فوق است. اين شرح موارد زير را روشن ميکند: اول، جلالالدوله و پدرش (ظلالسلطان) تعمدي عجيب در کشتن اين بهائيان داشتند. دوم، در اين ماجرا مردم بههيچوجه دخالت نداشتند و تمامي حادثه به تحريکات يک گروه چند نفره از کسبه محدود بود که ماهيت و حسننيت ايشان روشن نيست. سوم، جلالالدوله به تلاش گستردهاي براي تحريک علماي يزد و کسب حکم قتل بهائيان دست زد و در اين زمينه تقريباً ناموفق بود زيرا بهجز گروه هفت نفره فوق ساير علماي شهر در صدور حکم قتل بهائيان مشارکت نکردند.
جلال الدوله در دوران حکومت يزد
براي تبيين اين ماجرا بايد به سه نکته مهم توجه نمود:
اوّل، پيوندهاي عميقي که ميان ظلالسلطان و خاندان او، از جمله جلالالدوله، با دستگاه استعماري بريتانيا برقرار بود. ظلالسلطان در اين زمينه شهرت کامل دارد و نيازي به اثبات اين پيوندها نيست. و نيز ميدانيم که در دستگاه ظلالسلطان بهائيان حضور فعال داشتند. نامدارترين ايشان ميرزا اسدالله خان وزير (نياي خاندان وزير) است که در دوران حکومت ظلالسلطان قريب به سي سال وزير اصفهان بود و در همين دوران است که بخش مهمي از ابنيه مهم تاريخي دوره صفوي تخريب شد. مهدي بامداد مينويسد:
از کارهاي بسيار زشت بلکه جنونآميز ظلالسلطان قطع اشجار خيابانها و تخريب ساختمانهاي زيباي صفوي در اصفهان است... و با آنکه چند نفر از بازرگانان اصفهان حاضر شدند مبالغ هنگفتي به او بدهند و وي را از اين کار زشت بازدارند، معذلک از تصميم خود منصرف نگرديد و بالنتيجه اکثر باغها و عمارات مذکور در زير دست بيدادگري و امر او خراب و ويران شد.
بامداد فهرستي از ابنيه مهم تاريخي اصفهان که در اين دوران تعمداً تخريب شد، بهدست داده است.
و ميدانيم که بعدها در پاريس رابطه نزديک و دوستانهاي ميان ظلالسلطان و عباس افندي برقرار بود. جلالالدوله نيز در اين سفر همراه پدر بود و با عباس افندي ديدار داشت. نمونه ديگري از رابطه پنهان جلالالدوله با سران فرقه بهائي را در دست داريم: در جريان شورش ضد بهائي سال 1321 ق. در يزد، جلالالدوله شبانه بهوسيله يکي از نوکرهاي محرم خود به ميرزا عباس قابل (مبلغ سرشناس بهائي) خبر داد که در خطر است و لذا قابل در ظهر جمعه 29 ربيعالاول 1321، در بحبوحه طغيان شهر عليه بهائيان، از يزد خارج و عازم آباده شد.
دوم، قتل هفت بهائي فوق در زماني رخ داد که حاج ميرزا محمد تقي افنان، نماينده و خويشاوند عليمحمد باب و ميرزا حسينعلي بهاء، بهعنوان يکي از ملاکين و رجال و تجار بزرگ ايران در يزد حضور داشت و از نفوذ و اقتدار سياسي فراوان برخوردار بود. او به يقين ميتوانست مانع اقدام جلالالدوله شود. عجيب است که نه اسدالله خان وزير (در اصفهان) و نه افنان (در يزد) هيچ کوششي در اين زمينه نکردند.
سوم، در ميان هفت روحاني يزد که در ماجراي فوق با جلالالدوله همکاري کردند، پيشينه ملا حسين و ملا حسن قابلتأمّل است. اين دو پسران حاجي ملا باقر مجتهد اردکاني بودند که زماني به بهائيگري گرويد و سپس ظاهراً از ايشان کناره گرفت. عزيزالله سليماني مينويسد:
[حاجي ملا باقر مجتهد اردکاني] از مؤمنين اوّل ظهور بودهاند و با اينکه از علما بودند چون به اين اسم مبارک بهائي معروف شدند، ايشان را گرفتند و تحتالحفظ با غل و زنجير به کرمان بردند زيرا حکومت يزد و کرمان آنوقت يکي بوده و خود سردار حاکم آن وقت در کرمان بوده و تمام علما حکم قتل حاجي ملاباقر را داده بودند و چون به کرمان بردند سردار ظاهراً آدم خوش نفسي بوده حاجي را منصرف نموده به کمال عزت روانه يزد کرد. لذا حاجي ملا باقر بعد از اين قضيه قدري به حکمت حرکت مينمودند. کمکم بهکلي معاشرت با اهل بها را ترک نمودند.
دومين دوره حکومت جلالالدوله در يزد از سال 1320ق. آغاز شد و اندکي بعد (از اواخر ربيعالاول 1321) با شورش ضد بهائي معروفي پيوند خورد که قريب به چهار ماه تداوم يافت، به قتل بيش از 80 تن از بهائيان انجاميد و بار ديگر نام ايشان را بر سر زبانها انداخت.
در اين زمان جلالالدوله با اردشير ريپورتر و سران فرقه بهائي رابطه نزديک داشت. او در نخستين روزهاي حکومتش اراضي پهناوري را در پيشکوه يزد (تفت)، با کاريزي کهنه، به ثمن بخس خريد، آن را بهنام عباس افندي «عباسآباد» ناميد و به سفارش اردشير ريپورتر و ميرزا محمود افنان، ملا بهرام اخترخاوري (زرتشتي بهائيشده سرشناس يزد) را، بههمراه 15 خانوار زرتشتي- بهائي، از بمبئي به يزد فراخواند و سرپرستي اين ملک را به او واگذارد. اين ملا بهرام اخترخاوري بعدها، در دوران احمدشاه، بههمراه گروهي ديگر از زرتشتيان و بهائيان در دستگاه ارباب جمشيد جمشيديان در تهران کار ميکرد و عباس افندي در الواح متعدد ايشان را به خدمتگزاري به ارباب چنين توصيه مينمود:
جناب ارباب شخصي خيرخواه است و بلند همت. بايد از شما ممنون و خشنود باشد و تا توانيد در کار او چنان امانت و صداقت و همت بنمائيد که عبرت ديگران گردد. خدمت او خدمت من است و صداقت و امانت او صداقت و امانت من.
بلواي 1321 يزد در زمان صدارت اتابک رخ داد و بايد بهعنوان بخشي از دسيسههاي مفصلي انگاشته شود که در اين زمان از سوي اردشير ريپورتر و دوستانش براي ساقط کردن اتابک در جريان بود. عبدالحسين آيتي ماجراي يزد را «نتيجه زشتکاريهاي بهائيان و دسايس سياسي» و کاملاً تعمدي ميداند. او در توضيح علت اين بلوا مينويسد:
روح و سرّ معاشرت مبلغين با زنان بهائي، ولي زنهاي جوان، به همت فروغي و ابن ابهر هر دو واحداً عرض اندام نمود. منتها به اسم اينکه چون حکمت اقتضا ندارد که عمومي باشد فقط بايد زنها در مجلس خاص حضرت مبلغ را ملاقات و زيارت کنند و از وجود او متبرک گردند. و اين قضيه در يزد به قسمي علني شده و کار را خراب کرده بود که خويش و بيگانه و حتي فراشهاي حکومتي مطلب را تشخيص داده بالمآل مسلمين غيور طاقت نياورده... آغاز بلوا و شورش کردند.
آيتي پس از نقل متن تلگراف اتابک (صدراعظم) به يزد دال بر ممانعت از شورش مينويسد:
در حالتي که از تلگراف مذکور... معلوم ميشود دولت تا چه اندازه مراقبت کرده و علماي اسلام تا چه حد بيطرفي نمودهاند و همه ياد دارند که مرحوم آيتالله آقاي آقا مير سيد علي حائري اعليالله مقامه بنفسه بر منبر برآمده مردم را از بابيکشي منع کردند. معهذا، بهائيان چون محرک خارجي داشتند همه اقدامات دولت و علما را کانلميکن انگاشته گاهي به قونسولخانه روس و انگليس در يزد و اصفهان پناهنده شدند تا مگر مردم جسارت کرده بهانه به دست اجانب دهند و گاهي به علما دشنام گفتند تا مگر آنان را عصبي کرده حکمي بر عليه خود اصدار دهند شايد از اين باب بهانه بهدست اجانب افتد... خلاصه مقصود اين بود که بهائيان در آن حادثه و ساير حوادث جز فتنه و فساد منظوري نداشته و ندارند. از روز اولي که محمود فروغي و تقي ابهري از طرف عباس افندي مأمور يزد و اصفهان و کرمان شدند و فتنههايي که در معاشرت و مباشرت با زنان بهائي بر پا کردند و بعداً به اسم تبليغ خواستند زنان مسلمين را هم آلوده سازند، تا موقع بروز بلوا و بعد از فرونشستن آتش فتنه در همه موارد آلت بودند بعضي فهميده و بعضي نفهميده....
تعمق در اقدامات ميرزا محمدباقر بصار رشتي (مبلغ معروف بهائي و نياي خاندان بصاري) و ميرزا ابراهيم خان ابتهاجالملک (مالک ثروتمند و مقتدر گيلان و مازندران و نياي خاندان ابتهاج) در سال 1321 ق. ميتواند صحت داوري آيتي را ثابت کند:
در اين زمان بصار و ابتهاجالملک نيز، چون فروغي و ابن ابهر در يزد، تبليغات وسيع و بيپروايي را در سراسر گيلان آغاز کردند و موفق به جلب چند تن از افراد سرشناس شهر رشت به بهائيت شدند. همزمان حادثه تحريککننده ديگري نيز رخ داد و آن اعلام بهائي شدن دو کشيش ارمني و دو پزشک آمريکايي ساکن رشت بود. اين حادثه ميتواند بيانگر دست پنهان سازمانهاي اطلاعاتي خارجي در برافروختن نايره آشوب باشد. اقدامات بصار و ابتهاج چنان تحريکآميز و بيپروا بود که مورد اعتراض برخي از معاريف بهائيان گيلان قرار گرفت و يکي از ايشان، ميرزا آقا صمصامالحکما (پدر ميرزا داوود خان گيلاني)، نامهاي به عکا ارسال کرد و به عباس افندي هشدار داد که «بي حکمتي بصار توليد انقلاب [خواهد] کرد.» عباس افندي در پاسخ چنين نوشت:
در ضوضاء [آشوب] جهله وهمي نه، البته بايد گاه گاهي جزئي صدايي بلند شود که سبب انتباه خلق گردد.
عباس افندي در کهولت
بدينسان، عباس افندي نه تنها از اقدامات فتنهگرانه بصار ممانعت نکرد بلکه او را تشويق نمود و کمي بعد «لوحي به افتخار بصار صادر کرد و در آن به او وعده صله و جايزه» داد.
طولي نکشيد که علماي شهر به تکفير احبا قيام نمودند و اهالي را وادار بر اذيت دوستان کردند و کار به آنجا کشيد که نصرالسلطنه [محمدولي خان تنکابني] با تمام اقتداري که داشت ماده را غليظ ديد و يکي از نوکرهاي محرم خود را شبانه نزد بصار و اشخاص سرشناس ديگر فرستاده، به هر يک پيغام داد که ماندن معاريف بهائيان در شهر اسباب انقلاب است، بهتر آنکه چندي از رشت خارج شوند تا من بتوانم اهل غرض را تأديب و امنيت بلد را تأمين کنم. لذا، هر کدام، بجز چند نفر که مصلحت را در توقف و تحمل بلا ديدند، به جانبي شتافتند.
در اين بلوا، سيد اسدالله باقروف، ثروتمند و ملاک و تاجر بزرگ رشت و تهران، درست مانند ميرزا محمد تقي افنان در يزد، در شهر رشت مستقر بود و «مصون از تعرض عوام.» سيد اسدالله باقروف و برادرانش (سيد نصرالله، سيد رضا، سيد محمود و آقا ميرعلينقي باقروف)، که به «سادات خمسه» شهرت داشتند، از ثروتمندترين و متنفذترين بهائيان گيلان و تهران بهشمار ميرفتند. بزرگترين ايشان سيد نصرالله باقروف بود كه «در طهران از اعيان بزرگ بهشمار ميآمد و تا زنده بود در سبيل امرالله فداكاري و براي جامعه احباب گرهگشايي ميكرد.» مطبعه برادران باقروف در تهران به ايشان تعلق داشت. اين مطبعه ناشر برخي از مهمترين کتب آن عصر، از جمله كتاب آبي (اسناد وزارت خارجه انگليس درباره انقلاب مشروطيت ايران)، است که شالوده روايتي خاص از انقلاب مشروطه و تاريخ معاصر ايران را بنياد نهاد.
عبدالله شهبازی - مورخ به نقل از وبلاگ نویسنده |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
جُستارهايي از تاريخ بهائي گري در ايران- قسمت سوّم |
|
جُستارهايي از تاريخ بهائي گري در ايران- قسمت سوّم ۲۳ مهر ۱۳۸۶ سران بهائيت در گذشته و هيئتهاي محافل بهائي کنوني متفقاً دولت اسرائيل و صهيونيسم جهاني را تأييد و همراهي کرده و ميکنند. در بسياري از نقاط جهان بخصوص در کشورهاي اسلامي و عرب اکثر بهائيان متمايل به جهودان و دولت اسرائيل بوده و هستند. در بسياري از کشورها، بخصوص کشورهاي عربي، شنيده و ديده شده که بهائيان داخل در تشکيلات جاسوسي موساد شده و همه جا به نفع اسرائيليان به خبرچيني و جاسوسي و نوکري مشغولاند.
بهائيگري، سازمانهاي اطلاعاتي و تروريسم آيتي از نظر قساوت و شجاعت بهائيان را مشابه با يزيديان کردستان ميداند و خلق و خوي ايشان را چنين توصيف ميکند:
داراي اخلاقي خشن بوده، سخت دل و کينهجو ولي متظاهر به مهر و محبت و نيز در شجاعت ايشان گفتگو رفته، اغلب برآنند که از اين سجيه پسنديده محروماند به قسمي که تا مقاومت نديدهاند نهايت پردلي را اظهار ميدارند ولي به محض اينکه به مقاومتي برخوردند ميدان خالي کرده عقبنشيني ميکنند.
اين قساوت را از اولين روزهاي پيدايش بابيگري در ميان اعضاي اين فرقه ميتوان ديد. بهنوشته فريدون آدميت، بابيها در جريان شورشهاي خود در دوران ناصري، با مردم و نيروهاي دولتي رفتاري سبعانه داشتند و «اسيران جنگي» را «دست و پا ميبريدند و به آتش ميسوختند.» قساوت و سبعيت فوقالذکر را در ماجراي قتل شهيد ثالث (حاج ملا محمد تقي برغاني، 17 ذيقعده 1263ق.)، عمو و پدر همسر قرةالعين، نيز بهروشني ميتوان مشاهده کرد.
عباس افندي
فريدون آدميت «بساط ميرزا حسينعلي» (بهاء) را از روز نخست مبتني بر «دستگاه ميرغضبي و آدمکشي» ميداند. درواقع، از نخستين روزهاي فعاليت فرقه بهائي مجموعهاي از قتلها آغاز شد که اسرار برخي از آنها تاکنون روشن نشده و در برخي موارد نقش بهائيان در آن کاملاً به اثبات رسيده است. اين قتلها را به پنج گروه ميتوان تقسيم کرد: اوّل، قتلهاي سياسي؛ دوّم، قتل برخي شخصيتهاي مسلمان که تداوم حيات ايشان براي بهائيت مضر بود؛ سوم، قتل بابيان مخالف دستگاه ميرزا حسينعلي نوري (بهطور عمده ازليها)؛ چهارم، قتل بهائياني که از برخي اسرار مطلع بودند يا به دلايلي تداوم حيات ايشان مصلحت نبود؛ پنجم، قتل بنا به اغراض شخصي سران فرقه بهائي.
قتل و خشونت
يکي از اولين قتلهاي سران بهائيت قتل ميرزا اسدالله ديان است. ميرزا اسدالله ديان کاتب بيان و ساير مکتوبات عليمحمد باب و از بابيان «حروف حي» بود و بسياري از اسرار پيدايش بابيگري را ميدانست. او بهدستور ميرزا حسينعلي بهاء به قتل رسيد. ميرزا آقاخان کرماني (بابي ازلي و داماد ميرزا يحيي صبحازل) مينويسد: ميرزا حسينعلي چون ميرزا اسدالله ديان را «مخل خود يافت، ميرزا محمد مازندراني پيشخدمت خود را فرستاده او را مقتول ساخت.» اين رويه پدر را عباس افندي نيز ادامه داد. آيتي مينويسد:
عباس افندي اين روّيه را دائماً تعقيب داشت يعني مخالف علني خود را که در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به کشف آن پرداخته بود ميکوشيد براي افناء و اعدامش.
ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبريج، به فردي بهنام نصير بغدادي معروف به مشهدي عباس (ساکن بيروت) اشاره ميکند که آدمکش حرفهاي و مزدور ميرزا حسينعلي بهاء و عباس افندي بود و بهدستور ايشان چند نفر را کشت از جمله ملا رجبعلي قهير، برادرزن عليمحمد باب، را که از برخي اسرار پيدايش بابيگري مطلع بود. براون، همچنين، به فعاليتهاي تبليغي سه بابي ازلي در عکا اشاره ميکند و مينويسد بهائيان عکا تصميم گرفتند ايشان را از ميان بردارند. آنان ابتدا خواستند اين مأموريت را به نصير بغدادي محول کنند ولي بعد منصرف شدند زيرا احضار نصير از بيروت ممکن بود راز قتل را آِشکار کند. لذا، در 12 ذيقعده 1288 ق. هفت نفر از بهائيان به خانه افراد فوق در عکا ريختند و سيد محمد اصفهاني و آقاجان کجکلاه و ميرزا رضاقلي تفرشي را کشتند. حکومت عکا بهاء و پسرانش، عباس و محمدعلي افندي، و ميرزا محمدقلي، برادر بهاء، و تمامي بهائيان عکا، از جمله قاتلين، را دستگير کرد. بهاء و پسران و خويشانش شش روز زنداني بودند، سپس قاتلين شناخته شده و در دادگاه به حبسهاي طولاني (7 و 15 سال) محکوم شدند.
براون در جاي ديگر (حواشي بر مقاله شخصي سياح، چاپ اوّل، 1891) به اين ماجرا اشاره ميکند. او مينويسد: مقامات دولت عثماني تصميم به تبعيد دو برادر به دو نقطه مختلف گرفتند و (در ربيعالثاني سال 1285ق.) صبحازل و پيروانش را به فاماگوستا (قلعه ماغوسا در قبرس) و حسينعلي بهاء و 80 نفر از پيروانش و چهار نفر ازلي را به عکا فرستادند. اين چهار نفر ازلي عبارت بودند از: حاجي سيد محمد اصفهاني، آقاجان بيگ کجکلاه، ميرزا رضاقلي تفرشي و برادرش آقا ميرزا نصرالله. بهنوشته براون، قبل از عزيمت به عکا، حسينعلي بهاء ميرزا نصرالله تفرشي را در ادرنه (آدريانوپول) با سم به قتل رسانيد و کمي پس از ورود به عکا سه ازلي ديگر در منزل مسکونيشان در بندر عکا بهدست اطرافيان بهاء مقتول شدند.
ميرزا آقاخان کرماني در رساله هشت بهشت درباره آدمکشيهاي سران فرقه بهائي به تفصيل سخن گفته است. او مينويسد: ميرزا حسينعلي بهاء در ادرنه، قبل از حرکت به عکا، ميرزا نصرالله را با سم مقتول کرد و «در عکا نيز چند نفر از اصحاب خود را فرستاد آن سه نفر را [حاجي سيد محمد و آقاجان بيگ و ميرزا رضاقلي تفرشي] در خانه نزديک قشله که منزل داشتند شهيد کردند و قاتلين اينان عبدالکريم شمر و حسين آبکش و محمد جواد قزويني.»
ميرزا آقاخان کرماني
بهنوشته ميرزا آقاخان کرماني، در ايران نيز اصحاب حسينعلي بهاء موجي از وحشت و ترور آفريدند و به قتل متنفذين ازلي دست زدند:
آقا عبدالاحد و آقا محمدعلي اصفهاني و حاجي آقا تبريزي و پسر حاجي فتاح، هر يک را بهطوري جداگانه در صدد قتل برآمدند و بعضي فرار کردند. از آنجمله خياطباشي و حاجي ابراهيم خان را در خانه گندمفروشي کشتند و جسم آنان را با آهک در زير خاک گذارده، روي آنها را با گچ سکو بستند...
اين قتلها حتي شامل طلبکاران ميرزا حسينعلي نوري (بهاء) نيز ميشد:
و همچنين حاجي جعفر را، که ميلغ هزار و دويست ليره از ميرزا [حسينعلي بهاء] طلبکار بود و به مطالبه پول خود در عکا قدري تندي نمود و دزديهاي حضرات را حس کرده، ميرزا آقاجان کچل قزويني را تشويق کردند که آن پيرمرد را شبانه کشته، از طبقه فوقاني کاروانسرا به زير انداختند و گفتند خودش پرت شده... همچنين هر يک از اصحاب اقدمين، که از فضاحت و شناعت کارهاي ميرزا مطلع بودند و فريب او را نخوردند، فرستاد در هر نقطه شهيد نمودند. مثلا، جناب آقا سيد علي عرب را، که از حروف حي نخستين بود، در تبريز، ميرزا مصطفي نراقي و شيخ خراساني شهيد کردند. و ميرزا بزرگ کرمانشاهي را، که از اجله سادات بود، و جناب آقا رجبعلي قهير را، که او نيز از حروف و ادله بود، ناصر عرب در کربلا به درجه شهادت رسانيد و برادرش آقا عليمحمد را در بغداد عبدالکريم شمر کشت. هر يک از اصحاب خودش را نيز که از فسق و فجور و باطن کار وي خبردار شدند در عکا يا نقطه ديگر تمام کردند. مانند حاجي آقا تبريزي. حتي آقا محمدعلي اصفهاني را، که در اسلامبول تجارت مينمود و مدتي فريب او را خورده بود،... ميرزا ابوالقاسم دزد بختياري را مخصوص از عکا مأمور نمود که برود در اسلامبول آن جرثوم غفلت را... فصد نمايد ....
بهنوشته ميرزا آقاخان کرماني، پس از فوت ميرزا حسينعلي بهاء (2 ذيقعده 1309 ق.) رويه فوق ادامه يافت. اولين قرباني ميرزا محمد نبيل زرندي، مورخ معروف بهائي، بود که خيال داشت خود را جانشين بهاء بخواند. «پسران خدا [حسينعلي بهاء] خبردار شده، دو نفر را فرستاده، آن لنگ بيچاره را خفه کرده، بردند به دريا انداختند.»
حسين لـله
در ميان قتلهاي متعدد و فراوان بهائيان، بهويژه بايد به قتل حاج شيخ زکريا نصيرالاسلام اشاره کرد. حاج شيخ زکريا انصاري دارابي، ملقب به نصيرالاسلام، از سران مجاهديني بود که به فتواي حاج سيد عبدالحسين مجتهد لاري به جهاد عليه استعمار انگليس و عوامل داخلي ايشان دست زد و در اين زمينه سهمي بزرگ داشت. نامبرده از شاگردان آخوند ملا محمدکاظم خراساني و شيخ عبدالله مازندراني و حاجي ميرزا حسين تهراني (نجل خليل) و حاج سيد عبدالحسين مجتهد لاري بود و، بهنوشته رکنزاده آدميت، «در شهرستانهاي داراب و فسا و لار و نيريز عليه مستبدين قيام مسلحانه کرد و به نشر افکار آزاديخواهي و استحکام مباني مشروطه ايران کوشيد» و در رکاب مجتهد لاري جهاد کرد. مساعي وي چنان ارجمند بود که آخوند خراساني «يک حلقه انگشتري فيروزه و اجازه مجاهده در راه آزادي براي او فرستاده و او را در اجازهنامه نصيرالاسلام خواند.» رکنزاده آدميت ميافزايد:
اين است که نصيرالاسلام با گروهي از تفنگچيان مجاهد در راه تعقيب و تنکيل ستمپيشگان بيآزرم و فرقه بهائي، که در شهر نيريز جمعيت و نفوسي داشتند، بيش از پيش کوشيد و آنها هم در پي انتهاز فرصت بودند تا او را از ميان بردارند و همين که فرصت بهدست آمد دو نفر از تفنگچيان او را، که يوسف و جعفرقلي نام داشتند، بهوسيله تطميع و تحميق وادار به قتل او کردند. و در ماه رجب سال 1331 ق. پس از فراغت از غسل روز جمعه هنگام خروج از گرمابه... بهوسيله شليک سه تير تفنگ شهيدش کردند. و آن وقت 52 سال داشت.
قتل سيد ابوالحسن کلانتر سيرجان (1324ق.) از قتلهاي جنجالي بهائيان است. بهائيان به تحريک مخالفين سيد ابوالحسن کلانتر (اسفنديارخان رئيس طايفه بوچاقچي، شاهزاده حاج داراب ميرزا از مالکين محل و سيد حسين قوامالتجار از متنفذين سيرجان) پرداختند و در نتيجه در جريان يک ميهماني کلانتر سيرجان در تاريکي شب به قتل رسيد. اين ماجرا به شورش مردم سيرجان عليه بهائيان انجاميد و مردم، که منابع بهائي ايشان را «چند هزار نفر عوام کالانعام» ميخوانند، سيد يحيي سيرجاني (بهائي عامل قتل کلانتر) را کشتند.
قتل محمد فخار نيز از قتلهايي است که سروصداي فراوان به پا کرد. بهائيان، بهدستور محفل روحاني يزد، فرد فوق را، که گويا به بهائيگري اهانت ميکرد، کشتند و جسد او را سوزانيدند. در اين رابطه ابتدا عامل مستقيم قتل، سلطان نيکآئين، دستگير شد و سپس 12 نفر از معاريف بهائيان يزد، از جمله محمدطاهر مالميري و ميرزا حسن نوشآبادي و حسين شيدا، به اتهام مشارکت در قتل زنداني شدند. پس از هفت ماه پرونده متهمين به تهران ارسال شد. هر چند اتهام اين گروه قتل بود ولي در زندان تهران در «محل کم جمعيت و آبرومندي که مختص به اشراف و اعيان» بود محبوس شدند و با سران اکراد و الوار و خوانين بختياري معاشر بودند و حتي مدير زندان را تبليغ ميکردند. بهائيان در دادگاه به مظلومنمايي فراوان دست زدند و از جمله مالميري چنين گفت:
هواي يزد خشک است و کلههاي اهل يزد تمام خشک است و يک تعصبات لامذهبي جاهلانهاي دارند که در ساير ولايات نيست. اهل يزد عموماً قتل ما بهائيان را واجب ميدانند و مال ما را حلال و هر گونه تهمتي و اذيتي را در حق ما ثواب ميدانند و به عقيده باطل خود بهشت ميخرند.
تمامي اعضاي اين گروه، بهجز سلطان نيکآئين، پس از 14 ماه حبس در تهران، با اعمال نفوذ بهائيان مقتدر پايتخت، تبرئه شدند. رياست اين دادگاه را فردي بهنام عاصمي و وکالت بهائيان را فردي بهنام دادخواه به عهده داشتند. هر چند منابع بهائي ميکوشند تا اين ماجرا را «تهمت» جلوه دهند، ولي محکوم شدن سلطان نيکآئين، بهرغم اعمال نفوذ فراوان بهائيان، ثابت ميکند که مجرم بوده است. عبدالحسين آيتي با اشاره به قتل محمد فخار و موارد ديگر مينويسد:
خدا نيارد روزي که ميدان براي بغضاء و شحناء ايشان باز شود. آن وقت است که چند نفرشان در شاهرود آدم ميکشند (در واقعه 1324 فتنه بابيهاي شاهرود) يا مانند سلطان باروتکوب [نيکآئين] و چند تن اهل محفل روحاني در يزد محمد کوزهگر [فخار] را در کوره ميسوزانند يا ذکرالله و عبدالحق نامي خود را در بين مهاجرين روسيه انداخته، در آذربايجان آتشي برافروختند که نمرود از آن شرم ميبرد.
تروريسم سياسي
تروريسم سياسي در تاريخ معاصر ايران از اواسط دهه 1840 م./ 1260 ق. با بابيگري آغاز شد و چنان با بابيگري پيوند خورد که در دوران متأخر قاجار نام «بابي» و «تروريست» مترادف بود. ميدانيم که بابيها ترور اميرکبير را طراحي کردند و در 28 شوال 1268 ق./ 15 اوت 1852 م. به ترور نافرجام ناصرالدين شاه دست زدند که به دستگيري گروهي از ايشان انجاميد. از آن پس اين رويه در ايران تداوم يافت و بهويژه در دوران انقلاب مشروطه و پس از آن اوج گرفت.
فعاليتهاي تروريستي دوران انقلاب مشروطه و پس از آن با نام سردار محيي (عبدالحسين خان معزالسلطان)، احسانالله خان دوستدار، اسدالله خان ابوالفتحزاده، ابراهيم خان منشيزاده و محمد نظر خان مشکاتالممالک در پيوند است. درباره سردار محيي و احسانالله خان در بحث نهضت جنگل سخن خواهم گفت. ابوالفتحزاده و منشيزاده و مشکاتالممالک عضو فرقه بهائي بودند. ابوالحسن علوي، پدر بزرگ علوي (نويسنده معروف)، مينويسد:
[ابوالفتحزاده] در حدود سال 1328 سفر کوتاهي به اروپا کرد و بعد از مراجعت در 1329، که مسيو مرنارد بلژيکي رئيس خزانهداري گرديد، او مأمور ماليات ساوجبلاغ و شهريار گرديد و بعد از مدت کمي به واسطه بدرفتاري با رعايا معزول شد و در همين موقع بود که معلوم شد که او جزو بهائيها شده است و شب و روز براي پيشرفت آن دسته کار ميکند.
عبدالحسين خان معزالسلطان (سردار محيي) و ميرزا عليمحمد خان تربيت
اين سه نفر با حيدرعمواوغلي، تروريست معروف قفقازي، رابطه و همکاري نزديک داشتند. بهنظر من، ديدگاه کساني که حيدر عمواوغلي را بهعنوان رهبر تروريسم دوران مشروطه معرفي کردهاند بهکلي نادرست است. بهعکس، حيدر عمواوغلي در زير نظر ابوالفتحزاده و منشيزاده و مشکاتالملک و با هدايت و دستور ايشان کار ميکرد.
فعاليتهاي مخفي اسدالله خان ابوالفتحزاده (سرتيپ فوج قزاق) و ابراهيم خان منشيزاده (سرتيپ فوج قزاق) و محمدنظرخان مشکاتالممالک از سال 1323 ق. و با عضويت در انجمن مخفي معروف به بينالطلوعين آغاز شد که جلسات آن در خانه ابراهيم حکيمي (حکيمالملک)، نخستوزير بعدي دوران پهلوي، برگزار ميشد و بسياري از اعضاي آن بابي ازلي و تعدادي بهائي بودند. اين همان نکتهاي است که آخوند خراساني و شيخ عبدالله مازندراني بسيار دير (پنج سال بعد) متوجه شدند و مازندراني در نامه به حاجي محمدعلي بادامچي به آن اشاره کرد.
عضويت در اين انجمن و فعاليتهاي بعدي ابوالفتحزاده و منشيزاده و مشکاتالممالک (بهائي) و ازليهاي عضو انجمن فوق را بايد بخشي از عملکرد شبکه توطئهگر وابسته به اردشير ريپورتر ارزيابي کرد و به اين دليل حضور اعضاي دو فرقه متعارض ازلي و بهائي در کميته فوق قابل توضيح است. بايد اضافه کنم که اعضاي اين انجمن، اعم از ازلي و بهائي، پس از تأسيس سازمان ماسوني لژ بيداري ايران (1325ق./ 1907م.) در پيرامون آن مجتمع شدند. براي مثال، مشکاتالممالک صندوقدار لژ بيداري ايران بود.
از ذيقعده 1323 ق. اين فعاليت با عضويت اسدالله خان ابوالفتحزاده و برادرش سيفالله خان و ابراهيم خان منشيزاده در «انجمن مخفي دوّم» تداوم يافت. در اين انجمن سيد محمدصادق طباطبايي (پسر آيتالله سيد محمد طباطبايي)، ناظمالاسلام کرماني و آقا سيد قريش (از اعضاي بيت سيد محمد طباطبايي) و شيخ مهدي (پسر آيتالله شيخ فضلالله نوري) عضويت داشتند. در همين زمان گرايشهاي تروريستي برخي از اعضاي اين انجمن کاملاً مشهود بود. براي مثال، در يکي از جلسات انجمن مسئله قتل آيت الله سيد عبدالله بهبهاني مطرح شد که با مخالفت سيد محمد صادق طباطبايي مواجه گرديد. اندکي بعد، ارباب جمشيد جمشيديان (دوست صميمي و محرم اردشير ريپورتر) به عضويت اين انجمن درآمد.
شيخ فضل الله نوري و سيد عبدالله بهبهاني
گروه تروريستي فوق سرانجام شکل نهايي خود را يافت و به عمليات آِشوبگرانه و تفرقهافکنانهاي چون ترور نافرجام شيخ فضلالله نوري (16 ذيحجه 1326ق.) دست زد. عامل اين ترور کريم دواتگر بود که دستگير شد. در اين رابطه افراد ديگري نيز دستگير شدند. يکي از ايشان ميرزا محمد نجات خراساني، عضو فرقه بهائي، بود که به ارتباط با سفارت انگليس و به عنوان شخصيتي فاسد شهرت داشت. نجات نيز عضو کميته بينالطلوعين بود. بهگفته تقيزاده، اسمارت، نماينده سفارت انگليس، در جلسات بازجويي از محمد نجات شرکت ميکرد و مواظب بود که «نتوانند به ميرزا محمد زور بگويند.» طبق گزارش 15 ژانويه سِر جرج بارکلي به سِر ادوارد گري، وزير خارجه انگليس، در جريان اين بازجوييها کريم دواتگر تلويحاً حسينقلي خان نواب، برادر عباسقلي خان کارمند سفارت انگليس، را به ترور مربوط کرد. حسينقلي خان نواب نيز از نزديکان و محارم اردشير ريپورتر، رئيس شبکه اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران، بود.
کريم دوانگر عامل ترور نافرجام شيخ فضل الله نوري پس از بازداشت
ابوالفتحزاده و برادرانش و ساير اعضاي گروه تروريستي و آشوبگر فوق، از جمله کريم دواتگر، سپس در روستاي قلهک مستقر شدند که در آن زمان در ملکيت سفارت انگليس بود و دولت ايران بر آن نظارت نداشت.
در اوّل جماديالثاني 1327ق. ابوالفتحزاده و منشيزاده، بههمراه زينالعابدين خان مستعانالملک، گروه تروريستي جديدي تشکيل دادند موسوم به کميته جهانگير. ابوالفتحزاده و مستعانالملک و ميرزا محمد نجات از جمله اعضاي «محکمه انقلابي» بودند که حکم مرگ شيخ فضلالله نوري را صادر کردند. دادستان اين محکمه شيخ ابراهيم زنجاني بود که تحتتأثير ميرزا مهدي خان غفاري کاشي (وزير همايون)، عضو فرقه بهائي، قرار داشت.
شيخ فضل الله نوري بر سر دار
در رجب 1328ق. حادثه قتل سيد عبدالله بهبهاني رخ داد که عاملين آن وابستگان شبکه تروريستي ابوالفتحزاده و منشيزاده بودند. يکي از ضاربين بهبهاني فردي بهنام حسين لله بود که بعدها با ابوالفتحزاده و منشيزاده و مشکاتالممالک در کميته مجازات همکاري کرد. پس از اين واقعه، ابوالفتحزاده به اروپا گريخت، مدتي بعد به ايران بازگشت و بهعنوان متصدي گردآوري ماليات منطقه ساوجبلاغ و شهريار منصوب و اندکي بعد معزول شد.
ميرزا مهدي خان غفاري کاشي (وزير همايون)
کميته مجازات
در اوايل شهريور 1295/ ذيقعده 1334 ابوالفتحزاده و منشيزاده و مشکاتالممالک عمليات خود را در قالب گروه جديدي بهنام کميته مجازات آغاز کردند و قتلهايي را، بههمراه انتشار اعلاميههايي، آغاز کردند که بازتاب اجتماعي و سياسي فراوان داشت و فضايي از رعب و وحشت در تهران آفريد و تأثيرات سياسي عميق بر جاي نهاد. عمليات کميته مجازات را بايد بخشي از سناريوي بغرنجي ارزيابي کرد که حدود چهار سال بعد به کودتاي رضاخان و سيد ضياء طباطبايي (3 اسفند 1299) و سرانجام به سقوط حکومت قاجار و استقرار ديکتاتوري پهلوي انجاميد.
قتلهاي فوق حدود پنج ماه به طول انجاميد و عدهاي، از جمله سيد محسن مجتهد (فرزند محمد باقر صدرالعلما و داماد سيد عبدالله بهبهاني) مقتول شدند. سيد محسن مجتهد در اين زمان نفوذ فراوان در تهران و سراسر ايران بهدست آورده بود. قتل او بهوسيله احسانالله خان دوستدار و حسين لله و حاجي علي صورت گرفت و آنان قبل از شروع عمليات مقداري عرق نوشيدند.
يکي ديگر از قربانيان اين کميته ميرزا عبدالحميد خان متينالسلطنه ثقفي، مدير روزنامه عصر جديد، بود که در روزنامه مظفري بوشهر (شمارههاي 67 و 68 مورخ شعبان 1322ق.) مقالهاي تند عليه اردشير ريپورتر منتشر کرده بود.
متين السلطنه ثقفي
هسته مرکزي کميته مجازات ابوالفتحزاده و منشيزاده و مشکاتالممالک بودند و ابوالفتحزاده رئيس کميته محسوب ميشد. بنابراين محقيم که کميته مجازات را، که سران آن به بهائيگري شهرت کامل داشتند، يک شبکه تروريستي بهائي بخوانيم.
مدتي بعد، اعضاي کميته شناسايي و تعدادي از ايشان دستگير شدند. ابوالفتحزاده و منشيزاده در 26 ذيقعده 1336ق. بهشکلي مرموز در سمنان به قتل رسيدند و احسانالله خان دوستدار به قفقاز گريخت. مشکاتالممالک پس از مدت کوتاهي آزاد شد.
پس از دستگيري اعضاي کميته مجازات، احمد خان صفا، مسئول پرونده فوق در نظميه، بهشکلي مرموز به قتل رسيد. در اين زمان، گروهي بهنام «کميته سيمرغ» طي اطلاعيهاي خطاب به رئيسالوزرا قتل صفا را ناشي از مماشاتي دانست که دولت در قبال بهائيان در پيش گرفته است. گروه فوق مدعي بود که در تنظيم پرونده تنها نام ابوالفتحزاده و منشيزاده ذکر شده، که برخلاف ميل مسئولين دولت تصادفاً به تله افتادهاند، و مشارکت ساير بهائيان مسکوت مانده است. در اين اعلاميه چنين مي خوانيم:
احسانالله خان، قاتل منتخبالدوله، و احمد آقاي روحي و ميرزا ضياءاله که عضو عمده کميته تروريست بودند، هر کدام در يک محلي مشغول عيش و نوش ميباشند... ما که بر تمام احوال و اسرار اطلاع داريم، نخواهيم گذاشت که کابينه وزرا از طايفه [بهائي] تشکيل شود زيرا که اينها شروع به وزيرکشي هم خواهند کرد تا اينکه ديگر کسي زير بار وزارت نرود و ميدان را براي خود مصفا نمايند... اين رشته سر دراز دارد.
در زمان دستگيري اعضاي کميته مجازات فرقه بهائي در دستگاه نظميه از چنان نفوذي برخوردار بود که بتواند پرونده را به شيوه دلخواه خود فيصله دهد. نفوذ بهائيان در نظيمه از زمان رياست کنت دو مونت فورت بر نظميه تهران آغاز شد. عبدالرحيم ضرابي (بهائي کاشاني) معاون او و کلانتر تهران بود و به اين دليل به عبدالرحيم خان کلانتر شهرت داشت. عبدالرحيم ضرابي با مانکجي هاتريا، رئيس شبکه اطلاعاتي بريتانيا در ايران، مرتبط بود و کتاب تاريخ کاشان را به سفارش مانکجي نوشت. از اين کتاب سه نسخه خطي وجود داشت که در اختيار مانکجي، هنري ليونل چرچيل (کارمند سفارت بريتانيا) و جلالالدوله (پسر ظلالسلطان و حاکم کاشان) بود. عبدالرحيم خان ضرابي از اعضاي خاندان سپهر و از خويشان مورخالدوله سپهر است و پدر عليقلي خان نبيلالدوله بهائي معروف كه از دوستان عباس افندي بود و سالها شارژدافر ايران در ايالات متحده آمريكا. عليقلي خان ضرابي (نبيلالدوله) نيز در جواني در سفارت انگليس در تهران كار ميكرد. وي در آمريكا به يكي از ماسونهاي بلندپايه بدل شد و در طريقت اسكاتي كهن به درجه سي و سوم (عاليترين درجه ماسوني) رسيد.
عليقلي خان نبيل الدوله کاشي و عباس افندي
برخي مورخين کوشيدهاند تا گردانندگان و دستاندرکاران کميته مجازات را انقلابيوني صادق و خشمگين جلوه دهند که از نابساماني پس از انقلاب مشروطه و عدم تحقق آرمانهايشان سرخورده و به تروريسم روي آوردند. اين تحليل، که در سريال تلويزيوني پربيننده هزار دستان (ساخته علي حاتمي) انعکاس يافته، بهکلي نادرست است. بررسي دقيق زندگينامه گردانندگان کميته مجازات چهرهاي بهکلي ناسالم و وابسته به کانونهاي استعماري از ايشان به دست ميدهد و کارگزاران ايشان نيز گروهي اوباش و آدمکش حرفهاي، چون کريم دواتگر، بودند.
برخي نويسندگان عمليات کميته مجازات را اعتراض انقلابي عليه قرارداد 1919 و دولت وثوقالدوله خواندهاند. اين ادعا نيز بهکلي بيپايه است. کميته مجازات در زمان اولين دولت وثوقالدوله در سال 1295ش./ 1916م. تشکيل شد و تنها پنج ماه (تا پائيز 1296/ 1917) فعاليت کرد. بنابراين، عملکرد آن ربطي به قرارداد 1919 نداشت.
يکي از سه پسر ميرزا ابراهيم خان منشيزاده، بهنام داوود منشيزاده، در سالهاي پس از شهريور 1320 به تأسيس گروه فاشيستي سومکا دست زد. اين گروه با نظاميان عاليرتبه وابسته به سازمان اطلاعاتي انگليس، به رهبري سرلشکر حسن ارفع، رابطه تنگاتنگ داشت و اقدامات آن بخشي از عمليات شبکه فوق بهشمار ميرفت.
سرويس اطلاعاتي بريتانيا و نهضت جنگل
شبکه فوق در شکست و سرکوب نهضت جنگل نقش اطلاعاتي و خرابکارانه بسيار مؤثر و مرموزي ايفا کرد که تاکنون مورد بررسي کافي قرار نگرفته است.
ميرزا کوچک خان جنگلي
احسانالله خان دوستدار، چهره سرشناس تروريستي که در صفوف نهضت جنگل تفرقه انداخت و «کودتاي سرخ» را عليه ميرزا کوچک خان هدايت کرد، به يکي از خانوادههاي سرشناس بهائي ساري (خانواده دوستدار) تعلق داشت و سردار محيي (عبدالحسين خان معزالسلطان)، همدست او، از اعضاي خاندان اکبر بود که برخي از اعضاي آن، بهويژه ميرزا کريمخان رشتي، به رابطه با اينتليجنس سرويس انگليس شهرت فراوان دارند. حداقل دو تن از برادران ميرزا کريمخان رشتي و سردار محيي، مبصرالملک و سعيدالملک، را بهعنوان بهائي فعال ميشناسيم. فتحالله اکبر (سردار منصور و سپهدار رشتي) برادر ديگر ايشان است که در آستانه کودتاي 3 اسفند 1299 رئيسالوزرا بود و نقش مهمي در هموار کردن راه کودتا ايفا نمود.
در اين ميان نقش احسانالله خان دوستدار، به عنوان يکي از برجستهترين تروريستهاي تاريخ معاصر ايران، حائز اهميت فراوان است. مأمور اطلاعاتي اعزامي حزب بلشويک به جنگل در يک گزارش سرّي به باکو ارزيابي خود را از ميرزا کوچک خان و احسانالله خان دوستدار چنين بيان ميدارد:
ثابت قدمي فوق العاده ميرزا کوچک خان و دقت فوق العاده، علاقه و همدردي او نسبت به اطرافيان و وضع وخيم روستائيان و خويشاوندان، احترام شديد اطرافيان و علاقه به او را برانگيخته است...زندگي کوچک خان خيلي ساده است، او در اتاق سادهاي زندگي ميکند، همراه رفقاي خود و مجاهدها روي تشک کاه ميخوابد، هيچ گونه مبل و زرق و برقي که مخصوص خانهاست، وجود ندارد. او زندگي کاملاً متواضعانهاي دارد، سيگار نميکشد، خوشگذراني نميکند، مشروب نميخورد و ازساعت شش صبح تا نصف شب کار ميکند.
مأمور اطلاعاتي حزب بلشويک در مقابل تصويري بهغايت منفي از احسانالله خان به دست ميدهد و علت کودتاي او عليه ميرزا کوچک خان را به تعصبات بهائيگري وي منتسب ميکند:
احسانالله خان... داراي شخصيت ضعيف، خودخواه، داراي نظرات اغراق آميز و آدمي شهرتپرست است. او جزو فرقه بابيها (يکي از فرقههاي ايران) است و پدر زن او ميرزا حسن خان يکي از مقامات مهم اين فرقه است. از مشخصات ويژه او عدم ابتکار و نداشتن آگاهي سياسي است. احسانالله معتاد و الکلي است به طوري که مصرف ودکاي او در روز پنج بطري و مصرف ترياکش تا دو مثقال است و اين مقدار زيادي است.
او در اثر نفوذ گروه سردار محيي سريعاً ترقي کرده است... او ميخواست کوچک خان را به مرام باب جلب کند ولي کوچک خان اعتراض کرد که حالا وقت پرداختن به مذهب نيست، لازم است براي آزادي وطن از انگليسيها و از ظلمشاه کار کرد. اين امر سبب شد که اين بابي، که به تدريج شبکه دسايس خود را تنيده بود، با دارودسته خود از اردوي کوچک خان خارج شود... [سردار محيي] اين شخص بياراده و بيفکر [احسانالله خان] را مطمئن کرده بود که با برقراري کمونيزم در ايران بهائيگري درايران موفق خواهد شد و آن را مذهب رسمي اعلام خواهند کرد. اين موضوع براي هر فرد بهائي اغوا کنندهاست. اين وعده احسانالله خان را کاملاً اغوا کرد که به منظور انتقام از تعقيب ديرينه بهائيها توسط مسلمانان شعارها و اعلاميههايي انتشار دهد... اين بابي کهنه مغز باور کرده بود کهکمونيزم اجازه خواهد داد بهائيگري در ايران توسعه يابد و مذهب رسمي کشور شود. اين بود عللي که احسانالله خان را از کوچک خان دور ميکرد و موجب شد به دشمنان او بپيوندد.
احسان الله خان دوستدار در زمان نهضت جنگل
پس از شکست نهضت جنگل، که بهطور عمده به دليل دسايس احسانالله خان و سردار محيي محقق شد، اين دو به شوروي گريختند و در دوران استالين به اتهام وابستگي به سرويس اطلاعاتي بريتانيا دستگير و اعدام شدند. تورج اتابکي اتهامات وارده بر احسانالله خان را چنين بيان کرده است:
عامليت سرويسهاي اطلاعاتي بريتانيا و ايران، طرفداري پروپاقرص از فاشيسم، مبلغ تبليغات زهرآگين در ميان ايرانيان ساکن اتحاد شوروي، عامل تحويل برخي از انقلابيون ايراني به مقامات ايراني، عنصري ضد بلشويک که با سازماندهي يک گروه سي نفره از کارگران حوزههاي نفتي تدارک عمليات تخريب را در حوزه نفتي باکو ديده بود.
اين اتهامي است که درباره ديگر قربانيان ايراني دوران استالين کمتر تکرار شد. اتهام سران حزب کمونيست ايران، مانند بهرام آقايف و ديگران، «ماجراجويي» و «چپروي ضد لنيني» بود. بنابراين، اتهام ارتباط با سرويس اطلاعاتي بريتانيا بيهوده بر احسانالله خان وارد نشد. پيشينه عملکرد احسانالله خان و دوستانش در ايران گواه آن است که سازمان اطلاعاتي شوروي در مورد احسانالله خان به بيراهه نرفته است.
احسان الله خان دوستدار در اواخر عمر در شوروي
علاوه بر دو نمونه فوق (احسانالله خان و سردار محيي)، موارد فراواني از حضور مأموران بهائي اينتليجنس سرويس بريتانيا در صفوف نهضت جنگل وجود دارد. يک نمونه، ميرزا شفيع خان نعيم، بهائي گيلاني، است که در انزلي بهدست جنگليها به قتل رسيد.
نمونه ديگر، غلامحسين ابتهاج (پسر ابراهيم خان ابتهاجالملک و برادر ابوالحسن ابتهاج) است که بهوسيله انقلابيون جنگل دستگير شد. جنگليها قصد محاکمه و مجازات او را داشتند ولي با وساطت احسانالله خان دوستدار و ميرزا رضا خان افشار آزاد شد.
ميرزا رضاخان افشار نيز بهائي بود و نقش مخرب و مرموزي در حوادث نهضت جنگل ايفا کرد. او در زمان آغاز نهضت پيشکار ماليه گيلان بود. به همراهي با جنگليها پرداخت و مسئول مالي «کميته اتحاد اسلام» شد. او سپس 84 هزار تومان از پول کميته را به سرقت برد و به تهران گريخت و بعدها به آمريکا رفت. افشار پس از بازگشت از آمريکا مترجم هيئت آمريکايي ميلسپو شد و در دوران سلطنت رضاشاه مشاغل مهمي چون حکومت گيلان (1307)، حکومت کرمان (1310)، مسئول راهسازي کشور (1311) و استانداري اصفهان را به عهده داشت.
نمونه ديگر عبدالحسين نعيمي است که در حوالي سال 1920 ميلادي در صفوف جنگليها حضور داشت. او بهعنوان نماينده «کميته نجات ايران»، که رياست آن را احسانالله خان دوستدار بهدست داشت، در اولين کنگره حزب کمونيست ايران (در انزلي) شرکت کرد و پيام اين کميته را قرائت نمود. عبدالحسين نعيمي پسر ميرزا محمد نعيم، شاعر معروف بهائي (اهل روستاي فروشان سده اصفهان)، است. ميرزا محمد نعيم پس از مهاجرت به تهران در سفارت انگليس به کار پرداخت. عبدالحسين نعيمي نيز، چون پدر، کارمند سفارت انگليس در تهران بود. در گزارش مورخ 10 / 7 /1345 ساواک تهران به رياست ساواک (نصيري) و مدير کل سوم (مقدم) چنين آمده است:
عبدالحسين نعيمي در سالهاي 1320 الي 1324 رئيس کميته محرمانه سفارت انگليس در تهران بوده و با همکاري دبير اوّل سفارت انگليس [الن چارلز ترات] در امور سياسي خارجي و داخلي ايران نقش مؤثري داشته و خانم لمبتون... يکي از دوستان و همکاران نزديک و مؤمن عبدالحسين نعيمي بوده. آقاي نعيمي در سال 1325 يا 1326 از سفارت انگليس کنار رفته و همکاري خود را در امور سياسي بهطور مخفيانه و غيرمحسوس با سرويس اطلاعاتي سفارت انگليس در تهران ادامه ميداده است و در ظاهر به کسب و تجارت ميپرداخته است. آقاي نعيمي اکنون از مالکين بزرگ بهشمار ميرود و همکاري مخفيانه خود را با دوستان انگليسي در تهران حفظ کرده است...
در دوران محمدرضا پهلوي، يکي از دختران عبدالحسين نعيمي، بهنام مليحه، همسر سپهبد پرويز خسرواني (از عوامل کودتاي 28 مرداد 1332 و عضو فرقه بهائي) بود و ديگري، بهنام محبوبه، به همسري محسن نعيمي (دبير مؤيد) در آمد. در حوالي سال 1346 او و شوهرش به آفريقا مهاجرت کردند و به ارکان بهائيت در اين منطقه بدل شدند.
عبدالحسين خان معزالسلطان، سردار محيي، (نفر وسط) و ساير پسران حاجي وکيل (برادران ميرزا کريم خان رشتي)
سازمانهاي اطلاعاتي و امنيتي شوروي
در بررسي تاريخ بهائيت، موارد چشمگيري از حضور بهائيان مهاجر ساکن عشقآباد و قفقاز در صفوف سازمان هاي اطلاعاتي و امنيتي شوروي پيشين مشاهده ميشود. با توجه به نمونههاي متعدد تاريخي، اين حضور را بايد تداوم سياست گذشته بهائيان دانست که بهعنوان «مأمور دوبل»، بهسود اينتليجنس سرويس بريتانيا، به خدمت سفارتخانههاي روسيه و عثماني و آلمان در ميآمدند.
عبدالحسين آيتي، مبلغ پيشين بهائي، به موارد متعددي از حضور بهائيان در سازمانهاي اطلاعاتي و امنيتي روسيه شوروي اشاره دارد. يک نمونه، ميرزا کوچک علياوف، از بهائيان معروف عشقآباد، است که به «تقلب» معروف بود. او پس از انقلاب بلشويکي روسيه «مفتش سرّي» بلشويکها شد و برادرزادهاش بهنام عبدالحسين حسيناوف در اداره گ. پ. او. (سازمان اطلاعاتي شوروي) به جاسوسي پرداخت و جمعي از ايرانيان مقيم روسيه را به زحمت انداخت. نمونه ديگر برادران عسکروف اند.
محمود و مقصود عسکروف دو برادرند از فاميل بهائي که يکي از آنها هنوز در نزد روسها مقرب است و از کارکنان سرّي ايشان است. اين دو برادر، که همه فاميلشان بهائي است، در کارهاي سياسي دخالت کرده و ميکنند.
آيتي ميافزايد: دوازده جوان بهائي مقيم روسيه که «در اداره گ. پ. او. مستخدم و جاسوس بالشويکها شده و اين استخدام را وسيله قاچاق امتعه خارجه کرده چادرهاي پنج توماني را... [از ايران] ميبرند به سي تومان ميفروشند.» آيتي درباره مفاسد اخلاقي محمود و مقصود عسکروف و هتاکيهاي ايشان در زمينه مفاسد جنسي مطالبي بيان کرده است.
در زندگينامه حسن فؤادي نيز اين کارکرد اطلاعاتي بهائيان ساکن عشقآباد مشاهده ميشود. او بههمراه «چند تن از معاريف بهائي» بهوسيله دولت شوروي توقيف و زنداني شد ولي شش ماه بعد، در دي 1308 ش.، با دخالت دولت رضاشاه تمامي زندانيان بهائي آزاد و به ايران وارد شدند. اسامي بهائيان فوق بهشرح زير است: عباس احمداوف پارسايي، حسين حسناوف، بهاءالدين نبيلي، احمد رحيماوف، ميرزا احمد نبيلزاده، ميرزا محمد ثابت، ميرزا حسن بشرويهاي [فؤادي]، علي ستارزاده، جعفر هادياوف شيرازي، عباس .فرحاوف، محمودزاده، محمد سرچاهي، محمدعلي نبيلي سرچاهي، عبدالکريم باقروف يزدي.
در موارد مشابه، قطعاً بايد ايرانيان اخراجي از شوروي مدتي در قرنطينه ميماندند و معمولاً به ايشان مشاغل حساس ارجاع نميشد زيرا در معرض ظنّ وابستگي به سازمان جاسوسي شوروي بودند. معهذا، بهائيان فوق با احترام فراوان مورد استقبال مقامات مشهد قرار گرفتند و بلافاصله وارد مشاغل دولتي و نظامي شدند. براي مثال، حسن فؤادي وارد خدمت نظامي و مدير کتابخانه قشون مشهد شد. او مورد علاقه اميرلشکر شرق و افسران ارشد بود، يکي دو سال بعد از خدمات دولتي استعفا داد و به تهران رفت و کمي بعد بهدستور محفل بهائيان تهران براي مديريت مدرسه «وحدت بشر» راهي کاشان شد. او مدتي معلم مدرسه «تربيت» تهران بود و سپس در مدرسه نظام به تدريس پرداخت. فؤادي در اواخر عمر بسيار ثروتمند بود.
با توجه به چنين سوابقي است که اسماعيل رائين در واپسين کتابش مينويسد:
نه تنها سران بهائيت در گذشته و هيئتهاي محافل بهائي کنوني متفقاً دولت اسرائيل و صهيونيسم جهاني را تأييد و همراهي کرده و ميکنند، بلکه در بسياري از نقاط جهان بخصوص در کشورهاي اسلامي و عرب اکثر از بهائيان متمايل به جهودان و دولت اسرائيل بوده و هستند. در بسياري از کشورها، بخصوص کشورهاي عربي، شنيده و ديده شده که بهائيان داخل در تشکيلات جاسوسي موساد شده و همه جا به نفع اسرائيليان به خبرچيني و جاسوسي و نوکري مشغولاند.
عبدالله شهبازي، مورخ
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
اسرائيل و بهائيت |
|
اسرائيل و بهائيت ۱۴ مهر ۱۳۸۶ مسلك بهائيت از سال 1260 ق. توسط «علي محمد باب» كه خود را «باب» امام زمان(ع) و وسيلة تماس مردم با آن حضرت معرفي كرد، به وجود آمد. او سپس دعوي «مهدويت» كرد و گفت كه درآينده از ميان بابيها پيامبري قيام خواهد كرد و دين تازه اي خواهد آورد. وي در سال 1266 به دستور ناصرالدين شاه و اميركبير، تيرباران شد. بعد از آن، از بين پيروانش دو برادر مدعي جانشيني وي شدند و بدين ترتيب، اختلافاتي ميان پيروان اين فرقه افتاد.
گروهي پيرو برادر اول، مشهور به «صبح ازل» (بابيها)، و عده اي ديگر پيرو برادر دوم «بهاءالله» (بهائيها) شدند و در نزاع آنها عده زيادي به هلاكت رسيدند. دولت عثماني در عراق همه آنها را از بغداد به آدرنه در آسياي صغير تبعيد كرد. اما در آنجا هم نزاع دو برادر ادامه يافت و بدين جهت، دولت عثماني بهاءالله و طرفدارانش را به «عكا» در فلسطين اشغالي و صبح ازل را به قبرس تبعيد كرد. فعاليت بهاءالله در عكا باعث شد كه بيشتر بابيان ـ به ويژه بابيان ايران ـ پيرو او شوند.
از آنجا كه عمده ويژگيهاي رفتاري بهائيت با ويژگيهاي رفتاري اسرائيليها همخواني داشت، با تشكيل دولت اسرائيل و تشكيلات مركزي بهائيت در شهر حيفا، اين فرقه كاملاً در خدمت اسرائيل قرار گرفت و فعاليتهاي آنها براساس خواستههاي اسرائيليها تنظيم شد. در اين ميان بهائيها از حمايت آمريكا و انگلستان نيز برخودرار بودند. از سوي ديگر، فعاليت بهائيان به خصوص در ارتباط با اسلام زدايي سازگاري زيادي با روحية محمدرضا پهلوي داشت. مجموعه اين مسائل سبب شد كه بهائيت براي حفظ موجوديّت و تحقّق اهداف خود در عصر محمدرضا شاه كه براي آنها به منزلة دوران طلايي بود، در زمينة گسترش روابط ايران و اسرائيل كه كاملاً در راستاي منافع آنها بود، به فعاليت قابل توجهي بپردازند.
تشكيلات مركزي بهائيت در شهر حيفا و در كنار قبر «عباس افندي» قرار دارد. تشكيلات و مؤسسات بهائيان در هر نقطه اي از جهان زير نظر هيئت نه نفره بيت العدل اعظم قرار دارد. در يكي از نشريات فرقه آمده است:
«با نهايت افتخار و مسرت، بسط و گسترش روابط بهائيت با اولياي امور [جمعي از دوستان بهائي] دولت اسرائيل را به اطلاع بهائيان ميرسانيم. آنها احساسات صميمانة بهائيان را براي پيشرفت دولت مزبور به بن گوريون ـ نخست وزير اسرائيل ـ ابراز نموده، او در جواب گفته است: «از ابتداي تاسيس حكومت اسرائيل، بهائيان همواره روابط صميمانه اي با دولت اسرائيل داشته اند».1
فرقة بهائيت كه شاخه اي از صهيونيسم به شمار ميرود، طبق دستور، همة قواي خود را براي اجراي نقشة نابودي انديشههاي ملي و مذهبي در ايران به كار گرفت و براي اين منظور مجريان خود را انتخاب كرد تا در بلندمدت آرمانهاي ملي و سنتهاي ديني را تخريب كنند. از اين رو بهائيان، به تدريج درصدد تسخير پستهاي حساس و كليدي كشور برآمدند. اين نقشه با روي كارآمدن «حسنعلي منصور» در ايران پياده شد و براي نخستين بار پاي بهائيان به كابينة وزيران ايران رسيد. گرچه با ترور منصور، نقشههاي وي جامة عمل نپوشيد، اما به هرحال، كابينة بهائي «هويدا» روي كار آمد. در كابينة نخست وي، چهار وزير بهائي حضور داشتند. هويدا در مدت حكومت خود با بهكاربستن تصميمات كادر رهبري كميته، نفوذ بهائيان را در همة سطوح سياسي، اقتصادي و نظامي به حدّ كامل گسترش داد.2
بهائيان با تمام وجود خود را در اختيار اسرائيليها قرار داده بودند، به گونه اي كه توانستند اعتماد بيش از حدّ اسرائيليها را كسب كنند و اسرائيليها نيز در برابر خوش خدمتي آنها رفتار ويژه اي داشتند. در يكي از اسناد، به نقل از يكي از بهائيان به نام «فريدون رامش فر» كه مسافرتي به اسرائيل داشته، دربارة نحوة برخورد اسرائيليها با بهائيان آمده است:
... دولت اسرائيل آنقدر نسبت به بهائيان خوشبين است كه در فرودگاه خود، احيا (بهائيان) را بازرسي نمي كند. به طوري كه وقتي رئيس كاروان به پليس اظهار ميدارد اينها بهائي هستند، حتي يك چمدان را باز نمي كنند. ولي بقية مسافرين ـ حتي كليميها ـ را بازرسي ميكنند به طوري كه يك كليمي اعتراض كرده بود كه چرا بهائيان را بازرسي نميكنيد و ما را كه اينجا موطنمان است، مورد بازرسي قرار ميدهيد!3
بهائيان در كنار عناصر فراماسون و صهيونيست، در دوران محمدرضاشاه نقش مهمي در اجراي نظرات و سياستهاي خود داشتند. در اين دوران باتوجه به نفوذ بيشتر آمريكا و اسرائيل، تلاش فراواني براي رسميت بخشيدن به فرقة بهائيت ميشد زيرا آنها نقش مؤثري در تثبيت رژيم سلطنتي و حكومت شاه داشتند، به گونه اي كه بسياري از نزديكان شاه و خاندان پهلوي و عدة زيادي از كارگزاران و متولّيان پستهاي حساس و كليدي كشور بهايي بودند.4
در سال 1339 فهرستي از اسامي مقامات نظامي و غيرنظامي تهيه شد كه نشانگر تصدّي بيشتر پستهاي اطلاعاتي، امنيتي، سياسي و اقتصادي كشور به وسيلة بهائيان بود. البته به دليل پنهانكاري و عدم اظهار، بعضي از افراد در پستهاي مهمي بودند كه نام آنان در اين فهرست نيامده و بي ترديد، تعداد بهائيان شاغل در دستگاهها چندين برابر فهرست مزبور بوده است. در سالهاي بعد، تعداد بهائيان شاغل و سطوح اشتغال آنان بالا رفت، به طوريكه اميرعباس هويدا نخستوزير سيزده ساله «ليلي امير ارجمند» مشاور ويژة فرح و مدير برنامههاي آموزشي و تربيتي رضا پهلوي، «عباس شاهقلي» وزير بهداري و وزير علوم، «روحاني» وزير آب و برق و كشاورزي در دولت هويدا، «شاپور راسخ» مشاور عالي و در واقع گردانندة سازمان برنامه و بودجه و مدير تشكيلات بهائيت در ايران، «عبدالكريم ايادي» پزشك مخصوص شاه و 23 شغل ديگر و دهها تن از سران رژيم، از اعضاي فرقة بهائيت بودند.5
بهائيت در تمام دوران سلطنت پهلوي و در مقاطع حساس، به رغم ادعاي غيرسياسي بودن، هماهنگ با سياستهاي موردنظر رژيم و در جهت تثبيت موقعيت آن تلاش كرد. تأييد انقلاب سفيد شاه، همكاري با ساواك، جلب حمايت دولتهاي بزرگ از شاه و سلطنت او به وسيلة اسرائيل، و عضويت در حزب رستاخيز، قسمتي از مواضع سياسي فرقة مزبور بود. يكي از مبلغان بهائيت دربارة تأثير متقابل بهائيت بر شاه و خاندان پهلوي گفته بود:
«كارهايي كه اكنون به دست اعلي حضرت شاهنشاه صورت ميگيرد، هيچ كدامشان روي اصول دين اسلام نيست زيرا شاه به تمام دستورهاي بهائي آشنايي دارد و حتي ايشان با اشرف پهلوي در دوران كودكي در مدرسه بهائيان... درس خوانده اند... حالا مردم... ميگويند بهائي است. چه كاري ميتوانند بكنند !...»6
محمدرضا پهلوي آنقدر بهائيان را مورد حمايت قرار داد كه يكي از افراد نظامي به نام «سرهنگ اقدسيه» در جلسة بهائيان شيراز، مورخ هجده تيرماه 1347، ضمن بهائي خواندن شاه، دربارة نحوة برخورد خود با افراد مسلمان اظهار داشت:
... افتخار ما بر ديانت بهائي است. من زماني كه در ارتش بودم، سربازان و درجه داران و افسران بهائي را احترام ميگذاشتم. ولي اگر يك فرد مسلمان از ديگري شكايت ميكرد، دستور شلاق زدنش را ميدادم... ما اطلاع داريم كه شاهنشاه آريامهر بهائي ميباشند. ما بهائيان همه پولدار هستيم و ترقّي بيشتري خواهيم كرد.7
بهائيان در جنگ اعراب و اسرائيل، همواره از اسرائيل جانبداري كرده، عليه مسلمانان به تبليغ ميپرداختند و حتي براي كمك به ارتش اسرائيل به جمع آوري پول ميپرداختند. در همين ارتباط، در يكي از اسناد پس از جنگ شش روزة اعراب و اسرائيل در سال 1346 آمده است:
... مبلغي در حدود 120 ميليون تومان به وسيلة بهائيان ايران جمع آوري گرديد و تصميم دارند اين مبلغ را در ظاهر به بيت العدل در حيفا ارسال نمايند، ولي منظور اصلي آنها از ارسال اين مبلغ، كمك به ارتش اسرائيل ميباشد. مقدار قابل ملاحظه اي از اين پول به وسيله «حبيب ثابت»، تعهد و پرداخت شده است...8
در سال 1347 در يكي از كميسيونهاي فرقة مزبور، سخنگوي كميسيون پس از ابراز خرسندي از پيروزي اسرائيل در جنگهاي با اعراب گفت:
پيشرفت و ترقي ما بهائيان اين است كه در هر ادارة ايران و تمام وزارتخانهها يك جاسوس داريم و هفته اي يك بار، طرحهاي تهيه شده، به وسيلة دول به عرض شاهنشاه ميرسيد. گزارشهايي در زمينة آن طرحها به محافل روحاني بهايي ميرسد. مثلاً در پيمان كار، كادر بهائيان ايران هر روز گزارش خود را در زمينة ارتش ايران و اينكه چگونه چتربازان را آموزش ميدهند، به محفل روحاني بهائيان تسليم مينمايند.9
اسرائيل پس از اطمينان از نفوذ گسترده بهائيت در اركان رژيم پهلوي و به منظور بهرهبرداري سياسي، اطلاعاتي و اقتصادي بيشتر از آنها، در كشورهاي جهان و به ويژه ايران، بهائيت را به صورت آشكار به عنوان يك مذهب به رسميت شناخت. در يكي از اسناد ساواك در اين باره چنين آمده است:
«اسرائيل مذهب بهائيها را به عنوان يك مذهب رسمي در سال 1974 به رسميت شناخته است. دولت اسرائيل با اجراي برنامة تحبيب از افراد مزبور ميكوشد از اقليت فوق الذكر در ساير كشورهاي جهان ـ به ويژه ايران ـ بهره برداري سياسي ـ اطلاعاتي و اقتصادي بنمايد.»10
نمايندگي ايران در تل آويو هرازچندگاهي گزارشهاي مربوط به بهائيان را به وزارت امور خارجه ارسال ميداشت. در يكي از اين گزارشها، مرتضي مرتضايي به چگونگي انتخابات و تعداد بهائيان جهان اشاره دارد:
«چهارمين كنوانسيون بينالمللي پيروان بهائيت روز شنبه، نهم ارديبهشت ماه [1357] در شهر حيفا گشايش خواهد يافت. به همين مناسبت جمعيتي بالغ بر هزار و يكصد نفر از نمايندگان منتخب از طرف هشتاد هزار محافل بهائي پراكنده در سراسر جهان به اين شهر مسافرت كرده اند تا نسبت به انتخاب يك هيئت مديره نه نفري كه در طي پنج سال آينده امور اداري،... و مذهبي اين فرقه را تعقيب خواهد [نمود] [اقدام كنند] ... دو نفر از بهائيان تبعه ايران (فتح اعظم و نخجواني) حضور دارند كه در حيفا به طور دائم مقيم اند.»11
بنابراين، اسرائيل با حمايت همه جانبه از فرقه ضاله بهائيت و نفوذ دادن آنها در پستهاي كليدي هيئت حاكمة رژيم شاه ـ به ويژه در دربار، دولت و ارتش ـ در جهت اغراض و اهداف خود و ضربه زدن به فرهنگ اسلام و مسلمين ـ به ويژه به مردم ايران و فلسطين ـ به عنوان يك ابزار، نهايت بهره برداري را در جنبههاي مختلف به عمل ميآورد. در واقع، ميتوان گفت يكي از عوامل مؤثر در بسط و گسترش روابط ايران و اسرائيل، بهائيان بودند كه نقش مهمي را در اين زمينه ايفا كردند.
ماهنامه موعود شماره 80
پينوشتها: ٭ برگرفته از پايگاه اينترنتي: www.Rasad.org 1. منصوري، جواد، تاريخ قيام پانزدهم خرداد به روايت اسناد، ج1، ص 332. 2. اختريان، محمد، همان، ص164. 3. منصوري، جواد، همان، ص330. 4. همان، ص324 5. همان، صص 324 ـ 325 6. همان، ص326. 7. همان، ص322. 8. همان، صص 322 ـ 323 9. همان. ص332. 10. زهيري، علي، «عوامل مؤثر در شكل گيري رفتار سياسي ايران در قبال اسرائيل»، فصلنامة علمي، تخصصي انقلاب اسلامي، پيش شمارة اول، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، سال اول، زمستان1377، ص 159 11. بايگاني اسناد وزارت امور خارجه، سال 2536 ـ 38، كارتن شمارة 12، پروندة 250.50.
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
جُستارهايي از تاريخ بهائي گري در ايران - قسمت دوم |
|
| جُستارهايي از تاريخ بهائي گري در ايران - قسمت دوم |
|
|
| ۰۷ مهر ۱۳۸۶ |
پبيشتر بهائيان ايران يهوديان و زردشتيان هستند و مسلماناني که به اين فرقه گرويدهاند در اقليت ميباشند. اکنون سالهاست که کمتر شده مسلماني به آنها پيوسته باشد.
- کانونهاي استعماري و بهائيگري
برخلاف نظر مورخيني چون احمد کسروي و فريدون آدميت، که بابيگري اوليه را جنبشي خودجوش و ناوابسته به قدرتهاي استعماري ميدانند، پژوهش من بر پيوندهاي اوليه عليمحمد باب و پيروان او با کانونهاي معيني تأکيد دارد که شبکهاي از خاندانهاي قدرتمند و ثروتمند يهودي در زمره شرکاي اصلي آن بودند. اين تصوير، بابيگري را از اساس و از بدو پيدايش فرقهاي مشابه با دونمههاي ترکيه و فرانکيستهاي اروپاي شرقي جلوهگر ميسازد.
ارائه تمامي مستندات خود را درباره پيوند بابيگري اوّليه با کانون فوق به فرصتي ديگر موکول ميکنم و در اينجا تنها دو نکته را مورد تأکيد قرار ميدهم:
اول، حضور پنج ساله عليمحمد باب در تجارتخانه دايياش در بوشهر و ارتباط او با کمپانيهاي يهودي و انگليسي مستقر در اين بندر و کارگزاران ايشان.
اندکي پس از اين اقامت پنج ساله بود که باب در سال 1260 ق./ 1844م. دعوي خود را اعلام کرد و با حمايت کانونهاي متنفذ و مرموزي بهسرعت شهرت يافت. دوران اقامت باب در بوشهر مقارن است با سالهاي اوليه فعاليت کمپاني ساسون (متعلق به سران يهوديان بغداد) در بوشهر و بمبئي. ساسونها در دهههاي بعد به «امپراتوران تجاري شرق» بدل شدند و در زمره دوستان خاندان سلطنتي بريتانيا جاي گرفتند. خاندان ساسون بنيانگذاران تجارت ترياک ايران بودند و با تأسيس بانک شاهي انگليس و ايران نقش بسيار مهمي در تحولات تاريخ معاصر ايران ايفا نمودند.
دوم، ارتباط نزديک مانکجي هاتريا، رئيس شبکه اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران در سالهاي 1854- 1890، با سران بابي و از جمله با شخص ميرزا حسينعلي نوري (بهاء).
بابيگري اوليه
نقش شبکه زرسالاران يهودي و شرکا و کارگزاران ايشان در گسترش بابيگري و بهائيگري را از دو طريق ميتوان پيگيري کرد:
اول، حرکتهاي سنجيده و برنامهريزي شدة برخي از دولتمردان قجر، بهويژه حاج ميرزا آقاسي صدراعظم و منوچهر خان معتمدالدوله گرجي حاکم اصفهان، که به گسترش بابيگري انجاميد.
دوم، گروش وسيع يهوديان به بهائيگري که سبب افزايش کمي و کيفي اين فرقه و گسترش جدّي آن در ايران شد.
حاج ميرزا آقاسي ايرواني از رابطه بسيار نزديک با جديدالاسلامهاي يهودي، بهويژه اعضاي خاندان قوام شيرازي، برخوردار بود و اين گروه، از جمله حيدرعليخان شيرازي، در برکشيدن وي به مقام صدراعظمي ايران نقش اساسي داشتند. حيدرعلي خان مدتي مهردار عباس ميرزا بود و از دشمنان قائم مقام. قائم مقام در هجويهاي خطاب به عباس ميرزا درباره نفوذ وي و حاجي ميرزا آقاسي در دستگاه وليعهد چنين گفته است:
از آن دم کاين جهود بدقدم را بسط يد دادي ترا زحمت پياپي، درد و محنت دم به دم باشد سپيد نر که داري با سياه ماده سودا کن که باجي خوشقدم بهتر ز حاجي بدقدم باشد
«باجي خوشقدم» کنيز عباس ميرزاست. منظور از «حاجي بدقدم» حاج ميرزا آقاسي و «جهود بدقدم» حيدرعلي خان شيرازي، از اعضاي خاندان قوام شيرازي، است.
صعود حاج ميرزا آقاسي به صدارت (1260 ق.) مقارن با آغاز دعوت عليمحمد باب است. هما ناطق مينويسد:
باب مريدان نخستين خود را نه در ميان "جهال" بلکه در "طبقات بالاي کشور" يافت... حاج ميرزا آقاسي که جاي خود داشت. باب از او به ستايش ياد مي کند و مي نويسد «بديهي است حاجي به حقيقت آگاه است.»
عليقلي خان اعتضادالسلطنه، شاهزاده فرهيخته و خوشنام قجر، حاج ميرزا آقاسي را مسبب گسترش نايره فتنه بابيه مي بيند و مي نويسد:
اما حاجي ميرزا آقاسي هم چون صوفي بود و از علماء ديني و فقها، آن هم علماي صاحب نفوذ اصفهان، دل خوشي نداشت، ابتدا بدش نمي آمد که باب مايه وحشتي براي علما باشد.
عبدالحسين آيتي مينويسد:
در ابتداي پيدايش باب دو تن از دولتيان سوء سياستي بروز دادند که هر يک از جهتي خسارت کلي به اين ملت وارد کرد و قضيه باب را کاملاً به موقع اهميت گذاشتند: اول، حاجي ميرزا آقاسي بهصورت مخالف؛ دوّم، منوچهر خان معتمدالدوله بهصورت موافقت... شبهه[اي] نيست که اگر از طرف حاجي ميرزا آقاسي سختي و فشار و نفي بر باب و حبس وارد نشده بود و بالعکس از طرف معتمدالدوله (منوچهر خان خواجه) حاکم اصفهان پذيرايي و نگهداري به عمل نيامده بود و قضيه باب به خونسردي تلقي شده بود، تا اين درجه خسارت به مال و جان و حيثيات مدني و ملّي ايران وارد نميشد.
آيتي اين اقدامات را نتيجه سياست خارجي قدرتهاي بزرگ ميداند:
خلاصه اين که براي اين مسائل به عوامل خارجي معتقد شده، آن را نتيجه يک نوع سياستهايي شناختهام که در دوره قاجاريه در ايران شايع شده بوده است.
درباره مانکجي هاتريا و پيوندهاي او با بابيگري و بهائيگري اوّليه در فرصتي ديگر سخن خواهم گفت.
بهائيگري و صهيونيسم
از سال 1868 ميلادي که ميرزا حسينعلي نوري (بهاء) و همراهانش به بندر عکا منتقل شدند، پيوند بهائيان با کانونهاي مقتدر يهودي غرب تداوم يافت و مرکز بهائيگري در سرزمين فلسطين به ابزاري مهم براي عمليات بغرنج ايشان و شرکايشان در دستگاه استعماري بريتانيا بدل شد. بهنوشته فريدون آدميت:
عنصر بهائي چون عنصر جهود به عنوان يکي از عوامل پيشرفت سياست انگليس در ايران درآمد. طرفه اينکه از جهودان نيز کساني به اين فرقه پيوستند و همان ميراث سياست انگليس به آمريکائيان نيز رسيده...

ميرزا حسينعلي نوري (بهاء)
اين پيوند در دوران رياست عباس افندي (عبدالبهاء) بر فرقه بهائي تداوم يافت. در اين زمان، بهائيان در تحقق استراتژي تأسيس دولت يهود در فلسطين، که از دهههاي 1870 و 1880 ميلادي آغاز شده بود، مشارکت جدي نمودند و اين تعلق در اسناد ايشان بازتاب يافت. براي نمونه، عباس افندي در سال 1907 (مقارن با انقلاب مشروطه در ايران) به حبيب مؤيد، که به يکي از خاندانهاي يهودي بهائيشده تعلق داشت، چنين گفت:
اينجا فلسطين است، اراضي مقدسه است. عنقريب قوم يهود به اين اراضي بازگشت خواهند نمود، سلطنت داوودي و حشمت سليماني خواهند يافت. اين از مواعيد صريحه الهيه است و شک و ترديدي ندارد. قوم يهود عزيز ميشود... و تمامي اين اراضي باير آباد و داير خواهد شد. تمام پراکندگان يهود جمع ميشوند و اين اراضي مرکز صنايع و بدايع خواهد شد، آباد و پرجمعيت ميشود و ترديدي در آن نيست.

بندر حيفا در سده نوزدهم ميلادي
در اين دوران، عباس افندي با اعضاي خاندان روچيلد، گردانندگان و سرمايهگذاران اصلي در طرح استقرار يهوديان در فلسطين، رابطه داشت. براي نمونه، حبيب مؤيد مينويسد:
مستر روچلد آلماني نقاش ماهري است. تمثال مبارک را با قلم نقش درآورده و به حضور مبارک آورد و استدعا نمود چند کلمه در زير اين عکس محض تذکار مرقوم فرمايند تا به آلماني ترجمه و نوشته شود ...

عباس افندي (عبدالبهاء) در جواني
سفر سالهاي 1911-1913 عباس افندي به اروپا و آمريکا، که با تبليغات فراوان از سوي متنفذترين محافل سياسي و مطبوعاتي دنياي غرب همراه بود، نشاني است آشکار از اين پيوند عميق ميان سران فرقه بهائي و کانونهاي مقتدري در اروپا و آمريکا. در کتاب نظريه توطئه اين سفر را چنين توصيف کردم:
سفر سالهاي 1911-1913 عباس افندي به اروپا و آمريکا سفري کاملاً برنامهريزي شده بود. بررسي جريان اين سفر، و مجامعي که عباس افندي در آن حضور يافت، نشان ميدهد که کانونهاي مقتدري در پشت اين ماجرا حضور داشتند و ميکوشيدند تا اين "پيغمبر" نوظهور شرقي را به عنوان نماد پيدايش "مذهب جديد انساني"، آرمان ماسوني- تئوسوفيستي، معرفي کنند. اين بررسي ثابت ميکند که کارگردان اصلي اين نمايش انجمن جهاني تئوسوفي، يکي از محافل عالي ماسوني غرب، بود... در اين سفر تبليغات وسيعي درباره عباس افندي، به عنوان يکي از رهبران تئوسوفيسم، صورت گرفت؛ در حدي که ملکه روماني و دخترش ژوليا وي را به عنوان "رهبر تئوسوفيسم" ميشناختند و به اين عنوان با او مکاتبه داشتند. عباس افندي در اين سفر با برخي رجال سياسي و فرهنگي ايران- چون جلالالدوله پسر ظلالسلطان، دوستمحمد خان معيرالممالک داماد ناصرالدينشاه، سيد حسن تقيزاده، ميرزا محمد خان قزويني، عليقلي خان سردار اسعد بختياري و غيره- ملاقات کرد. اين ماجرا، که حمايت کانونهاي عالي قدرت جهان معاصر را از بهائيگري نشان ميداد، بر محافل سياسي عثماني و مصر نيز تأثير نهاد و عباس افندي پس از بازگشت از اين سفر وزن و اهميتي تازه يافت.

نماد انجمن جهاني تئوسوفي
سفر پرهياهوي عباس افندي به اروپا و آمريکا و حمايتهاي گسترده از او درست در زماني رخ داد که آخوند ملا محمدکاظم خراساني و شيخ عبدالله مازندراني، دو رهبر نامدار انقلاب مشروطه، به شدت در زير ضربه بودند و تلاش براي اخراج آنان از صحنه اجتماعي و سياسي و منزوي کردن آنها در اوج خود بود. در نتيجه اين تحريکات، آخوند خراساني و شيخ عبدالله مازندراني در انزوا و فشار شديد رواني و سياسي، در شرايطي که به تعبير مازندراني «خسته و درمانده» و «خائف بر جان خود» بودند، زندگي را بدرود گفتند. در نامهاي که شيخ عبدالله مازندراني در 29 جماديالثاني 1328 ق. به حاجي محمدعلي بادامچي، از تجار مشروطهخواه تبريز، نوشته، اين تحرکات به «انجمن سرّي» منتسب ميشود که بهائيان در آن حضور دارند:
چون مانع از پيشرفت مقاصدشان را فيالحقيقه به ما دو نفر، يعني حضرت حجتالاسلام آقاي آيتالله خراساني دامظله و حقير، منحصر دانستند و از انجمن سرّي طهران بعض مطالب طبع و نشر شد و جلوگيري کرديم، لهذا انجمن سرّي مذکور، که مرکز و به همه بلاد شعبه دارد و بهائيه لعنهمالله تعالي هم محققاً در آن انجمن عضويت دارند و هکذا ارامنه و يک دسته ديگر مسلمانصورتان غير مقيد به احکام اسلام که از مسالک فاسده فرنگيان تقليد کردهاند هم داخل هستند، از انجمن سري مذکور به شعبه[اي] که در نجف اشرف و غيره دارند رأي درآمده که نفوذ ما دو نفر تا حالا که استبداد در مقابل بود نافع و از اين به بعد مضرّ است، بايد در سلب اين نفوذ بکوشند. مجالس سرّيه خبر داريم در نجف اشرف منعقد گرديد. اشخاص عوامي که به صورت طلبه محسوب ميشوند در اين شعبه داخل و به همين اغراض در نجف اشرف اقامت دارند... مکاتيبي به غير اسباب عاديه به دست آمده که بر جانمان هم خائف و چه ابتلاها داريم... و واقعاً خسته و درمانده شده، بر جان خودمان هم خائفيم... اين همه زحمت را براي چه کشيديم و اين همه نفوس و اموال براي چه فدا کرديم و آخر کار به چه نتيجه ضد مقصودي بواسطه همين چند نفر خيانتکار دشمن گرفتار شديم. کشفالله تعالي هذالغمه عن المله. السلام عليکم و رحمهالله برکاته. الاحقر عبدالله المازندراني.

مراجع ثلاث (شيخ عبدالله مازندراني، حاجي ميرزا حسين نجل خليل، آخوند ملا محمدکاظم خراساني)
در دوران جنگ اوّل جهاني فرقه بهائي کارکردهاي اطلاعاتي جدّي به سود دولت بريتانيا داشت و اين اقدامات کار را بدانجا رسانيد که گويا در اواخر جنگ مقامات نظامي عثماني تصميم گرفتند عباس افندي را اعدام کنند و اماکن بهائيان در حيفا و عکا را منهدم نمايند. اندکي بعد، عثماني شکست خورد و اين طرح تحقق نيافت.
پس از پايان جنگ اوّل جهاني، شوراي عالي متفقين قيموميت فلسطين را به دولت بريتانيا واگذارد و در 30 ژوئن 1920 سِر هربرت ساموئل به عنوان نخستين کميسر عالي فلسطين در اين سرزمين مستقر شد. ساموئل از انديشمندان و فعالان برجسته و نامدار صهيونيسم بود و به خانواده معروف ساموئل- مونتاگ تعلق داشت. در دوران پنج ساله حکومت مقتدرانه "شاه ساموئل" در فلسطين (نامي که چرچيل بر او نهاده بود) دوستي و همکاري نزديکي ميان او و عباس افندي وجود داشت؛ و در اوايل حکومت ساموئل در فلسطين بود که دربار بريتانيا عنوان «شهسوار طريقت امپراتوري بريتانيا» را به عباس افندي اعطا کرد. اعطاي اين نشان بهپاس قدرداني از خدمات بهائيان در دوران جنگ بود.
اندکي بعد، کودتاي 3 اسفند 1299 رضا خان ميرپنج و سيد ضياءالدين طباطبايي در ايران رخ داد. در کابينه سيد ضياء يکي از سران درجه اوّل بهائيان ايران بهنام عليمحمد خان موقرالدوله وزير فوايد عامه و تجارت و فلاحت شد. اين مقام نيز بهدليل خدمات بهائيان در پيروزي کودتا به ايشان اعطا شد.
موقرالدوله پدر حسن موقر باليوزي (1908- 1980 م.)، بنيانگذار بخش فارسي راديو بي. بي. سي.، است كه در سالهاي 1937-1960 رياست محفل ملّي روحاني بريتانيا را بهدست داشت. در سال 1957 شوقي افندي، رهبر بهائيان، باليوزي را به عنوان يکي از «ايادي امرالله» منصوب کرد.

شوقي افندي (رباني)
خاندان ساموئل در کودتاي 1299 ايران نقش جدّي داشت. طبق پژوهش نگارنده، کودتاي 1299 و صعود رضا خان و سرانجام تأسيس سلطنت پهلوي در ايران در اساس طرحي بود که شبکه متنفذ زرسالاران يهودي بريتانيا به کمک سازمان اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران، در زمان فرمانفرمايي سِر روفوس اسحاق يهودي (لرد ريدينگ) در هند، تحقق بخشيدند. روحيه رباني (ماري ماکسول)، همسر آمريکايي شوقي رباني، مينويسد:

روحيه رباني (از خاندان زرسالار ماکسول، همسر شوقي و رهبر بعدي فرقه بهائي)
موقعي که سِر هربرت ساموئل از کار کناره گرفت، [شوقي] نامهاي مملو از عواطف وديه براي او مرقوم و ارسال فرمودند که هر جملهاي از آن حلقه محکمي گرديد در سلسله روابط حسنه بين مرکز امر و حکومت اين کشور. در اين نامه از مساعدتهاي عاليه و نيات حسنه آن شخص محترم اظهار قدرداني ميفرمايند و گوشزد مينمايند که ايشان در مواقع مواجه شدن با مسائل و غوامض مربوط به ديانت بهائي همه گاه جانب عدل و شرافت را ميگرفتند که بهائيان جهان در هر وقت و هر مکان از اين ملاحظات دقيقه با نهايت قدرداني ياد ميکنند... ايشان [ساموئل] در جواب اين نامه مرقوم داشتند که: «در مدت پنج سال زمامداري اين کشور بينهايت از اينکه با بهائيت تماس داشتند مسرور و دائماً از حسن نظر آنان و نيات حسنهشان نسبت به طرز اداره امور ممنون بودند.»
بهائيان و مؤسسات غربي در ايران
در دوران متأخر قاجاريه، تعداد قابل توجهي از بهائيان را بهعنوان کارگزاران سفارتخانههاي اروپايي و بانک شاهي انگليس و بانک استقراضي روسيه و کمپاني تلگراف و برخي ديگر از نهادهاي غربي فعال در ايران ميشناسيم. لازم به توضيح است که مالکين اصلي بانک شاهي انگليس و بانک استقراضي روسيه در ايران برخي از خاندانهاي سرشناس زرسالار يهودي بودند. ساسونها مالکين اصلي بانک شاهي بودند و پولياکوفها مالکين اصلي بانک استقراضي. اين دو خاندان نامدار يهودي رابطه نزديک داشتند. براي نمونه، روبن گباي داماد ياکوب پولياکوف بود و پدرش از شرکاي بنياد ديويد ساسون.
سابقه عضويت بابيها و بهائيها در سفارتخانههاي دولتهاي غربي در ايران بسيار مفصل است و برخي از اعضا و خويشان خاندان نوري از نخستين بابيان و بهائياني بودند که به استخدام سفارتخانههاي فوق درآمدند. در اين ميان بهويژه بايد به به ميرزا حسن نوري، برادر ارشد ميرزا حسينعلي بهاء و ميرزا يحيي صبحازل، اشاره کرد که منشي سفارت روسيه بود و نيز به ميرزا مجيد خان آهي، شوهر خواهر ميرزا حسينعلي بهاء. اين سنت در خاندان آهي ادامه يافت و بعدها ميرزا ابوالقاسم آهي، خواهرزاده بهاء، نيز منشي سفارت روسيه بود. ميرزا ابوالقاسم آهي پدر مجيد آهي، از رجال دوران پهلوي، است. اعضاي خاندان افنان (خويشان باب و نمايندگان عباس افندي در ايران) نيز با سفارت روسيه رابطه نزديک داشتند و حاجي ميرزا محمد تقي افنان (وکيلالدوله) و برادران و پسرانش نمايندگان تجاري روسيه در بمبئي و يزد بودند.
آقا علي حيدر شيرواني (بهائي و از شرکاي تجاري خاندان افنان) از اعضاي متنفذ سفارت روسيه در تهران بود و با حمايت او بود که حاجي ميرزا محمد تقي افنان وکيلالتجاره دولت روسيه در بمبئي شد. عزيزالله خان ورقا، از اعاظم بهائيان تهران، وارد خدمت بانک استقراضي روس در تهران شد:
[گروبه، رئيس مقتدر بانک] غايت اعتماد و محبت و احترام را به او حاصل نمود و او يگانه واسطه فيمابين رجال و اولياي امور و محترمين متنفذين کشور با آن بانک پرقدرت قرار گرفت و خانه و اثاثيه در قسمت علياي شهر و درشکه با اسب زيبا و سرطويله مخصوص فراهم گرديد. و غالباً سوار بر آن درشکه خود و با سواران قوي هيکل با لباسها و نشانهاي مخصوص بانک پي رتق و فتق امور ميگذشت و فلانالملک و بهمانالدولهها ناچار از احترامش بودند.
وليالله خان ورقا، برادر ميرزا عزيزالله خان، نيز مدتي کارمند سفارت روسيه بود و سپس منشي اوّل سفارت عثماني در تهران. شاهزاده محمد مهدي ميرزا لسانالادب (بهائي) مترجم بانک شاهي در تهران بود. ابوالحسن ابتهاج (پسر ابتهاجالملک بهائي مقتدر گيلان و مازندران) کارمند بانک شاهي انگليس بود. او بعدها به يکي از مقتدرترين شخصيتهاي مالي حکومت محمدرضا پهلوي بدل شد. در اين زمينه نمونههاي فراوان ميتوان ذکر کرد.
در دوران قاجاريه سفارتخانههاي اروپايي در ايران را به شکلي آشکار و گاه زننده حامي بابيها و بهائيها مييابيم. براي نمونه، شيخ علي اکبر قوچاني، بهائي معروف (نياي خاندان شهيدزاده)، با اروپاييان ارتباط داشت و به اين جرم بهدستور ميرزا عبدالوهاب خان آصفالدوله، حاکم خراسان، زنداني شد. او از زندان نامهاي به کاستن، رئيس گمرکات خراسان، نوشت به اين مضمون:
چون ابناي وطن بر ايذاي من قيام نمودهاند و بر اهل و عيال و بستگانم سخت گرفتهاند، از شما که شخصي بيطرف هستيد و خدمتگزار دولت ايران ميباشيد، خواهش ميکنم که اگر ميتوانيد از مجراي قانوني جلوگيري کنيد و تحقيق نماييد که به چه سبب شجاعالدوله کسان مرا تحت فشار قرار داده و اگر در اين مملکت جز هرجومرج چيزي حکمفرما نيست دست زن و فرزند خود را گرفته، به يکي از دول خارجه پناه برم.
يک نمونه ديگر ماجراي زنداني شدن بهائيان آذربايجان است. ميرزا حيدرعلي اسکويي و گروهي از بهائيان مدتي در تبريز زنداني شدند ولي با مداخله کنسولهاي روسيه و فرانسه رهايي يافتند. حتي کنسول روسيه به شجاعالدوله، حاکم تبريز، «تغير نمود» و شخصاً شبانه به زندان رفته، بهائيان را آزاد کرد و با درشکه شخصي خود به کنسولگري برد و پذيرايي نمود.
يهوديان و گسترش بابي گري و بهائي گري
پديده «يهوديان مخفي» (انوسيها) و نقش ايشان در پيدايش و گسترش بابيگري و بهائيگري عامل مهمي در تحولات معاصر ايران است که بايد، بهدور از هر گونه افراط و تفريط، مورد شناسايي مستند و علمي قرار گيرد. طبق بررسي نگارنده، گسترش سريع بابيگري و بهائيگري و بهويژه نفوذ منسجم و عميق ايشان در ساختار حکومتي قاجار، از دوران مظفرالدين شاه، بدون شناخت اين پيوند غيرقابل توضيح است.

پرنس فيليپ (شوهر اليزابت دوم ملکه بريتانيا) در مراسم درگذشت روحيه رباني (ماري ماکسول) رهبر فرقه بهائي
در بررسي تاريخ پيدايش و گسترش بابيگري در ايران، نمونههاي فراواني از گروش يهوديان جديدالاسلام به اين فرقه مشاهده ميشود که به مروجين اوليه بابيگري و عناصر مؤثر در رشد و گسترش آن بدل شدند. ميدانيم که بابيگري را يک يهودي جديدالاسلام ساکن رشت، بهنام ميرزا ابراهيم جديد، به سياهکل وارد کرد و نيز ميدانيم اولين کساني که در خراسان بابي شدند يهوديان جديدالاسلام مشهد بودند. معروفترين ايشان ملا عبدالخالق يزدي است که ابتدا در يزد اقامت داشت. او از علماي دين يهود بود و پس از مسلمان شدن در زمره اصحاب مقرب شيخ احمد احسايي جاي گرفت و احسايي هفت سال در خانه وي سکونت داشت. ملا عبدالخالق يزدي سپس به مشهد مهاجرت کرد، در صحن حضرت رضا (ع) جماعت و منبر و وعظ برقرار نمود و، بهنوشته مهدي بامداد، به يکي از «علماي طراز اوّل مشهد» بدل شد. گوبينو مينويسد:
[ملا عبدالخالق يزدي] از شاگردان شيخ احمد احسايي بود... و از حيث مقام علمي و فضايل شهرت زيادي داشت و در انظار عامه احترام و اعتباري پيدا کرده بود.
يهوديان مشهد، که تعداد ايشان در سال 1831 حدود دو هزار نفر گزارش شده، در سال 1839 ميلادي، اندکي پس از استقرار کمپاني ساسون در بوشهر و بمبئي و پنج سال پيش از آغاز دعوت عليمحمد باب، بهطور دستهجمعي مسلمان شدند بي آنکه هيچ فشاري بر ايشان باشد، و کدخداي ايشان، بهنام ملا مشياخ، به ملا مهدي و حاخام ايشان، بهنام ملا بنيامين يزدي، به ملا امين تغيير نام داد. گروهي از جديدالاسلامهاي مشهد در سلک اهل تصوف بودند و به ترويج ميرزا ابوالقاسم سکوت شيرازي بهعنوان مرشد خود ميپرداختند. گروهي از آنان به بابيگري پيوستند و بعدها نقش فعالي در گسترش بهائيگري بهدست گرفتند.
گروش اين يهوديان به اسلام واقعي نبود و ايشان بهطور پنهان يهودي بودند. دايرةالمعارف يهود پديده جديدالاسلامهاي مشهد را در ذيل مدخل «يهوديان مخفي» مطرح کرده نه در مدخل «مرتدين» و در جاي ديگر تصريح ميکند که آنان بهعنوان «يهودياني در لباس اسلام» به حيات خود ادامه دادند. والتر فيشل، محقق يهودي، مينويسد که اين جديدالاسلامها همچنان مخفيانه به دين يهود پايبند بوده و هستند. فيشل اين مطلب را در سال 1328 ش. عنوان ميکند. به عبارت ديگر، در طي دوران طولاني 110 سالهاي (1839- 1949) که از مسلمان شدن اين يهوديان ميگذشت، اينان همچنان در خفا يهودي بودند.
از اين يهوديان مشهد فردي بهنام ملا ابراهيم ناتان را ميشناسيم که رهبري يک شبکه فعال اطلاعاتي انگليس را در منطقه بهدست داشت و در سال 1844 (سال آغازين دعوي باب) به بمبئي مهاجرت کرد. توماس تيمبرگ مينويسد: ملا ابراهيم ناتان، به سان يهوديان بغدادي (ساسونها و بستگان و کارگزاران ايشان) «داراي پيوندهاي قوي» با جامعه يهودي خراسان بود و نيز داراي پيوندهاي قوي با حکومت بريتانيا. دايرةالمعارف يهود تصريح ميکند که ملا ابراهيم ناتان رهبري يهوديان بخارايي، افغاني و ايراني مقيم بمبئي را بهدست داشت و «نقش مهمي در جنگ اوّل انگليس و افغان ايفا نمود.» اين مأخذ در جاي ديگر از ملا ابراهيم ناتان به صراحت بهعنوان «مأمور اطلاعاتي بريتانيا» ياد کرده است.
صرفنظر از انوسيها (يهوديان مخفي)، نقش يهوديان علني در ترويج و گسترش کمي و کيفي بابيگري و بهائيگري نيز چشمگير است. اسماعيل رائين در واپسين کتابش، که در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي ايران منتشر شد، مينويسد:
بيشتر بهائيان ايران يهوديان و زردشتيان هستند و مسلماناني که به اين فرقه گرويدهاند در اقليت ميباشند. اکنون سالهاست که کمتر شده مسلماني به آنها پيوسته باشد...
سالها پيش از رائين، در اوايل حکومت رضاشاه، آيتي نظر مشابهي ابراز داشت و به سلطه يهوديان بر جامعه بهائي ايران اشاره کرد:
اين بشارتي است براي مسلمين که بساط بهائيت بهطوري خالي از اهل علم و قلم شده که زمام خامه را بهدست مثل حکيم رحيم و اسحاق يهودي و امثال او دادهاند.
رائين مينويسد:
بهائيان از بدو پيدايش تا به امروزه همواره از جهودان ممالک استفاده کرده آنها را بهائي کردهاند. ميدانيم که ذات يهودي با پول و ازدياد سرمايه عجين شده است. يهوديان ممالک مسلمان، که عده کثيري از آنها دشمن مسلمانان هستند و همه جا در پي آزار رسانيدن و دشمني با مسلمين ميباشند، خيلي زودتر از مسلمانان به بهائيت گرويدهاند و از امتيازهاي مالي بهره فراوان برده و ميبرند و مقداري نيز به مرکز بهائيت (عکا) ميفرستند.
حسن نيکو، مبلغ پيشين بهائي، نظري مشابه دارد و مينويسد:
طبقه ديگر [بهائيان] يهودي هستند که با چه بغض و عناد به اسلام معروفاند... در چنين صورتي اگر کسي علمي بلند کند که باعث تفريق و تشتيت جمعيت اسلام شود و سبب تفريق مسلمين گردد، البته دشمن... دلشاد گرديده وي را استقبال ميکند... [يهوديان] در دخول در مجامع و محافل بهائيان سه فايده مسلم براي خود تصور داشته، اوّل آن که لااقل سياهي لشکر دشمني ميشود که بر ضد اسلام قيام کرده و رايت تشتيت و تفريق را بلند نموده است. دوّم آنکه از مسئله اجتناب و دوري که در مسلمين شيعه نسبت به يهود بود مستخلص ميشوند و با آنها معاشرت ميکنند بلکه وصلت مينمايند. سوم آنکه اگر غلبه و قدرت با بهائيان گردد عجالتا خودي در حزب آنان وارد کرده باشند.
فضلالله مهتدي معروف به صبحي، مبلغ پيشين بهائي که سالها منشي مخصوص عباس افندي بود، مينويسد:
بنظر اين بنده بيشتر از آنان براي فرار از يهوديت بهائي شدهاند تا گذشته از اينکه اسم جهود از روي آنها برداشته شود، در فسق و فجور نيز فيالجمله آزادي داشته باشند. و من از اين قبيل يهوديان نه در همدان بلکه در طهران نيز سراغ دارم و بر اعمال آنان واقفم.
صبحي مهتدي اشاراتي به عملکرد يهوديان بهائيشده دارد. از جمله مينويسد:
از چند سال پيش من آگهي پيدا کردم که شوقي همه خويشاوندان و پدر و مادر و برادرها و خواهرها و دائيزادهها و فرزندانشان را رانده و ميان آنها تيرگي پديد شده و اکنون همه کارها در دست بيگانگان است و بزرگ و سر بهائيان آنجا هم يک بيگانه است و هيچ ايراني دست اندرکار نيست جز لطفالله حکيم که از جهودان بهائي است و کارش آوردن و گرداندن هبائيان است بر سر گور سروران اين کيش که در ايران به اين کار «زيارتنامهخواني» ميگويند...
خاندان حکيم از بيخ و بن يهودي هستند و آئين و روش اين کيش را نگه ميدارند، ولي هر دستهاي از آنها در کيشي فرورفتهاند: دکتر ايوب مسلمان شد و در مسلماني استواري نشان داد. به مسجد ميرفت و فرزندانش را مسلمان نمود، چنانکه اکنون هم هستند. ميرزا شکرالله و يک دسته از بستگانش يهودي بوده و هستند. ميرزا جالينوس و ميرزا يعقوب و فرزندان ميرزا نورالله مسيحي و پروتستانت شدند و ميرزا جالينوس پايگاه کشيشي گرفت و در کليسا روزهاي يکشنبه پندبده بود و از روي انجيل سخنراني ميکرد. دکتر ارسطو پدر دکتر منوچهر و غلامحسين و برادرش لطفالله، که نامش را برديم، بهائي شدند. و همه اينها در هر کيشي که خودنمايي ميکردند شور و جوش نشان ميدادند ولي در خانه همه با هم همدست و يگانه بودند تا آنجا که ارسطو دختر زيباي خود را به هيچ يک از خواستگاران بهائي نداد و به ميرزا جالينوس [مسيحي شده] داد.
خاندان حکيم از خاندانهاي متنفذ دوران قاجار و پهلوي است از نسل يک يهودي مهاجر بهنام حکيم سليمان که در زمان فتحعليشاه قاجار به ايران کوچيد. اعقاب او بهنام حکيم حق نظر و حکيم موشه (مشه) پزشک خصوصي ناصرالدينشاه قاجار شدند و شبکه گسترده خود را در ايران تنيدند.
نمونه ديگر، گروش يهوديان به بابيگري و بهائيگري در کاشان است. از جمله يهوديان سرشناس کاشان که بهائي شدند و خاندانهاي ثروتمند و پرشماري را بنيان نهادند بايد به افراد زير اشاره کرد: آقا يهودا نياي خاندان ميثاقيه، ملاربيع که نام خاندان وي ذکر نشده، حکيم يعقوب نياي خاندان برجيس، ميرزا عاشور (آشور) و برادران و خواهرش که خانوادههاي پرجمعيت ساجد و ماهر و وحدت و غيره از نسل ايشان است، حکيم فرجالله نياي خاندان توفيق، ميرزا ريحان (روبين) نياي دو خاندان ريحاني (از نسل پسري) و روحاني (از نسل دختري)، ملا سليمان و ميرزا موسي و ميرزا اسحاق خان نياکان خاندانهاي متحده و اخلاقي، ميرزا يوسف خان نياي خاندان يوسفيان. (به دليل زندگي اعضاي اين خاندانها در همدان و کاشان، برخي از ايشان همداني نيز بهشمار ميروند.)
در همدان نيز وضعي مشابه با کاشان ديده ميشود. حسن نيکو مينويسد: در همدان، که مرکز مهم بهائيان است، به استثناي سه چهار نفر همگي يهودي بهائي هستند «و همان کليميها که بهائي شدهاند زمام امور را بهدست گرفته هر اقدامي که مخالف روح اسلاميت است ميکنند و هميشه به آن سه چهار نفري که بهاصطلاح خودشان بهائي فرقاني هستند طعن ميزنند و آنان را در هيج محفل رسمي عضويت نميدهند.»
تعداد زيادي از خانوادههاي بهائي همدان از تبار حاجي لالهزار (العازار)، يهودي همداني، هستند. او نياي دو هزار نفر يهودي، مسيحي و بهائي است. يکي از پسران او مسيو حائيم است که مسيحي شد. ديگري بهنام دکتر موسي خان (حکيم موشه) نيز مسيحي شد. يکي از پسران دکتر موسي خان بهنام حکيم هارون يهودي است. خانواده گوهري از نسل ابراهيم، يکي ديگر از پسران حاجي لالهزار، است. خانواده گرانفر، از نسل موشه پسر ديگر حاجي لالهزار، بهائي است. حاجي ميرزا يوحنا پسر حافظالصحه بهائي است. آقا يعقوب لالهزاري يهودي است. حاجي يهودا (حاجي شکرالله جاويد) بهائي است. حاجي ميرزا اسحاق يهودي است. دکتر يوسف سراج بهائي است. حاجي ميرزا طاهر، پدر دکتر نصرالله باهر، بهائي بود. حاجي سليمان، پسر حاجي لالهزار، مسيحي بود. عزرا، پسر ارشد حاجي لالهزار يهودي، بود. او نياي خانوادههاي رسمي و کيميابخش است. حکيم موشه پدر دکتر داوود يهودي بود. روبن پسر آقا عزرا نيز يهودي بود. او پدر نجات رابينسون است. حاجي العازار شوشني يهودي بود. حاجي يهودا شوشني يهودي بود. الياهو پسر آقا حکيم و نوه حاجي لالهزار مسيحي بود. دکتر داوود پسر حکيم موشه مسيحي شد. يوسف مشهود بهائي بود. ميرزا هارون لالهزاري يهودي بود. عطاءالله خان حافظي، پسر ميرزا يوحنا، يهودي بود. نورالله احتشامي، پسر دکتر داوود مسيحي، بود.

حاجي لاله زار و فرزندانش
وضعي مشابه با شيراز و مشهد و کاشان و همدان را در اراک و تربت و رشت و ساير نقاط ايران، و حتي سياهکل، ميتوان ديد.
در تهران نيز جمع قابل توجهي از يهوديان بهائيشده وجود داشت. بعدها، در دوره پهلوي، گروهي از ثروتمندترين خاندانهاي يهودي- بهائي سراسر ايران در تهران مجتمع شدند و شبکهاي متنفذ و مقتدر پديد آوردند که در قلب آن خاندانهاي آزاده، اتحاديه، اخوان صفا، ارجمند، برجيس، برومند، جاويد، حافظي، حقيقي، حکيم، شايان، صميمي، عزيزي، عهديه، فيروز، لالهزار، لالهزاري، مؤيد، ماهر، مبين، متحده، متحدين، مجذوب، معنوي، ملکوتي، ميثاقيان، ميثاقيه، نصرت، وحدت، يوسفزاده برومند، يوسفيان و غيره جاي داشتند. در اواسط دوران سلطنت رضا شاه (1312) افرادي چون ميرزا اسحاق خان حقيقي، يوسف وحدت، عبدالله خان متحده، جلال ارجمند و اسحاق خان متحده (يهوديان بهائيشده) متنفذترين سران جامعه بهائي تهران بودند.
گروش يهوديان به بهائيت و تلاش براي تبديل اين فرقه به يک دين متنفذ جهاني به ايران محدود نيست و در ساير کشورها، بهويژه در اروپا و ايالات متحده آمريکا، نيز يهوديان و يهوديان مخفي (بهظاهر مسيحي) به اين فرقه پيوستند. نامدارترين ايشان هيپولت دريفوس است. دريفوس نقش مهمي در گسترش و تقويت بهائيت ايفا نمود. او در حوالي سال 1317 ق. بهائي شد و در سال 1328 ق. در 70 سالگي در پاريس درگذشت. دريفوس در سال 1318 ق. به عکا رفت و مدتي با عباس افندي بود. شناخت نامهاي بهظاهر مسيحي اروپاييان و آمريکاييان بهائيشده دشوار است ولي خانم پولاک را نيز ميشناسيم که بهائي شد و آسيه نام گرفت. اين خانم نيز، چنانکه نام او نشان ميدهد، به يکي از خاندانهاي زرسالار يهودي (خاندان پولاک) تعلق داشت.
بر اساس چنين بستر و با اتکا بر چنين حمايتهايي است که بهائيگري در طول بيش از يک قرن فعاليت خود در ايالات متحده آمريکا به سازماني بسيار متنفذ، هم از نظر کمي و هم از نظر کيفي، در اين کشور بدل شد. مركز بهائيان جهان در آوريل 1985 تعداد اعضاي اين فرقه در كل قاره آمريكا را 857 هزار نفر اعلام كرده است. بخش مهمي از اين گروه بهائيان ايراني مهاجر در سالهاي پس از انقلاب اسلامي هستند و بخشي بهائيان ايراني كه در طول يكصد سال اخير بهتدريج به ايالات متحده و ساير كشورهاي قاره آمريكا مهاجرت كردند. صرفنظر از جمعيت کثير بهائيان آمريکا، بايد به نفوذ اين فرقه در نهادهاي دانشگاهي و پژوهشي ايالات متحده آمريکا نيز توجه کرد که به حاکميت ايشان بر حوزه مطالعات ايراني در ايالات متحده آمريکا انجاميده است.
گروش زرتشتيان به بهائيگري
بررسي که درباره نقش يهوديان در گسترش بهائيگري در ايران ارائه شد، در مقياسي محدودتر، درباره زرتشتيان بهائيشده نيز صادق است. موج گروش زرتشتيان به بهائيگري در حوالي سال 1919 ميلادي رخ داد و از حدود 250 نفر زرتشتي بهائيشده، بسياريشان رعاياي ارباب جمشيد جمشيديان، ثروتمند مقتدر زرتشتي، بودند و از روستاييان يزد و کرمان (روستاهاي حسينآباد و مريمآباد و قاسمآباد و غيره). اين پديده را ميتوان به شکلهاي مختلف تحليل کرد و براي آن پايههاي اجتماعي و فرهنگي فرض نمود. ولي در آن روزها دستاندرکاران و آشنايان با سياست مسئله را به گونه ديگر ميديدند؛ عموماً نه آن را جدي مي گرفتند نه براي آن اصالتي قائل بودند. براي نمونه، اعظام قدسي در خاطرات خود از دوران تدريس در مدرسه سن لوئي تهران مينويسد:
يک معلم انگليسي بنام فريبرز که اصلاً زردشتي بود ولي بهائي شده بود با من از نقطه نظر اينکه علاقمند به خط فارسي بود اظهار دوستي و تقاضا داشت که خط تعليم بگيرد. من هم حاضر شدم. اين بود که در روزهاي مدرسه ايشان هم چند دقيقه که سر کلاس من نبود به اصطلاح در زنگ تنفس تعليم ميگرفتند... يکي از روزها وارد صحبت مذهبي گرديد و خواست از درِ تبليغ با من وارد مذاکره گردد. به ايشان گفتم: اگر ميخواهيد که من به شما تعليم خط بدهم از اين مقوله با من صحبت ننمائيد، چون تمام اينها را از موسس و غيره ميشناسم. ولي شما حق داريد چون زردشتي بودهايد و حالا قبول اين مسلک را نمودهايد. شما هم از نقطه نظر سياسي قبول کردهايد. خندهاي کردند و گفتند: آقاي ميرزا حسن! مثل اينکه شما خوب وارد هستيد.

اردشير ريپورتر و سران طايفه زرتشتي در باغ ارباب جمشيد (پارک جمشيديه کنوني)
در بررسي اين پديده با نقش ارباب جمشيد جمشيديان به عنوان حامي اصلي اين موج آشنا ميشويم. ارباب جمشيد از صميميترين دوستان اردشير ريپورتر، رئيس شبکه اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران پس مانکجي هاتريا، بود و صميميت ميان اين دو تا بدان حد بود که برخي از ديدارهاي محرمانه اردشيرجي و رضاخان در خانه ارباب جمشيد صورت ميگرفت. با توجه به اين پيوند، اگر تحولات فوق را به سازمان اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا و اردشير ريپورتر منتسب کنيم به بيراهه نرفتهايم. جايگاه ارباب جمشيد در اين ماجرا تا بدان حد است که عباس افندي مکرراً بهائيان يزد و کرمان را به فرمانبري و اطاعت از او امر ميکند.
بهنوشته حسن نيکو، بهائيان هندوستان «همگي زردشتي ايراني هستند که از دهات يزد و کرمان بهعنوان چايفروشي در بمبئي مجتمع شدهاند و آنان نيز مانند کليميها... همان تعصب زردشتي را قدري کمتر از يهوديان دارند و دو سه نفر مسلمان که در بمبئي هستند در اکثريت آنها مستهلک شده مخصوصاً به آنها راه نميدهند.»
از جمله کمکهاي اليگارشي ثروتمند و مقتدر پارسي به فرقه بهائي بايد به اراضي وسيعي در شهر دهلي اشاره کرد که پارسيان به بهائيان اهدا کردند و در آن بناي باشکوه معبد لوتوس (نيلوفر آبي) ايجاد شد. اين معبد يکي از اماکن مهم و مشهور شهر دهلي است و هر روزه هزاران تن بازديدکننده دارد.

معبد لوتوس (دهلي نو)
صبحي مهتدي مينويسد:
اين را هم بدانيد که من با مردم هيچ کيش و آئيني دشمني ندارم... ولي با اين گروه که به دروغ و از روي ريو خود را بهائي ناميده و من آنها را جهود ميخوانم دل خوش ندارم زيرا اينها در سايه اين نام که مردم اينها را يهودي ندانند کارهاي زشت بسيار کردهاند که زيانش به همه مردم کشور رسيده است. گراني خانهها و بالا بردن بهاي زمينها و ساختن داروهاي دغلي و دزدي و گرمي بازار ساره خواري و بردن نشانههاي باستاني به بيرون کشور و تبهکاري و ناپاکي و روائي بازار زشتکاري و فريب زنان ساده به کارهاي ناهنجار همه با دست اين گروه است که از نام يهودي گريزان و به بهائيگري سرافرازند.
صبحي نمونهاي از اين دغلکاريها را چنين شرح ميدهد:
چند سال پيش به هر نيرنگي بود يک جهود هبائي را بهنام عزيز نويدي در دادگاه ارتش آوردند. آنگاه براي زمينهاي قلعه مرغي، که در دست هواپيمايي بود، دادمند تراشيدند و نيرنگها به کار بردند تا بيست ميليون از کيسه ارتش بيرون کشيدند و به دست چند تن بهائي دادند که براي شوقي [رهبر فرقه بهائي] بفرستد.
عبدالله شهبازي (مورخ) به نقل از وبلاگ نويسنده
| |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
جُستارهايي از تاريخ بهائي گري در ايران- قسمت اول |
|
جُستارهايي از تاريخ بهائي گري در ايران- قسمت اول ۰۱ مهر ۱۳۸۶ تحرک جدّي مبلغين بهائي و به تبع آن رشد بهائيت در ايران از دوران سلطنت مظفرالدينشاه قاجار آغاز شد و در دوران سلطنت احمدشاه قاجار و رضاشاه پهلوي، که بهائيان از نفوذ و حمايت فراوان در دستگاه دولتي برخوردار بودند، شدت يافت. معهذا، چنانکه ديديم، رشد جمعيت بهائيان ايران بهطور عمده از دهه 1330 ش. آغاز شد.
جغرافياي جمعيتي بهائيان ايران
درباره جمعيت بهائيان ايران دادههاي موجود سخت متناقض است. در اوايل سده بيستم ميلادي تعداد ايشان حدود ده هزار نفر گزارش ميشد. بيست سال بعد، در حوالي سال 1307 ش.، حسن نيکو، مبلغ پيشين بهائي، اين رقم را اغراقآميز دانست و شمار بابيها در سراسر جهان را، اعم از ازلي و بهائي، 5207 نفر اعلام نمود که 3960 نفر در ايران زندگي ميکنند. اين ادعا قانعکننده نيست زيرا در فهرست مندرج در کتاب نيکو، نام برخي از روستاهاي معروف بهائينشين ديده نميشود و لذا بهنظر ميرسد که ارقام فوق منطبق با روح کتاب نيکوست که با هدف تخفيف و تحقير بهائيت تدوين شده است.
بهنوشته دنيس مکايون، استاد دانشگاه نيوکاسل انگليس، در دايرةالمعارف ايرانيکا، بهائيگري در سالهاي 1928-1952 ميلادي رشدي کند داشت ولي از سال 1952م./ 1331ش. گسترش آن شتاب گرفت و اين امر بهدليل برنامهريزيها و سازماندهيهايي بود که با برنامه «جهاد ده ساله» شوقي افندي آغاز شد.
دايرةالمعارف بريتانيکا (1998) اوج گسترش بهائيت را در دهه 1960 ميلادي ميداند که سبب شد در اواخر سده بيستم ميلادي شمار نهادهاي بهائي به بيش از 150 مجمع روحاني ملّي و حدود 20 هزار مجمع روحاني محلي برسد.
دايرةالمعارف اسلام (ويرايش جديد، 1960) مرکز اصلي جمعيتي بهائيان را در ايران ميداند و تعداد آنان را در حوالي سال 1338 ش. بين پانصد هزار تا يک ميليون نفر تخمين ميزند. در اين زمان در شهر تهران حدود 30 هزار بهائي زندگي ميکردند. دومين گروه پرشمار جمعيتي بهائيان در ايالات متحده آمريکا بود که در آن زمان شمار ايشان ده هزار نفر گزارش شده است. در اين زمان در اروپا، بهويژه در آلمان، حدود يکهزار نفر بهائي زندگي ميکردند. در ساير کشورها جوامع بهائي تنها چند صد نفر عضو داشتند بجز اوگاندا که در اثر تبليغات بهائيان شمار ايشان طي سالهاي 1335- 1338 ش. به بيش از سه هزار نفر رسيد.

مرکز بهائيان (بيت العدل اعظم الهي) در حيفا (اسرائيل). اين بنا بوسيله مهندس حسين امانت و دکتر فريبرز صهبا احداث و در 22 مه 2001 افتتاح شد. براي احداث اين بنا 250 ميليون دلار هزينه شده است.
سير تحول جمعيتي بهائيان
تحرک جدّي مبلغين بهائي و به تبع آن رشد بهائيت در ايران از دوران سلطنت مظفرالدينشاه قاجار آغاز شد و در دوران سلطنت احمدشاه قاجار و رضاشاه پهلوي، که بهائيان از نفوذ و حمايت فراوان در دستگاه دولتي برخوردار بودند، شدت يافت. معهذا، چنانکه ديديم، رشد جمعيت بهائيان ايران بهطور عمده از دهه 1330 ش. آغاز شد.
در سالهاي 1326-1330 ش. محفل ملّي بهائيان ايران برنامه خود را براي گسترش بهائيت به مرحله اجرا گذارد و شدت تبليغات و فعاليت ايشان از ارديبهشت/ رمضان 1334 ش. اعتراض شديد آيتاللهالعظمي بروجردي را برانگيخت. پس از ابراز نارضايتيهاي شديد آيتاللهالعظمي بروجردي حکومت پهلوي ناگزير به محدودکردن فعاليت بهائيان شد. به دستور شاه پزشک مخصوص بهائي او، سرلشکر عبدالکريم ايادي، مدت کوتاهي ايران را ترک کرد و در ايتاليا اقامت گزيد و در 16 ارديبهشت مقامات نظامي (سرتيپ تيمور بختيار فرماندار نظامي تهران و سرلشکر نادر باتمانقليچ رئيس ستاد ارتش) به تصرف و تخريب حظيرةالقدس، مرکز بهائيان تهران، ياري رسانيدند. بختيار اين محل را به مقر رکن دوّم ستاد ارتش بدل نمود. دکتر مهدي حائري يزدي علت مقابله شديد آيتالله بروجردي با بهائيان را چنين ذکر ميکند:
در مسئله بهائي ها تا آنجايي که ايشان تشخيص ميداد، که بهائيها يک گروه ناراحت کننده و اخلالگر در ايران هستند. مسئله صرف اختلاف مذهبي نبود. اينطوري هم که معروف بود تا يک اندازهاي هم درست بود که اين گروه يک نوع سروسري با منابع خارجي دارند و بيشتر مجري منافع خارجي هستند تا منافع ملّي. در اينطريق مرحوم آقاي بروجردي به هيچ وجه ترديدي از خودش نشان نميداد که [از] آنچه گروه بهائيها از دستش برميآيد [جلوگيري کند] از اذيت ها و کارهاي موذيانه اي که بهائيها دارند و درباره مسلمانها دريغ نميکنند. يعني بهطور مخفيانه افراد خودشان را وارد مقامات اداري ميکنند و مقامات را اشغال ميکنند. بعد هم مسلمانها را ناراحت ميکنند. مي زنند. از بين ميبرند. از اين کارها خيلي زياد ميکردند. حالا بگذريد از اين که الان صورت حق به جانبي به خودشان ميگيرند. کاري ندارم به وضع فعلي. ولي آن زمان اين شکل بود. واقعاً هر کجا که دستشان ميرسيد، به هر وسيله بود، هر مقامي بود اشغال ميکردند و سعي ميکردند ديگران را از بين ببرند يا وارد مجمع خودشان بکنند و کارهايي که آنها ميخواهند انجام بدهند... ولي ايشان [آيتالله بروجردي] از اين جريان و از اين ماجرا آگاه بود و به هر وسيله اي بود جلوگيري ميکرد.
حسين خطيبي، که فردي مطلع بود، در آن زمان شمار بهائيان ايران را 300 هزار نفر و بهائيان تهران را 50 هزار نفر تخمين زد و هدف از همکاري شاه و ارتش با علما را تلاش آمريکاييها براي «تصرف آرشيو» بهائيان و دستيابي به اسامي ايشان اعلام نمود.
خطيبي در نامه مورخ 30ارديبهشت 1334 به دکتر مظفر بقايي، به دو جريان متفاوت اشاره ميکند. جريان اوّل مردم و علما هستند که خواستار ريشهکن کردن بهائيان ميباشند و جريان دوّم آمريکاييها و شاه که پس از اشغال حظيرةالقدس خواستار پايان دادن به موج ضد بهائي هستند. او مينويسد:
مخصوصا چيزي که سر رشته را دراز ميکند اصرار آيتالله بروجردي دامتبرکاته براي شدت عمل دولت نسبت به افراد فرقه بهائي است. و از طرف اعليحضرت رئيس شهرباني و يک دو نفر در عرض هفته اخير چند بار آيتالله را ملاقات کرده ولي از اين ملاقاتها نتيجه نگرفتهاند. و طبق يک اطلاع خصوصي اساساً از ايام عيد به اين طرف آيتالله از اعليحضرت گلهمند شده است و تاکنون با همه اقداماتي که صورت گرفته است از ايشان رفع گله نشده است.
آخرين آمار بهائيان به آوريل 1985 تعلق دارد که مرکز سازمان جهاني بهائيان (حيفا، اسرائيل) شمار اعضاي خود را در سراسر جهان چهار ميليون و 739 هزار نفر اعلام کرد. از اين تعداد، 59 درصد در قاره آسيا، 20 درصد در آفريقا، 18 درصد در آمريکا، 1 /6 درصد در استراليا و نيم درصد در اروپا ساکن بودند.
در اين آمار تعداد بهائيان ساکن در ايران اعلام نشده است. معهذا، ادعا شده که 2,807,000 نفر از بهائيان در قاره آسيا زندگي ميکنند. از آنجا که ايران مهمترين مرکز بهائينشين در آسيا و جهان است، ميتوان حدس زد که از ديدگاه مرکز سازمان جهاني بهائيان حداقل دو ميليون بهائي در ايران زندگي ميکنند. به دليل فقدان آمار رسمي بهائيان در ايران راهي براي ارزيابي اين رقم و سنجش ميزان صحت وسقم آن در دست نيست. اين تصوّر وجود دارد که مرکز بهائيت هماره درباره شمار پيروان خود اغراق کرده و در مقابل منابع ضد بهائي در ايران نيز هماره رقم بهائيان را ناچيز جلوه دادهاند.
دنيس مکايون مينويسد: منابع بهائي ادعا ميکنند که پس از انقلاب اسلامي در ايران حدود 20 هزار نفر بهائي به قتل رسيدند. او اين رقم را بسيار اغراقآميز ميداند و مدعي است که طي هفت ساله اوّل حکومت جمهوري اسلامي در ايران حدود 200 نفر بهائي اعدام شدند و در طي دوران پس از انقلاب جمعاً 300 تا 400 .بهائي در جريانهاي مختلف به قتل رسيدند.
بهائياني که پس از پيروزي انقلاب اسلامي اعدام يا از ايران خارج شدند، عموماً به مشهورترين و ثروتمندترين خانوادههاي بهائي تعلق داشتند و به دليل تصدي مناصب عالي دولتي يا دستيابي به ثروتهاي عظيم از طريق پيوند با حکومت پهلوي مورد تعقيب قرار گرفتند. افرادي مانند اميرعباس هويدا، حبيب ثابت، هژبر يزداني، عبدالکريم ايادي، هوشنگ انصاري، غلامرضا ازهاري و غيره، بهعنوان شاخصترين چهرههاي فرقه بهائي در ايران، تمامي بهائيان ايران نبودند و اعدام يا فرار ايشان از کشور به معني پايان حيات بهائيت در ايران نبود.
بهنوشته مکايون، بخش مهمي از جمعيت بهائيان ايران را «روستاييان و دهقانان و صنعتگران و کسبه شهري» تشکيل ميدادند. آماري که حسن نيکو در حوالي سال 1307 ش. از بهائيان ايران (با ذکر تعداد ايشان در برخي از شهرها و روستاها) بهدست داده، هر چند در جهت تخفيف بهائيت جلوه ميکند، ولي از اين منظر حائز اهميت است که مراکز مهم تراکم جمعيتي بهائيان و ترکيب ايشان را از نظر تعلق به مناطق مختلف کشور نشان ميدهد.
طبق فهرست نيکو، مناطق داراي جمعيت انبوه بابي و بهائي در ايران بهشرح زير است: شهر يزد 400 نفر، تهران و توابع 370 نفر، سنگسر 307 نفر، همدان 300 نفر، آباده و همتآباد 250 نفر، نجفآباد 200 نفر، سيسان (بستانآباد تبريز) 180 نفر، اردستان 150 نفر. حسن نيکو شمار بابيها و بهائيهاي شهر تبريز را 60 نفر و شيراز را 45 نفر ذکر کرده که احتمالاً، به دليلي که گفتم، کمتر از ميزان واقعي است.
اگر نسبت موجود در تخمين حسن نيکو درباره ترکيب محلي جمعيت بابيان و بهائيان ايران را در اوايل دهه 1300 ش. بالنسبه درست بدانيم، همين نسبت را در طول هفت دهه بعد ثابت فرض کنيم و جمعيت کنوني بهائيان ايران را يک ميليون نفر بدانيم، ترکيب جمعيتي ايشان بر اساس تعلق محلي چندان واقعي جلوه نخواهد کرد. مثلاً، بر اساس روش فوق هماکنون بايد 154 هزار بهائي در سنگسر و 90 هزار بهائي در سيسان زندگي کنند. اين ارزيابي درباره ترکيب منطقهاي جمعيت بهائيان دقيق و علمي نيست زيرا رشد سريع بهائيت در ايران در دهههاي 1330 و 1340 ش. و در اثر تبليغ بود نه زاد و ولد بهائيان پيشين. براي نمونه، حسن نيکو در حوالي سال 1307 تعداد بهائيان خوي را يازده نفر تخمين زده در حاليکه در سال 1330 شمار بهائيان اين شهر و سه روستاي پيراموني آن (ايواوغلي، پيرکندي و ويشلق) حدود 500 نفر گزارش شده است. رشد بهائيت در اين منطقه بهعلت بهائي شدن يکي از متنفذين محلي بهنام مشهدي اسماعيل بود.
فرقه بهايي و مالکيت ارضي
بخش قابل توجهي از بهائيان ايران روستائيان فقيري بودند که در روستاهاي اربابان و مالکان بهائي زندگي ميکردند. تعداد قابل توجهي از اينگونه روستاها در سراسر ايران وجود داشت که يا ملک بهائيان ثروتمند بود يا از موقوفات بهائي.
از مالكين بزرگ بهائي در دوران متأخر قاجار، ميتوان به افراد زير اشاره كرد: ميرزا محمدحسين خان معتمدديوان كواري (فارس) و دو برادرش ميرزا عبدالحسين خان و موقرالدوله (پسران ميرزا احمد خان، از خاندان افنان)، لطفعلي خان كلبادي (سردار جليل) رئيس ايل كلبادي مازندران، قاسم خان عبدالملكي (هژبرالدوله) رئيس ايل عبدالملكي مازندران، و ابراهيم خان ابتهاجالملك گرگاني (بزرگ مالک گيلان).
حضور بزرگ مالكان بهائي در تمامي دوران سلطنت پهلوي ادامه يافت. سياست تقسيم اراضي دهه 1340 ش. اين روند را تقويت نمود زيرا با سلب مالکيت از مالکان مسلمان و ايجاد آشفتگي در ساختار مالكيت و مديريت روستايي راه را براي رشد بزرگمالكان وابسته به دربار پهلوي، بهويژه بهائيان، هموار کرد.
سلطه بهائيان بر دو نهاد اصلي متولي اراضي (اصلاحات ارضي و منابع طبيعي) عامل مهمي در تجديد ساختار مالکيت به سود اعضاي متنفذ فرقه بهائي بود. براي مثال، ناصر گلسرخي، وزير منابع طبيعي در دولت هويدا، در زمينه واگذاري و تملک اراضي چنان بيپروا بود که کارش به رسوايي کشيد؛ و سپهبد پرويز خسرواني از طريق نهادهاي تحت امر خود، سازمان تربيت بدني و باشگاه تاج، به کمک گلسرخي، اراضي پهناوري را تملک کرد.
محسن پزشكپور، نماينده آخرين دوره مجلس شوراي ملّي، در جلسه طرح و بررسي لايحه بودجه سال 1357 با اشاره به هژبر يزداني، بزرگ مالک بهائي دوران متأخر پهلوي، چنين گفت:
در مسير اصلاحات ارضي يك فئوداليسم جديد بهوجود آوردند... زمين را به روستاييان صاحب نسق دادند و بعد با برنامه كشت و صنعت از آنها گرفتند و آن وقت آن زمينها را بهدست عده معدودي دادند... اين زمينها را بهنام ملّي شدن از هزار نفر گرفتند و به يك نفر دادند... مراد از تقسيمات ارضي اين بود كه قسمت عظيمي از منابع مملكت را در اختيار عده معدودي قرار دهند. اين بود كه وقتي شما از مشهد حركت ميكنيد و به سمت مازندران ميرويد، دو طرف جاده مدام يك تابلو ميبينيد كه نوشته مزارع فلان شخص [هژبر يزداني]... نتيجهاش همين است كه در روزنامهها خوانديم كه فلان كس [هژبر يزداني] انگشتري هشتاد ميليوني در دست دارد و بادي گارد دارد و لابد ميدانيد كه بهوسيله باديگاردهايش هم در مواردي اقدام كرده است...
در اين بخش تصويري نمونهوار، نه کامل، از برخي مناطق بهائينشين ايران بهدست ميدهم:
فارس
از ديرباز در استان فارس مناطق متراکم بهائينشين وجود داشت. علاوه بر شهر شيراز، مناطق آباده، مروست، نيريز، سروستان، ارسنجان، جهرم، ابرقو، فسا و داراب از مناطق بهائينشين فارس است و خانوادههاي بهائي در ساير نقاط فارس نيز کموبيش پراکنده اند.
آباده و نواحي مجاور آن مهمترين مرکز بهائيان فارس و يکي از مراکز مهم بهائيان ايران است. در گذشته مردم شهر آباده به دو طايفه اصلي هرندي و کرجهاي تقسيم ميشدند. هرنديها عموماً بابي و بهائي شدند و کرجهايها عموماً مسلمان ماندند. قهرمان ميرزا عينالسلطنه، که در زمان مظفرالدينشاه مدتي حاکم فارس بود، درباره آباده مينويسد: «در اين شهر بابي زياد است و اغلب محترمين از آن طايفه هستند. چندان هم تقيه نميکنند.» اسدالله فاضل مازندراني، مورخ بهائي، مينويسد:
در آباده... مرکزي قوي از اين فئه انعقاد يافت و عدهاي کثير ديگر نيز از اولاد متنفذين و از مؤمنين جديد به عرصه ايمان قدم گذاشتند و شهرت در خدمت يافتند.
برخي از مهمترين روستاهاي بهائينشين آباده عبارت بودند از: همتآباد، ادريسآباد، صغاد، درغوک، عباسآباد و وزيرآباد. در برخي از اين روستاها. مانند همتآباد، اکثر يا تمامي اهالي بهائي بودند و در برخي، مانند صغاد و ادريسآباد، بخشي بهائي و بخشي مسلمان. جمعيت روستاهاي فوق در سال 1329 ش. بهشرح زير بود: همتآباد 950 نفر، ادريسآباد 534 نفر، درغوک 580 نفر، وزيرآباد 175 نفر، عباسآباد 150 نفر. در سال 1346 ش. جمعيت روستاي مهم صغاد حدود هفت هزار نفر گزارش شده است.
بخش مهمي از روستاهاي آباده املاک خاصه خاندان افنان يا موقوفات مرکز بهائيان بود. خاندان افنان علاوه بر املاک آباده در ساير بخشهاي فارس نيز روستاهاي متعدد در تملک داشت. از جمله بايد به روستاي کارزين (در بخش قيروکارزين فيروزآباد) اشاره کرد که نام بهائي آن «بيان» بود. در سال 1329 جمعيت اين روستا 682 نفر گزارش شده که، عليالقاعده، به دليل سلطه مالکان و مباشران و کدخدايان بهائي، تعدادي از ايشان بهائي بودند. نمونهاي از اين مباشران بهائي محمد طاهر مالميري، مبلغ معروف (نياي خاندان طاهرزاده)، است. مالميري خود در روستاي مزوار (يك فرسنگي مهريز) داراي مزرعه و خانه ييلاقي بود. وي به مدت ده سال مباشر روستاي خرمي بود و سپس بهعنوان مباشر املاك خاندان افنان در منطقه آباده به اين خطه اعزام شد. مدتي بعد، خاندان افنان روستاهاي خرمي و كارزين (در فارس) را به اجاره او دادند. هفت سال مستأجر اين دو روستا بود. در زمان جنگ اوّل جهاني مأمور گردآوري درآمد خاندان افنان از املاك پهناورشان در فارس و يزد شد و مدتي مباشر روستاي طوطك (بوانات فارس) بود.
همين وضع درباره ساير روستاهاي خاندان افنان، از جمله طوطکان و مروست و خرمي، صادق است. روستاي طوطکان (واقع در بلوک بوانات) از املاک خاندان افنان بود و در سال 1329 سکنه آن 125 نفر. مروست بلوک بزرگي بود در استان فارس در مرز کرمان که از غرب به بوانات و از جنوب به نيريز محدود و مرکز آن روستاي مروست است. اين روستاي مهم ملک خاصه ميرزا محمود افنان بود و پناهگاه مبلغين فراري بهائي در زمان بلواهاي ضد بهائي در يزد. در سال 1329 سکنه روستاي مروست 2542 نفر گزارش شده است. روستاي خرمي (بلوک قونقري بخش بوانات) نيز چنين وضعي داشت. اين روستا ملک خانواده افنان بود و سکنه آن عموماً يا همگي بهائي بودند. خرمي در اواخر دوره ناصري 400 خانوار زارع داشت. در سال 1329 ش. سکنه خرمي 1851 نفر ذکر شده است.
در منطقه جهرم فارس نيز برخي نقاط بهائينشين را ميتوان يافت. در اواخر قاجاريه، در شهر جهرم بهائيان حضور فعال داشتند و فردي بهنام حاجي حسينعلي رئيس ايشان بود. تعدادي از بهائيان جهرم در جريان شورشهاي ضد بهائي به قتل رسيدند مانند سيد حسين روحاني و محمدحسن بن آقا کربلايي علي و استاد محمدحسن و غيره.
در منطقه فلاحي (حاشيه خليج فارس) روستايي بهنام هنديان (هنديجان) ميشناسيم. اين روستاي ساحلي از مناطق بهائينشين بود که در ميان آنها «نفوس شهير برخاستند و آثار بسيار از حضرت عبدالبهاء در حقشان صادر گرديد.»
در زرقان فارس نيز تعدادي بهائي وجود داشت و برخي بهائيان سرشناس به اين محل تعلق دارند مانند ملا عبدالله فاضل زرقاني، ميرزا عبدالاحد بن ميرزا جلال زرقاني، ميرزا محمود زرقاني و برادرش ميرزا احمد، ملا جلال بن ملا عبدالله (نياي خاندان بکايي) و غيره.
دو منطقه مهم نيريز و سروستان فارس نيز بهعنوان محل سکونت گروه قابل توجهي از بهائيان شهرت داشت. نيريز در تاريخ بابيگري و بهائيگري داراي جايگاه برجستهاي است و هماره بهعنوان يکي از مراکز مهم بهائيان شناخته ميشده. سروستان (و منطقه مجاور آن يعني ارسنجان) وضع مشابهي داشته است.
اصفهان
در استان اصفهان، نجفآباد از مراکز مهم بهائينشين بود. اين شهر و برخي روستاهاي اطراف آن از نظر کثرت و تراکم جمعيت بهائيان در اوايل دوره رضاشاه ششمين منطقه بهائينشين کشور بهشمار ميرفت. اهميت بهائيان نجفآباد تا بدانجا بود که در سال 1308 ش. خانم مارتا روت (بهائي آمريکايي) را به اين شهر دعوت کردند و براي او مجالس تبليغ گذاشتند.
بابيگري را مبلغي بهنام سليمان به نجفآباد وارد کرد و جمع قابل توجهي از مردم اين منطقه را بابي نمود. يکي از بابيهاي اوليه نجفآباد فردي بهنام ملا قاسم است که در خانه ملا احمد مجتهد پس از استماع سخنان سليمان بابي شد. فاضل مازندراني مينويسد از نسل ملا قاسم «خاندان وسيعي برقرار گرديد و... خاندان مذکور در اين دوره [در حوالي سال 1328 ق.] به کثرت عدد رسيدند.» خاندان ديگر بهائي نجفآباد از نسل فردي بهنام ميرزا باقر وهايي است که در سال 1316 ق. مدتي در تهران زنداني شد.
تعدادي از بابيها و بهائيهاي نجفآباد در ماجراهاي مختلف کشته شدند که اسامي برخي بهشرح زير است: غلامرضا و حسن زينالعابدين و رجبعلي بن ملا محمد و حاجي کلبعلي (مقتول در سال 1287 ش.) و حاجي حيدر (مقتول در 24 شوال 1327 ق.) و محمد جعفر صباغ (مقتول در رمضان 1328 ق.).
زندگينامه حاجي حيدر نجفآبادي گوياي وزن و اهميت بهائيان نجفآباد است. او از اعيان متنفذ و ثروتمند نجفآباد بود که در سي سالگي بابي شد. آقا نجفي اصفهاني از بابي شدن وي مطلع شد و از ظلالسلطان تنبيه او را خواست ولي ظلالسلطان پاسخ داد «چون حاجي حيدر متنفذ و از اعيان و ملاکين نجفآباد است اگر فيالفور کشته شود اغتشاش عظيمي بر پا خواهد شد، بهتر است چندي حبس شود.» لذا، حاجي حيدر مدت کوتاهي حبس شد. منابع بهائي عامل اصلي تحريکات ضد بهائي در نجفآباد را فردي بهنام فتحعلي خان معروف به حاجي ياور نجفآبادي و پسرانش، بهويژه غلامحسين خان، ذکر ميکنند که از متنفذين منطقه و از وابستگان آقا نجفي، مجتهد نامدار اصفهان، بود. وي با حاجي حيدر خويشاوندي داشت. حاجي حيدر بار ديگر بهعلت فشار آقا نجفي اصفهاني و حاجي ياور نجفآبادي بهدستور ظلالسلطان دستگير و در اصفهان به مدت نه ماه زنداني شد. وي پس از آزادي بههمراه يکصد نفر از بهائيان نجفآباد براي تظلم و دادخواهي به تهران رفت و به مظفرالدينشاه عرضحال داد. حاجي حيدر با صمصامالسلطنه بختياري، حاکم اصفهان در زمان مشروطه، رابطه داشت و زمانيکه سوار بر اسب از نزد صمصام به خانه خود باز ميگشت، در بازارچه قصر شمسآباد با شليک گلوله فردي ناشناس به قتل رسيد.
نامدارترين شخصيت بهائيان نجفآباد ملا زينالعابدين نجفآبادي (متوفي 1321 ق.) است که منابع بهائي از او بهعنوان يکي از «اجله اصحاب و اعاظم احباب و از اکابر رجال تاريخي اين امر اعظم» ياد ميکنند. او در ميان بهائيان به «زينالمقربين» و «حضرت زين» معروف است. پسرش بهنام نورالدين زين منشي مخصوص شوقي افندي بود و بسياري از نامههاي فارسي شوقي به خط و امضاي اوست. ملا زينالعابدين دو خواهر و دو پسر ساکن در نجفآباد داشت که از ايشان «اولاد و احفاد بسياري بهوجود آمدهاند.»
از ديگر بهائيان سرشناس نجفآباد بايد به حاجي کلبعلي کفاش و تراب خان اشاره کرد که مراسم دفن ايشان در ربيعالثاني (زمستان) 1335 ق. منجر به آشوبي بزرگ در شهر و دستگيري 32 نفر از بهائيان نجفآباد شد که سرانجام با حمايت حکومت اصفهان آزاد شدند. و نيز بايد به زني بهنام مخموره نجفآبادي (نياي خاندان مخمور) اشاره کرد که در 1310 ش. در يکصد سالگي در نجفآباد درگذشت.
روستاهاي ملکآباد و عليآباد واقع در يک فرسنگي حومه شهر نجفآباد، که امروزه جذب شهر شدهاند، از مناطق محل تراکم جمعيت بهائي بهشمار ميرفتند و بخش قابل توجهي از سکنه و خردهمالکين اين دو روستا بهائي بودند. در ملکآباد رؤساي بهائيان نورالله و اسدالله و در عليآباد کريم و رضا بيگ نام داشتند. مالکيت اصلي اين دو روستا با ظلالسلطان بود. در يک مورد، ظاهراً به تحريک حاجي ياور و بهدستور آقا نجفي اصفهاني، مسلمانان شهر نجفآباد به اين دو روستا ريختند و، به ادعاي تاريخ ظهورالحق، منازل بهائيان را غارت کردند و در يک روز حدود 50 هزار تومان اموال ايشان را بردند. در سال 1329 جمعيت ملکآباد 573 نفر گزارش شده است.
آذربايجان
مهمترين روستاي بهائينشين آذربايجان سيسان، واقع در دهستان مهران رود بخش بستانآباد تبريز، بود. بهنوشته اخبار امري، «اکثر قريب به اتفاق» اهالي سيسان بهائي هستند. و سيسان «پرجمعيتترين قصبه آن سامان [آذربايجان] از لحاظ تعداد احباي الهي است.» جمعيت اين روستا در سال 1329 ش. حدود 1660 نفر گزارش شده است.
علاوه بر سيسان، در منطقه آذربايجان برخي روستاهاي ديگر نيز وجود داشت که بخشي از سکنه آن، کم و بيش، بهائي بودند. از جمله بايد به روستاي مطنق (متنق) اشاره کرد که در اوايل دوره مظفرالدينشاه تعداد قابل توجهي بهائي داشت. اين روستا نيز، چون سيسان، در بخش بستانآباد تبريز واقع و در سال 1329 سکنه آن 1057 نفر بود.
اسکو و ميلان نيز از مناطقي بود که در اواخر دوره قاجاريه تعداد قابل توجهي بهائي از ميان سکنه آن برخاستند. بخشي از ايشان به عشقآباد مهاجرت کردند و در زمان رضاشاه به ايران بازگشتند.
بخش اعظم سکنه شهر اسکو در دوران ناصري شيخي بودند و در دهه پاياني سلطنت ناصرالدينشاه تعداد بهائيان شهر به 50 نفر رسيد. در سالهاي پاياني سلطنت ناصرالدينشاه (حوالي 1312 ق.) حاکم اسکو بهائي بود و کسي جرئت نداشت عليه اين فرقه حرف بزند. در سال 1303 ق. به دليل کثرت تبليغات بهائيان در شهرهاي اسکو و ميلان آشوبي عليه ايشان پديد آمد و در نتيجه برخي مبلغين سرشناس بهائي، مانند مشهدي اصغر ميلاني و محمد جعفر اسکويي، به عشقآباد رفتند. ميرزا حيدرعلي اسکويي (نياي خاندان صميمي تبريز) نيز به صلاحديد پدرش و حاجي احمد ميلاني بههمراه اين دو نفر و عائله مشهدي يوسف ميلاني به عشقآباد رفت. او در عشقآباد با مشهدي اصغر ميلاني شريک شده و در کاروانسراي مخدومقلي خان ترکمن حجرهاي گرفتند و با ضمانت مشهدي ابراهيم ميلاني به تجارت پرداخت. طرف عمده تجارت ايشان ترکمنها بودند.
قزوين
شهر قزوين و روستاهاي پيرامون آن، بهويژه قديمآباد و ککين و محمدآباد و کلهدره و اشتهارد و امينآباد و بايه، بهعنوان يکي از مراکز بهائيان شناخته ميشد. در تمامي روستاهاي فوقالذکر محافل محلي بهائي وجود داشت که هدايتشان با محفل امري شهر قزوين بود. علت رشد بهائيگري در روستاهاي فوق گروش يکي از علماي قريه قديمآباد، بهنام ملا حيدرقلي قديمآبادي، به اين فرقه در اواسط دوران مظفرالدينشاه و تبليغات اوست. در سال 1329 جمعيت روستاي قديمآباد 629 نفر بود.
از شهر قزوين تعداد قابل توجهي شخصيتهاي متنفذ و فعال بهائي برخاستند مانند آقا محمد جواد قزويني و برادرش ميرزا عبدالله از طايفه زرگر. محمد جواد از ايام اقامت ميرزا حسينعلي نوري در ادرنه به تحرير و استنساخ الواح او مشغول بود ولي «جميع اعضاي خاندانش در حلقه ناقضين ميثاق درآمدند» يعني يا به فرقه ازلي پيوستند و يا با بابيگري قطع رابطه کردند. بخش قابل توجهي از اعضاي طايفه زرگر قزوين بهائي بودند. فتنه قاجار، شاعره بهائي، در مثنوي خود مينويسد:
زرگران ديدم در آن شهر و ديار همچو من ديوانگان روي يار
ميرزا موسي خان حکيم الهي (پسر ميرزا محمدجعفرخان مافي و نياي خاندان حکيم الهي)، شيخ کاظم سمندر (نياي خاندان سمندر)، آقا محمدمهدي و آقا محمد جواد عموجان (نياکان خاندان فرهادي)، حاج شيخ محمدعلي نبيل (نياي خاندان نبيلي)، ميرزا باقر اسعدالحکما (نياي خاندان اسعدي)، حاجي عبدالکريم قزويني و برادرانش که خاندان بزرگي در تهران و قزوين بر جاي نهادند، ابراهيم خان احياءالسلطنه طبيب (نياي خاندان رستمي)، ميرزا يوسف خان ثابت وجداني (مبلغ سرشناس و نياي خاندان ثابت وجداني)، ميرزا رضاخان (نياي خاندان تسليمي)، حاج ميرزا غلامحسين راسخ و برادرش ميرزا احمد (نياکان خاندان راسخ) از بهائيان سرشناس قزوين بودند.
همدان
همدان يکي از کانونهاي اصلي گسترش بابيگري و بهائيگري در سراسر ايران است. بابيگري و بهائيگري در همدان بهوسيله جامعه متنفذ و منسجم يهودي اين شهر اشاعه داده شد. فضلالله مهتدي، معروف به صبحي، مبلغ پيشين بهائي، مينويسد: «همدان اکثر بهائيانش يهودياند.» بهنوشته حسن نيکو، در همدان که مرکز مهم بهائيان است، به استثناي سه چهار نفر همگي يهودي بهائي هستند.
در سال 1316 ق. سرشناسترين بهائيان همدان، که بهوسيله مظفرالملک حاکم وقت، بازداشت شدند عبارت بودند از: دايي روبين، حاجي ياري، حاجي موسي مبين، حاجي سليمان طبيب، آقا سليمان بن آقا موسي، حاجي مهدي بن آقا رفائيل، حاجي مهدي بن آقا ياري، آقا سليمان زرگر که «کلاً از احباي اسرائيل بودند.» از ديگر بهائيان سرشناس همدان، که همگي يهوديالاصل بودند، بايد به افراد زير اشاره کرد: ميرزا ابراهيم و برادرش حافظالصحه، حاج يوحناي حافظي، حکيم عزيز، حاجي حکيم هارون، حاجي حکيم موسي، حکيم يوسف، حاجي قلندر، حکيم الي و حکيم هارون، آقا علي کليمي، آقا روبين و پسرش ميرزا حبيبالله، شمسالاطباء اسرائيلي همداني، آقا يهودا، ميرزا يوسف بن آقا ابراهيم. بر بنياد همين جامعه يهودي- بهائي بود که مدرسه آمريکائي همدان تأسيس شد.
برخي از خاندانهاي يهودي بهائيشده همدان عبارتند از: آزاده، اتحاديه (از نسل حکيم دانيال)، اخوان صفا (از نسل ميرزا مهدي اخوان الصفا)، ارجمند (از نسل حاجي مهدي ارجمند بن آقا رفائيل، مؤلف کتاب گلشن حقايق)، باهر (از نسل حاجي ميرزا طاهر)، برجيس (از نسل حکيم يعقوب)، جاويد (از نسل حاجي يهودا معروف به حاجي شکرالله جاويد)، حافظي (از نسل حاجي يوحنا خان)، رفعت (از نسل ميرزا آقا جان طبيب)، ساجد (از نسل ميرزا آشور يا آشر)، سراج (از نسل دکتر يوسف سراج)، شايان (از نسل ميرزا يحيي شايان برادر کوچک ميرزا سليمان جاويد)، صميمي (از نسل ميرزا حبيبالله صميمي)، صنيعي (از نسل ميرزا آقا جان. اسدالله صنيعي آجودان مخصوص محمدرضا پهلوي در دوره وليعهدي که بعداً به درجه سپهبدي رسيد از اين خانواده است)، عبدي (از نسل ميرزا فرجالله عبدي)، عطار (از نسل حاجي حبيبالله عطار همداني)، علاقهبند (از نسل آقا يهودا علاقهبند)، عهديه (يکي از اعضاي اين خاندان زن حسينقلي خان نظامالسلطنه مافي شد)، فيروز، گرانفر (از نسل موشه پسر حاجي لالهزار)، لالهزار و لالهزاري (از نسل حاجي لالهزار)، مؤيد (از نسل حبيب مؤيد)، متحده (از نسل ميرزا يعقوب متحده)، متحدين (از نسل ميرزا محمدرضا جديدالاسلام)، مشهود (از نسل ميرزا يوسف مشهود)، ممتازي (از نسل نورالدين ممتازي برادر ميرزا يعقوب متحده)، ميثاقيه (از نسل آقا يهودا ميثاقيه)، يوسفيان (از نسل ميرزا يوسف بن آقا ابراهيم).
خانواده کحالزاده نيز احتمالاً از يهوديان همدان است زيرا همسر دکتر حسين خان کحال، که اوّلين نشريه اختصاصي زنان ايران را بهنام دانش در 1328 ق. منتشر کرد، دختر ميرزا يعقوب همداني (ميرزا محمد حکيمباشي) بود.
يهوديان بهائي همدان نقش مهمي در اشاعه بهائيگري در ساير مناطق داشتند. براي مثال، بايد به ميرزا ابراهيم اسرائيلي همداني (اتحاديه)، صاحب داروخانه اتحاديه رشت و عضو محفل روحاني رشت، در گيلان و نقش حاجي موسي همداني در اراک اشاره کرد. حتي در ارمنستان (ايروان) نيز بهائيگري بهوسيله يک يهودي همداني (ميرزا آقا جان طبيب اسرائيلي) اشاعه يافت.
از ساير بهائيان همدان، که يا مسلمانتبارند و يا تبار ايشان براي نگارنده روشن نشد، ميتوان به خانوادههاي زير اشاره کرد: پروين (از نسل حاج ابراهيم پروين دندانساز)، درويش (از نسل ميرزا حسين خان درويش از بابيان اوّليه)، توکل (از نسل حاجي محمدعلي تويسرکاني)، حصاري (از نسل محمدعلي حصاري)، دانش (از نسل عبدالحسين خان دينارآبادي)، درخشاني (از نسل حبيبالله درخشاني)، فاني (از نسل عزتالله فاني از بهائيان بهار همدان)، قوام (از نسل سيد مهدي قوام).
در روستاهاي همدان نيز تعدادي بهائي سکونت داشتند. در اين ميان بهويژه بايد به روستاي امزاجرد اشاره کرد که تعداد کثيري بهائي داشت در حدي که به احداث حظيرةالقدس دست زدند. در دوران ناصري بهائي مقتدر اين روستا داوود قلي بيگ، از سران فرقه نصيريان (علياللهي)، بود؛ و در دوران احمدشاه کدخداي قريه بهائي بود. در سال 1329 امزاجرد 435 نفر سکنه داشت. عبدالحسين خان دينارآبادي (نياي خاندان دانش)، مالک روستاي دينارآباد، نيز بهائي بود. در سال 1329 اين روستا 560 نفر سکنه داشت. در روستاهاي احمدآباد و صحنه نيز از زمان ناصري تعداد قابل توجهي از بابيان و بهائيان بودند. صحنه همان روستايي است که قرةالعين دو روز در آن توقف کرد و اهالي را تبليغ نمود.
از شخصيتهاي مهم بهائي همدان بايد به صدرالصدور و سيد مهدي قوام همداني اشاره کرد:
حاجي سيد احمد صدرالعلما پسر حاجي سيد ابوالقاسم صدرالعلماي همداني، مباشر امور کتابت شرعيه حاجي ميرزا هادي مجتهد همداني، بود. سيد احمد براي تحصيل به نجف رفت و سپس در مدرسه خان مروي تهران مستقر شد. در سال 1316 ق. در همدان بهوسيله حکيم موسي، طبيب يهودي، به بهائيت گرويد. به تهران بازگشت و در مدرسه مروي به تدريس و تحصيل پرداخت و لقب صدرالعلماي پدرش به او رسيد. او سپس به طريقت شاهنعمتاللهي وارد شد و در اين فرقه به مقام پير دليل، که نايب و قائممقام پير طريقت است، دست يافت. حاجي صدر در سال 1325 ق. در تهران درگذشت. او از سوي عباس افندي به «صدرالصدور» ملقب بود.
سيد مهدي قوام همداني به يک خانواده روحاني مقيم کردستان تعلق داشت. در سال 1318 ق. بهوسيله دايياش، آقا صادق، بهائي شد. قوام از مبلغين فعال بهائي بود و گروهي را بهائي کرد. مدتي در سلک علماي ديني سنندج بود.
کاشان
کاشان نيز، مانند همدان، از کانونهاي اصلي رشد بابيگري و بهائيگري در سراسر ايران است و اين امر بهدليل وجود جمع کثيري از يهوديان آشکار و مخفي در اين منطقه بود. بهنوشته فاضل مازندراني، شهر کاشان و توابعش در زمان آغاز دعوي ميرزا حسينعلي نوري (بهاء) «مرکز پرجمعيتي از بهائيان بود.» علاوه بر بابيهاي پيشين، گروهي از يهوديان کاشان نيز بهائي شدند و اين فرقه را در منطقه کاشان و توابع قدرت بخشيدند. در بخشهاي بعد، با برخي از خاندانهاي يهودي بهائيشده کاشان آشنا خواهيم شد.
بهعلاوه، بايد به حضور جمعي از بابيها و بهائيها در مناطق روستايي کاشان اشاره کرد. مهمترين اين مناطق نراق و آران و جوشقان و قمصر است. بهنظر ميرسد که در نراق غلبه با بابيهاي ازلي بود و در آران و جوشقان و قمصر با بهائيان.
در دوران احمد شاه، در روستاي آران (مرکز بلوک آران) محفل بهائي تأسيس شد که بهائيان مقتدري چون ارباب ميرزا محمدرضا آراني (نياي خاندان فلاح) گردانندگان اصلي آن بودند. ارباب ميرزا محمدرضا آراني در سال 1332 ق./ 1292ش. در اين روستا به تأسيس مدرسه ويژه بهائيان دست زد که بعدها (1300ش.) به مدرسه معرفت تبديل شد. از خاندانهاي سرشناس بهائي آران، علاوه بر فلاح، بايد به ضيايي و فروغي اشاره کرد. سکنه روستاي آران کاشان در سال 1329 ش. حدود ده هزار نفر گزارش شده است. در روستاهاي بيدگل و نوشآباد (از توابع آران) نيز تعدادي بهائي ساکن بودند.
در روستاي جوشقان و توابع آن، بهويژه فتحآباد و ضياءآباد، نيز تعدادي بهائي وجود داشت. جمعيت روستاي جوشقان در سال 1329 ش. 2766 نفر ذکر شده است.
مازندران
ساري و توابع آن از مراکز متراکم جمعيتي بهائيان بود. در دوران احمد شاه قاجار، سران ثروتمند دو طايفه مقتدر اين منطقه (عبدالملکي و کلبادي) بهائي بودند و طبعاً در ميان اتباع ايشان بهائيان حضور داشتند.
علاوه بر شهرهاي ساري و بارفروش (بابل)، که در اواخر سده نوزدهم و اوايل سده بيستم ميلادي مأواي گروهي از متنفذان و ثروتمندان بهائي بود (مانند اعضاي خاندانهاي کلبادي و درخشان و مقدس در ساري و خاندان شريعتمدار در بابل)، از مراکز بهائينشين منطقه فوق بايد به شهرها و روستاهاي زير اشاره کرد: آمل، ارطي، ايول، بابلسر، بهنمير، چال زمين، درزيکلا، روشندان، ضياء گلده، عرب خيل، عليآباد (شاهي)، فريدون کنار، کفشگرکلا و ماه فروزک. در تمامي اين روستاها محفل روحاني داير بود.
در اين ميان روستاهاي درزيکلا و کفشگرکلا (از توابع عليآباد) چنان انباشته از جمعيت بهائي بودند که به «قراء بابي» شهرت داشتند. در سال 1329 جمعيت کفشگرکلا 1600 نفر گزارش شده است. روستاي ماهفروزک (ماهفروجک) در تاريخ بهائيت از اهميت فراوان برخوردار بود و از آن با عنوان «روستاي مبارکه» ياد ميشد. مقبره برخي بهائيان نامدار در اين روستا واقع است. از مشاهير بهائيان اين روستا بايد به ملاعليجان ماهفروزکي ملقب به «علي اعلي» اشاره کرد. در سال 1329 سکنه اين روستا 560 نفر ذکر شده است.
محل تراکم بهائيان در مازندران از ساري به سمت گرگان امتداد مييافت. از سرشناسترين خانوادههاي بهائي گرگان بايد به خانوادههاي ابتهاج (از نسل ابراهيم خان ابتهاجالملک گرگاني) و سرخوش (از نسل ميرزا يحيي خان سرخوش) اشاره کرد. در بسياري از شهرها و روستاهاي گرگان، از جمله گرگان، گنبد کاووس، بندر گز، مينودشت، کورون کفتر، کلاله، کاليکش، قونيلي، قريه بديع، قره قاج، قره شو، قرق، فاضل آباد، شيرآباد، راميان، خوشه، خان ببين، جلاليه، پيچک محله، پهلوي دژ، بشمک شاه پسند، باجگير، رحمت آباد و غيره بهائيان حضور داشتند.
رشد بهائي گري در دوران هويدا
در سال 1345، در اوايل صدارت اميرعباس هويدا- که به يک خاندان سرشناس بهايي تعلق داشت، ايران به 24 «قسمت امري» تقسيم ميشد. هر قسمت امري داراي مرکزي بود که محفل آن به «محفل روحاني مرکز قسمت امري» موسوم بود.
قسمتهاي امري و مراکز بيست و چهارگانه آن به شرح زير بود: 1- آباده (آباده)، 2- آذربايجان شرقي (تبريز)، 3- آذربايجان غربي (رضاييه)، 4- اصفهان (اصفهان)، 5- بابل (بابل)، 6- گرگان (گرگان)، 7- بنادر و جزاير خليج فارس (بندرعباس)، 8- خراسان (مشهد)، 9- خوزستان (اهواز)، 10- زاهدان (زاهدان)، 11- ساري (ساري)، 12- سنگسر (سنگسر)، 13- تهران (تهران)، 14- عراق (اراک)، 15- فارس (شيراز)، 16- قائنات (بيرجند)، 17- قزوين (قزوين)، 18- کاشان (کاشان)، 19- کرمان (کرمان)، 20- کرمانشاه (کرمانشاه)، 21- گيلان (رشت)، 22- نيريز (نيريز)، 23- همدان (همدان)، 24- يزد (يزد).
آنچه در اين فهرست حايز اهميت است تراکم جمعيت بهائيان در برخي مناطق است که تأسيس يک مرکز امري مستقل را ضرور ساخته بود. مهمترين اين مناطق فارس و مازندران است. در فارس سه مرکز امري دائر بود (شيراز، آباده، نيريز) و در مازندران سه مرکز امري (ساري، بابل و گرگان).
در سال 1349 تعداد مراکز قسمت امري ايران به 67 مرکز رسيد و در «نقشه پنج ساله»، که به اواخر دوران سلطنت پهلوي تعلق دارد، بايد تعداد محافل محلي ايران به 1100 محفل ميرسيد. عبدالله شهبازي، مورخ به نقل از وبلاگ نويسنده
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
رابطه برانداری امیرکبیر و گسترش بهائیت |
|
رابطه برانداری امیرکبیر و گسترش بهائیت ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۶ پرنس دالگورگي در جهت حمايت بي دريغ از بابيان و خصوصا ميرزا حسينعلي، با همكاري مهداوليا (مادر شاه ) تلاش بي وقفه خود را در براندازي ميرزا تقي خان امير كبير مصروف داشت و ميرزا آقا خان نوري را كه در زمان ميرزا آغاسي منفور بود و در تبعيد به سر مي برد، دوباره برگرداند و در نهايت به صدر اعظمي نشاند . از اين رو ميرزا آقا خان نوري نيز هميشه از ايشان سپاسگذار بود و از هر گونه كمك به وي فرو گذار نبود.
ميرزا آقا خان نوري اعتماد الدوله نوري به صدارت عظمي منصوب گرديد… لذا نامه اي بحضرت بهاءالله نگاشت و حضرتش را به تهران دعوت كرد. پس از وصول نامه عازم پايتخت گرديده در ماه رجب وارد تهران شد، ميرزا آقاخان برادر خود جعفر قليخان را مخصوصاً به پيشباز حضرت بهاءالله فرستاد و تبريك ورود تقديم نمود، حضرت بهاءالله پس از ورود به تهران يكماه تمام در منزل برادر وزير اعظم مهمان بودند، صدر اعظم جعفرقليخان برادر خود را مأمور پذيرایي آنحصرت نموده بود.(1)
ميرزا حيسنعلي نوري (بهاءالله) نيز بعدها با نامي كه براي دين نوظهور و نيز دخترخود برگزيد مراتب تشكّر خود را از دولت روس ابراز داشت، زيرا قبلاً دولت ايران را عليّه، انگلستان را فخيمه و دولت روس را بهيّه مي گفتند ـ تمبرها و اسنادي بدين صورت موجود است ـ مشهور آنكه ميرزا حسينعلي زمان پناهنده شدن به سفارت دولت بهيّة روس قول داد نام دينش بهائي باشد. جناب ميرزا نه تنها به وعده خود وفا نمود بلكه براي اثبات خدمتگزاري و سر سپردگي بدولت بهيّه روس نام دخترش را نيز بهيّه خانم گذاشت. (2)
در بغداد بين دو برادر بر سر جانشيني باب اختلاف سختي در گرفت و هر كدام از دو برادر نسبتهاي زشتي به يكديگر دادند. در آن ايّام بهاءالله ادعاي من يظهر اللهي سر داد. در پي اين اختلافات دو برادر مجبور به مهاجرت به "ادرنه" عثماني شدند كه در آنجا نيز دست از اختلاف برنداشتند و ناگزير دولت عثماني اقدام به جدا سازي دو برادر نمود؛ ازليان به قبرس و بهائيان به عكّا كوچانده شدند. ازليان با مرگ ميرزا يحيي تقريباً به نابودي كشيده شدند، ولي مهاجرت بهائيان را بايد ابتداي فعّاليّتهاي آنان دانست.
دالگورگي در خاطرات خود مي نويسد: يك قسمت از كار سفارتخانه، منحصر به تهيه الواح و انتظام كار بابي ها بود ... به محض أن كه بين ميرزا حسينعلي و ميرزا يحيي به هم خورد، ميرزا حسينعلي من يظهره الله شد ولي از بي سوادي من يظهره الله چه بگويم! الواحي كه ما تهيه مي كرديم نمي توانست بخواند!(3)
ميرزا حسينعلي بهاء بعدها به جانشيني باب اكتفا نكرد و چون او، ابتدا ادعاي نبوّت و سپس ادعاي الوهيت كرد. به خاطر همين موضوع بود كه جناب نبيل زرندي او را نصيحت كرده مي گويد: خلق گويند خدايي و من اندر غضب آيم پرده برداشته مپسند به خود ننگ خدايي
او هم نصيحت را بجان و دل قبول كرد ! و در قصيده اي چنين ابراز داشت: كل الالوه من رشح امري تألهت كل الربوب من طفع حكمي تربت(4) يعني: تمام خدايان از ترشح امر من خدا شدند و همه پروردگاران از دميدن حكم [من] پروردگار گرديدند.(5)
پی نوشت: 1 - نقطه الكاف. ص 239 2- همان. نقل از محاكمه باب و بهاء. ص198 3- كواكب الدرّيه. ص 339. مقاله سياح ص88 4 - مطالع الانوار. ص674 5- كواكب الدرّيه.ج1 ،ص336
خبرگزاري شبستان |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
فرقه قادیانیه فرقهاى مدعی در مباحث مهدویت |
|
فرقه قادیانیه فرقهاى مدعی در مباحث مهدویت ۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۶ قادیانیه فرقه دست ساخته استعمار انگلیس است که برای تضعیف قدرت مسلمانان در جهان خصوصا منطقه هند و پاکستان و به منظور انحراف افکار مسلمانان و به یغما بردن منابع طبیعی آنها به وجود آمد. همان طور که خواهد آمد هدف این فرقه جز خدمت به استعمار انگلیس و وادارکردن مردم آن خطه به تمکین در برابر خواسته های آنها نیست.
موسس این فرقه غلام احمد قادیانى است. غلام احمد در سال 1839م در روستایى به نام قادیان از شهرستان گرداس پور پنجاب از ایالتهاى هند متولّد شد و در سال 1908میلادی در شهر لاهور در پاكستان از دنیا رفت و جسد او به قادیان منتقل و در آنجا به خاك سپرده شد.(1)
غلام احمد بیشتر وقت خود را صرف فراگیرى علوم اسلامى، مباحثات علمى و موعظه مردم مىكرد. منطق، فلسفه، علوم دینى وادبى را نزد اساتید خود فرا گرفت، و علم طبابت را نزد پدرش كه طبیب ماهرى بود آموخت.(2)
وى زمانى كه كشیشان مسیحى به تبلیغات گستردهاى در شبه قاره هند اقدام كرده بودند، به مبارزه با آنها پرداخت و در این باره كتاب "براهین احمدیه" را به نگارش درآورد.
غلام احمد تألیفات زیادى داشته و متجاوز از هفتاد جلد كتاب، رساله و مقاله به زبان اردو، عربى و فارسى از وى بر جاى مانده است كه در مجموعهاى به نام "روحانى خزائن" در بیست و دو جلد گردآورى شده و توسط پیروان وى در پاكستان به چاپ رسیده است.
برخى از مهمترین كتابهاى وى عبارتند از: "براهین احمدیه" در اثبات حقانیت قرآن، پیامبر و دین اسلام، "سیرة الابدال" درباره علامات و نشانههاى عبادالرحمن؛ "مواهب الرحمن" در بیان معجزات و عقاید غلام احمد و حمایتهاى الهى از وى؛ "نجم الهدى" در معرفى غلام احمد و دلایل دعوت و بعثت وى؛
"حقیقة المهدى" حاوى دلایل مسیح و مهدى بودن غلام احمد؛ "لُجّة النور" مشتمل بر رسالهها و نامههاى وى براى علماى عرب، شام، عراق و خراسان؛ "خطبه الهامیه" بیانگر الهامات و وحى خداوند بر او و مطالبى در مورد دلایل بعثت وى و این كه او مسیح موعود است؛ "اعجاز مسیح" در تفسیر سوره حمد؛ "تبلیغ اسلام" حاوى نامههاى وى به بزرگان عرب و فارس، تأیید دولت انگلستان، تبلیغ، دعوت و پذیرش مردم نسبت به سخنان و ادعاهاى وى.
تاریخ پیدایش احمدیه به سال 1889میلادی برمىگردد كه وى در سن چهل سالگى اعلام كرد مورد وحى و الهام الهى قرار دارد و از كسانى است كه خداوند هر صد سال یكى از آنها را برمىانگیزد تا دین اسلام را تجدید كند و ادعا كرد كه از طرف خداوند مأمور است از مردم بیعت بگیرد.
وى مدعى بود مخالفانش به صورت غیر طبیعى كشته خواهند شد و نیز مدعى بود كه هنگامى كه بیمارى طاعون انتشار یافته بود، به واسطه او بیماران به صورت معجزه آسا شفا یافتهاند، و این امور را دلیل بر حقانیت خود مىدانست.(3)
پی نوشت: 1 - روحانى خزائن، حقیقة الوحى:ج22، ص703. 2 - حقیقة الوحى، پاكستان، ربوه ظاهر عاملى، شیخ سلیمان دفع اوهام، توضیح المرام فى الرد على القادیانیة، بیروت غدیر، ص 19. 3- مقاله "فرقه احمدیه قادیانیه"، اسماعیل آذری نژاد
پايگاه اخبار شيعيان
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
مدعيان ارتباط در عصر ارتباطات |
|
مدعيان ارتباط در عصر ارتباطات ۰۵ فروردين ۱۳۸۶ مجتبيالسادة در ايام اخير برخي ادعاها در ميان اشخاص عامي شيعه و همچنين محافل عامي اهل سنت برخي كشورهاي اسلامي پا به عرصه وجود گذاشته است و برخي ادعاي ارتباط با امام مهدي(ع) دارند و براي ايشان تبليغ ميكنند، برخي ديگر از عامه مردم پا را فراتر نهاده و ادعا ميكنند كه آنها خودِ امام مهدي(ع) هستند و در كنار اين برخي ديگر از تمامي مرزها و خطوط قرمز فراتر رفته و ادعاي نبوت كردهاند.
با نگاهي گذرا بر اين آمارها1 به اين نتيجه ميرسيم كه مصر در پنج سال اخير شاهد بيش از 55 مدعي نبوت بوده است و از اين تعداد 30 نفر آنها از شهرهاي قاهره و اسكندريه بودهاند. عراق نيز شاهد 23 مدعي نبوت و امام غائب در طول 10 سال اخير بوده است. در ميان طايفة دروزيها نيز 6 نفر ادعاي نبوت كردهاند... برخي از نمونههاي آن مدعيان عبارتند از:
1. منال وحيد مناع (42 ساله) در مصر ـ ادعاي نبوت 2. ثريا نقاش (منقوش) (52 ساله) در يمن ـ ادعاي مهدويت 3. بثيل اكبر (48 ساله) در طائف، عربستان سعودي ـ ادعاي مهدويت 4. محمودبن عبدالله المفلحي (36 ساله) در يمن ـ ادعاي مهدويت
اين پديده در تاريخ بشريت چيز جديدي نيست بلكه در طول زمانهاي مختلف و به ويژه در تاريخ اسلامي بارها تكرار شده است... رفتار و كردار مدعيان جديد كنوني، مشهور و ناشناخته شده و شبيه به رفتارهاي مدعيان قديمي است. اما دلالتها و نشانههاي آن در حال حاضر، بسيار با اهميتتر و شديدتر است و آن هم به دليل اين است كه ما در دوره گشودن درهاي باز در مقابل عقل به سر ميبريم و اين دوره، حد و مرزها و مسافتها را با پيشرفت و گسترش از ميان برده است.
انگيزهها و علتهاي اين پديده در سالهاي اخير، در شرايط سياسي و ديني و اجتماعي نهفته است. با وجود اين شرايط، جو و محيطي به وجود آمده است و حالتهاي رواني و فرهنگي و رسانهاي پشتيبان اين ياوهگوييها شده است. علاوه بر اين فراغ ديني و خالي بودن فضاي عقلي و فرهنگي نيز در اين امر سهيم بوده است. از علل ديگر آن وجود تناقض در شرايط و اوضاع تربيتي و ديني كه منجر به گسترش اين گونه ياوهها و سخنان خندهدار ميشود، است. پيش از آنكه بر ادعاهاي آنها تمركز كنيم بايد توضيح دهيم كه: پا به عرصه وجود گذاشتن اين مدعيان (نايب امام بودن يا مهدويت يا نبوت) يكي از نشانههاي پيش از ظهور وليعصر و امام زمان(عج) است. از پيامبر اكرم(ص) روايت شده كه ايشان فرمودند: «قيامت برپا نميشود مگر آنكه مهدي(ع) كه از فرزندان من است خروج كند و مهدي(ع) خروج نميكند مگر آنكه شصت دروغگو خروج كنند و همگي ميگويند من پيامبر هستم»2
اما كساني كه اين مدعيان دروغين را ميشناسند يا با آنها در ارتباطند و يا مطلبي در مورد آنها مطالعه ميكنند، ميزان دوري آنها از اخلاقيات اسلامي و رفتارها و كردارهاي معصومين از جهت راه و ويژگيها و صفات و هدف آنان، براي ايشان آشكار و روشن است. در اينجا بايد به برخي مطالب براي رسيدن به حقيقت و برملا ساختن و آشكار كردن دروغ اين افراد و اهل باطل، اشاره شود:
اول: تناقض ميان هويت اين مدعيان با آنچه در ميراث و فرهنگ اسلامي آمده يعني آيهها، احاديث و روايات، اينها پايان نبوت با خاتمالانبياء، محمد(ص) و بقاي معجزة جاودانگي ايشان (قرآن كريم) تا روز قيامت را تشريح ميكنند و بر آن صحه ميگذارند. اين موارد خود مانع سخت و محكمي در برابر كساني به وجود آورده كه به خيال خود ميخواهند، ادعاي چيزي را كنند كه در وجودشان نيست. دوم: نشانههاي حتمي ظهور يا نشانهها و ويژگيهايي كه مربوط به امام مهدي(ع) است، از جمله مخفيانه بودن ولادت، غيبت صغري، غيبت كبري، و ظهور، برخي از اين موارد هنوز پديدار نشده است. و اينها همگي مجالي براي ادعا باقي نميگذارند و بدون آن كه آن نشانهها محقق شود و اتفاق بيفتند (سفياني: يمني، صحيه، نفس زكيه، خسف در بيداء) نميتوان چنين ادعايي در اين مورد داشت.
سوم: امامت با تمامي معاني خود بر اين مدعيان منطبق نيست و با آنها سازگاري ندارد چه از جهت اخلاق و رفتار چه از نظر علم و تدين يا تواناييها و كرامات، و اينها همگي، آنها را در برآورده ساختن نيازهاي جامعه اسلامي ناتوان نشان ميدهد و آنها از قرار گرفتن در جايگاه امامت و فرماندهي و راهبري مردم ناتوانند.
چهارم: وعده الهي كه شامل گسترش عدالت و داد در جاي جاي زمين و برتري اسلام بر تمامي اديان ديگر و اين بندگان صالح خدا زمين را به ارث ميبرند و محقق شدن رؤيا و آرزوي پيامبران مبني بر گسترش يكتاپرستي در تمامي جهان، با وجود اين مدعيان هنوز تحقق نيافته است.
دروغ و ياوهگوييهاي اين مدعيان مانند خورشيد در نيمروز روشن و آشكار است و اين نياز به دليلها و برهانهاي زيادي ندارد و به همين جهت است كه تنها اشخاص سادهلوح آنها را تصديق كرده و فريب آنها را خوردهاند و دروغشان در پايان، آنها را به سوي زبالهدان تاريخ كشانده است.
پينوشتها: 1. مجلسة زهرة الخليج ـ شماره (1100) كشور امارات متحده عربي. 2. أعلام الوري ص 426.
ماهنامه موعود شماره 69 |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
مسعودی مورخ شیعی و فرقه شناس مهدویت |
|
مسعودی مورخ شیعی و فرقه شناس مهدویت ۲۴ دي ۱۳۸۵ مسعودی مورخ نامی قرن چهارم در دو کتاب "سرالحیات" و "کتب المقالات فی اصول الدیانات" به صورت مفصل به فرقه شناسي مهدويت مي پردازد.
ابوالحسن علی بن حسین مسعودي مورخ مشهور و دانشمند مسلمان در 23 ذيحجه سال 346 هجري قمري بدرود حيات گفت. او از علماي برجسته قرن چهارم هجري قمري و از اهالي بغداد بود و نسبش به عبدالله بن مسعود، صحابی پیامبر(ص) می رسد.
اين مورخ گرانقدر سفرهاي متعددي كرد به آذر بايجان، گرگان، شام، فلسطين، هند و چين و جزاير ماداگاسكار و در هر يك از اين سفرها به دانش خود افزود. وي همچنين مدتي از عمر خويش را در مصر اقامت گزيد. از آثار بي شمار ابوالحسن مسعودي حَدائِقُ الَاذهان في اَخبارِ بَيتِ النَّبي (ع)، الکتاب الاوسط، کتاب ذخائرالعلوم، تنبیه الاشراف، سرالحیات و ... را مي توان نام برشمرد.
مرحوم پاینده در مقدمه مروج الذهب تعداد این کتابها را تا 36 کتاب ذکر کرده بعضی نیز به این تعداد شش اثر دیگر را نیز افزوده اند. متاسفانه جز کتاب مروج الذهب کتاب دیگری از مسعودی به جا نمانده است. مسعودی خود در مروج الذهب تعداد این کتابها را 36 اثر نام برده است.(1)
وی در جلد دوم مروج الذهب در بخش "خلافت المعتمد بالله" به بیان وقایع تاریخی این ایام می پردازد از جمله این وقایع وفات امام حسن عسکری(ع) است:
"به سال دویست و شصتم و دوران خلافت معتمد، ابو محمد حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفربن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام در بیست و نه سالگی در گذشت. وی پدر مهدی منتظر بود که امام دوازدهم قطعیه امامیه است و اکثریت شیعه ایشانند. اینان درباره امام منتظر خاندان پیمبر صلی الله علیه و سلم از پس مرگ حسن بن علی اختلاف کرده و بیست فرقه شده اند و ما دلایل هر فرقه را درباره عقیده مذهبی که دارد و آنچه درباره غیبت می گویند در کتاب سرالحیات و کتب المقالات فی اصول الدیانات آورده ایم."(2)
متاسفانه از این دو کتاب مسعودی چیزی به جا نمانده اما این موضوع چیزی از علاقه و ارادت این مورخ نامی به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و حضرت مهدی (عج) نخواهد کاست.
پی نوشت: 1-مروج الذهب،ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج1،مقدمه 2-مروج الذهب،ج2،ص599 |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
امیرکبیر سردار دفع فتنه بابیت |
|
امیرکبیر سردار دفع فتنه بابیت ۲۱ دي ۱۳۸۵ 155سال پيش درچنين روزي - 18دي ماه سال1230هجري شمسي ميرزا تقي خان اميركبير ملقّب به اميرنظام سياستمدار و صدراعظم با تدبير و ميهن پرست دوره قاجار به دستور ناصرالدين شاه به قتل رسيد.
نويسنده كتاب ظهور الحق كه خود يكي از مبلغين و سردمداران فرقه ضاله بهائيه است، در اين باره مي نويسد: ميرزا تقی خان و ناصرالدين شاه و سعيدالعلما بارفروشي نزد طايفه بابيه در درجه اولي از نفرت و لعن قرار داشت... شبستان: 155سال پيش درچنين روزي - 18دي ماه سال1230هجري شمسي ميرزا تقي خان اميركبير ملقّب به اميرنظام سياستمدار و صدراعظم با تدبير و ميهن پرست دوره قاجار به دستور ناصرالدين شاه به قتل رسيد.
امير در امور اجتماعي، اقتصادي، سياسي و نظامي اصلاحات زيربنايي انجام داد و در اين موارد لياقت و ميهن پرستي خود را آشكار كرد. تأسيس دارالفنون به منظور آموزش جوانان مستعد ايراني و انتشار روزنامه وقايع اتفاقيّه از جمله اقدامات مهم فرهنگي امير کبیر به شمار ميروند.
در میان خدمات بی شمار امیرکبیر خدمتی ویژه به چشم می خورد و آن سرکوب و دفع فتنه بابیان در اوایل دوران سلطنت ناصرالدین شاه و صدارت ایشان است به طوری که بابیان کینه و عداوت خاصی از این مرد بزرگ به دل گرفته اند.
نويسنده كتاب ظهور الحق كه خود يكي از مبلغين و سردمداران فرقه ضاله بهائيه است، در اين باره مي نويسد: ميرزا تقی خان و ناصرالدين شاه و سعيدالعلما بارفروشي نزد طايفه بابيه در درجه اولي از نفرت و لعن قرار داشته رجعت اعدا و قاتلين ائمه هدي بشمار آمدند.(1)
پس از گسترش بابیان در ایران، دولتمردان دربار قاجار به فکر چاره افتادند تا این فتنه را از میان بردارند اما با عدم درایت لازم به این آتش زیر خاکستر دامن زدند و به اشاعه آن کمک کردند. از جمله این افراد حاجی میرزا آغاسی وزیر درویش مسلک محمد شاه قاجار بود که با شهر به شهر بردن باب زمینه شهرت او را فراهم کرد.
عده ای معتقد بودند که شدت عمل در مورد بابیان باعث می شود تا این فرقه وجهه مظلومی به خود بگیرند و بلند گوهای استعمار نیز برایشان نوحه سرایی و عزاداری به راه بیندازند از این رو باید این فرقه را آن طور که هست به مردم نمایاند تا از نظرها بیفتد. (2)
مجلس های متعددی در اواخر دوران سلطنت محمد شاه برپا شد و درآن مناظره های علمی، باب بارها و بارها به عجز خود اعتراف کرد. سرانجام امیر کبیر که کاملا به خطرات نفوذ استعمار از طریق این فرقه در شهرهای کشور آگاه بود تصمیم گرفت تا این قائله را ختم کند. با فتواهایی که حمزه میرزا حاکم تبریز از علمای آن دیار گرفت باب و دو تن از یارانش به اعدام محکوم شدند و در سال1266 هجری قمری در تبریز تیرباران شد.(3)
پی نوشت: 1- ظهورالحق، ص212 2-امیر کبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار، علی اکبرهاشمی رفسنجانی، ص170 3-مرزبان شیعه، سید مجتبی ضمیری،ص64
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام -1 |
|
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام -1 ۰۸ خرداد ۱۳۸۵ حربه مذهب سازي استعمار خارجي و ضرورت بينش آفريني براي نسل امروز
« اسلام » دين رهايي بخش , حافظ جايگاه رفيع انسان در گستره آفرينش , تامين كننده آزادي , استقلال , امنيت , عزت و وحدت , نافي ظلم , تعدي , سيطره جويي و مطامع نامشروع و ضدانساني قدرتهاي ظلم گستر و چپاولگر جهاني در همه اعصار مي باشد. تعاليم و قوانين جامع و زندگي ساز اسلام هرگز همزيستي و تعامل با كفر و شرك و نفاق در جلوه ها و چهره هاي مختلف و در عصرها و نسل هاي گوناگون را برنمي تابد و در برابر فساد و تباهي و جنايت و ستمي كه قدرتهاي استعماري در حق بشريت روا مي دارند و لحظات زندگي و حيات را بر آنان تيره و ناگوار مي سازند , مي ايستد و با صلابت و استواري تمام از هويت الهي انسان ها و حق طبيعي آنان براي حيات سالم و پاك و بالنده و سرشار از مواهب و نعمتهاي خداوند در تمام شئون زندگي عزتمند « مادي » و « معنوي » دفاع مي كند و براي سعادت و رستگاري آدميان در دنيا و آخرت « راه » مي نمايد و حركت و تلاش و اميد و نشاط و رشد و پويايي به وجود مي آورد.
براي جبهه متحدالحاد و ستم و سلطه جهاني وجود اسلام غيرقابل تحمل است , كه اين دين حياتبخش و جامع , همواره اتحاد و وحدت و اقتدار مي آفريند و در شريان هاي حيات جوامع خون غيرت و شرف و عزت تزريق مي كند و به آزادي و استقلال فرا مي خواند و از اسارت و بردگي در برابر هرگونه ظلم و تعدي از جانب هر كشور و قدرت بيگانه رهايي مي بخشد. قدرتهاي استعماري جهان كه همواره اسلام را همچون خار در چشم خود , و وحدت و اتحاد مسلمانان را همانند استخوان در گلو تحمل كرده اند و در آزار و رنج بوده اند , براي رهايي از جامعيت و حقيقت تعاليم و قوانين اسلام و آموزه هاي اجتماعي و سياسي آن كه عامل اصلي ايجاد يكپارچگي و اتحاد و همدلي در ميان مسلمانان مي باشد و آنان را در برابر هرگونه تهاجم و تعدي و سيطره جويي در ابعاد فرهنگي و سياسي و اقتصادي و نظامي به « مقاومت » و دفع ظلم و تجاوز فرا مي خواند , به چاره جويي هاي شيطاني و حقيقت ستيز روي آوردند و در اوج خباثت و كفر و شرك و نفاق دروني , مقابله با « وحي الهي » و « رسالت نبوي » و واژگونه سازي احكام و قوانين و تعاليم آسماني « قرآن » را در دستور كار خود قرار دادند و تمام عوامل و وابستگان خويش را در كشورهاي اسلامي به خدمت گرفتند تا در برابر دين پاك اسلام و اتحاد و وحدت مسلمانان « بيراهه » هاي گمراهي آفرين و هلاكت باري را قرار دهند كه در نهايت از تاثيرگذاري تعاليم و دستورالعمل هاي آسماني قرآن جلوگيري كنند و در صفوف متحد مسلمانان تفرقه و تشتت ايجاد نمايند و آنان را به صورت قطعات پراكنده و لقمه هاي آماده براي بلع , در مسير تهاجم و قتل و غارت و استيلاي همه جانبه خود قرار دهند. اين حركت شيطاني و بيراهه آفريني هاي حقيقت ستيز , به صورت « مذهب سازي » به ظهور رسيد و اديان و مذاهب ساختگي توسط قطب هاي استعمارگر پاي در عرصه وجود نهادند و به فضاسازي ها و تبليغات گسترده پرداختند و با نفوذ تعاليم ساخته و پرداخته كشورهاي ماجراجو و غارتگر خارجي در ميان لايه هاي مختلف جوامع اسلامي , دروغ و نيرنگ و تحريف و بدعت ها و آموزه هاي تهي از حقيقت و واقعيت را به نام « دين جديد » گسترش دادند! « بهائيت » يكي از اين مذاهب ساخته و پرداخته دست استعمار مي باشد كه به طور كامل در سيطره قدرتهاي استكباري جهان و به صورت يك ابزار و اهرم نيرومند در برابر اسلام و جوامع اسلامي قرار دارد و در عرصه ها و صحنه هاي فرهنگي و سياسي به سرسپردگي و خدمتگزاري براي كشورهاي بيگانه اهتمام مي ورزد. بهائيت همچنان كه در سالهاي دور , و نيز در دوران پيش از انقلاب در معارضه با اسلام و وحدت مسلمانان قرار داشت , پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران نيز تاكنون در تقابل با اسلام قرار دارد و با توجه به تغيير و تحولي كه نهضت اسلامي در ايران و منطقه به وجود آورد و همه معادلات جهاني را به هم ريخت و قدرتهاي استعماري را در موضع ضعف قرار داد و به برچيده شدن پايگاههاي نظامي و جاسوسي و منافع نامشروع اقتصادي آنان در ايران انجاميد , شيوه هاي بهره برداري از اين مذهب استعمار ساخته نير تغيير يافت . بهائيان در تمام تار و پود رژيم پهلوي نفوذ كرده بودند و مناصب حساس و كليدي را تصاحب نموده و با حمايت هاي بي دريغ محمدرضا پهلوي و هويداـ كه خود بهائي بود و گماشته اربابان اين مذهب ساختگي و حزب سياسي ـ بر وزارتخانه ها و سازمان ها و دستگاه قضايي و شريان هاي اقتصادي كشور تسلط يافته و ايران را در مسير تحقق اهداف و منافع قدرتهاي سلطه جوي جهاني به حركت درآورده بودند. پس از پيروزي انقلاب اسلامي و سقوط رژيم وابسته پهلوي , راههاي سيطره بهائيت بر تشكيلات دولتي مسدود گرديد و از فعاليت اين جريان منحط جلوگيري به عمل آمد. پس از پيروزي انقلاب بهائيان فعاليت هاي خود را مخفي تر و مرموزانه تر تداوم بخشيدند و با توجه به وابستگي و سرسپردگي آنان به دشمنان خونخوار و كينه توز اسلام همچون آمريكا و انگليس و اسرائيل , مورد حمايت هاي گسترده سياسي و تبليغاتي و اقتصادي قرار گرفتند و به گمراه سازي و انحطاط آفريني پرداختند و از طرف ديگر نقش ستون پنجم و جاسوسان مبرز و مورد اعتماد را براي كشورهاي استعماري غرب به ويژه آمريكا ايفا نمودند. اين فعاليت ها همچنان استمرار يافته است و هم اينك اين جمعيت بيگانه پرست در عرصه هاي فكري و سياسي ـ چه به صورت تلاشهاي تبليغي و فرهنگي و چه به شكل تفرقه افكني و جاسوسي براي دشمنان ـ به تلاش هاي مرموز و ويرانگر خود ادامه مي دهد. تداوم فعاليت هاي كفرآميز پيروان بهائيت در ايران , ريشه يابي و بررسي ماهيت و عملكرد اين جمعيت ملحد را ضروري مي سازد. علاوه بر اين ضرورت اجتناب ناپذير , ضرورتهاي ديگري نيز اين بررسي را حياتي و لازم معرفي مي كند كه در ذيل به آن اشاره مي كنيم : 1 ـ يكي از مشكلات امروز جامعه ما مطرح شدن يك تفكر غربي و مخالف با حقيقت اسلام و وحي و قرآن به نام « پلوراليزم ديني » است . پلوراليزم و تكثرگرايي ديني به تعدد اديان و مذاهب و ضرورت تبليغ و ترويج نامحدود و آماده كردن شرايط مساوي براي پيروان و تبليغ گران آنهابراي نشر عقايد و افكار و احكام و قوانين اين مذاهب فرمان مي دهد. پلوراليزم ديني از مرز و حدود اديان آسماني عبور مي كند و علاوه بر اين كه معتقد است مسيحيت و يهوديت تحريف شده و آميخته به خرافات و آلت دست نظام هاي سياسي و حكومتي غرب بايد در كنار « اسلام » در ايران و ساير جوامع و كشورهاي اسلامي آزادانه تبليغ و ترويج شوند , اديان و مذاهب ساخته دست بشر كه آلوده به شرك و خرافه مي باشند ـ همچون بودائيسم و هندوئيسم ـ و نيز اديان و مذاهب كفرآميز و ساخته دست استعمار مانند « وهابيت » و « بهائيت » , بايد آزادنه ترويج و گسترش يابند و به نشر عقايد ساختگي كه به نفي نبوت و معاد و مهدويت و ادعاي مهدويت و نبوت جديد! مي انجامد و بافته هاي جنون آميز را تحت عنوان كتاب مقدس و نازل شده عرضه مي دارد , اهتمام شود!! معتقدان به پلوراليزم و تكثرگرايي ديني كه در سطح مطبوعات غرب گرا و متمايل با همزيستي و تعامل با آمريكا به فعاليت مشغول مي باشند و در بازار نشر كتاب نيز آزادانه به ترديدافكني و گمراه سازي اشتغال دارند , با تاثيرپذيري هاي مكرر از آثار فكري و فلسفي مكتب هاي غربي و روشنفكران دنياي غرب كه در خدمت نظام سياسي و حكومتي آمريكا مي باشند و براي بسط قدرت و سيطره نظامي و سياسي و اقتصادي حاكمان كاخ سفيد « تئوري پردازي » و « نظريه سازي » مي كنند , بسترساز اصلي رشد مذاهب ساختگي و پرورده دست استعمار همچون « بهائيت » مي باشند. در نمونه هاي ذيل كه در مطبوعات مزبور انعكاس يافته تعمق ورزيد و بدين ترتيب از لابلاي عبارات و مفاهيم مطرح شده , بسترسازي هاي متعدد را براي احيا و ترويج اديان آسماني تحريف شده و خرافه گرا و آلت دست سران حكومتها غربي و نيز مهياكردن زمينه هاي تبليغ و رشد مذاهب استعمار ساخته همچون بهائيت را به نظاره بنشينيد : حقيقت ثابت نداريم , حتي در دست انبيا و معصومين !(1 ) ارزش مطلق نداريم , زيرا ارزشها زائيده پويايي جوامع بشري بوده اند!(2 ) تمام مذاهب بر حق هستند , و تمام مذاهب هم دچار نقص و كمبود هستند!(3 ) حق , مطلق نيست و متكثر است !(4 ) ارزش هاي ديني دائما در حال تغييرند!(5 ) هر كس بايد به دين خود باشد و حتي كافران و مشركان را نبايد نفي و طرد نمود!(6 ) اين عبارات و تعابير به وضوح « پلوراليزم ديني » را مطرح مي نمايند و همه مذاهب تحريف شده و خرافي , ساخته و پرداخته دست بشر , و نيز مذاهب استعمار ساخته را « حق » مي دانند و خواهان تبليغ و ترويج آنها مي باشند!! 2 ـ امروز جوانان ما از دو زاويه در معرض خطر و آسيب قرار دارند و اين خطرات و آسيب ها آنان را از احراز هويت ديني و اسلامي اصيل و كسب بينش و آگاهي هاي سياسي باز مي دارند. زوايه اول تبليغات و فضاسازي هاي مسموم جريان هاي روشنفكري غرب گرا و احزاب و جمعيت هاي سياسي وابسته به قطب هاي استعماري مي باشد كه با شدت و گستردگي تمام به فرهنگ سازي هاي باطل و آماده كردن زمينه هاي مناسب براي پذيرش القائات اعتقادي و فكري مبهم و ساختگي كه با هدف ايجاد بسترهاي مناسب فرهنگي به منظور بسط سلطه سياسي و اقتصادي قدرت هاي سيطره جوي جهاني ترويج مي گردد , مي باشند. اين تحركات گمراهي آفرين به طور مداوم وقفه ناپذير تداوم دارد و همچون حلقه هاي نامرئي , ذهن و فكر و جان و روح جوانان را به محاصره درآورده است و از آزاد انديشي , تحقيق , بيداري , خودآگاهي و كسب بينش هاي بنيادين اعتقادي و سياسي باز مي دارد و در برزخ ترديد و ابهام رها مي سازد تا در مرحله بعد به آرامي و حتي با اشتياق و شيدايي به « سراب غرب زدگي » رهنمون شود و در دامهاي مهلك مذهب هاي ساختگي و مكتب هاي فكري و نظامهاي حكومتي غرب گرفتار و اسير سازد. زاويه دوم , گسست و فاصله بين نسل امروز و وقايع و رويدادهاي پيش از انقلاب و مراحل شكل گيري مبارزات مردم مسلمان ايران عليه « استعمار خارجي » و « استبداد داخلي » است . اين گسست و فاصله موجب گرديده است كه آنان از عمق فجايع و جنايات و توطئه هاي شوم قدرتهاي استعماري همچون انگليس و آمريكا عليه اسلام و سرزمين ايران ناآگاه باقي بمانند و از علل و انگيزه هاي اصلي انقلاب و حركت پرشور اسلامي و مراحل سخت و رنجزايي كه پشت سرگذاشت تا سرانجام به پيروزي رسيد , بي اطلاع باشند. اين بي اطلاعي از تاريخ معاصر ايران و چگونگي نفوذ و بسط سيطره قطب هاي استعماري در اين سرزمين و دست هاي پشت پرده اي كه از يك سو براي مقابله با صفوف متحد مسلمانان و ايجاد تفرقه و تشتت در ميان مردم به « مذهب سازي » پرداختند و از سوي ديگر مهره هاي دست آموز و مطيع و سرسپرده اي چون رضاخان و پسرش محمدرضا پهلوي را به حكومت رساندند و از آنها به صورت ژاندارم منطقه و حافظ منافع انگليس و آمريكا بهره هاي فراوان بردند و هر حركت رهايي بخش اسلامي توسط توده هاي مردم مسلمان را به خاك و خون كشيدند , موجب گرديده است كه نسل جوان امروز از ذخيره هاي لازم سياسي براي جريان شناسي و وقوف و آگاهي نسبت به اهداف و عملكردهاي قدرتهاي سلطه جو و شعارهاي به ظاهر زيبايي همچون دفاع از حقوق بشر واعطاي دموكراسي و مبارزه با تروريسم ـ كه به منظور آماده كردن زمينه هاي تهاجم نظامي به سرزمين هاي اسلامي مطرح مي كنند و در واقع ابزار توجيه جنايات و كشتارها و غارتهاي ثروت نفت كشورهاي مسلمان مي باشدـ بي بهره باشند. دو عامل و ضرورت مزبور , در كنار ضرورت اوليه اي كه در ابتدا مطرح نموديم , به صورت ضرورتهاي حياتي سه گانه , بررسي ماهيت و عملكردهاي فرقه استعمار ساخته « بهائيت » را لازم و حائز اهميت مي سازد و نسل امروز ما را به تدقيق و تفكر وا مي دارد و به كسب بينش و آگاهي هاي لازم اعتقادي و فرهنگي و سياسي ملزم مي نمايد.
پاورقي : 1 ـ ماهنامه توانا , شماره 28 2 ـ روزنامه خرداد , 78,4,31 3 ـ هفته نامه آبان , شماره 115 4 ـ روزنامه فتح , 78,10,27 5 ـ ماهنامه زنان , شماره 59 6 ـ روزنامه خرداد , 78,8,19 پلوراليزم ديني از حدومرز اديان تحريف شده و خرافه گرا همچون يهوديت و مسيحيت عبور مي كند و معتقد است مذاهب شرك آميز ساخته دست بشر همچون « بودائيسم » و « هندوئيسم » و نيز مذاهب ساخته دست استعمار مانند « وهابيت » و « بهائيت » بايد آزادانه ترويج و گسترش يابند و به نشر عقايد ساختگي كه به نفي نبوت و معاد و مهدويت و ادعاي مهدويت و نبوت جديد! مي انجامد و بافته هاي جنون آميز را تحت عنوان كتاب مقدس و نازل شده عرضه مي دارد , پرداخته شود! معتقدان به پلوراليزم و تكثرگرايي ديني كه در سطح مطبوعات غرب گرا و متمايل با همزيستي و تعامل با آمريكا به فعاليت مشغول مي باشند و در بازار نشر كتاب نيز آزادانه به ترديدافكني و گمراه سازي اشتغال دارند , با تاثيرپذيري هاي مكرر از آثار فكري و فلسفي مكتب هاي غربي و روشنفكران دنياي غرب , بسترساز اصلي رشد مذهب ساختگي و پرورده دست استعمار مي باشند. فضاسازي هاي مسموم جريان هاي فكري و جمعيت هاي سياسي وابسته به قطب هاي استعماري , و نيز گسست و فاصله نسل امروز از وقايع و رويدادهاي پيش از انقلاب و مراحل شكل گيري مبارزات مردم مسلمان ايران عليه « استعمار خارجي » و « استبداد داخلي » موجب گرديده است كه جوانان امروز از عمق فجايع و جنايات و توطئه هاي شوم قدرتهاي استعماري همچون انگليس و آمريكا عليه اسلام و سرزمين ايران ناآگاه باقي بمانند.
به نقل از روزنامه جمهوري اسلامي |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام -2 |
|
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام -2 ۰۸ خرداد ۱۳۸۵ نقش قدرتهاي استعماري در شكل گيري و گسترش بهائيت
از آن زمان كه سرزمين ايران در معرض يورش و تاخت و تاز نيروهاي اشغالگر روس و انگليس درآمد و اين دو كشور استعماري به منابع سرشار ثروت ايران چشم دوختند و با انعقاد قراردادهاي مختلف به كسب امتيازهاي موردنظر از شاهان و عناصر مفلوك و متزلزل دربار اهتمام ورزيدند , قدرت اسلام و نفوذ مراجع و علماي دين در توده هاي مسلمان و وحدت و اتحاد ديني بين شيعيان را تنها نيروي بازدارنده در برابر خويش مشاهده نمودند. اين قدرت و نيروي مقاوم و استوار كه مانع بسط سيطره سياسي و نظامي و چپاول ثروت و اخذ امتيازات اقتصادي و حتي ضميمه كردن مناطقي از سرزمين ايران به تصرفات و مستعمرات كشورهاي سيطره جو محسوب مي شد , آنان را در ايجاد رخنه و شكاف در اين صف پولادين و متفرق و پراكنده كردن اين جمعيت همدل و متحد , مصمم ساخت . از ديدگاه اين دو قدرت , اسلام و عقايد و تعاليم ديني عامل اوليه براي ظهور وحدت و اتحاد مسلمانان در سايه رهبري روحانيت به شمار مي رفت و از همين رو , به وجود آوردن فرقه ها و مذاهب ساختگي در برابر اسلام و زمينه سازي براي رشد و ترويج آنها و جانبداري و حمايت هاي بي دريغ از مباني و اصول و فروع دروغين و ساخته و پرداخته اذهان بيمار و دلهاي خبيث و حقيقت ستيزشان , مستحكم ترين گام براي به آشوب كشيدن ايران و تحقق سياست شيطاني « تفرقه بينداز و حكومت كن » , محسوب مي شد.
اولين حركت شيطاني توسط روسيه بنيان نهاده شد و پس از آن انگليس به ميدان آمد و از آبهاي گل آلود ماهي هاي مراد را صيد نمود. بابيگري و بهائي گري ـ كه هر دو داراي يك آبشخور و اصول و تفكر مي باشند و اولي به رهبري سيدعلي محمدباب و دومي به جانشيني و رهبري ميرزا حسينعلي نوري يا بهاالله پاي در عرصه وجود نهادند ـ از نتايج شوم عملكرد قدرت استعماري روسيه تزاري در ايران محسوب مي شوند. بهائيت با اصول و عقايد كفرآميز و با منسوخ اعلام كردن اسلام و نبوت پيامبر اكرم (ص ) و امامت پيشوايان معصوم (ع ) , همان حركت مخرب و فتنه بزرگي بود كه آرزوي ديرينه استعمار براي تقابل با تعاليم مقدس قرآن محسوب مي شد. اسناد موجود تاريخي و عملكردهاي مخرب و روابط و ارتباط هاي آشكار و صريح رهبران و عناصر اصلي بابيت و بهائيت با دشمنان اسلام , بر جاسوس بودن آنان و نقش كشورهاي بيگانه در پيدايش اين مذهب استعماري , مهر تاييد مي زنند. « كينياز دالگوركي » از مامورهاي اطلاعاتي و يكي از اعضاي مهم و كليدي سفارتخانه روسيه در ايران كه بعدا وزير مختار روسيه در ايران شد , درباره نقش روسيه در بنيان نهادن اين فرقه مذهبي در ايران , يادداشت هايي دارد كه به بخشي از آنها اشاره مي كنيم . 1 ـ پس از آن كه « علي محمد باب » با ادعاهاي استعمار ساخته خود عليه اسلام مي شورد و خود را مهدي موعود و سپس پيامبر معرفي مي كند و در نهايت نيز ادعاي الوهيت مي نمايد , دستگير و در شيراز محاكمه و زنداني مي شود. حاكم اصفهان به نام « منوچهر خان گرجي معتمدالدوله » در اثر گرايشات استعماري , عوامل خود در شيراز را به آزاد كردن باب از زندان و فرستادن او به اصفهان فرمان مي دهد. « دالگوركي » مامور و وزير مختار روسيه در ايران در يادداشت هاي خود درباره حمايت و فضاسازي هاي لازم براي آزاد كردن علي محمدباب كه عامل مستقيم آنها محسوب مي شد , چنين مي نويسد : « .. همين كه به من اطلاع رسيد , وارد اصفهان شده , يك نامه دوستانه به معتمدالدوله حكمران اصفهان نوشتم و سفارش سيد را نمودم كه از دوستان من و داراي كرامت است , از او نگهداري كنيد! الحق معتمدالدوله چندي از او خوب نگاهداري كرد , ولي از بدبختي سيد , معتمدالدوله (1 ) مرحوم شد. سيد بيچاره را گرفتند و به تهران روانه نمودند. من هم توسط ميرزا حسينعلي و ميرزا يحيي و چند نفر ديگر در تهران هو و جنجال به راه انداختم كه صاحب الامر را گرفته اند و لذا به دستور دولت , او را از « كناره گرد » روانه رباط كريم و از آنجا به طرف قزوين و يكسر به تبريز و از آنجا به « ماكو » بردند , ولي دوستان من تلاش كردند و جنجال به راه انداختند ... » (2 ) براساس سند مزبور , سيدعلي محمدباب تحت حمايت روسيه قرار داشت و « دالگوركي » وزير مختار اين كشور استعماري پس از دستگيري او به جنجال آفريني براي آزاد ساختن عامل و سرسپرده روسيه مي پردازد و به برخي از القائات خودشان به او تحت اين عناوين كه سيدعلي محمدباب « صاحب الامر » ! مي باشد و داراي « كرامت » ! و لذا بايد او را از زندان رها نمود و زمينه هاي فعاليتهاي تبليغي استعمار ساخته اش را فراهم آورد , اشاره مي نمايد. 2 ـ « دالگوركي » در قسمتي ديگر از يادداشت هاي خود به « ميرزا حسينعلي نوري » معروف به « بهاالله » كه بعدا جانشين سيدعلي محمد باب مي شود و رهبري بهائيت را به عهده مي گيرد , مي پردازد و از تلاش خويش در راه آزادسازي او سخن به ميان مي آورد : « .. ميرزا حسينعلي و بعضي ديگر از محارم مرا هم گرفتند. من از آنها حمايت كردم با هزاران زحمت . همه كاركنان سفارت حتي خود من شهادت داديم كه اينها بابي نيستند , لذا آنها را از مرگ نجات داده به بغداد روانشان كرديم . من به ميرزا حسينعلي گفتم كه تو ميرزا يحيي را در پس پرده بگذار و او را « من يظهره الله » بخوان و نگذار با كسي طرف مكالمه شود , و مبلغ زيادي پول به آنها دادم كه شايد بتوانم كاري صورت بدهم ... چه بايد كرد كاري را كه با آن همه زحمت به جريان انداخته بودم نمي توانستم دست بردارم . وانگهي مبلغ زيادي از براي اين كار خرج كرده بودم ... » (3 ) در اين بخش از يادداشت وزير مختار روسيه , به وضوح به تلاش اين مامور استعمار در آزادسازي بهاالله از مرگ و روانه كردن او و ساير عناصر طرفدار علي محمدباب به بغداد سخن به ميان آمده است . موضوع ديگر اين است كه « دالگوركي » ميرزا حسينعلي را مامور مي كند كه مقدمات ظهور يك امام زمان استعمار ساخته ديگر را فراهم آورد تا پس از مرگ سيدعلي محمدباب , پاي در ميدان نهد و ماموريت استعماري او را ادامه دهد. عنوان « من يظهره الله » كه وزير مختار روسيه براي ميرزا يحيي انتخاب مي نمايد , همان عنواني است كه قبلا براي سيدعلي محمد باب انتخاب كردند و بالاخره پس از تمهيدات لازم « من يظهره الله » روسي ! يعني كسي كه به ادعاي ساخته و پرداخته آنان خداوند او را ظاهر مي سازد , به موقع ! و براساس دستور استعمار ظهور! نمود و ماموريت خويش را به نحو احسن انجام داد! البته بعدا بين ميرزا حسينعلي و ميرزا يحيي اختلاف و تضاد شديدي به وجود مي آيد و سرانجام ميرزا حسنيعلي « من يظهره الله » مي شود! 3 ـ بخش سوم از يادداشت هاي مامور رسمي روسيه در ايران براي مذهب سازي و ايجاد تفرقه و تشتت در صفوف شيعيان , حايز واقعيت هاي تلخ و در عين حال عبرت آموز براي امروز و فرداي ماست . ابتدا اين بخش از يادداشت هاي « دالگوركي » را از نظر مي گذرانيم و سپس در واقعيت هاي آزاردهنده در متن آن تامل مي نمائيم : « .. يك قسمت كار سفارتخانه , منحصر به تهيه الواح و انتظام كار بابي ها بود. هر كسي را كه متواري بود و روي رفتن به وطن نداشت با مبلغي جزئي به عنوان زيارت كربلا پيش ميرزا حسينعلي مي فرستاديم تا جمعيت زيادي دور او جمع شد. همه ماهه براي او و مردمش دو سه هزار تومان پول مي فرستادم . در اين بين , دولت عثماني آنها را به استانبول و از آنجا به « ادرنه » فرستاد. دولت روسيه هم به تقويت آنها پرداخت , خانه و مكان براي آنها ساخت . قسمت عمده لوايح آنها به وسيله وزارت خانه ما براي آنها تهيه مي شد... در اين بين , ميرزا حسينعلي با برادر خود , سر رياست به هم زدند و ميرزا يحيي زير بار برادر خود نرفت , معلوم شد كه تحريك رقيب ما (انگلستان ) سبب اختلاف آنها شده , ميرزا يحيي به طرف جزيره قبرس رفت ... و به محض آنكه بين ميرزا حسينعلي و ميرزا يحيي به هم خورد , ميرزا حسينعلي « من يظهره الله » شد , ولي از بي سوادي « من يظهره الله » چه بگويم ! الواحي كه ما تهيه مي كرديم نمي توانست بخواند... هر كس در تهران بهائي مي شد , با او همراهي و مساعدت مي كرديم ... تا اينجا كار من به خاتمه رسيد و اختلاف دين جديد را در دين اسلام درست نمودم , تا خود آنها با دين جديد چه كنند » (4 ) در واقعيت هاي تلخ نهفته در اين يادداشت تعمق مي ورزيم : ميرزا حسينعلي نوري يا « بهاالله » كه جانشين سيدعلي محمد باب مي شود و رهبري بهائيت را به عهده مي گيرد , توسط روسيه و با ماموريت هاي خاص و ويژه « دالگوركي » در كربلا نگهداري مي شود و با صرف بودجه مالي و جمع آوري نيروي انساني براي او توسط سفارتخانه روسيه در ايران , تقويت مي گردد تا در فرصت مناسب و پس از خاموش شدن آتش فتنه باب , وارد عرصه شود و ماموريت استعماري سيدعلي محمدباب را ادامه دهد. « دالگوركي » در اين بخش از يادداشت , چند بار به اين واقعيت تلخ اشاره مي كند كه قسمت عمده كار سفارتخانه روسيه , تهيه « الواح » و فرستادن آنها براي رهبران بهائيت بود! « الواح » كه در نزد بابيان و بهائيان بسيار « مقدس » و حكم وحي » را دارد , همان مجموعه « اصول » و « احكام » جمع آمده در دو كتاب مقدس بهائيان است . كتاب اول « بيان » نام دارد كه توسط سيدعلي محمدباب تنظيم شده است , و كتاب دوم را « كتاب اقدس » مي گويند كه به وسيله ميرزا حسينعلي (بهاالله ) رهبر بهائيت تنظيم و آماده شده است . مي بينيم كه چسان سهل و آسان توسط استعمارگران « دين سازي » مي شود و طرحها و برنامه هاي شيطاني و اسلام ستيزشان راتحت عنوان « الواح مباركه » جانشين « وحي الهي » مي كنند و دو مامور سرسپرده خود يعني علي محمدباب و بهاالله را در كسوت دو « پيامبر » براي القائات شيطاني در جامعه و ايجاد فتنه و آشوب و تفرقه در ميان مسلمانان مجهز مي سازند! در فرصت و شرايط مناسب , سفارتخانه روسيه « من يظهره الله » يعني كسي كه خداوند به ظهورش براي دين جديد اراده نموده است را بر مسند قدرت مي نشاند و ميرزا حسينعلي نوري يا بهاالله رهبر و پيشواي بهائيت مي شود تا نقشه هاي روسيه در ايران را مو به مو به مرحله عمل درآورد و زمينه ساز سلطه جهنمي قدرتهاي اسلام ستيز در اين سرزمين شود. عبارت « از بي سوادي من يظهره الله » چه بگويم كه ارواح ساخته و ارسال شده ما را نمي توانست بخواند » , نشان دهنده نقطه اوج تسلط و سيطره استعمار روسيه بر پيشوايان بهائيت , و نيز نافهمي و تسليم و سرسپردگي و اطاعت محض اين رهبران مذهبي ساختگي در برابر استعمارگران جنايتكار مي باشد! « دالگوركي » اين مامور كهنه كار استعمار , در نهايت به نقطه پاياني ماموريت خود اشاره مي كند و بشارت مي دهد كه من « دين جديد » را بر اساس دستورات و نقشه هاي زمامداران روسيه تزاري درست كردم و بذر اختلاف و تفرقه و فتنه را پاشيدم و اسلام را تضعيف و در تشتت افكندم , و از اين پس بايد اين رهبران پرورش يافته ما , دين جديد ساخته شده و اعلام گرديده را به بهره برداري هاي مكرر و هميشگي برسانند. پس از سقوط و اضمحلال روسيه تزاري و روي كارآمدن رژيم ماركسيستي , بهائيت به انگليس بيشتر متمايل مي شود و اگر چه پيش از اين نيز ماموران استعمارگر پيرانگليس در رشد وتقويت عناصر بابي و بهائي نقش غيرمستقيم داشتند و خود را آماده مي كردند كه در شرايط مناسب گوي سبقت را از روسيه بربايند , لكن با سقوط روسيه تزاري بهائيت به طور كامل در قبضه قدرت و بهره برداري انگليس درآمد. انگليس به بهائيت « مركزيت » بخشيد و در شهر « عكا » واقع در فلسطين اشغالي به رشد و گسترش آنها و ايجاد ارتباط بين اين مركز با ساير مناطق اسلامي براي فتنه انگيزي و بسط قدرت و سيطره خود اهتمام ورزيد و از وجود اين عناصر خائن و جاسوس , در كشور عثماني به نفع خود استفاده هاي فراوان برد. بهائيان در سرسپردگي و تسليم و خدمتگزاري به انگليس از هيچ كوششي فروگذار نكردند و همچنان به ملت و سرزمين ايران خيانت ورزيدند و بر حلقه هاي محاصره و ستم و تعدي و غارت ثروتهاي اين ملت مظلوم توسط قدرتهاي استعمارگر جهان افزودند. وقتي دولت بزرگ عثماني كه مجموعه سرزمين هاي اسلامي آن روزگار را تشكيل مي داد و به همين دليل مورد طمع استعمار انگليس بود و در معرض فتنه ها و حيله گري ها و توطئه هاي فراوان قرار داشت تا تجزيه شود , در اثر سياست هاي شيطاني روباه پير استعمار فرو پاشيد و قطعه قطعه گرديد و سرزمين اسلامي فلسطين به اشغال انگليس درآمد , عباس افندي يا عبدالبها يكي از رهبران بهائيت كه از شادي در پوست خود نمي گنجيد , در نامه اي خطاب به يكي از بهائيان ايران , در باره اين فتح مسرت بخش ! چنين مي نويسد : « در اين ايام , الحمدلله , به فضل الهي , ابرهاي تيره متلاشي و نور راحت و آسايش , اين اقليم را روشن نمود وسلطه جابر (دولت عثماني ) زائل و حكومت عادله (انگلستان ) حاصل , جميع خلق از محنت كبري و مشقت عظمي نجات يافتند . » (5 ) « ادوارد براون » انگليسي از جمله كساني است كه از طرف انگلستان مامور به زمينه سازي براي رشد و گسترش فرقه هاي استعماري بابيگري و بهائي گري در ايران بوده است . او كتابي به نام « يك سال در ميان فارس ها » به رشته تحرير درآورده است كه در بخش هايي از آن شرح مي دهد كه مدت هاي طولاني در شهرهاي ايران با « عبا » ! و « ردا » ! و « سجاده » ! مسافرت مي كرده و بيشتر با مردم « عوام » معاشرت داشته ومحور بحث او « بابيگري » بوده و از اين راه اين « مذهب » ! را ترويج مي كرده است . (6 ) بدين ترتيب ابرهاي تيره و ظلماني در فضاي پاك و روشن سرزمين ايران نمايان و گسترده شدند و به دست استعمارگران روسيه و انگليس نطفه اوليه « بهائيت » با عقايد و احكام و تعاليم كفرآميز و استعمار ساخته و القا شده توسط دشمنان قرآن و اسلام و تشيع به منظور از هم گسيختن زنجيرهاي مستحكم اتحاد و وحدت شيعيان و از بين بردن محوريت مرجعيت شيعه در بسيج نيروهاي مسلمان براي دفع سلطه استعمار خارجي و جلوگيري از تعدي و جنايت و غارتگري , نضج گرفت . در مبحث بعدي , به بررسي اسنادي مي پردازيم كه تعامل و حمايت هاي متقابل بهائيان و دولت هاي استعماري روسيه , انگليس , اسرائيل و آمريكا را نمايان مي سازد و رشد و گسترش همه جانبه اين پيوند و ارتباط را پس از شكل گيري نطفه هاي اوليه اين مذهب و حزب استعمار ساخته , به نمايش مي گذارد.
پاورقي : 1 ـ حمايت منوچهر خان گرجي معروف به معتمدالدوله از سيدعلي محمد باب تصادفي نبود. منوچهرخان گرجي از اسرايي به شمار مي رفت كه توسط آغامحمدخان قاجار از تفليس به ايران آورده شد. او ابتدا ارمني بود و سپس مسلمان شد , لكن اسلام آوردنش ظاهري بود و در باطن به دين مسيحيت باقي ماند و عليه اسلام به فعاليت پرداخت . اين عنصر پس از حضور در تشكيلات دولت قاجار نقش غلام و پيشخدمت مخصوص را ايفا مي نمود , ولي به مرور و در اثر حمايت ها و دخالت هاي دولت روسيه , از نزديكان و مقربان دولتمردان قاجار محسوب شد و لقب « معتمدالدوله » ! دريافت نمود. اين عنصر خطرناك در اثر جلب نظر قاجار سرانجام به استانداري اصفهان منصوب گرديد و اگرچه علماي اسلام عليه اين انتصاب اعتراض كردند , لكن نتيجه اي بدست نياوردند و ديديم كه ارتباط او با دولت روسيه و خيانتش عليه ايران با آزاد كردن رهبر بابيگري از شيراز و آوردن آن به اصفهان و كمك و مساعدت هاي بي دريغ او در نشر عقايد و افكار كفرآميز اين عامل دست نشانده استعمار , به اثبات رسيد! 2 ـ پرنس دالگوركي , ص 114 ـ اميركبير , قهرمان مبارزه با استعمار , ص 278 3 ـ همان منبع , ص 114 4 ـ همان منبع , 119 ـ 116 5 ـ خاطرات صبحي , ص 78 ـ اميركبير , قهرمان مبارزه با استعمار , ص 281 6 ـ اميركبير , قهرمان مبارزه با استعمار , ص 282 سفارتخانه روسيه تزاري توسط مامور كهنه كار خود « دالگوركي » طرحها و برنامه هاي اسلام ستيزشان را تحت عنوان « الواح مباركه » جانشين « وحي الهي » مي كردند و دو جاسوس سرسپرده خود يعني « علي محمد باب و بهاالله » را در كسوت دو « پيامبر » براي القائات شيطاني در جامعه و ايجاد فتنه و آشوب و تفرقه در ميان مسلمانان مجهز مي ساختند! « ادوارد براون » انگليسي در آثار مكتوب خود شرح مي دهد كه مدت هاي طولاني در شهرهاي ايران با « عبا » ! و « ردا » ! و « سجاده » ! مسافرت مي كرده و بيشتر با مردم « عوام » معاشرت داشته و محور بحث او « بابيگري » بوده و از اين راه اين « مذهب » ! را ترويج مي كرده است . تلاش براي از هم گسيختن زنجيرهاي مستحكم اتحاد و وحدت مسلمانان و از بين بردن محوريت مرجعيت شيعه در بسيج نيروهاي مسلمان براي دفع سلطه استعمار خارجي , مهم ترين انگيزه استعمارگران روسي و انگليسي براي بنيان نهادن بابيت و بهائيت در سرزمين ايران بود. به نقل از روزنامه جمهوري اسلامي
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام -3 |
|
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام -3 ۰۸ خرداد ۱۳۸۵ ارتباط و تعامل متقابل سران بهائيت با كشورهاي سلطه جو و استعمارگر بهائيت از ابتداي شكل گيري آلت دست قدرتهاي استعماري بوده و به صورت يك اهرم و ابزار مطمئن به بهره برداري هاي مختلف رسيده است . اين بهره برداري هاي ابزاري از فرقه هاي مختلف و انشعاب ها و تغيير و تحول هاي متناسب با اهداف و برنامه هاي منطبق با شرايط و مقتضياتي كه استعمارگران را بهتر و بيشتر در تقابل با اسلام و ايجاد تفرقه و تشتت در صفوف متحد شيعيان و ارتباط نزديك و مستحكم شيعيان با مراجع بزرگ تقليد و مراكز علم و فقاهت موفق مي سازد , همواره در بستر زمان و در قطعات مختلف تاريخي تداوم داشته است . به طور طبيعي , مذهب استعمار ساخته اي چون بهائيت , نمي تواند برخلاف اهداف و نقشه ها و برنامه هاي استعمارگران حركت نمايد و كوچك ترين سرپيچي و تخلفي را بر خويش روا دارد.
بهائيت از ابتداي شكل گيري آلت دست قدرتهاي استعماري بوده و به صورت يك اهرم و ابزار مطمئن به بهره برداري هاي مختلف با تعمق در اوراق تاريخ و رخدادهاي سياسي ديروز و امروز , به خوبي روشن مي شود كه اين مذهب استعمار ساخته در جلوه ها و نمودهاي بابيگري , ازليه و بهائي گري , اولا همواره مطيع محض و تسليم مطلق قدرتهاي خارجي بوده اند. ثانيا اين سرسپردگي و اطاعت و طفيلي گري در شرايط مختلف و بنا به مصالح ايجاد شده سياسي كه رويدادها و آمد و شد و جابجائي قدرتهاي سلطه جوي جهاني موجب پيدايش آن بوده اند , نسبت به هركدام از كشورهاي بيگانه و استعمارگر به ظهور و عينيت رسيده است . نسل امروز ما به دليل فاصله داشتن از رويدادهاي دوران پيش از انقلاب و ضرورت افزايش بينش هاي سياسي نسبت به نقش كشورهاي بيگانه در « مذهب سازي » براي مقابله با پايگاه قدرتمند تشيع در ايران و وحدت صلابت خيز روحانيت با مردم , لازم است در آنچه به عنوان سندهاي روشن و انكارناپذير از پيوند و ارتباط بهائيت با كشورهاي خارجي و ماموريت هاي استعماري رهبران و عوامل اين فرقه شوم مطرح مي كنيم دقت و تعمق كافي مبذول دارند. 1 ـ پس از مرگ رهبر بهائيت « ميرزا حسينعلي نوري » معروف به « بهاالله » , فرزندش « عباس افندي » معروف به « عبدالبها » به جانشيني و رهبري رسيد و به مرور القابي چون « آقا » , « سركار آقا » , « ابن الله » و « ابن البها » را به خود اختصاص داد. عباس افندي در امر سياست , نوكري و سرسپردگي را به حد كمال رساند. او در وابستگي و جاسوسي و خدمتگزاري به كشورها و دولت هاي بيگانه براساس تغيير اوضاع و شرايط عمل مي نمود و هرگز خيانتكاري هاي خود را به دولت و كشور خاصي محدود نمي نمود. عباس افندي ابتدا با توجه به قدرت روسيه تزاري و نقشي كه آن دولت در شكل گيري و رشد و تقويت بهائيت داشت , به ارتباط نزديك و خدمتگزاري خالصانه به اين كشور اهتمام مي ورزيد. مريدان و پيروان بهائيت در عشق آباد روسيه از جايگاه و احترام ويژه اي برخوردار بودند و آزادانه فعاليت مي كردند و اين حمايت و منزلت تا آنجا اوج گرفت كه به تشويق ! و پشتيباني ! و كمك ! دولت روسيه , معبدي براي بهائيان در آنجا ساخته شد! عباس افندي توسط يكي از پيروان و عناصر سطح بالاي بهائيت , اين پيام و فرمان را كه متن آن ضرورت حمايت از دولت روسيه تزاري و دعاگويي به جان امپراطور مي باشد , به بهائيان اعلام و ابلاغ مي نمايد : « جمع دوستان به دعاي دوام عمر و دولت و ازدياد حشمت و شوكت اعليحضرت امپراطور اعظم الكساندر سوم و اولياي دولت قوي شوكتش اشتغال ورزيد , زيرا كه در الواح منيعه كه در اين اوقات از ارض مقدس عنايت و ارسال يافته مي فرمايند آنچه را كه ترجمه و خلاصه آن اين است : بايد اين طايفه مظلومه ابدا اين حمايت و عدالت دولت بهئيه روسيه را از نظر محو ننمايد و پيوسته تاييد و تسديد حضرت امپراطور اعظم و جنرال اكرم را از خداوند جل جلاله مسئلت نمايند . » (1 ) 2 ـ با وقوع انقلاب در روسيه , دولت تزاري سقوط نمود و عباس افندي بيشتر به دامان انگليس درغلتيد و به سرسپردگي و جاسوسي اين قدرت استعماري شتاب بخشيد. عباس افندي و دارودسته اش كه در قلمرو دولت عثماني به سر مي بردند و به جاسوسي براي انگليس اشتغال داشتند , از طرف « جمال پاشا » فرمانده كل قواي عثماني به دليل افشا شدن جاسوسي اش به نفع دولت انگليس به اعدام محكوم مي شود. دولت انگليس با كسب خبر از اين واقعه به جانبداري از عباس افندي برمي خيزد و بنا به نقل خود بهائيان از اجراي اين حكم جلوگيري به عمل مي آورد : « چون اين گزارش يعني حكم اعدام سركار آقا (عباس افندي ) به « لرد بالفور » وزير امور خارجه وقت رسيد , در همان يوم وصول , دستور تلگرافي به جنرال النبي سالار سپاه انگليز در فلسطين صادر و تاكيد اكيد نمود كه به جميع قوا در حفظ و صيانت حضرت عبدالبها , و عائله و دوستان آن حضرت بكوشد » (2 ) با ورود قواي انگليس به خاك عثماني , عباس افندي نجات مي يابد و به دليل جاسوسي ها و خدمات بزرگي كه براي دولت استعماري انگليس انجام داده بود نشان عالي « پهلواني » و لقب « سر » دريافت مي دارد! عباس افندي نيز با دريافت اين نشانه و لقب « لياقت » ! براي « خيانت » ! و « جاسوسي » ! عليه اسلام و امت مسلمان , دست بر دعا برمي دارد و اين گونه براي پادشاه انگليس تقاضاي توفيقات رحمانيه ! مي كند : « بارالها , سراپرده عدالت در اين سرزمين برپا شده است و من تو را شكر و سپاس مي گويم ... پروردگارا , امپراطور بزرگ ژرژ پنجم پادشاه انگلستان را به توفيقات رحمانيت مويد بدار و سايه بلند پايه او را بر اين اقليم جليل (فلسطين ) پايدار ساز » (3 ) دولتمردان انگليس پس از مرگ عباس افندي نيز نمي توانند احساسات خود را نسبت به خدمات و ماموريت هاي استعماري اين مهره مطيع و خاضع و گوش به فرمان پنهان دارند و به همين دليل براي تسلي خاطر بازماندگان و تشويق و ترغيب آنان به تداوم راه او , نمايندگان اين دولت از جمله « هربرت ساموئل » حضور يافتند و مرگ او را به اين طريق تسليت گفتند : « وزير مستعمرات حكومت اعليحضرت پادشاه انگلستان مستر وينستون چرچيل ... تقاضا نمود مراتب همدردي و تسليت حكومت اعليحضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائي ابلاغ نمايد... و ايكونت النبي نيز... اعلام نمود به بازماندگان فقيد سر عبدالبها عباس افندي و جامعه بهائي تسليت صميمانه مرالله ابلاغ نماييد... فرمانده كل قواي اعزامي مصر جنرال كنگرويو نيز تلگراف ذيل را مخابره نمود : متمني است احساسات عميقه مرا به خاندان فقيد سرعباس بهائي ابلاغ نماييد . » (4 ) 3 ـ بهائيت علاوه بر روسيه و انگليس , در دامان « اسرائيل » نيز رشد و نمو يافت و بدين ترتيب حلقه هاي اتصال به دولت هاي بيگانه و اسلام ستيز را تكميل نمود. پس از تشكيل دولت غاصب اسرائيل , چهارمين رهبر بهائيت يعني « شوقي افندي » از به وجود آمدن اين دولت غاصب توسط انگليس استقبال نمود و طي تلگرافي در 9 ژانويه 1951 (1330 هـ ش ) مي نويسد : « ... تحقيق به سنواتي كه درباره تاسيس حكومت اسرائيل از فم مطهر شارع امرالهي و مركز ميثاق صادر و حاكي از پيدايش ملت مستقلي در ارض اقدس پس از معني دو هزار سال مي باشد ... » (5 ) شوقي افندي پس از استقبال از تاسيس دولت اسرائيل , چند وظيفه مهم براي شوراي بين المللي بهائيان كه خود بنيانگذار آن بود تعيين مي نمايد كه اولين وظيفه , ايجاد رابطه با اسرائيل است : « ... اول آن كه با اوليا حكومت اسرائيل , ايجاد روابط نمايد . » (6 ) او در ابلاغ دومين وظيفه , رابطه و مذاكره با دولت غاصب اسرائيل را از عوامل مهم در ايجاد و گسترش تشكيلات بهائيت معرفي مي كند : « ثالثا با اولياي كشوري (اسرائيل ) در باب مسائل مربوطه به احوال شخصيه داخل مذاكره شود و چون اين شورا كه نخستين موسسه بين المللي و اكنون در حال جنين است توسعه يابد , عهده دار وظايف ديگري خواهد شد و به مرور ايام به عنوان محكمه رسمي بهائي شناخته شده سپس به هيئتي مبدل مي گردد كه اعضايش از طريق انتخاب معين مي شوند . » (7 ) شوقي افندي به منظور جلب حمايت هاي اسرائيل نسبت به محكمه رسمي بهائيان , شناخت و حقانيت دولت اسرائيل را اعلام مي نمايد و ايجاد رابطه نيكو و قوي با اين دولت را توصيه مي كند! او طي نقش ده ساله اش و به عنوان بيست و چهارمين هدف مهم , حمايت از اسرائيل را بر همه دولت هاي جهان ترجيح مي دهد و به بهائيان فرمان مي دهد كه به تشكيل محافل روحاني و ملي بر مبناي قوانين و مقررات دولت اسرائيل اقدام نمايند : « در ارض اقدس , بر حسب قوانين و مقررات حكومت جديدالتاسيس ... اين گونه محافل را به وجود آوريد . » (8 ) و حال آن كه در تشكيل همين محافل در كشورهاي ايران , عراق , انگلستان و آلمان , رعايت قوانين و مقررات اين دولت ها را مطرح نمي كند! اين حمايت هاي آشكار و قوي از دولت اسرائيل , باعث مي شود كه يكي از عناصر مهم سياسي و حقوقي دولت اسرائيل به نام « نرمان نيويج » بهائيت كه يك مسلك و مذهب ساختگي و فاقد حقيقت وحي و بعثت الهي و ارسال پيامبر و كتاب آسماني است را در رديف اسلام و مسيحيت و يهوديت قرار دهد و آن را يك « دين جهاني و بين المللي » ! بنامد : « اكنون فلسطين را نبايد في الحقيقه منحصرا سرزمين سه ديانت محسوب داشت , بلكه بايد آن را مركز و مقر چهار ديانت به شمار آورد , زيرا امر بهائي كه مركز آن حيفا و عكاست و اين دو مدينه زيارتگاه پيروان آن است , به درجه اي از پيشرفت و تقدم نائل گشته كه مقام ديانت جهاني و بين المللي را احراز نموده است , و همان طور كه نفوذ اين آئين درسرزمين مذكور روز به روز رو به توسعه و انتشار است , در ايجاد حسن تفاهم و اتحاد بين المللي اديان مختلفه عالم نيز عامل بسيار موثري به شمار مي آيد . » (9 ) اين پيوند و رابطه تنگاتنگ باعث گرديد كه اسرائيل در كشورهاي اسلامي از وجود بهائيان حداكثر بهره برداري را عليه اسلام و وضعيت ممالك و سرزمين هاي اسلامي و مسلمانان به عمل آورد , به گونه اي كه در اين كشورها , بهائيان در تشكيلات « موساد » راه يافتند و به صورت عوامل شيفته حاكميت اسرائيل و مخالف و دشمن اسلام و اتحاد مسلمانان به جاسوسي پرداختند! 4 ـ با توجه به نقش تعيين كننده آمريكاي جهانخوار در بهره برداري هاي گوناگون از تمام اهرمها و عوامل براي مقابله با رشد روزافزون « اسلام گرايي » در جهان و محوريت « انقلاب اسلامي » و « نظام جمهوري اسلامي ايران » در گسترش معنويت زلال اسلام و قوانين و تعاليم و ارزشها و هنجاري هاي اسلامي در چهارگوشه جهان , طبيعي و قابل انتظار بود كه آمريكا از بهائيت به عنوان يك حربه و اهرم براي عناد و دشمني با انقلاب و نظام اسلامي بهره برداري كند و با روشهاي گوناگون پيوند خود با اين مذهب استعمار ساخته را استحكام بخشد و به حمايت همه جانبه از بهائيان اهتمام ورزد. ارتباط بهائيت با آمريكا به گذشته هاي دور برمي گردد و همين پيشينيه و سابقه , تداوم آن پس از پيروزي انقلاب اسلامي را به همراه داشت . عباس افندي رهبر بهائيت در سالهاي قبل از 1300 هجري شمسي يعني در اواخر عمر خود سفرهايي به اروپا و آمريكا مي كند و تحت تاثير افكار جديدي كه در اين كشورها عليه دين به وجود آمده بود , عناوين و تعاليم تازه اي به نام تعاليم دوازده گانه بهائيت به وجود مي آورد. او در ديدار با جمعي از سوداگران آمريكايي ابتدا اعلام مي كند كه : « نور انسانيت را در نهايت جلوه و ظهور در چهره آنان مشاهده مي نمايد. » , و سپس خطاب به آنان مي گويد : « از براي تجارت و منفعت ملت آمريكا , مملكتي بهتر از ايران نه , چه كه مملكت ايران مواد ثروتش همه در زير خاك پنهان است . اميدوارم كه ملت آمريكا سبب شوند كه آن ثروت ظاهر گردد . » (10 ) اين اشتياق و تمايل و رابطه و پيوند ادامه داشت و سرانجام پس از پيروزي انقلاب اسلامي با حمايت هاي بي دريغ آمريكا از اين فرقه ضاله استمرار يافت . پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران در فاصله سالهاي 1361 تا 1373 يعني در طول دوازده سال , نمايندگان آمريكا شش قطعنامه به تصويب رساندند كه در آنها به جانبداري و حمايت از بهائيت پرداختند. صدور اين قطعنامه ها عليه جمهوري اسلامي ايران و به حمايت دلسوزانه ! و بشردوستانه ! از فرقه استعماري بهائيت و دين و مذهب ناميدن آن و خواستار آزادي فعاليت هاي گمراه كننده و انحراف آفرين بهائيان ايران شدن , پس از سال 1373 نيز تداوم يافت . رسانه هاي گروهي آمريكا نيز به حمايت هاي گسترده تبليغي براي بهائيت مي پردازند تا در كنار اقدامات دولت و مجلس نمايندگان آمريكا , زمينه ها و بسترهاي لازم را براي تحقق اهداف سلطه جويانه خود توسط بهائيان فراهم آورند. آنچه از نظر گذشت به صراحت و روشني پيوند و ارتباط متقابل و تنگاتنگ بهائيت با كشورهاي استعماري روسيه , انگلستان , اسرائيل و آمريكا را به اثبات مي رساند و از عمق فجايعي كه به دست اين قدرتهاي ضد بشر به نام حمايت از حقوق بشر به وجود آمده است خبر مي دهد و خباثت هاي دروني و ماهيت هاي شيطاني اين قدرتهاي ستمگر و فسادگستر را تا آنجا آشكار و عريان مي سازد كه انسان هاي آزادانديش و صاحبان عقل و خردهاي سالم نيز در مي يابند كه « دين سازي » و « پيامبرآفريني » و جعل آموزه ها و تعاليم و احكام تحت عنوان « وحي » و ارائه آنها به جوامع انساني , يك خيانت و فاجعه دردناك و تلخ و آزاردهنده براي بشريت مي باشد.
پاورقي : 1 ـ مصابيح هدايت , عزيزالله سليماني , ج 2 , ص 282 ـ بهائيت در ايران , دكتر زاهد زاهداني , مركز اسناد انقلاب اسلامي , ص 222 2 ـ شوقي افندي , قرن بديع , ج 3 , ص 297 , نقل از بهائيت در ايران , دكتر زاهد زاهداني , ص 225 3 ـ همان منبع , ص 225 4 ـ همان منبع , ص 226 5 ـ انشعاب در بهائيت , اسماعيل رائين , موسسه تحقيقي رائين , ص 169 6 ـ همان منبع , ص 170 7 ـ همان منبع , ص 170 8 ـ همان منبع , ص 170 9 ـ همان منبع , ص 171 ـ170 10 ـ بهائيت در ايران , دكتر زاهد زاهداني , مركز اسناد انقلاب اسلامي , ص 226 عباس افندي يكي از رهبران بهائيت به دليل جاسوسي و خيانت هاي بزرگي كه براي دولت استعماري انگليس انجام داده بود , نشان عالي « پهلواني » و لقب « سير » دريافت نمود و پس از دريافت اين نشان و لقب « لياقت » ! براي « خيانت » ! و « جاسوسي » ! عليه اسلام و امت مسلمان , دست بر دعا برداشت و براي پادشاه انگليس تقاضاي توفيقات رحمانيه ! نمود پيوند و رابطه تنگاتنگ « اسرائيل » با « بهائيت » باعث شد كه صهيونيست ها در كشورهاي اسلامي از وجود بهائيان حداكثر بهره برداري را عليه اسلام و مسلمانان به عمل آورند , به گونه اي كه بهائيان با راه يافتن به تشكيلات « موساد » به صورت عوامل شيفته حاكميت اسرائيل و دشمن اسلام و اتحاد مسلمانان , به جساوسي به نفع بيگانگان پرداختند! بهائيت علاون بر روسيه و انگليس و اسرائيل , تحت حمايت هاي آشكار « آمريكا » نيز قرار گرفت و به صورت يك ابزار و اهرم كارآمد در دست سازمان جاسوسي آمريكا , در خدمت و سرسپردگي به اين كشور استعماري از هيچ خيانت و جنايتي دريغ نورزيد به نقل از روزنامه جمهوري اسلامي 08/11/1382
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام -4 |
|
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام -4 ۰۸ خرداد ۱۳۸۵ بابيگري و بهائي گري , مباني اعتقادي و فروع عملي
« مذهب سازي » كه يكي از حربه هاي بزرگ قدرت هاي استعماري براي مقابله با « اسلام » و ايجاد شكاف و جدايي در صفوف « مسلمانان » و قطع پيوندهاي مستحكم بين توده هاي مردم با مرزبانان توحيد يعني مراجع , فقها , انديشمندان و عالمان اسلامي در اعصار و دوره هاي مختلف تاريخ محسوب مي شود , با اصول و فروع جنون آميز همراه مي باشد! « بابيگري » يكي از مذاهب ساخته و پرداخته دست استعمار است و « بهائي گري » كه در تداوم آن و به منظور ايجاد انتظام در بابيگري به وجود آمد , و نيز ساير فرقه هاي انشعاب يافته از آن , همه از يك آبشخور سيراب مي شوند و از يك استراتژي واحد و با تاكتيك هاي مختلف و مناسب با نحوه تعامل قدرتهاي استعماري با كشورهاي اسلامي و اهداف و برنامه هاي خاص آن در مهار اسلام و مقابله با خيزش هاي اسلامي , برخوردار مي باشند. « بهائيت » عنواني است كه دربرگيرنده همه اين فرقه ها و انشعاب ها مي باشد و اصول و مباني و فروع و شيوه هاي گمراه سازي اين مذهب استعماري را دربرمي گيرد. « بيان » كتاب مورد احترام همه پيروان بابيت و بهائيت است كه در آن الواح و آثار و اصول تعاليم « علي محمد باب » بنيان گذار بابيگري در آن گرد آمده است .
آشنايي اجمالي با اصول و فروع تعاليم علي محمد باب بسيار ضروري و لازم است و از همين جاست كه روشن مي شود هدف اصلي و ريشه اي بنيان گذاري و رشد و گسترش و تقويت همه جانبه بهائيت توسط قدرت هاي استعماري چيست و آنها چگونه با تحريف گري , دروغ بافي , به هم آوردن بافته ها و اوهام و تعاليم ساختگي به نام « مذهب جديد » , به جنگ و مقابله صريح با مباني اوليه دين مبين اسلام مي پردازند و اصل « وحي » و تعاليم و قوانين و ارزشهاي نهفته در قرآن كريم را در معرض تهاجم قرار مي دهند. علي محمد باب در ابتدا خود را باب و نايب خاص امام زمان (عج ) مي ناميد و واسطه فيض رساني و ارتباط حضرت حجت با مردم مي دانست , به مرور زمان و پس از آن كه گروهي از پيروانش با جسارت به اسلام , آواي شوم ساقط شدن احكام الهي را از گلو برمي آورند , علي محمد باب پا را فراتر مي نهد و ادعاي مهدويت مي كند , در مرحله بعد و در تكميل حركت شومي كه براي مقابله با اسلام آغاز شده بود , ادعاي مهدويت به ادعاي شارعيت تغيير شكل مي دهد و علي محمد باب به دين سازي جديد مي پردازد كه به طور طبيعي با نفي و انكار اصل اسلام و نبوت حضرت نبي اكرم (ص ) تحقق مي يابد. در بررسي لوايح و آثار علي محمد باب كه در كتاب « بيان » جمع آمده است به اصول ذيل به عنوان تعاليم او واقف مي شويم : 1 ـ علي محمد باب با مطرح كردن تعابير و عناويني چون « خداوند از ادراك بشر بيرون است و هيچكس را به سبحات جلال و سرادق عرفان او راهي نبوده و نيست و مراد از معرفت الله معرفت مظهر اوست . » (1 ) , هر گونه رابطه مستقيم با حضرت پروردگار را كه در فرهنگ و تفكر اسلامي به صورت راز و نياز و پرستش و نيايش و به شكل نماز و اذكار و ادعيه عينيت مي يابد , نفي مي كند. و نيز « لقا الله » را كه حقيقتي مسلم در قرآن كريم و متون روايي و آموزه هاي عرفان اسلامي است منكر مي شود و اعلام مي كند : « آنچه در كتاب آسماني ذكر لقا او شده , ذكر لقا ظاهر به ظهور اوست » (2 ) كه اين تعبير غلط و باطل , شان مظهر را تا الهيت ارتقا مي دهد كه ديدگاهي منسوخ و برخلاف تعاليم اسلام و سيره و روش و عمل پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار(ع ) مي باشد. 2 ـ سيد علي محمد باب در كتاب بيان با عبارات چند پهلو و مبهم و به هم بافته تحت اين عناوين كه « قيامت عبارت است از وقت ظهور شجره حقيقت در هر زمان و به هر اسم » (3 ) و « يوم قيامت يومي است مثل كل ايام شمس طالع مي گردد و غارب » (4 ) و « جنت عبارت است از اثبات يعني تصديق و ايمان به نقطه ظهور » (5 ) و « نار عبارت است از نفي يعني عدم ايمان به نقطه ظهور و انكار او » (6 ) , به نفي قيامت و بهشت و جهنم مي پردازد و در ادامه اين عقايد باطل و استعمار ساخته , به گونه اي خاص تعبيرهاي خودبافته درباره مرگ و قبر و سئوال ملائك و ميزان و صراط و حساب و پاداش و جزا ارائه مي دهد و در نهايت به نفي آنها اقدام مي نمايد. 3 ـ سيد علي محمد باب به همين روش و با به كارگيري عبارتهاي خود ساخته و نامتكي به اصول و مباني سرچشمه يافته از وحي الهي كه بر پيامبر اكرم (ص ) نازل گرديد و در قرآن كريم براي هدايت بشريت در همه عصرها و نسل ها به وديعه گذاشته شده است , به نفي نبوت پرداخت و خود ادعاي نبوت نمود و از اين نيز پيش تر تاخت و ادعاي ربوبيت و الوهيت كرد و دين جديدي را تاسيس نمود! بابيان و بهائيان را اعتقاد بر اين است كه او شش مرتبه ادعاي خويش را تغيير داد. در مرتبه اول به سيد ذكر مشهور مي شود و ادعاي ذكريت مي كند. در مرتبه دوم ادعاي بابيت مي نمايد و خود را باب و نايب خاص امام زمان (ع ) و واسطه خير و فيض بين او و مردم معرفي مي كند . در مرتبه سوم دعوي مهدويت مي نمايد و خود را مهدي موعود مي داند. در مرتبه چهارم ادعاي نبوت مي كند و خويشتن را پيامبر معرفي مي نمايد. در مرتبه پنجم ادعاي ربوبيت ودر مرحله و مرتبه ششم دعوي الوهيت مي كند! بدين ترتيب او با اين ادعاهاي خويش اوج جهل و حمق و جنون و به تعبيري ديگر شدت دست نشاندگي و سرسپردگي اش را در برابر قدرت هاي استعماري به نمايش مي گذارد و نقشه ها و طرحهاي پشت پرده دشمنان اسلام را براي تقابل با تعاليم و قوانين وحدت بخش و استعمار ستيز قرآن و ايجاد تفرقه و تشتت در صفوف مسلمانان به ويژه شيعيان ظاهر مي سازد و به همين دليل است كه توده هاي مردم مسلمان بر او مي شورند كه در نهايت به دستگيري و اعدام او مي انجامد. 4 ـ تعاليم سيد علي محمد باب علاوه بر اصول و مباني كه به اشاره از نظر گذشت , از فروع نيز تشكيل يافته است . بعضي از فروع تعاليم باب را معرفي مي كنيم : تمام كتب ديني و اخلاقي و ادبي و علمي بايد محو و نابود شوند! تنها كتاب « بيان » معتبر مي باشد و با وجود آن , نبايد به كتب و آيات و تفاسير و دليل و برهان هاي ديگر رجوع نمود و به آنها ايمان آورد! واجب است انهدام و نابودي تمام ابنيه و بقاع روي زمين از كعبه و قبور انبيا و ائمه و تمام مساجد و كنيسه ها و كليساها و بتخانه ها و هر بنايي كه به نام ديانت ساخته مي شود. واجب است بر سلاطيني كه به دين باب روي مي آورند , خانه علي محمد باب در شيراز را كه در آن تولد يافته و زندگي كرده , به گونه اي خاص بنا كنند كه از بيرون نود و پنج درب داشته باشد و از ميان نود درب , و آنقدر وسعت داشته باشد كه تمام شيراز را دربرگيرد و زماني كه اهل دنيا به حج بابيگري مي روند گنجايش آن را داشته باشد. و علاوه بر خانه شيراز كه « كعبه » مي شود , هيجده بقعه رفيع ديگر بر قبر هيجده حروف حي كه مومنين او هستند بنا نمايند. بايد ذكر بيت الحرام باب و ترتيب حج و زيارت آن براساس آنچه در كتاب بيان آمده انجام گردد. حج كعبه شيراز بر تمام مردان پيرو باب واجب است , و نيز بر همه مردان و زنان شيراز. سال 19 ماه , ماه 19 روز , روزه 19 روز , و روز عيد فطر اول نوروز است !(7 ) 5 ـ اصول تعاليم « ازليه » كه از فرقه هاي ديگر پيرو علي محمد باب مي باشند , همچون اصول تعاليم باب و بر مبناي كتاب « بيان » تنظيم شده است و ميرزا يحيي نوري كه يكي از جانشينان باب و رهبر فرقه ازليه مي باشد , راه و روش باب و تعاليم « بيان » را تداوم بخشيد. اصول و ايدئولوژي « بهائيه » كه فرقه ديگر پيرو علي محمد باب مي باشد نيز براساس تفكر و اعتقادات و تعاليم باب تنظيم يافت و رهبر اين فرقه يعني « حسينعلي نوري » معروف به « بها الله » همچون باب دين اسلام را منسوخ اعلام كرد و دين و مذهب جديدي همانند آنچه علي محمد باب ترويج نمود , بنيان نهاد و همچون او ادعاهاي كفرآميز نمود. او زماني اعلام كرد كه « من هيچم و كم ز هيچ هم بسياري » و زماني ديگر خويشتن را بر تخت الوهيت نشاند و خداي خدايان و آفريننده پروردگاران نام نهاد و در لوح عهدي كه به منزله وصيت نامه از خويش باقي گذاشت , از موضع الهيت پيروانش را به اطاعت و تبعيت از جانشينان خود تشويق و ترغيب نمود!(8 ) 6 ـ در فروع تعاليم بهائيه به احكامي برمي خوريم كه بعضي از آنها عبارت است از : ازدواج با محارم غير از زن پدر , حلال مي باشد. (يعني با حكم بر حرمت ازدواج با زن پدر , ازدواج با خواهر و دختر و عمه و خاله و ديگران حلال مي گردد!) معاملات ربوي آزاد و حلال است . حجاب زنان ملغي مي باشد ( و بي حجابي آزاد و حلال ) دخالت در سياست ممنوع مي باشد . (9 ) مي بينيم كه براساس يك برنامه و طرح و نقشه از پيش تعيين و تنظيم شده , به مرور و در مراحل مختلف , عوامل استعماربه منسوخ اعلام نمودن دين اسلام و نفي و انكار نبوت , امامت , معاد و تعاليم و قوانين و احكام مقدس و نوراني قرآن مي پردازند و سپس ابتدا ادعاي نيابت خاص حضرت حجت (عج ) و سپس ادعاي مهدويت و پس از آن ادعاي نبوت و مرحله آخر ادعاي الوهيت و خدايي مي نمايند! آنگاه به هدم و نابودي آثار اسلام يعني كعبه و قبور انبيا و امامان و مساجد فرمان مي دهند و سپس به ساختن كعبه جديد! در شيراز اهتمام مي ورزند و با آداب و ادعيه و ذكر و زيارتنامه هاي استعمار ساخته به طواف به گرد آن مي پردازند! و نيز به صدور احكام جديد دين تازه ساخته شده مي پردازند و مطابق با خواست و اهداف استعمار , به رفع حجاب و پوشش زنان فرمان مي دهند و دخالت در سياست را كه آرزوي ديرينه قدرتهاي سلطه جوي جهاني در مناطق اسلامي مي باشد و همواره از تعاليم و آموزه هاي سياسي اسلام و تشيع رنج برده اند و از اصل ورود و دخالت در سياست به عنوان يك تكليف و وظيفه اسلامي ضربه خورده اند , ممنوع اعلام مي نمايند! بدين ترتيب همه زمينه ها آماده و مهيا مي شود تا مباني و اركان اعتقادي و ارزشهاي اخلاقي و پايبندي هاي معنوي متزلزل شوند و وحدت و يكپارچگي مسلمانان در ايران به تفرقه و تشتت تبديل گردد و از قدرت بي نظير مذهب تشيع و مراكز علم و فقاهت و مراجع و فقها و علماي بيدار و آگاه كه مدافعان راستين اسلام و سنگرهاي مستحكم دفاع از هويت ديني و استقلال و شرف و اعتلا و اقتدار مسلمانان مي باشند , كاسته شود و راههاي تاخت و تاز و سلطه استعمار خارجي صاف و همواره گردد.
پاورقي : 1 ـ بيان , الواح و آثار سيد علي محمد باب , واحد دوم و سوم , باب هفتم 2 ـ بيان , واحد دوم و سوم , باب هفتم 3 ـ بيان , واحد دوم , باب هفتم . 4 ـ بيان , واحد هشتم , باب نهم 5 ـ بيان , واحد دوم , باب اول 6 ـ بيان , واحد دوم , باب شانزدهم , به نقل از بهائيت در ايران , دكتر زاهد زاهداني , از انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي , ص 103 ـ100 7 ـ همان منبع , 108 ـ106 8 ـ مجموعه الواح , ميرزا حسينعلي نوري (بها الله ) , ص 403 , به نقل از بهائيت در ايران , ص 110 9 ـ همان منبع , ص 112 و 113 « علي محمدباب » در اولين مرحله ماموريت استعماري خويش براي « مذهب سازي » ادعاي « بابيت » مي كند و خود را باب و نايب خاص امام زمان و واسطه خير و فيض او و مردم معرفي مي كند. در مرتبه بعد ادعاي « مهدويت » مي نمايد و خود را مهدي موعود مي نامد. در مرحله ديگر ادعاي « نبوت » مي كند و خويشتن را پيامبر معرفي مي نمايد. و در مرحله آخر و در تكميل عقايد و افكار استعمار ساخته و جنون آميز خود ادعاي « ربوبيت و الوهيت » مي كند! « علي محمد باب » براساس فروع تعاليم استعمار ساخته « بابيگري » اعلام مي كند كه تمام كتب ديني و اخلاقي و ادبي و علمي بايد محو و نابود شوند و تنها كتاب « بيان » ـ كه اصول و مباني مذهب جديد ساخته و پرداخته دست اربابان خارجي اوست ـ معتبر مي باشد! همچنين اعلام مي كند كه واجب است كعبه و قبور انبيا و ائمه و تمام مساجد منهدم شوند و خانه او در شيراز به صورت كعبه جديد! وسعت يابد تا حج بابيگري ! در آن برگزار شود. رهبر بابيگري در كتاب « بيان » كه شامل الواح و اصول و مباني القا شده توسط قدرتهاي استعماري است , ارتباط و پرستش و مناجات و راز و نياز با خداوند متعال را نفي مي كند و به انكار معاد و قيامت و بهشت و دوزخ و حسابرسي اعمال و پاداش و جزا مي پردازد و حقيقت وحي الهي و تعاليم قرآن و نبوت و امامت را انكار مي نمايد!
به نقل از روزنامه جمهوري اسلامي
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
خودكامگي و نقصان معرفت ديني , دامهاي استعمار براي مذهب سازي |
|
خودكامگي و نقصان معرفت ديني , دامهاي استعمار براي مذهب سازي قدرتهاي استعماري براي تحقق سياست شيطاني « مذهب سازي » به منظور تقابل و تعارض با « اسلام » , به گزينش عناصري مي پرداختند كه در اوج نفسانيت و بيماري هاي اخلاقي و رواني , آماده پذيرش همه گونه ماموريت براي تامين شهوات و تمايلات خودخواهانه بودند و سوار بر مركب نفس و تاخت و تاز در ميادين غرور و قدرت طلبي و رياست پرستي و علو و برتري جويي را بر هر خواسته و تمايل ديگر ترجيح مي دادند و براي دست يابي به آنها تا نفي نبوت و معاد و ادعاي نبوت جديد! پيش مي تاختند.
قدرتهاي استعماري وقتي عناصر مورد نظر را مي يافتند , توجهي به جهل و كم داني هاي آنان نمي كردند و توانايي علمي و مراتب بالاي مطالعه و بينش و دانش را ملاك و معيار قرار نمي دادند , زيرا اولا رشد علمي و معرفتي و كسب شناخت هاي لازم نسبت به فرهنگ و انديشه اسلامي عامل نيرومندي در نفي القائات استعماري محسوب مي شد و به همين دليل بود كه عالمان انديشمند و ژرف نگر پس از آن كه در معرض پذيرش دعوت هاي سيد علي محمدباب قرار گرفتند , بسيار سريع و صريح به ماهيت استعماري اين تفكرات و عقايد واقف گشتند و به شدت به نفي و طرد دعوت كنندگان كه فرستادگان و تبليغ گران باب بودند , اهتمام ورزيدند و به مقابله با اين مذهب استعمار ساخته پرداختند. ثانيا بينش و معرفت هاي ژرف و عميق علمي كه خود عاملي است براي خشوع در برابر حقيقت اسلام , با تمايلات و خواهشهاي سركش دروني و نفساني كه صاحبان خود را آنچنان كور و نابينا مي ساخت كه تا ادعاي مهدويت و نبوت پيش مي تاختند , در تضاد و تنافي قرار داشت و قدرتهاي سلطه گر جهاني هرگز با وجود عناصر بصير و فكور به جامه عمل پوشاندن سياست هاي شوم خود توفيق حاصل نمي نمودند. استعمار انگليس و روسيه , به طور آشكار و مشخص , به دنبال انتخاب عناصري بودند كه ضمن داشتن تمايلات شديد نفساني و خودكامگي و احساس علو و برتري , از دانش و بينش اندكي برخوردار باشند تا سهلتر و سريعتر بتوانند القائات اعتقادي و فكري منحط خود را در وجود بيمار آنان بارور سازند و با تحريف حقايق اسلامي , زمينه ساز تدريجي خروج عليه اسلام و اعلام دين جديد را فراهم بياورند. استعمار انگليس با تلاش هاي مستمر جاسوس كهنه كار خود در كشورهاي اسلامي , سرانجام فرد مورد نظر را با دو ويژگي « خودكامگي » و « ضعف دانش ديني » شناسايي مي كند تا بدين وسيله مذهب استعماري « وهابيت » را براي معارضه با اسلام اصيل و ناب به وجود آورد. « همفر » جاسوس انگليس اعلام مي كند : « پس از مدتي آشنايي و مراوده با محمدبن عبدالوهاب , به اين نتيجه رسيدم كه فرد شايسته براي اجراي مقاصد بريتانيا در منطقه , شخص او تواند بود. روح بلند پروازي , غرور , جاه طلبي و دشمني با علما و مراجع اسلام , خودكامگي و.... برداشت او از قرآن و حديث كه تفاوت آشكار با واقعيت داشت , بزرگترين نقطه ضعف او بود كه مي توانست مورد استفاده قرار گيرد! » (1 ) اين خودخواهي ها و جاه طلبي ها در كنار ضعف هاي ايدئولوژيك (2 ) باعث شد كه « همفر » به مرور و در جلساتي متوالي محمدبن عبدالوهاب را به تحريف آيات قرآن و انكار ضرورت « جهاد » و « امر به معروف و نهي ازمنكر » و نفي « نبوت » و آلودگي به « شراب » و « فساد » وادار سازد و او را به اعلام « دين جديد » ! ترغيب نمايد تا سرانجام با انعقاد قراردادهاي لازم با وزارت مستعمرات انگليس , عليه اسلام و قرآن بپاخيزد! همين سياست و روش , ابتدا توسط استعمار روسيه و سپس با تداوم آن توسط استعمار انگليس درباره « سيد علي محمدباب » به ظهور و عينيت رسيد. سيد علي محمدباب , هم از لحاظ غرور و خودكامگي و نفسانيت , و هم از جنبه ضعف هاي اعتقادي و معرفتي و بينش و دانش ناچيز و اندك , عنصر بسيار مناسبي بود تا « بابيت » را بنيان نهد تا اين اساس و بنيان شيطاني و ساخته و پرداخته استعمار , تحت عنوان « بهائيت » و با رهبري ساير عناصر وابسته به انگليس و اسرائيل و آمريكا تا امروز تداوم يابد. چنان كه بيشتر اشاره كرديم , « دالگورگي » جاسوس و وزير مختار روسيه در ايران ماموريت داشت تا نطفه هاي اوليه بابيگري و بهائي گري را در ايران بارور سازد. او در يادداشت هاي خود از الواحي ياد مي كند كه به زبان عربي براي سران بابيت و بهائيت يعني سيدعلي محمدباب و ميرزا حسينعلي نوري (بهاالله ) تهيه مي نمايد و تحويل آنان مي دهد تا براساس القائات و به هم بافته هاي سفارتخانه روسيه , به تبليغ و ترويج دين جديد! بپردازند. دالگوركي به صراحت مي نويسد : « يك قسمت از كار سفارتخانه , منحصر به تهيه الواح و انتظام كار بابي ها بود.... به محض آن كه بين ميرزا حسينعلي و ميرزا يحيي به هم خورد , ميرزا حسينعلي « من يظهره الله » شد , ولي از بي سوادي « من يظهره الله » چه بگويم ! الواحي كه ما تهيه مي كرديم نمي توانست بخواند! » (3 ) واقعيت هاي انكارناپذير تاريخي , صحت سخنان دالگوركي را به اثبات مي رساند و مشخص مي كند كه « سيد علي محمدباب » و مسلك « بابيگري » همچون « محمدبن عبدالوهاب » و مسلك « وهابيت » , محصول استعمار و از نتايج خودكامگي و ضعف معرفت ديني اين دو عنصر آماده براي پذيرش القائات فكري و سپس ماموريت هاي محوله از جانب قدرتهاي استعماري مي باشند. در اين واقعيت هاي تاريخي تامل مي كنيم . 1 ـ سيد علي محمدباب گروهي از پيروان خود را در كسوت دعوت كننده و تبليغ گر عقايد و افكار خود به شيراز گسيل داشت . اين افراد بدون تزلزل و در اوج تعصب و جانبداري به تبليغ افكار باب پرداختند و در مجلسي كه از علماي شيراز و حاكم آن شهر به نام « حسين خان نظام الدوله تبريزي » براي بررسي احوال آنان تشكيل شده بود , نوشته ها و كتاب هايي از باب را ارائه دادند و آنها را « وحي آسماني » ناميدند! حاكم شيراز پس از مجازات آنان , با روش خاصي براي اتمام حجت نسبت به عقايد كفرآميز بابيت , ابتدا دستور داد علي محمدباب را از بوشهر به شيراز بياورند و سپس شبي محرمانه او را به حضور پذيرفت و به ظاهر خويشتن را از مريدان سرسخت و ترويج كنندگان بابيگري معرفي نمود و اعلام كرد كه حاضر است با اشتياق تمام اموال و امكاناتش را در مسير نشر عقايد و افكار او ايثار كند. والي شيراز با اين چاره انديشي , غرفه هاي وسيعي را با تمام وسايل و ابزار در دارالعماره اش به باب و پيروانش اختصاص داد و به مرور تا آن جا خود را مريد و عاشق و دلباخته دين جديد او اعلام كرد كه رضايتش را براي حضور در مجمع فقها و علماي اسلام به منظور هدايت آنان با تبليغ اصول و مباني مذهب جديد! جلب نمود. سيدعلي محمدباب با اين ترفند حاكم , مجذوب و فريفته شد و با غرور و خودكامگي در مجمعي كه به درخواست والي شيراز از فقها و علما و گروهي از افراد سرشناس شيراز تشكيل شده بود , حاضر شد. او به منظور تبليغ دين جديد! اين گونه به هدايت و ارشاد علما و فضلاي حاضر در مجلس پرداخت : « اي علما , آيا هنگام آن فرا نرسيده است كه هوا و هوس را پشت سر اندازيد و هدايت را پيروي كنيد و ضلالت را ترك نمائيد و سخنان مرا گوش دهيد و اوامر مرا اطاعت كنيد پيغمبر شما بعد از خود جز قرآني به جاي نگذاشته و اين نيز كتاب من « بيان » است . بيائيد آن را تلاوت و قرائت كنيد تا به شما معلوم گردد كه عبارات آن از قرآن فصيح تر و احكامش ناسخ احكام قرآن است . پس سخنان مرا گوش كنيد و نصيحت مرا بپذيريد و پيش از آن كه شمشير در ميان شما كشيده شود , گردن هايتان زده و خونتان ريخته شود , جان و اطفال و اموالتان را محفوظ بداريد. سخنان مرا گوش و امر مرا اطاعت كنيد. من شما را چنين نصيحت مي كنم » (4 ) علماي حاضر در مجلس بنابه درخواست حاكم و توافق قبلي , سكوت اختيار كردند و در برابر اظهارات كفرآميز سيدعلي محمدباب هيچ واكنشي از خود نشان ندادند. حاكم شيراز از جاي برخاست و از باب تقاضا نمود كه دعاوي خويش را بر كاغذ بنگارد تا به اين وسيله برهان و حجت مكتوب از خود برجاي نهد. باب بنا به تقاضاي حاكم عباراتي بر كاغذ نگاشت . وقتي علماي مجلس بر دعاوي و نوشته هاي او نظر گستردند هم از لحاظ ساختار كلمات , هم از جنبه جمله بندي و تركيب , هم از جهت مفهوم , نارسايي و اغلاط و مطالب نامربوط در آن مشاهده كردند كه اين ها بر ضعف علم و نقصان معرفت و بينش او دلالت داشت . علماي اسلام اغلاط نوشته باب را برايش برشمردند و توضيح دادند , لكن باب مي كوشيد كه آنان را قانع نمايد كه « در مدرسه اي تعلم نكرده , و در مكتبي درس نخوانده و آنچه را كه مي نويسد از عالم غيب به او الهام مي شود و يا وحي آسماني مي باشد كه بر او نازل مي گردد و مردم نبايد به الفاظ و عبارات توجه داشته باشند , بلكه بايد معاني را مورد توجه قرار داده , مغز را بگيرند و پوست را به كنار اندازند . » (5 ) باب با اين سخنان مي خواست خود را از بي سوادي و ضعف دانش و معرفت ديني تبرئه نمايد و آن را به گردن وحي آسماني ! بيندازد! لكن علماي اسلام به صراحت و روشني , او را در كفر انديشي و اعتقادات ضدالهي معترف و مجرم يافتند. در اين هنگام , حاكم شيراز كه تا اين لحظه خود را مريد سينه چاك بابيگري معرفي مي كرد , زبان گشود و خطاب به سيدعلي محمدباب چنين گفت : « اي جا هل مغرور , اين چه بدعت شومي است كه در اسلام احداث كرده اي چگونه ادعاي نبوت و رسالت يا مهدويت مي كني و حال آن كه نمي تواني مكنون ضمير خود را به عربي صحيح اظهار كني و با اين حال ادعا داري كه سخنان تو از قرآن محمد(ص ) فصيح و بليغ تر مي باشد و مانند آيات بينات تو در قرآن پيدا نمي شود ... » (6 ) سيدعلي محمدباب بعد از اين اظهارات و اعترافات كفرآميز ناشي از « جهل » و « خودكامگي » تعزير مي شود و سپس در زندان شيراز به اسارت درمي آيد تا از گسترش افكار مسمومش جلوگيري شود. 2 ـ پيروان باب در شهرهاي مختلف به ترويج بابيگري اشتغال داشتند و عناصر برجسته كه نقش بازوان باب و سازمان دهي و رهبري گروههاي تبليغي را ايفا مي نمودند در گام نخست سعي مي كردند به نزد علماي اسلام بروند و آنان را با ارائه آثار باب , به دين جديد! متمايل سازند. ملاحسين بشرويه اي كه از عناصر فعال و تلاشگر بابيت محسوب مي شد به همراه يكي ديگر از عناصر پركار به نام حاجي ميرزا جاني به منظور جذب « حاج ملامحمد مجتهد » كه فرزند ملااحمدنراقي و از مايه هاي علمي و معرفتي بالايي برخوردار بود , به كاشان شتافتند. اين دوتن پس از چند ملاقات و بحث و گفتگو , بعضي از آثار مكتوب و تفسيري سيدعلي محمدباب را به ملامحمد مجتهد نشان دادند. ملامحمد مجتهد با مشاهده اين آثار به بي مايگي و هجو آن واقف گرديد و خطاب به آن دوتن چنين اظهار داشت : اين تفسير و نوشته هايي كه شما مدعي هستيد از طرف باب مي باشد , پر از غلط هاي فاحش است ! اين چگونه راهنمايي است كه ادعاهايش با كلام نادرست ادا مي شود ! ملاحسين بشرويه اي پاسخ داد : صرف و نحو دونفر از بندگان خدا بودند! ملامحمد مجتهد با شنيدن اين سخن شگفت زده شد و با تعجب ابرو درهم كشيد. ملاحسين به سخنان خود ادامه داد : اين بندگان خداـ مانند همه بندگان ـ دست به گناه زدند و معصيت كردند , از اين رو خداوند آنان را مجازات كرد , يعني درحقيقت صرف و نحو را به زنجير اعراب كشيد و غل و بند قواعد صرف و نحو را بر آن زد. ملا محمد مجتهد پرسيد : منظور ! ملاحسين پاسخ داد : صرف و نحو در غل و زنجير قواعد جاي گرفتند و مجازات شدند. باب هم كه چنين ديد به شفاعت و رحمت , اين بندگان را آزاد كرد و غل و زنجير قواعد و اعراب را از پاي آنان برداشت و اكنون باكي بر كسي نيست كه مرفوع را منصوب , و منصوب را مجرور بخواند . (7 ) ملا محمد مجتهد كه عالم ورزيده و فرزانه اي بود با شنيدن اين ياوه ها و به هم بافته هايي كه براي توجيه جهل و بي سوادي و ضعف دانش سركرده بابيت ارائه مي شد , برآشفت و دستور داد به سرعت اين دو عنصر خائن و تباهكار را از كاشان اخراج كنند. غرور و خود كامگي و ضعف بينش و معرفت ديني رهبر بابيگري و پيروانش , دامهاي بزرگي بودند كه استعمار خارجي براي « مذهب سازي » از آنها بهره هاي فراوان برد و اصولا استعمارگران از ابتدا براي يافتن عناصري با اين دو خصوصيت به كاوش و جستجو پرداختند و پس از شناسايي هاي لازم , فعاليت هاي مخرب خود را به منظور « مهره سازي » براي « كادر رهبري » دين و مذهب جديد آغاز كردند و اصول و فروع ساخته و پرداخته شده آن را با نوشتن الواح مقدسه ! به سران بابيگري و بهائي گري القا نمودند. استعمار در كار خويش توفيق حاصل نمود , زيرا جهل و ضعف هاي معرفتي و نقصان دانش و بينش ديني در كنار غرور و خودكامگي و ميدان داري تمايلات نفساني , دامهايي بودند كه امثال سيد علي محمد باب , ميرزا حسينعلي نوري (بها الله ) , ميرزا يحيي نوري (صبح ازل ) و رهبران بعدي بهائيت همچون عباس افندي (عبدالبها) و شوقي افندي رباني را به راحتي شكار مي كردند و به سرسپردگي و جاسوسي براي قدرتهاي استعماري روسيه , انگليس , اسرائيل و آمريكا مشتاق و راغب مي نمودند. اين دامها , هم اينك و در عصر حاضر , در جلوه و نمودها و قالب ها و روشهاي ديگر بر سر راه كساني است كه اولا از دانش دين و تخصص در شاخه هاي مختلف فرهنگ و معارف و علوم حوزوي همچون كلام , فلسفه , عرفان , تفسير , حديث , اخلاق , تربيت , و ابعاد گوناگون « فقه » در حكومت , سياست , قضا و اقتصاد بي بهره اند و در عين حال ادعاي علم ودانش مي كنند و براساس اصل « قرائت هاي مختلف از دين » به شيوه دين مداري و آموزه هاي مكتب هاي فلسفي و فكري غرب , به « نظريه پردازي » ! درباره اسلام اشتغال دارند! ثانيا بر مركب غرور علمي و خود كامگي و نفسانيت فردي و گروهي و سياسي سوار شده اند و براي تحقق مطامع و اهداف غير الهي خود تعامل و اتحاد با قدرتهاي استعماري غرب همچون آمريكاي جنايتكار را به عنوان يك « تاكتيك » و به صورت وسيله و ابزاري كاملا توجيه شده ! براي رسيدن به « هدف » , لازم و ضروري مي دانند!
پاورقي : 1 ـ خاطرات « همفر » جاسوس انگليس در ممالك اسلامي , ترجمه دكتر محسن مويدي , انتشارات اميركبير , ص 40 2 ـ جاسوس انگليس در كنار ضعف هاي ايدئولوژيك و نقصان معرفت ديني محمد بن عبدالوهاب به عنوان يكي از طلاب علوم ديني , به استحكام و قدرت و توانايي علمي يكي از روحانيون به نام « شيخ جواد قمي » اشاره مي كند و از غلبه و سيطره علمي او در مناظره با محمد بن عبدالوهاب سخن به ميان مي آورد و چنين مي نويسد : « ... من از اين گفتگوها بسيار لذت مي بردم , و در شگفت بودم . مي ديدم كه محمد عبدالوهاب در برابر شيخ جواد قمي كه فردي سالخورده بود , مانند گنجشكي در پنجه صياد دست و پا مي زد و ياراي پرواز نداشت . » (خاطرات « همفر » , ص 40 ) « همفر » علاوه بر اشاره به ضعف هاي ايدئولوژيك محمد بن عبدالوهاب به عنوان زمينه مساعد براي گزينش او , دريادداشت هايش به غير از آنچه درباره غرور و خودكامگي اش اشارت رفت , چند نوبت ديگر به اين ضعف نفساني به عنوان زمينه مساعد براي انتخاب او به منظور ماموريت « مذهب سازي » اشاره مي كند. از جمله مي نويسد : « اوجواني جاه طلب , بلند پرواز , و بي نهايت عصبي مزاج بود. » (خاطرات « همفر » , ص 36 ) همچنين در جاي ديگر مي نويسد : « تدريجا توانستم محمد را كه ذاتا بلند پرواز و خودپرست بود , زير تاثير سخنان خود قرار دهم , تا آنجا كه او به پندار خود , براي جلب اعتماد بيشتر من , خود را از آنچه واقعا بود , بي بند و بارتر معرفي مي كرد! » (خاطرات « همفر » , ص 41 ) 3 ـ پرنس دالگوركي , ص 119 4 ـ تاريخ جامع بهائيت , بهرام افراسيابي , انتشارات سخن , ص 134 5 ـ همان منبع , ص 135 6 ـ همان منبع , ص 135 7 ـ همان منبع , ص 181
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
حجاب زدايي و ترويج آزادي جنسي تفكر القايي استعمار براي گسترش بهائيت در ايران |
|
حجاب زدايي و ترويج آزادي جنسي تفكر القايي استعمار براي گسترش بهائيت در ايران
« حجاب » كه به صورت وجوب و ضرورت « پوشش » براي زنان به منظور صيانت از حريم شخصيت معنوي آنان و جلوگيري از فساد و بي بند و باري و استحكام بخشيدن به اركان خانواده و سالم سازي روابط و فعاليت هاي اجتماعي در تعاليم اسلام مورد توجه خاص واقع شده است , از ديرباز به عنوان يكي از موانع براي تحقق حيله ها و توطئه هاي قدرتهاي استعاري چهره مي نموده و آنان را در تسريع و شتاب بخشي به بسط سيطره فرهنگي و سياسي و اقتصادي بر سرزمين هاي اسلامي با مشكل مواجه مي ساخته است . از همين رو در بستر تاريخ طولاني نقش آفريني هاي شيطاني و مخرب آنان براي مقابله بااسلام و وحدت و اتحاد جوامع و كشورهاي اسلامي , مبارزه با قانون اسلامي حجاب يكي از اهداف و برنامه هاي بنيادين و محوري آنها براي آماده كردن زمينه هاي نفوذ و تعدي و سيطره بر جهان اسلام محسوب شده است .
استعمارگران به وضوح دريافتند كه حجاب و پاكي و عفاف زنان كه يكي از جلوه هاي مهم پايبندي به اسلام و از آثار سازنده تبعيت از احكام و قوانين اين آئين الهي به شمار مي رود , با سلطه همه جانبه آنان بر جوامع اسلامي سازگاري ندارد و سلامت روابط اجتماعي دختران و پسران و زنان و مردان به طور طبيعي نافي هرگونه فساد و فحشا و آزادي هاي مخرب جنسي مي باشد و به همين دليل تصميم گرفتند با روشهاي گوناگون به مبارزه با حجاب و عفاف زنان بپردازند و از اين طريق جوامع اسلامي را به فساد و انحطاط بيفكنند تا در هنگامه هايي كه دختران و پسران ـ كه نيروهاي بالنده و پر انرژي و آماده مقاومت در برابر استعمار خارجي محسوب ميشوند ـ به هرزگي و بي بندوباري و بي تفاوتي در برابر دنياي « سياست » و آمد و شد و عملكردهاي سيطره جويانه قدرتهاي استعماري سرگرم و مشغول مي باشند , اهداف فرهنگي و سياسي و اقتصادي خود را يكي پس از ديگري به مرحله عمل در آورند! استعمار انگليس در استفاده از اين حربه شيطاني براي نفوذ در كشورهاي اسلامي داراي پيشينه اي سياه مي باشد و يكي از برنامه هاي مهم جاسوسان انگليسي در مقاطع مختلف تاريخي , مبارزه پنهان و مرموز با حجاب و پوشش زنان به منظور گستردن دامهاي فساد و فحشا در ميان جوانان مسلمان بوده است . وزارت مستعمرات انگليس به يكي از جاسوسان متبحر خود , اين سياست شوم را اينگونه ابلاغ مي نمايد : « در مساله بي حجابي زنان , بايد كوشش فوق العاده به عمل آوريم تا زنان مسلمان به بي حجابي و رها كردن چادر , مشتاق شوند... پس از آن كه حجاب زن با تبليغات وسيعي از ميان رفت , وظيفه ماموران ماست كه جوانان را به عشق بازي و روابط جنسي نامشروع با زنان تشويق كنند و به اين وسيله فساد را در جوامع اسلامي گسترش دهند . » (1 ) استعمار فرانسه از همين شيوه براي سيطره بر مسلمانان الجزاير استفاده مي كند و با مبارزه با حجاب زنان مسلمان اين كشور , زمينه هاي لازم را براي خارج شدن آنان از پوشش اسلامي و آلودگي به فساد جنسي و در نهايت بالا بردن توان نيروهاي اشغالگر براي پيشروي در تار و پود جامعه الجزاير فراهم مي آورد. « فرانتس فانون » در شرح وقايع سرزمين الجزاير پس از اشغال فرانسويان , ابتدا به اين ضرب المثل قديمي اشاره مي كند كه « زنها را دردست بگيريم , همه چيز به دنبال آن خواهد آمد. » و سپس به اين واقعيت مي پردازد كه : « كشفيات جديد جامعه شناسان فقط كاري كه كرده اين است كه به اين فرمول قديمي روش خاص علمي بخشيده است » ! , و آن گاه براساس اين مقدمه , نظريه سياسي اشغالگران فرانسوي را اين گونه مطرح مي نمايد : « اگر بخواهيم به تار و پود بافته جامعه الجزايري هجوم بريم و استعداد مقاومت او را مغلوب سازيم , بايد ابتدا زنها را تحت تسلط قرار دهيم . » (2 ) « فرانتس فانون » سپس به نقش نمونه هاي رفع حجاب شده زنان الجزايري اشاره مي نمايد : « از آن پس اين زنان « نمونه اي و آزمايشي » با چهره مكشوف و بدن آزاد مانند سكه رايج در محيط اروپايي الجزاير سير مي كنند. در اطراف اين زن حلقه اي از تعليمات نوين به وجود مي آيد و اروپايي ها كه از اين پيروزي به هيجان آمده اند از نگراني اين كه به وضع اوليه برنگردد , اين زن را مانند كسي كه به مذهب جديدي گرويده باشد احاطه مي كنند » (3 ) و در نهايت , نتيجه اين تلاش مخرب اين گونه ظاهر مي شود : « هر بار كه يك زن الجزايري حجاب را رها سازد , با اين عمل خويش در واقع وجود جامعه الجزايري را با سيستم دفاعي سست بنياد و باز و متلاشي , به اشغالگران اعلام مي دارد! . » (4 ) يكي از اقدامات استعارگران پس از بنيان نهادن مذهب « بابيگري » و به قدرت رساندن سيد علي محمد باب به عنوان رهبر و پيشواي اين دين ساختگي , آماده كردن تدريجي يك زن « نمونه اي » رفع حجاب شده و متمايل به فساد و هرزگي بود كه به عنوان يكي از عناصر سطح بالاي بابيگري به منظور ترويج گسترش فرهنگ بي حجابي و آزادي جنسي در ايران , نقش آفريني مي كرد و نه تنها الگوي همه زنان تابع اين مذهب استعماري محسوب ميشد , كه با تبليغات و سخنراني ها و القائات عقايد و افكار استعمار ساخته اش , دختران و زنان مسلمان محجوبه را به رها ساختن پوشش و گرايش به آزادي جنسي به سبك و شيوه دنياي غرب ترغيب مي نمود. اين زن نمونه اي و الگويي , « قره العين » نام داشت . قره العين توسط واسطه هايي كه با علي محمد باب مرتبط بودند , با عقايد و افكار او آشنا گرديد و سخت به بابيگري شيفته و دلبسته شد. او با زمينه و پيش ذهن هاي قبلي و اعتقادات منحرف و آلوده اي كه داشت ـ و همين ها باعث شده بود كه شوهر و سه فرزندش را رها كند و با منحرفين فكري و مرتبطين با علي محمد باب رابطه برقرار سازدـ در سفري كه به كربلا داشت به تبليغ بابيگري پرداخت و جسارت به اسلام را به اوج رساند. براساس خرافه ها و به هم بافته هاي بابيگري , رسم با بيان چنين بود كه كسان خود را « آل الله » ! و از « عترت پيامبر اسلام » ! مي خواندند و به همين دليل قره العين نيز براي خود عنواني جعل و بافته بود و اعلام مي كرد كه من « مظهر حضرت فاطمه » ! هستم . عقايد كفرآميز و فعاليت هاي مخرب او در تبليغ بابيگري موجب خشم مردم كربلا شد و بر محل سكونتش شوريدند. حاكم عراق با بلوايي كه اين زن به وجود آورد به ناچار به دستگيري و تبعيد او به بغداد اقدام نمود و چون در آنجا نيز به فعاليت هاي تبليغي به نفع علي محمد باب پرداخت , حاكم بغداد او را به اقامت در خانه اي تحت كنترل و محدود , مجبور ساخت . اولين اقدامات قره العين براي رها ساختن حجاب , از حضور بدون پوشش و آزادانه در جمع مريدان رهبر بابيگري آغاز گرديد. گروهي از پيروان سيد علي محمدباب به اين وضعيت اعتراض كردند و نامه اي به باب نوشته و درباره عمل قره العين پرسش نمودند. وقتي علي محمد باب در پاسخ به نامه اين افراد , مخالفين قره العين را « متزلزل » نام نهاد و در مكتوب خويش اين زن را « طاهره » لقب داد , عده زيادي از معترضين از عقايد ساختگي و دست هاي پشت پرده اي كه عليه اسلام در حال مذهب سازي و ترويج افكار كفرآميز بود مطلع شدند و خود را از اين دام بزرگ نجات دادند. بحث و تبليغ قره العين در بغداد ديگر بار آغاز شد و او عقايد و افكار مسموم خود را كه با پشتوانه هاي مطالعاتي اش در متون اسلامي به هم مي آميخت و شبهه و ترديد مي آفريد , در بين مردم ترويج نمود. او از جاذبه هاي لازم در نطق و سخنوري برخوردار بود و از طبع شعر نيز بهره داشت و در شورآفريني و تحريك احساسات توانا بود. از طرفي ديگر , زيبا روي بود و اين عامل نيز او را در برانگيختن « فساد » به عنوان زمينه مساعدي كه اهداف شومش را جامه عمل مي پوشاند , ياري مي نمود و در رشد و گسترش مذهب استعمار ساخته بابيگري بسيار موثر مي افتاد. تداوم فعاليت مخرب قره العين در بغداد موجب دستگيري و تبعيد او به « ايران » گرديد. قره العين با جمعي از شاگردان و مريدانش به كرمانشاه وارد شدند و در آن منطقه ترويج بابيت را وجه همت خود قرار دادند و با مخالفت هاي منطقي و به موقع عالمان دين مواجه گرديدند , تا آنجا كه عالم بزرگوار « آقا عبدالله مجتهد » پيكي را مخفيانه به نزد خويشان قره العين فرستاد تا براي فرو خواباندن آشوب و بلوا در كرمانشاه , او را به نزد خويش فرا خواندند. نزديكان قره العين او را شبانه از كرمانشاه بيرون بردند و به همدان انتقال دادند. او در همدان نيز آشوب و بلوا راه انداخت و همين امر موجب شد تا توسط نزديكانش به قزوين انتقال داده شود. از آنجا كه قره العين آرام و قرار نمي يافت و نشر عقايد سيد علي محمد باب را بر خود لازم و واجب مي دانست , قزوين را نيز به آشوب كشاند. عالم روشن ضمير « ملامحمد تقي فقيه » براي صيانت و پاسداري از حريم مقدس اسلام و جلوگيري از نشر عقايد بابيگري در قزوين , به مقابله با او پرداخت . اين عالم تقوا پيشه و دلسوخته كه عموي قره العين محسوب مي شد و پسر خويش را به ازدواج او در آورده بود , باقره العين از در محاجه درآمد و سعي كرد او را به وسيله تعاليم اسلام از بيراهه اي كه پاي در آن نهاده بود خارج كند و به راه روشن دين باز گرداند , ولي به اين كار موفق نشد. ملا محمد تقي فقيه روشنگري براي مردم و آشكار ساختن اهداف و برنامه هاي اسلام ستيزانه بابيت را بر سر منابر لازم مي دانست و تلاش مستعمر او در مبارزه با اين فرقه گمراه باعث شد كه قره العين توسط عوامل خود نقشه قتل اين عالم بزرگوار را به مرحله عمل درآورد. در سپيده دمي كه ملا محمد تقي در مسجد به عبادت اشتغال داشت , پنج نفر از عوامل قره العين بر او حمله ور شدند و با نيزه و خنجر بر سر و روي و شكم و پهلويش ضربه وارد كردند. ملا محمد تقي پس از سه روز دار فاني را وداع گفت و در نزد علما و مردم « شهيد ثالث » لقب گرفت . او قبل از شهادت , براي اين كه آشوب و فتنه به پا نشود وصيت كرد كه كسي به قاتلانش تعرض نكند. در عين حال حكومت وقت براي ملاحظه افكار عمومي قاتلين او را دستگير كرد و به تهران گسيل داشت و قره العين را در قزوين تحت نظر قرار داد . (5 ) قره العين مخفيانه نامه اي به تهران براي « ميرزا حسينعلي نوري » و « ميرزا يحيي صبح ازل » كه از اولين گروندگان به « سيد علي محمد باب » و ترويج كنندگان عقايد و افكار او بودند ارسال داشت و از آنها براي رهايي و نجات خويش استمداد نمود. وجود قره العين براي تشكيل « انجمن بدشت » به منظور اعلام عقايد ضد اسلام بسيار ضروري بود , به ويژه آن كه اين طرح و اساس توسط قره العين پيشنهاد و بنيان گذاشته شده بود. سران بابيت توسط عوامل نفوذي خود توانستند قره العين را از خانه حاكم قزوين بربايند و به تهران بياورند. سپس قره العين همراه با سران بابيه به طرف خراسان روانه مي شوند و در ناحيه « بدشت » (6 ) گردهم مي آيند . دو اردو در اين ناحيه زده شد. يك اردو تحت رياست ملا محمد علي بارفروش ملقب به « قدوس » , و يك اردو به رياست قره العين و ميرزا حسينعلي نوري . يكي از اهداف و برنامه هاي انجمن بدشت اين بود كه بعضي از دعاوي بابيه مطرح شود و قره العين با نقشه خاصي كه قبلا آن را طرح و برنامه ريزي كرده بود , در ميان كساني كه در اردوگاه به عنوان پيروان مذهب باب جمع آمده اند « بي حجاب » ظاهر شود و از اين طريق زمينه هاي لازم را براي از بين بردن پاكي وعفاف و پايبندي به حجاب كه حكم قطعي و ضروري قرآن مي باشد مهيا سازد و ابتدا زنان بابيه و سپس به مرور زنان مسلمان شهرهاي ايران را به برداشتن پوشش اسلامي و گرايش به بي حجابي و فساد و فحشا ترغيب نمايد. قره العين براي اعلام بعضي از عقايد بابيه كه با انكار حكم حجاب اسلامي مرتبط بود در ميان سران اين مذهب استعماري يعني حسينعلي نوري و ملامحمد علي قدوس به اين افكار كفر آميز اصرار ورزيد : « آنچه اسلام آورده در هنگام ظهور باب ملغي و منسوخ است , و چون باب قائم ! است و قائم حق دارد در مذهب تصرف نمايد! , پس شريعت اسلام با ظهور قائم ديگر منسوخ است و چون قائم (يعني علي محمد باب !) هنوز احكام و تكاليف جديد رامدون و تكميل نكرده است , زمان , زمان فترت ميباشد و كليه تكاليف از گردن مردمان ساقط است !! » افكار قره العين به تاييد ميرزا حسينعلي نوري و محمد علي قدوس مي رسد و سپس قره العين براي منسوخ اعلام كردن اين تكاليف و از جمله مهمترين آنها يعني « حجاب » كه براي تحقق اهداف و برنامه هاي او از اهميت خاصي برخوردار بود و بايد زودتر منسوخ و باطل اعلام مي شد , طرح و نقشه اش را كه عبارت بود از ظاهر شدن در حالت حجاب از سر برداشته در ميان مريدان و پيروان خود در اردوگاه , آماده اجرا نمود. روز معين فرا مي رسد. ابتدا قره العين از پشت پرده با نفوذ كلامي كه داشت اين دستورات و فرامين را به عنوان اصول و فروعي از « دين جديد » ! اعلام نمود : « ... اي اصحاب , اين روزگار از ايام فترت شمرده مي شود. امروز تكاليف شرعيه يكباره ساقط است , و اين صوم (روزه ) و صلوه (نماز) كاري بيهوده است ! آنگاه كه ميرزا علي محمد باب اقاليم سبعه را فرو گيرد و اين اديان مختلف را يكي كند , شريعتي تازه خواهد آورد و قرآن خويش ! را در ميان امت وديعتي خواهد نهاد. هر تكليف كه از نو بياورد بر خلق روي زمين واجب ! خواهد گشت . پس , زحمت بيهوده برخويش روا نداريد و زنان خود را در مضاجعت (هم خوابگي و هم بستري ) , طريق مشاركت ! بسپاريد! » (7 ) مي بينيم كه قره العين اولا تكاليف شرعيه را ساقط اعلام مي نمايد. ثانيا نماز و روزه را كاري بيهوده معرفي مي كند. ثالثا به صدور احكام جديد توسط امام زمان ساخته و پرداخته استعمار يعني علي محمدباب بشارت مي دهد! رابعا در همخوابگي و مجامعت , فرمان به « اشتراكيت » ! صادر مي نمايد و به آزادي مطلق جنسي در ميان زنان شوهر دار و مردان همسردار تشويق و ترغيب مي كند! پس از اين سخنان , بنا به نقشه از قبل آماده شده , به اشاره قره العين پرده به كنار مي رود و او بدون حجاب و در حالي كه خود را آرايش كرده است يكباره به ميان مردان حاضر در مجلس ظاهر مي شود! پيروان بابيه پس از مشاهده اين صحنه , تكان مي خورند.گروهي كه آثاري از ايمان و پاكي در دل داشتند و از بينش و هوشياري بهره مي بردند , به سرعت دريافتند كه آن سخنان و اين هرزگي و لاقيدي براي چيست و چه فتنه هايي عليه اسلام در حال شكل گيري است . به همين دليل از آن مجلس خارج شدند و دين به دنياي سر سپردگان استعمار نفروختند. اما گروهي ديگر كه تمايل و اشتياق به فساد و هرزگي و بي بند و باري جنسي آرام و قرار شان را ربوده بود , در اين دام بزرگ گرفتار آمدند و بر ياوه ها و عقايد و افكار كفرآميز و به هم بافته اين زن هرزه و فاسد تن در دادند , زيرا اين عقايد و باورها , ميدان را براي شهوت گرايي ها و فساد گستري هاي آنان باز و آماده مي كرد! پس از اين زمينه سازي ها , ارودگاه بدشت به مركز روابط نامشروع و زنا و فحشا و خوشگذراني تبديل مي شود و بابيان باهم مي آميزند و به حركات زشت و خلاف عقل و شرع مبادرت مي ورزند. ساكنان « بدشت » پس از اطلاع از فساد كاري پيروان بابيه , بر آنان مي شورند و قره العين و طرفدارانش را پس از 32 روز سكونت در آن منطقه مجبور به خروج مي نمايد. فساد و بي بند و باري و زير پا گذاشتن احكام اسلام در اردوگاه بدشت آنچنان آشكار و غير قابل انكار است كه حتي در آثار خود بابيان نيز به آن اشاره شده است , همچنين بسياري از پيروان بابيه در شهرهاي ايران از جمله مراغه , پس از اطلاع از اين وقايع , از اين دين ساختگي خارج شدند و به دامان اسلام بازگشت نمودند. ولي « قره العين » براي طرفداران آزادي هاي جنسي لجام گسيخته غربي و هر انسان متمايل به فسق و فجور و معصيت و گناه , يك « الگو » باقي ماند و همچنان كه آغاز كننده فساد و هرزگي بود , تداوم دهنده اين راه با ايجاد روابط نامشروع جنسي با مردان مختلف نيز محسوب ميشود. در مبحث بعدي تحت عنوان « پرده هايي از يك خيمه شب بازي فرهنگي » درباره يكسان بودن « اسلام شناسي انگليسي » با « اسلام شناسي بابيگري » براي توليد توجيهات مشترك به منظور ايجاد پشتوانه هاي اعتقادي ساختگي و استعماري براي ممنوعيت حجاب و اشاعه ابتذال سخن خواهيم گفت .
برگرفته از روزنامه جمهوري اسلامي
پاورقي : 1 ـ خاطرات همفر , جاسوس انگليس در ممالك اسلامي , ترجمه دكتر محسن مويدي , انتشارات امير كبير , ص 84 2 ـ بررسي جامعه شناسي يك انقلاب يا سال پنجم انقلاب الجزاير , فرانتس فانون , انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي , ص 36 3 ـ همان منبع , ص 43 4 ـ همان منبع , ص 44 5 ـ بهائيت در ايران , دكتر زاهد زاهداني , مركز اسناد انقلاب اسلامي , ص 183 6 ـ « بدشت » در تقسيمات كشوري امروز از دهستان « زيراسناق » كه از توابع « شاهرود » مي باشد , به شمار مي رود. 7 ـ تاريخ جامع بهائيت , بهرام افراسيابي , انتشارات سخن , ص 114 قره العين خطاب به پيروان بابيگري چنين مي گويد : اي اصحاب , اين روزگار از ايام فترت شمرده مي شود. امروز تكاليف شرعيه يكباره ساقط است و اين صوم (روزه ) و صلوه (نماز) كاري بيهوده است ... پس , زحمت بيهوده بر خويش روا نداريد و زنان خود را در مضاجعت (همخوابگي و هم بستري ) , طريق مشاركت ! بسپاريد! وزارت مستعمرات انگليس خطاب به يكي از جاسوسان خود در كشورهاي اسلامي : در مسئله بي حجابي زنان بايد كوشش فوق العاده به عمل آوريم تا زنان مسلمان به بي حجابي و رها كردن چادر , مشتاق شوند... پس از آن كه حجاب زن با تبليغات وسيعي از ميان رفت , وظيفه ماموران ماست كه جوانان را به عشق بازي و روابط جنسي نامشروع با زنان تشويق كنند و به اين وسيله فساد را در جوامع اسلامي گسترش دهند. قدرتهاي استعماري براي مبارزه با حجاب و ترويج فساد و آزادي جنسي در جوامع اسلامي , زنان منع حجاب شده و فاسد « نمونه اي » و « الگويي » به وجود مي آوردند و توسط آنان به فرهنگ سازي هاي باطل براي ترغيب زنان مسلمان به رها كردن پوشش اسلامي و گرايش به فساد مي پرداختند. « قره العين » يكي از مصاديق عيني زنان نمونه اي و الگويي استعمار براي نفي حجاب و ترويج فساد به شمار مي رود. زيرنويس عكس : تصويري از « قره العين » , زن فاسد و ملعبه دست عوامل استعمار و مامور به تبليغ و ترويج بي حجابي و گسترش آزادي جنسي در ايران |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
پرده هايي از يك « خيمه شب بازي فرهنگي » |
|
پرده هايي از يك « خيمه شب بازي فرهنگي »
يكي از برنامه هاي مهم و بنيادين استعمار خارجي كه توسط جاسوسان و ماموران زبردست خود و با همكاري و تلاش هاي همه جانبه ايادي و عوامل مرموز و دست پرورده و دلباخته شان در سرزمين هاي اسلامي , به مرور زمان و با دقت و هوشياري در مراحل مختلف به نتيجه و ثمر رسانده اند , آماده كردن زمينه ها و شرايط مناسب براي رشد و گسترش ابتذال و بي حجابي و فساد در جوامع اسلامي است . ترديدي نيست كه اين برنامه محوري و حائز اهميت , در درجه اول و قبل از همه چيز « سياسي » است و سيطره كامل بر ممالك اسلامي به طور « آشكار » يا « پنهان » و به روش « استعمار كهن » يا « استعمار نو » , اصل نخستين و هدف غائي محسوب مي شود. اين هدف با فروپاشي شيرازه وحدت و اتحاد مسلمين و ايجاد شكاف هاي عميق تفرقه و تشتت و كينه و ستيز ميان آنان رخ مي نمود.
براي تحقق اين هدف غائي و نهايي بود كه به « همفر » جاسوس وزارت مستعمرات بريتانيا , اين گونه توصيه مي شود : « موضوع مهم براي تو در ماموريت آينده , دو نكته است : 1 ـ يافتن نقاط ضعف مسلمانان كه ما را براي نفوذ در آنها و ايجاد تفرقه و اختلاف بين گروهها موفق كند , زيرا عامل پيروزي ما بر دشمن , شناخت اين مسائل است . 2 ـ پس از شناخت نقاط ضعف , اقدام به ايجاد تفرقه و اختلاف ضروري است . هرگاه در اين كار مهم توانائي لازم از خود نشان دهي , بايد مطمئن باشي كه در شمار بهترين جاسوسان انگليس , و شايسته نشان افتخارخواهي بود . » (1 ) براي تحقق اين هدف « سياسي » به عنوان يك « استراتژي » , تمام « تاكتيك » ها به خدمت گرفته شد كه يكي از مهم ترين آنها در مجموعه برنامه ها و روش هاي « فرهنگي » براي نيل به هدف سياسي , مبارزه با « حجاب اسلامي » و گسترش روزافزون « فساد و بي بندوباري » در ميان توده هاي مردم به ويژه « جوانان » بود. به « همفر » جاسوس انگليس در ممالك اسلامي مجموعه برنامه هاي فرهنگي تفهيم و القا مي شود و از آن ميان , درباره مهم ترين و محوري ترين آنها يعني حجاب ستيزي براي گستردن دامهاي فساد و تباهي , به او اين گونه دستور مي دهند : « بايد به استناد شواهد و دلايل تاريخي ! ثابت كنيم كه پوشيدگي زن از دوران بني عباس متداول شده ! و مطلقا سنت اسلام نيست ! مردم , همسران پيامبر را بدون حجاب ! مي ديده اند , و زنان صدر اسلام در تمام شئون زندگي , دوش به دوش مردان فعاليت داشته اند » . (2 ) يكي از نكات قابل توجه در اين القائات استعماري , توجيه و تفسيرهايي است كه ماموران استعمار در كسوت اسلام شناس ! و مفسر دين ! به جوامع اسلامي و توده هاي مسلمان انتقال مي دهند و از آنجا كه اين توجيهات , موافق طبع و مذاق مسلمانان ضعيف الايمان و افراد متمايل به فساد و بي بندوباري هاي جنسي است , سريع اثر مي بخشد و به مصداق اصل « الانسان حريص علي مامنع » (انسان نسبت به آنچه او را به حق و درست منع مي نمايند حريص مي باشد) , در قلب آدمهاي « دم غنيمتي » و گريزان از « حق » و « تكليف الهي » نفوذ مي نمايد , و به همين دليل است كه رهبران سازمان هاي مخوف « فراماسونري » كه در چنبره استعمارگران انگليسي و آمريكايي و صهيونيسم قرار دارند , اعلام مي نمايند : « طبيعت انسان , ميل زيادي به محرمات و شهوتراني دارد. اين وظيفه ماست كه درجه حرارت شهوت را بالا ببريم تا يك مرتبه آتش گرفته و به تمام مقدسات خود كافر گردد . » (3 ) توجيه و تفسيرهاي ماموران استعمار درباره مسائل اسلامي ازجمله « حجاب » كه نمونه اي از آن را در برنامه جاسوس كهنه كار وزارت مستعمرات انگليس يافتيم , اولا « مقدمه » و « زمينه » براي رفع حجاب از زنان بوده است . ثانيا يك « خيمه شب بازي فرهنگي » و در خدمت « بازي هاي سياسي » عوامل استعمار براي فروپاشي اتحاد و وحدت ممالك اسلامي و ايجاد شكاف بين « روحانيت » و « مردم » ـ كه پايگاه مستحكم مقاومت در برابر استعمار خارجي بوده و مي باشند ـ محسوب مي شود. توجيه و تفسيرهاي استعماري وزارت مستعمرات انگليس را با توجيه و تفسيرهاي سران بابيگري انطباق مي دهيم تا مشخص شود عوامل استعمار چگونه از آموزه ها و القائات اربابان خود در خارج از كشور بهره برداري هاي به موقع مي كرده اند و از اين راه آنان را در نيل به « اسلام زدايي » و « حجاب ستيزي » ياري مي رسانده اند و خود به عنوان جاسوسان و مهره هاي دست آموز و رام و مطيع , به تحقق اهداف و خواسته هاي استعمارگران اهتمام مي ورزيده اند. عناصر اصلي با بيت در اردوگاه « بدشت » به همراه جمعي از پيروان باب گردآمدند تا از آنجا با تشكيل يك « خيمه شب بازي فرهنگي » , همه زمينه ها را براي « كشف حجاب » و گسترش « آزادي جنسي » در ايران به عنوان پيش درآمد تحقق « بازي سياسي » توسط سفارتخانه هاي استعمارگران خارجي براي سيطره بر سرزمين ايران مهيا كنند. اين خيمه شب بازي داراي چند « پرده » بود. 1 ـ پرده اول عبارت بود از تجمع و مشورت سه عنصر اصلي بابيت يعني ميرزا حسينعلي نوري (بهاالله ) , ملامحمد علي بارفروش (قدوس ) و « قره العين » . در اين جلسه , نقش اول به عهده قره العين است . او با اين كه سيدعلي محمد باب بنيان گذار و رهبر بابيگري را هرگز نمي بيند , شيفته عقايد و افكار استعمار ساخته او مي باشد و با مكاتباتي كه با علي محمد باب دارد به طور كامل در استخدام برنامه هاي كفرآميز و اسلام ستيز اوست . در همين مكاتبات است كه رهبر بابيگري خطاب به قره العين مي نويسد : « اي قره العين , به زنان اجازه داده شد كه مانند حوران بهشتي , لباس هاي حرير بپوشند , و خود را بيارايند , و به صورت حوران بهشت از خانه هايشان بيرون آيند و ميان مردان وارد شوند , و بدون حجاب بر صندلي ها بنشينند . (4 ) قره العين با تمايلات شديد و لجام گسيخته جنسي و اشتياق فراوان به هرزه گردي و هم آغوشي با مردان , عنصر مورد علاقه استعمارگران خارجي كه در سفارتخانه هاي خود در ايران به ارائه خطوط فكري و مباني اعتقادي خودساخته به علي محمدباب اشتغال داشتند , محسوب مي شد. او مامور به كشف حجاب و گسترش فساد است و در اولين پرده نمايش استعمار , هم اوست كه مقدمات اين كار را فراهم مي آورد و اعلام مي كند كه آنچه اسلام آورده است با ظهور سيدعلي محمدباب لغو گرديده و منسوخ است ! و از آنجا كه باب تكاليف ديني جديد! را اعلام نكرده است هم اينك در زمان فترت و بي تكليفي به سر مي بريم و در اين شرايط همه تكاليف ديني از همه زنان و مردان ساقط مي باشد! 2 ـ پرده دوم , آماده كردن شيوه هاي « عملي » و « اجرايي » براي كشف حجاب در ميان پيروان بابيت در اردوگاه بود. قره العين , شيوه هاي اجراي اين طرح شيطاني را مي يابد و خطاب به دو عنصر ديگر يعني ميرزاحسينعلي نوري (بهاالله ) و محمدعلي بارفروش (قدوس ) چنين مي گويد : « من روزي در هنگام موعظه روزانه , بي حجاب خود را به مردم مي نمايانم . امر از دو حال خارج نيست . يا خواهند پذيرفت كه فهوالمطلوب , يا جمعي كه در حال تزلزل مي باشند اعتراض خواهند نمود و براي شكايت نزد قدوس كه در آن روز نبايد در مجلس حاضر باشد خواهند رفت . قدوس آنان را به سخنان گرم و نرم ولي دو پهلو و موجب شك , چند روز نگه خواهد داشت و چون به موجب مذهب اسلام زنان مرتده (برخلاف مردان كه مستحق اعدامند) بايد با نصيحت و دلالت و موعظه به راه راست هدايت شوند , قدوس مرا مرتده اعلام خواهد كرد و روزي با من مباحثه خواهد نمود و من در اين مباحثه وي را مجاب خواهم كرد تا مردم قانع شوند , به خصوص كه تا آن وقت , شور و حرارت اوليه از بين رفته و چشم و گوش آنان پرشده است ! » (5 ) 3 ـ پرده سوم آماده كردن مجلس مردان به منظور اجراي طرح كشف حجاب توسط قره العين مي باشد. در اردوگاه بدشت معمول بود كه هر روز يكي از سران و عناصر اصلي بابيه براي پيروان باب سخنراني مي كرد و زبان به موعظه ! و ارشاد! مي گشود. هر بار كه قره العين بر كرسي خطابه و موعظه قرار مي گرفت , از پشت پرده با حرارت و نشاط خاص و كلمات و تعابير فصيح زبان به سخن بازمي نمود و مردان بابيه سراپا گوش مي شدند. اين بار , بر شدت حرارت و حالات خاص سخنوري افزود و از پشت پرده اعلام نمود كه با دين جديد علي محمد باب , تكاليف دين اسلام ساقط گرديده و نماز و روزه لغو مي شود وزنان را در همبستري با مردان , محدوديتي نيست ! پس از اين سخنان , يكباره پرده به كنار مي رود و قره العين حجاب از سرافكنده و آرايش كرده در ميان مردان حاضر مي شود. 4 ـ پرده چهارم كه از مهمترين پرده هاست به توجيه و تفسيرهاي قدوس درباره حجاب اسلامي و ايجاد شك و شبهه نسبت به آن در دل اعتراض كنندگان اختصاص دارد. باتوجه به اين كه پيروان باب در مراحل اوليه گرايش به عقايد او به سر مي بردند و سران با بيت نيز تاكنون آشكارا به بيان عقايد كفرآميز خود نپرداخته بودند , اعتقاد به حجاب و پوشش زنان و پايبندي به احكامي چون نماز و روزه در ميان آنان متداول بود و به همين دليل با مشاهده صحنه كشف حجاب توسط قره العين تكان مي خورند و به حالت اعتراض به نزد ملامحمدعلي بارفروش معروف به « قدوس » مي روند. قدوس در خيمه گاه ديگري خود را آماده كرده بود كه طبق طرح و نقشه از پيش تعيين شده اولا با توجيه و تفسيرهاي استعمار ساخته منزلت و ضرورت حجاب اسلامي را با زيركي و شيطنت به زيرسئوال ببرد. ثانيا قره العين را مرتده اعلام نمايد. ثالثا در پاسخ به افرادي كه قره العين به نزد او گسيل مي دارد , براي مناظره با اين زن نزد او برود. رابعا در نهايت در برابر استدلال قره العين تسليم شود و نظر و حكم او را صحيح و عين صواب و صلاح اعلام نمايد! درحالي كه بعضي از طرفداران بابيه با مشاهده صحنه كشف حجاب قره العين , از نقشه هاي خائنانه عليه اسلام اطلاع حاصل نمودند و از آن مذهب استعمار ساخته دست كشيدند و به دامان پاك اسلام پناه آوردند , گروه ديگري از افراد به حالت اعتراض نزد قدوس شتافتند و مشاهدات خود را براي او شرح دادند. قدوس , مرحله به مرحله , طرح و برنامه از قبل پيش بيني شده را به اجرا درآورد.
او خطاب به معترضين گفت : « اگر چنين است كه شما مي گوئيد , قره العين مرتد شده است , اما شايد هم مقصد بزرگتري داشته باشد! » پس از اين عبارات كه هم مطابق خواست اعتراض كنندگان بود , و هم با به ميان آوردن اين جمله كه « شايد مقصد بزرگتري داشته باشد » , آنان را به شك و شبهه در اعتراض خود عليه قره العين ترغيب مي نمود , قسمت مهم سخنان دوپهلوي خود را براي شكستن حرمت حجاب و پوشش زنان , اختصاص داد و خطاب به معترضين چنين گفت : « هرچند كه جنبه عرفي حجاب بيشتر از جنبه شرعي آن است , ولي بالاخره لازم مي باشد. اما شما بايد بدانيد كه در صدر اسلام هم زنان , بي حجاب ! بودند , تا وقتي كه يكي از اعراب بي ادب نسبت به عايشه زوجه پيغمبر اسائه ادب كرد , از همان لحظه آيه حجاب نازل شد. با اين همه , به اين كيفيت امروز حجاب معمول نبوده ! و در قرآن هم فقط راجع به زنان پيغمبر است ! با اين همه وجود چادر لازم است . زيرا گذشته از آن كه سنتي شده است , حافظ عفت و ناموس زنان ما مي باشد , گو اين كه محققا اگر رسم بر غير از اين جاري شده بود , مردان با آن خومي گرفتند و چنين سخت گيري نمي كردند! » (6 ) اين سخنان به هم بافته و خلاف واقع و معلول ذهن و فكر بيمار و آلوده قدوس را ـ كه براساس نقشه قبلي تنظيم شده بود ـ در كنار آنچه وزارت مستعمرات انگليس به جاسوس زبردست خود « همفر » انتقال مي دهد و از او مي خواهد به همين شيوه براي مسلمانان ناآگاه درباره حجاب و پوشش اسلامي استدلال كن تا زنان را بفريبي و به بي حجابي و فساد ترغيب نمايي , قرار دهيد تا مشخص شود كه عبارات و هدفي كه دنبال مي كنند , هر دو واحد و هماهنگ است ! قدوس با اين سخنان , ضمن همراهي با اعتراض كنندگان , به شبهه افكني درباره حجاب زنان مي پردازد و آنان را آماده براي بهره برداري هاي بعدي يعني تسليم در برابر افكار قره العين مي نمايد. 5 ـ پرده پنجم خيمه شب بازي فرهنگي دست نشاندگان استعمار به اجرا درمي آيد. قدوس درحالي كه در مجلس درس خود نشسته بود , دو نفر جوان از طرفداران قره العين وارد مي شوند و مي گويند : « قره العين مي گويد : شما بي آن كه جسارت بحث و مكالمه داشته باشيد از ما بدگويي كرده ايد. اين رسم نيست , با ما مباحثه كنيد. در اين صورت هر كه مغلوب شد از غالب اطاعت كرده از گفتار خود باز خواهد گشت » . قدوس طبق قرارهاي قبلي پاسخ داد : « اين زن از دين خارج شده و من مايل نيستم او را ملاقات كنم يا با وي مباحثه نمايم . » آن دو جوان گفتند : « اين جواب ماموريت ما نيست , ما ماموريم كه شما را به لطف و خوشي نزد ايشان ببريم و اگر نيائيد سر شما را خواهيم برد , يا اين كه شما ما را بكشيد. از اين سه صورت كار بيرون نيست . » قدوس به اصحاب خود رومي نمايد و چنين مي گويد : « راي , راي شماست , هرچه بگوئيد مطيعم » . (7 ) اصحاب پس از مشورت , مباحثه قدوس با قره العين را بهتر و اثربخش تر تشخيص مي دهند. قدوس براساس نقشه هاي قبلي به صحنه سازي هاي بعدي وارد مي شود و به نزد قره العين مي رود و به مباحثه با هم مي پردازند. قدوس در مناظره با قره العين تسليم افكار و عقايد او مي شود و اعلام مي نمايد كه گفتار او و عملكردش در صحنه كشف حجاب عين صواب بوده است . او از قره العين عذرخواهي مي كند و اصحاب و پيروانش بدون آن كه بدانند اين آمدوشدها و مباحثات همه صحنه سازي بوده است , تسليم نظر جديد قدوس مي شوند و در نهايت دين جديد! يعني ساقط شدن همه تكاليف اسلام و اعلام كفر و بي ديني و لاقيدي و بي حجابي و آزادي جنسي و اختلاط و همبستري در ميان زنان و مردان به طور نامحدود و رها از هر قيد و منع شرعي و عقلي پذيرفته مي شود! عرصه ها و صحنه هاي اجتماعي در شهرهاي مختلف ايران , به محل حضور و فعاليت هاي تبليغي قره العين و پيروانش براي ترويج مكرر نتايج به دست آمده از اين خيمه شب بازي استعماري تبديل مي شود. « علي محمد باب » رهبر بابيگري در نامه اي خطاب به « قره العين » چنين حكم مي دهد : اي قره العين , به زنان اجازه داده شد كه مانند حوران بهشتي لباس هاي حرير بپوشند و خود را بيارايند , و به صورت حوران بهشت از خانه هايشان بيرون آيند و ميان مردان وارد شوند و بدون حجاب بر صندلي ها بنشينند! « قره العين » با تمايلات شديد و لجام گسيخته جنسي و اشتياق فراوان به هرزه گردي و هم آغوشي با مردان , عنصر مورد علاقه استعمارگران خارجي كه در سفارتخانه هاي خود در ايران به ارائه خطوط فكري و مباني اعتقادي خود ساخته به علي محمد باب اشتغال داشتند , محسوب مي شد. گروهي از مردان طرفدار بابيگري وقتي اظهارات قره العين را مبني بر اشتراكيت جنسي و همبستري آزاد زنان و مردان با يكديگر استماع نمودند و او را حجاب از سرافكنده و آرايش كرده در جمع مردان مشاهده كردند , از نقشه هاي خائنانه عليه اسلام اطلاع حاصل نمودند و از اين مذهب استعمار ساخته دست كشيدند و به دامان پاك اسلام پناه آوردند.
روزنامه جمهوري اسلامي 29/11/1382 صفحه عقيدتي
پاورقي : 1 ـ خاطرات « همفر » جاسوس انگليسي در ممالك اسلامي , ترجمه دكتر محسن مويدي , انتشارات اميركبير , ص 27 2 ـ همان منبع , ص 84 3 ـ دنيا و يهود , ص 135 4 ـ تاريخ جامع بهائيت , بهرام افراسيابي , انتشارات سخن , ص 264 5 ـ همان منبع , ص 113 6 ـ همان منبع , ص 115 7 ـ همان منبع , ص 116 |
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-8 |
|
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-8 ۰۸ خرداد ۱۳۸۵ گروههاي انشعابي بهائيت و اصول مشترك براي معارضه با اسلام و خدمت به بيگانگان پس از مرگ « عباس افندي » (عبدالبها) , « شوقي افندي رباني » راه باطل و گمراهي آفرين او را تداوم بخشيد و در تقويت و گسترش مذهب استعمار ساخته « بهائيت » از هيچ تلاش و فعاليتي دريغ نورزيد. عباس افندي به هنگام مرگ فرزند پسر نداشت تا او را به پيشوايي و رهبري بعد از خود بگمارد و به همين دليل براي رهبري بهائيت چاره اي ديگر انديشيد كه عبارت بود از بنيان نهادن سلسله « ولايت امرالله » ! بر اساس آنچه عباس افندي تحت عنوان « الواح وصايا » از خود باقي گذاشت , « ولي امر » ها بايد پي در پي و يكي پس از ديگري زمام رهبري و رياست بهائيت را به عهده بگيرند و هر كدام از آنها جانشين پس از خود را تعيين نمايد. اين « ولي امر » ها بايد هر كدام حافظ اصول و مباني و فروع بهائيت باشند و از طرف همه بهائيان جهان به طور كامل تبعيت و اطاعت شوند. شوقي افندي رباني , نوه دختري عباس افندي , اولين ولي امرالله بود كه بر اساس الواح وصايا , رهبري بهائيت را به عهده گرفت تا پس از او سلسله اوليا امر در نسل و فرزندان او تداوم يابد.
پس از به قدرت رسيدن شوقي افندي عده اي به مخالفت پرداختند و از همين جا اختلافات در بهائيت به وجود آمد. گروهي از مخالفان , الواح وصايا را معتبر ندانستند و از همين رو به رهبري و اطاعت شوقي افندي در نيامدند و « ميرزا احمد سهراب » را كه از نزديكان و خويشاوندان شوقي افندي بود به رهبري برگزيدند و خود را « سهرابي » ناميدند و با تشكيل « كاروان خاور و باختر » به فعاليت هاي باطل بهائي گري پرداختند. گروهي ديگر از مخالفان , خود را از مهلكه كفر و الحاد بهائيت نجات دادند و به دامان پر مهر اسلام التجا جستند و از گذشته هاي سياه و عقايد و افكار باطلشان توبه نمودند. در ميان اين افراد , عبدالحسين آيتي (آوار) , ميرزاحسين نيكو , و فضل الله صبحي (كاتب وحي بهائيت ) از ديگران سرشناس تر بودند. اينان كه پس از بازگشت به اسلام مورد ناسزاگويي شوقي افندي واقع شدند , با نوشتن كتاب هايي چون كشف الحيل , فلسفه نيكو , و خاطرات صبحي به افشاي سوابق زشت و باطل شوقي افندي اقدام نمودند. شوقي افندي بهائيت را به صورت يك تشكيلات حزبي , محافل منتخب محلي و ملي , شركتهاي تجارتي قوام بخشيد و در گسترش آن به شدت كوشيد. براساس نظام كنترل اجتماعي تثبيت شده در اين تشكيلات , هر كس كه بر خلاف نظر و تمايل شوقي افندي عمل مي كرد ابتدا از تشكيلات تحت عنوان « طرد اداري » اخراج مي شد و سپس از جامعه تحت عنوان « طرد روحاني » رانده و منفور مي گرديد و بدينوسيله مجازات مي شد. در دوران حيات شوقي افندي و پس از تشكيل حكومت اسرائيل توسط انگليس , فرقه بهائيت به دليل سرسختي و عداوت عليه اسلام و قرآن مورد توجه و نظر خاص اسرائيل قرار گرفت و اموال آنان تحت حمايت درآمد و از ماليات معاف گرديد. شوقي افندي هم به سرسپردگي و خدمات خالصانه براي اسرائيل همت گماشت و هم او بود كه براي اولين بار نام « ارض اقدس » و « مشرق الاذكار » را براي بزرگداشت اسرائيل استفاده نمود و اين كشور غاصب را مركز اصلي بهائيت قرار داد و با يهوديان و صهيونيست ها در اوج احترام و بزرگداشت مواجهه نمود و اين در حالي بود كه بر اساس تعاليم ساخته دست استعمار , بهائيان مال و جان و ناموس مسلمانان را مباح اعلام مي نمودند و به شكنجه و سپس شهادت آنان مي پرداختند! (1 ) سرانجام « شوقي افندي « در سال 1336 هجري شمسي در لندن در گذشت و همانجا مدفون گرديد. بر خلاف پيش بيني و پيشگويي « عباس افندي » كه قرار بود رهبري بهائيت تحت عنوان ولايت امرالله در سلسله نسل شوقي افندي تداوم يابد , او عقيم بود و فرزندي از خود باقي نگذاشت . شوقي افندي با توجه به وجود اين مشكل , قبل از مرگ خود براي تداوم بهائيت به تشكيل « بيت العدل اعظم الهي » ! فرمان داد. بر اساس الواح وصاياي عباس افندي بايد پس از آن كه شوقي افندي رباني به عنوان اولين « ولي امر الله » , قبل از مرگ خود « ولي امرالله ثاني » را تعيين نمود , از ميان رجال بهائي هشت نفر انتخاب شوند و به رياست ولي امرالله ثاني و با تشكيل بيت العدل اعظم به اداره و رشد و گسترش بهائيت بپردازند. با وجود اين پيش بيني ها و تعيين وظايف , پس از مرگ شوقي افندي رباني چند دستگي و تشتت و نزاع در ميان عناصر اصلي بهائيت شدت گرفت و بر سر جانشيني و رهبري اين مذهب و حزب استعماري به اختلاف و كشمكش روي آورد كه در اثر آن , سه گروه انشعابي در بهائيت به وجود آمد : 1 ـ گروهي از بهائيان , زن آمريكايي شوق افندي رباني را به نام « روحيه ماكسول » به رهبري خود انتخاب كردند. روحيه ماكسول با اين كه به خوبي مي دانست همسرش شوقي افندي در سال 1308 هجري شمسي « ايادي امرالله » را تعيين نموده و در سال 1330 هجري شمسي دستور بنيان نهادن « بيت العدل اعظم » را صادر كرده و جانشيني به نام « ميسن ريمي » براي خود انتخاب نموده است , پس از مرگ شوهرش همه انتصابات و انتخابات را ملغي اعلام كرد و خود به تصاحب قدرت پرداخت . (2 ) روحيه ماكسول و طرفدارانش در لندن كنفرانسي از عناصر اصلي بهائي تشكيل دادند و نه نفر از اعضاي مجلس بيت العدل را انتخاب كردند و پس از آن به برپايي اين مجلس در « حيفا » (فلسطين اشغالي ) اقدام كردند. اين بيت العدل هم اينك نيز داير است و هر چند سال يك بار انتخابات مجدد برگزار مي گردد و از اين طريق بر پيروان اين شاخه از بهائيت در جهان رهبري و حكمراني مي نمايد. پيروان روحيه ماكسول درباره او اين چنين اعلام نظر مي كنند : « او پنجمين پيشواي بهائيت و اداره كننده فرقه بهائي در جهان است . » (3 ) 2 ـ گروه ديگري از بهائيان , به مخالفت با رهبري روحيه ماكسول پرداخته و بيت العدل حيفا را ساختگي و فاقد اعتبار اعلام كردند. به اعتقاد آنان جانشين و رهبر اصلي بهائيت « چارلز ميسن ريمي » مي باشد و هم او « ولي امرالله ثاني » است كه توسط شوقي افندي رباني تعيين شده است , چنانكه شوقي افندي پيش از مرگ علاوه بر انتخاب او , ايادي امرالله را نيز تعيين نموده و دستور تشكيل بيت العدل اعظم را نيز صادر كرده است . « چارلز ميسن ريمي » فرزند يكي از روحانيون كليساي اسقفي مي باشد كه در سال 1253 هـ . ش در يكي از شهرهاي كنار رودخانه « مي سي سي پي » پاي به عرصه وجود مي نهد و با تعليمات كليساي اسقفي پرورش مي يابد. او با شوقي افندي رباني سابقه طولاني داشته است و از جانب او به حيفا برده مي شود و به عنوان نماينده وي در جلساتي كه خود حضور نداشته است , شركت مي كند. پيروان چارلز ميسن ريمي او را جانشين شوقي افندي و پنجمين پيشواي بهائيت مي دانند. و او را « ولي امرالله ثاني » ! و « عزيزالله » ! مي نامند. مخالفان ميسن ريمي مي گويند او آمريكايي است و فارسي و عربي نمي داند و نمي تواند به تفسير و تبيين الواح عربي و فارسي بپردازد! حملات ميسن ريمي عليه ايادي امرالله كه بر خلاف تصميماتش عمل نموده و به رهبري اش خرده مي گيرند , موجب طرد او از جانب ايادي امرالله شده است . (4 ) 3 ـ گروه ديگري نيز از بهائيت انشعاب اختيار كردند كه به « سمائي » معروف مي باشند و به همراه گروه دوم معروف به « ريمي » ها ـ كه به آن اشارت رفت ـ در كشورهاي هند , پاكستان , اندونزي , ايران و آمريكا پيروان و طرفداراني را گرد آورده اند. شيوه شكل گيري « سمائي ها » به اين صورت بود كه جواني از خراسان در كشور اندونزي بپاخاست و اعلام نمود كه « موعود كتاب اقدس بهائيت » و صاحب « دين و آيين جديد » مي باشد! نام اين شخص « جمشيد معاني » ملقب به « سماالله » است كه همچون ساير بهائيان كه « كتاب بيان » سيدعلي محمد باب و « كتاب اقدس » ميرزا حسينعلي نوري (بهاالله ) را مستند ادعاهاي خود مي دانند و بر اصول و مباني و فروع و تعاليم استعمار ساخته آن استناد مي جويند , خود را موعود الواح و تعاليم كتاب اقدس بهائيت يعني « من يظهره الله جديد » ! ناميد. هم اكنون اين سه گروه و شعبه ياد شده از بهائيت , در حال فعاليتهاي مخرب استعماري عليه اسلام مي باشند و با شبكه هاي وسيعي كه زير نظر « ايادي امرالله » قرار دارند , كار تبليغ و ترويج آموزه هاي كفرآميز و استعمار ساخته بهائيت را در سراسر جهان سامان دهي مي كنند. امروز , « بيت العدل » مركزيت اين فرقه را به عهده دارد , و « ايادي امرالله » نقش حفاظت و تبليغ و ساير وظايف مربوط به رشد و گسترش اين مذهب استعمار ساخته را ايفا مي نمايند. براي تشكيل « بيت العدل » به عنوان « مركزيت بهائيت » , شوقي افندي هشت سال پيش از مرگش ابتدا به تاسيس يك « هيئت بين المللي بهائي » با اهداف زير اهتمام ورزيد : الف ـ با اولياي حكومت اسرائيل رابطه برقرار نمايد! ب ـ او را در ايفاي وظايف مربوط به ساختمان فوقاني مقام اعلي كمك كند. ج ـ با اولياي كشوري در باب مسائل مربوط به احوال شخصي وارد مذاكره شود. اين هيئت پس از تغيير و تحولاتي مي بايد به شكل بيت عدل عمومي در آمده اعضاي آن از طريق انتخابات معين شوند . (5 ) اعضاي انتخاب شده هيئت بين المللي بهائي كه به نام « بيت العدل اعظم الهي » ! و در نقش « مركزيت سياسي بهائيت » فعاليت آغاز كرد , نه نفر بودند. براي بنيان نهادن « ايادي امرالله » نيز شوقي افندي رباني قبل از مرگش اقدام نمود و با گزينش او , بيست و هفت نفر براي انجام مسئوليت حفاظت و ترويج بهائيت انتخاب شدند. تعداد 9 نفر از اين افراد « ايراني » و بقيه « خارجي » مي باشند! گروههاي سه گانه ياد شده بهائيت , با وجود اختلافات فرقه اي با يكديگر , در اصول و مباني و تعاليم بهائيت و اهداف و ماموريت هاي سياسي و استعماري و سرسپردگي براي كشورهاي غربي همچون انگليس و آمريكا , « مشترك » و « متحد » عمل مي نمايند! و از همين جا به وضوح مشخص مي شود كه اين انشعاب ها و تعدد فرقه هاي بهائيت , به دست استعمار صورت مي گيرد و به نفع آنان تمام مي شود. اين انشعاب ها به عنوان ضرورتهايي چون ايجاد « تنوع » و « نوگرايي » براي صيانت بهتر از اصول و مباني دين ساخته شده دست قدرتهاي سيطره جو و نيز تداوم حفاظت از منافع غرب و آمريكا و اسرائيل , لازم و حياتي مي گردد! شوقي افندي قبل از مرگ خويش براي رفع مشكلات بهائيت , سلسله « ايادي امرالله » را بنيان نهاد و با گزينش او 27 نفر براي انجام مسئوليت حفاظت و ترويج بهائيت انتخاب شدند كه 9 نفر از اين افراد « ايراني » و بقيه « خارجي » مي باشند. « ايادي امرالله » تحت نظر « بيت العدل » كه مركزيت بهائيت محسوب مي شود و در « اسرائيل » قرار دارد , فعاليت مي نمايد! گروههاي انشعابي بهائيت با وجود اختلافات فرقه اي با يكديگر , در اصول و مباني و تعاليم بهائيت و اهداف و ماموريت هاي سياسي و استعماري و سرسپردگي براي كشورهاي غربي همچون انگليس و آمريكا , « مشترك » و « متحد » عمل مي نمايند! جمعي از عناصر اصلي و سرشناس بهائيت همچون عبدالحسين آيتي و ميرزا حسين نيكو و فضل الله صبحي , خود را از مهلكه فرقه ضاله بهائيت نجات دادند و به دامان پرمهر اسلام بازگشتند و با انتشار كتاب هاي ارزشمندي چون « كشف الحيل » و « فلسفه نيكو » و « خاطرات صبحي » به افشاي تعاليم باطل و سوابق زشت رهبران بهائيت اقدام نمودند.
به نقل از جمهوري اسلامي
پاورقي : 1 ـ بهائيت در ايران , دكتر زاهد زاهداني , مركز اسناد انقلاب اسلامي , ص 257 2 ـ انشعاب در بهائيت , اسماعيل رائين , موسسه تحقيقي رائين , ص 203 3 ـ همان منبع , ص 232 4 ـ بهائيت در ايران , ص 261 ـ 260 5 ـ همان منبع , ص 262
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-9 |
|
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-9
سيطره كامل بهائيت بر اركان و تشكيلات رژيم پهلوي دوران حكومت پهلوي دوم را بايد يكي از مناسب ترين و مساعدترين ادوار براي رشد و گسترش سريع و شتاب آلود « بهائيت » در ايران ناميد , به گونه اي كه در هيچ يك از قطعات تاريخ اين سرزمين , اين فرقه ضاله نتوانست همچون اين دوره به طور رها و آزاد در عرصه ها و صحنه هاي مختلف حاكميت سياسي و فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي و نظامي و قضايي اين كشور به تاخت و تاز بپردازد و بر همه امور ايران سيطره يابد و از تمام امكانات و ابزارها و اهرمهاي حكومت براي تحقق اهداف خود بهره برداري نمايد.
اسناد و مدارك مسلم و قطعي و اعترافات عناصر وابسته به رژيم پهلوي , به وضوح و صراحت از اين واقعيت تلخ و انكارناپذير حكايت دارند كه دستگاهها و تشكيلات عريض و طويل حكومت شاه به طور كامل در چنبره قدرت بهائيان گرفتار آمده بود و عناصر اصلي اين فرقه مخوف و معارض با اسلام و قرآن و استقلال و تماميت ارضي ايران , با ارتباط با « انگليس » و « اسرائيل » و « آمريكا » و در مسير تحقق سياست هاي شيطاني سازمان هاي جاسوسي « اينتلجنت سرويس » و « موساد » و « سيا » , در تمام تار و پود نظام سياسي و حكومتي ايران رخنه كرده بودند و فرامين و برنامه ها و دستورالعمل هاي ديكته شده قدرتهاي استعماري را به مرحله عمل درمي آوردند و در كنار تلاش هاي بي وقفه اي كه براي تحقق اهداف و مقاصد اربابان خارجي خود داشتند , تمام مراكز حساس اقتصادي را نيز تحت سيطره خويش درآورده بودند و از منافع فراواني كه به دست مي آوردند , به نشر و ترويج بهائيت و اجراي دستور العمل هاي صادر شده از « بيت العدل » مستقر در اسرائيل مي پرداختند ارتشبد « حسين فردوست » كه از مهره هاي مهم رژيم شاه ودربار محسوب مي شد و در مناصب حساسي چون معاونت ساواك , رياست دفتر اطلاعات ويژه شاه و رياست دفتر بازرسي شاه خدمت مي كرد , درباره تعامل تشكيلات بهائيان با حكومت شاه چنين مي گويد : « ... يكي ديگر از فرقه هايي كه توسط اداره كل سوم ساواك با دقت دنبال مي شد , بهائيت بود. شعبه مربوط بولتن هاي نوبه اي (سه ماهه ) تنظيم مي كرد كه يك نسخه از آن از طريق من (دفتر ويژه اطلاعات ) به اطلاع محمدرضا مي رسيد. اين بولتن مفصل تر از بولتن فراماسونري بود. اما محمدرضا از تشكيلات بهائيت و به خصوص افراد بهايي در مقامات مهم و حساس مملكتي اطلاع كامل داشت و نسبت به آنها حسن ظن نشان مي داد. اصولا رضاخان نيز با بهائيت روابط حسنه داشت , تا حدي كه اسدالله صنيعي را كه يك بهائي طراز اول بود , آجودان مخصوص محمدرضا كرد. صنيعي بعدها بسيار متنفذ شد و در زمان علم و حسنعلي منصور و به خصوص هويدا به وزارت فرهنگ و وزارت خواربار رسيد . » (1 ) يكي از عناصر كليدي و مهم تشكيلات بهائيت تيمسار « عبدالكريم ايادي » نام دارد. او ابتدا به صورت « پزشك مخصوص دربار » به محمدرضا پهلوي نزديك مي شود و علاقه واعتماد شاه را به خود جلب مي نمايد. اين علاقه و اعتماد به تدريج به گونه اي شدت مي يابد كه ديدار او با عبدالكريم ايادي از هفته اي 3 روز به هر روز تبديل مي شود و سپس ديدار هر روز به كليه ساعات فراغت شاه تعميم مي يابد , به طوري كه صبح ها در حالي كه هنوز شاه از خواب بيدار نشده بود , ايادي خود را براي ديدار او حاضر مي ساخت و شب ها تا هنگام خواب نزد شاه باقي مي ماند. « ايادي » با نفوذترين فرد دربار و مقتدرترين فرد كشور محسوب مي شد و براي خود مشاغل فراوان و كثير فراهم كرده بود كه همه حائز اهميت و پولساز بودند. رياست بهداري كل ارتش و اداره ساختمان هاي بيمارستان هاي ارتش و وارد كردن وسايل وداروها , رياست « اتكا » ارتش و نيروهاي انتظامي و تعيين روساي اتكاها و پرسنل آنها و وارد كردن نيازهاي كشور از انگليس و آمريكا اگر چه آنها در كشور موجود بود , رياست سازمان دارويي كشور و كنترل خريد دارو از خارج , رياست شيلات جنوب و صدور مجوز براي صيادي كشورهاي مورد نظر از جمله اموري بود كه عبدالكريم ايادي براساس مصالح بهائيت در تحت كنترل و سيطره خود درآورده بود. حسين فردوست مي گويد : « مشاغل او را كنترل كردم و به 80 رسيد . به محمد رضا گزارش كردم . محمد رضا در حضور من از او ايراد گرفت كه 80 شغل را براي چه مي خواهي ايادي به شوخي جواب داد و گفت : مي خواهم مشاغلم را به 100 برسانم ! » (2 ) همچنين حسين فردوست باتوجه به سيطره كامل عبدالكريم ايادي بر تشكيلات دربار و دولت و كشور مي گويد : « در دوران هويدا , ايادي تا توانست وزير بهائي وارد كابينه كرد و اين وزرا بدون اجازه او حق هيچ كاري نداشتند. من مي توانم ادعا كنم كه يك هزارم كارهاي ايادي را نمي دانم , ولي اگر پرونده هاي موجود ارتش و نيروهاي انتظامي و سازمان هاي دولتي بررسي شود موارد مستندي مشاهده مي گردد كه به نظر افسانه مي رسد و بر اين اساس مي توان كتابي نوشت كه : آيا ايادي بهائي بر ايران سلطنت مي كرد يا محمدرضا پهلوي ! تمام ايرانيان رده بالا , چه در ايران باشند و چه در خارج , خواهند پذيرفت كه سلطان واقعي ايران ايادي بود.... در زمان حاكميت ايادي بود كه بهائي ها در مشاغل مهم قرار گرفتند . » (3 ) نفوذ و گسترش سيطره سياسي و اقتصادي بهائيان در ايران از اين تفكر تشكيلات جهاني بهائيت ناشي مي شد كه : ايران همان ارض موعودي است كه بايد به تصاحب بهائيان درآيد! عبدالكريم ايادي با توجه به عضويت در اين تشكيلات جهاني ماموريت داشت تفكر مزبور را در تمام عرصه ها و سيستم هاي حكومتي ايران به ظهور و عينيت برساند و او در اين ماموريت شيطاني آنچنان به پيشرفت هاي بزرگ و غيرقابل تصور دست يافت كه شاه و تشكيلات دربار و ارتش و سازمان هاي دولتي همچون موم در دستهاي او به بازي گرفته مي شدند. طبيعي است كه قدرت و سيطره عبدالكريم ايادي با حمايت هاي كشورهاي خارجي تثبيت گرديد. او به دليل نقش كليدي و حساسي كه در جاسوسي و ارائه كليه اطلاعات لازم به سرويس هاي مخفي و اطلاعاتي كشورهاي بيگانه داشت , توانست بهائيان ايران را به اوج قدرت سياسي و اقتصادي برساند و اصولا ورود و نفوذ اين عنصر در دربار و تشكيلات ارتش و دولت توسط قدرتهاي استعماري صورت گرفت و از همانجا قدرت و تسلط همه جانبه بهائيت در ايران رشد و گسترش يافت , به گونه اي كه فرامين عبدالكريم ايادي بر تمام نظام و سيستم حكومتي و عناصر و سران بالاي رژيم حاكم بود و كسي را ياراي مخالفت با آن نبود. ارتشبد حسين فردوست ـ كه خود عنصر فاسد و جنايتكار و وابسته به دربار و محرم اسرار شاه بود و از نزديك با عبدالكريم ايادي تعامل داشت (4 ) درباره نقش اطلاعاتي اين عنصر براي كشورهاي بيگانه و سيطره و حاكميت او بر تشكيلات دولت , چنين اعتراف مي نمايد : « ايادي , جاسوس بزرگ غرب و مطلع ترين منبع اطلاعاتي سرويس هاي آمريكا و انگليس در دربار و كشور بود و نفوذ او با نفوذ محمدرضا مساوي بود. نخست وزيران , به خصوص هويدا , روساي ستاد ارتش , و كليه مقامات مهم مملكتي اعم از وزير و نماينده مجلس و امثالهم دستورات او را كه نخست به فرم خواهش بود و اگر اجرا نمي شد به فرم امر , اجرا مي كردند . » (5 ) جاسوسي و خيانت به آب و خاك و خدمت به بيگانگان , « صفت مشترك » همه بهائيان است و اين امر چه در گذشته و چه در حال , روشن و مستند و اثبات شده مي باشد. اين تنها حسين فردوست نيست كه اعلام مي كند « بهائي هايي كه من ديده ام واقعا احساس ايرانيت نداشتند و اين كاملا محسوس بود و طبعا اين افراد جاسوس هاي بالفطره بودند . » (6 ) بلكه تمام كساني كه همچون او با اين عناصر حشر و نشر و مراوده و تعامل داشته اند بر اين واقعيت تلخ صحه مي گذارند. همين صفت و خصيصه مشترك است كه بهائيان را به صورت ابزارهاي كارآمد به بهره برداري هاي سازمان هاي جاسوسي انگليس و اسرائيل و آمريكا مي رساند و زماني هم كه اين جاسوسان بالفطره به دام نيروهاي امنيتي ما گرفتار مي آيند و پس از محاكمه در دادگاههاي انقلاب به اعدام محكوم مي شوند , ناله هاي حقوق بشري دشمنان بشريت از گلوها بالا مي آيد و خود را به حمايت از اين جاسوسان و خيانتكاران به استقلال و تماميت ارضي ايران موظف مي دانند! يكي ديگر از عناصر كليدي بهائيت در تشكيلات دربار و دولت پهلوي دوم , « امير عباس هويدا » نام دارد. « ميرزا رضاقناد » پدربزرگ هويدا از مريدان فداكار « عباس افندي » محسوب مي شد و با نزديكي و تقربي كه به رهبر بهائيت پيدا كرد از ايران به اسرائيل رفت و در « عكا » در خدمت تشكيلات بهائيت درآمد. عباس افندي , « حبيب الله خان » پسر ميرزا رضا قناد و پدر هويدا را براي ادامه تحصيل به اروپا گسيل داشت . او پس از پايان تحصيلات به ايران بازگشت و به مرور به وزارت خارجه راه يافت و از اين طريق مامور به خدمت در سوريه و لبنان شد و در اين منصب با انگليسي ها رابطه برقرار نمود و ضمن خدمت به سازمان جاسوسي اين كشور , به تبليغ و ترويج بهائيت پرداخت . امير عباس هويدا يكي از دو پسر حبيب الله خان بود كه همچون پدر به مسلك بهائيت درآمد و در خدمت به اين فرقه ضاله و تبليغ و گسترش عقايد كفرآميز آن از هيچ تلاش و كوششي در هيچ برهه از عمر خويش دريغ نورزيد. درباره ارتباط پنهان هويدا با تشكيلات بهائيت اسناد و مدارك روشن و صريحي وجود دارد كه به بعضي از آنها اشاره مي كنيم . سند اول , نامه مورخ 1343,6,12 است كه يكي از عناصر اصلي بهائيت ايران به نام « قاسم اشراقي » براي « دكتر فرهنگ مهر » معاون وزارت دارائي ارسال مي نمايد و از وقوع حادثه تصادف براي هويدا كه در آن تاريخ وزير دارايي بود ابراز تاسف مي كند. در اين نامه خطاب به معاون وزارت دارائي وقت , چنين آمده است : « به مناسبت پيشامدي كه براي جناب آقاي هويدا وزير محترم دارايي رخ داده , خواهشمند است مراتب تاثر و تاسف اينجانب و برادرانم را به عموم هم مسلكان و به خصوص جناب آقاي ثابت پاسال مدير محترم تلويزيون ايران كه بزرگترين خدمتگزار فرقه ما هستند ابلاغ فرمائيد . » (7 ) سند دوم , گزارش ساواك از جلسه بهائيان ناحيه 2 شيراز در تاريخ 1350,5,19 مي باشد . در اين سند درباره گفتگوي عناصر بهائي درباره قدرت و نفوذ بهائيت در حكومت و نقش كليدي اميرعباس هويدا چنين آمده است : « جلسه اي با شركت 12 نفر از بهائيان ناحيه 2 شيراز در منزل آقاي هوشمند زير نظر آقاي فرهنگي تشكيل گرديد. پس از قرائت شروع و خاتمه و قرائت صفحاتي از كتاب لوح احمد وايقان , آقايان فرهنگي و محمدعلي هوشمند پيرامون وضع اقتصادي بهائيان در ايران صحبت كردند. فرهنگي اظهار داشت : بهائيان در كشورهاي اسلامي پيروز هستند و مي توانند امتياز هر چيزي را كه مي خواهند بگيرند. تمام سرمايه هاي بانكي و ادارات و رواج پول در اجتماع ايران مربوط به بهائيان و كليميان مي باشد. تمام آسمان خراش هاي تهران , شيراز و اصفهان مال بهائيان است ... شخص هويدا بهائي زاده است . عده اي از مامورين مخفي ايران كه در دربار شاهنشاهي مي باشند مي خواهند هويدا را محكوم كنند , ولي او يكي از بهترين خادمين امرالله است ... آقايان بهائيان , نگذاريد كمر مسلمانان راست شود ... (8 )
سند سوم , اظهار مخالفت يكي از عناصر رژيم پهلوي به نام سناتور « جهانشاه صمصام » به نخست وزيري امير عباس هويدا به دليل بهايي بودن و وابستگي اش به تشكيلات جهاني بهائيان است . اين نكته قابل ذكر است كه انتصاب هويدا توسط شاه به صدارت و نخست وزيري , نه تنها اعتراض روحانيت و مردم مسلمان ايران را برانگيخت , بلكه برخي از مخالفتها را در دربار نيز به دنبال آورد. اين مخالفتها به دليل شدت خباثت و عقايد كفرآميز بهائيان و معارضه مستقيم اين فرقه ضاله با تعاليم و قوانين اسلام و نقش تخريبي عناصر بهائي در نظام سياسي و اقتصادي و فرهنگي و نظامي كشور بود. مخالفت هاي عناصر درون رژيم پهلوي اگرچه عميق و بنيادين نبود و در سطح و ظاهر باقي مي ماند و در نهايت تسليم نظر شاه مي شدند , لكن از اين لحاظ كه آنان به خوبي از وابستگي هويدا به تشكيلات بهائيت اطلاع داشتند و از عواقب اين كار بيم و هراس به دل راه مي دادند و سيطره همه جانبه بهائيان بر دربار و دولت و كشور را پيش بيني مي كردند , بسيار قابل تعمق مي باشد. در گزارش ساواك درباره مخالفت سناتور جهانشاه صمصام با نخست وزيري هويدا چنين آمده است : سناتور جهانشاه صمصام در پايان جلسه روز 1343,11,17 مجلس سنا , به سناتور مسعودي با حضور يكي از خبرنگاران جرايد اظهار داشت : حيف است كه به اين مملكت و اين ملت كسي چون هويدا كه بهائي است حكومت كند. سناتور صمصام همچنين افزود : من به امر اعليحضرت همايون شاهنشاه به اين دولت راي موافق دادم , ولي اين شخص (هويدا) لياقت چنين كاري را ندارد . » (9 ) سند چهارم , گزارش ساواك درباره مخالفت معاون اداره فرهنگ با نخست وزيري هويدا به دليل وابستگي او به بهائيت است : « 43,11,7 , مهدويان معاون اداره كل فرهنگ استان ضمن صحبت خصوصي اظهار نمود كه انتخاب آقاي هويدا به سمت نخست وزيري مصلحت نبود. زيرا مسلم است كه آقاي هويدا بهائي است و معلوم نيست چرا ايشان را مسئول كابينه كرده اند . » (10 ) محمدرضا شاه كه مزدور بي چون و چراي آمريكا و اسرائيل و انگليس بود و تحت سيطره عناصر و مهره هاي گماشته شده اين سه قدرت استعماري يعني « عبدالكريم ايادي » و وابستگانش قرار داشت , بدون اعتنا به اظهارات مخالف و در عين حال مرعوبانه كه در نهايت تسليم شدن در برابر اوامر ملوكانه ! را به همراه داشت , هويدا را به نخست وزيري گماشت و اين عنصر پليد و وابسته به تشكيلات جاسوسي بهائيت از بهمن سال 1343 تا مرداد 1356 در اين منصب به گسترش قدرت و سيطره بهائيت در ايران و جاسوسي به نفع بيگانگان و آماده كردن زمينه هاي مساعد براي به دست گرفتن اهرمهاي حكومتي پرداخت , به گونه اي كه حسين فردوست در اعترافاتش مي گويد : « در زمان هويدا ديگر كار بهائي ها تمام بود و مقامات عالي مملكت توسط آنها به راحتي اشغال مي شد . » (11 ) « هويدا » علاوه بر اين كه يك « بهائي » بود و با تشكيلات جهاني اين فرقه ضاله در اسرائيل پيوند و ارتباط داشت , يك « فراماسون » نيز بود. فراماسون بودن هويدا امري طبيعي و متداول محسوب مي شد , زيرا او به بهائيت وابسته بود و بهائيت در دامان انگليس و اسرائيل رشد و نمو يافت و در خدمت سازمان هاي جاسوسي اين دو كشور قرار گرفت و با توجه به اين كه « فراماسونري » تشكيلات وابسته به صهيونيسم و انگليس مي باشد , حضور عناصر بالاي بهائيت در لژهاي فراماسونري و تعامل و وابستگي آنان به اين سازمان , امري قابل پيش بيني و كاملا طبيعي مي باشد. هويدا در سال 1337 در جلسات « لژمولوي » شركت داشت و از او به عنوان « استاد اعظم لژ » ياد مي شد. او در سالهاي 1337 تا 1347 در « لژ تهران » و « لژلايت » شركت داشته است . همچنين در سال 47 و 48 به عضويت « لژ كورش » در آمده است , و نيز در سال 1352 در « لژفروغي » فعاليت مي كرده است . هويدا به همراه اسدالله علم و سپهبد نعمت الله نصيري (رئيس ساواك ) و گروهي ديگر از عناصر بالاي رژيم پهلوي در جلسات « لژ بزرگ ايران » در مورخ 1350,7,1 و 1351,7,14 شركت داشته است . (12 ) در گزارش ساواك در سال 1348 درباره ترميم كابينه هويدا , اسامي 8 تن از وزراي دولت كه به همراه اميرعباس هويدا در تشكيلات فراماسونري عضويت داشته اند اعلام مي شود. همچنين در گزارش ديگر ساواك در تاريخ 1352,2,8 اسامي وزراي كابينه هويدا و عضويت آنان در لژهاي اين سازمان مخوف و وابسته به انگليس و اسرائيل , به شرح ذيل اعلام مي شود : « اميرعباس هويدا (لژ تهران ) , محمود قوام صدري وزير مشاور , نصيرعصار معاون نخست وزير (لژ ژاندارك ) , حسن زاهدي وزير كشور (لژ اهواز) , منوچهر پرتو وزير دادگستري (لژ كورش ) , مجيد رهنما وزير علوم و آموزش عالي (لژ تهران ) , فتح الله ستوده وزير پست و تلگراف و تلفن (لژ ژاندارك ) , مهرداد پهلبد وزير فرهنگ و هنر (لژ كورش ) , ايرج وحيدي وزير كشاورزي (لژ خيام ) , جواد منصور وزير اطلاعات (لژ كورش ) , هوشنگ انصاري وزير اقتصاد (لژ خيام ) » (13 ) علاوه بر تيمسار عبدالكريم ايادي و اميرعباس هويدا , عناصر وابسته به بهائيت و سرويس هاي جاسوسي كشورهاي بيگانه همچون پرويز ثابتي معاون سازمان اطلاعات و امنيت شاه , سپهبد خسرواني , سپهبد اسدالله صنيعي , هوشنگ نهاوندي (از افراد صاحب نفوذ در مناصب سياسي و فرهنگي از جمله رياست دانشگاه شيراز و تهران ) , مليحه نعيمي (همسر سپهبد خسرواني ) , عطاالله خسرواني (وزير كار) , مهندس مجد(معاون فني وزارت كار) , پرتو اعظم (مديركل امور اجتماعي وزارت كار) , ثابت پاسال مدير تلويزيون ايران و... , در دستگاهها و وزارتخانه هاي رژيم پهلوي حاكميت مطلق داشتند و به خيانت و ستم نسبت به سرزمين و ملت ايران و جاسوسي و خدمت براي كشورهاي بيگانه مي پرداختند. بدين ترتيب فرقه ضاله بهائيت با ارتباط با قدرتهاي استعماري و سازمان هاي جاسوسي انگليس و اسرائيل و آمريكا در تمام تاروپود رژيم سرسپرده و دست نشانده پهلوي نفوذ و سيطره داشتند و آزادانه و در اوج قدرت و تحكم هر چه اراده مي كردند به منصه ظهور مي رساندند و اين سيطره جهنمي به گونه اي بود كه حتي بر شخص اول مملكت يعني شاه حكومت مي كردند و به پشتوانه حمايت هاي پيدا و پنهان انگليس و اسرائيل و آمريكا به تاخت و تاز در عرصه هاي سياست و اقتصاد و فرهنگ و تصاحب همه اهرمهاي حاكميت مي پرداختند.
پاورقي : 1 ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي , موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي , انتشارات اطلاعات , ج 1 , ص 376 2 ـ همان منبع , ج 1 , ص 202 3 ـ همان منبع , ج 1 , ص 202 4 ـ علاوه بر « حسين فردوست » , معشوقه شاه « پروين غفاري » نيز شاهد تعامل و همراهي مكرر دكتر « عبدالكريم ايادي » با شاه و نفوذ فرقه بهائيت در تشكيلات دولت بوده است . او در كتاب « تا سياهي در دام شاه » مي نويسد : « ايادي , پزشك معتمد شاه است و به دليل اين كه بهائي است مورد توجه خاص شاه است . در مدتي كه در دربار رفت و آمد داشتم احساس كردم كه شاه به دوستان بهائي اش بيشتر اهميت مي دهد كه ايادي نيز از آن جمله است . » همچنين پروين غفاري درباره حضورش با عبدالكريم ايادي در محافل بهائيان چنين مي نويسد : « من نيز به همراه ايادي در محافل و مجالس بهائيان شركت مي كردم و به عينه مي ديدم كه اكثر دولتمردان و صاحبان نفوذ در صنايع و پست هاي مهم كشور از اين فرقه هستند. » (بهائيت در ايران , از انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي , ص 240 ) 5 ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي , ج 1 , ص 203 6 ـ همان منبع , ج 1 , ص 376 7 ـ همان منبع , ج 1 , ص 386 8 ـ گزارش به ساواك , 1350,5,19 , ظهور و سقوط سلنطت پهلوي , ج 2 , ص 385 9 ـ گزارش به ساواك , 1343,11,18 , همان منبع , ج 2 , ص 385 10 ـ گزارش به ساواك , 1343,11,10 , همان منبع , ج 2 , ص 385 11 ـ همان منبع , ج 1 , ص 375 12 ـ همان منبع , ج 2 , ص 392 13 ـ گزارش اداره كل سوم ساواك , 1352,2,8 , همان منبع , ج 2 , ص 394 براساس اسناد و مدارك قطعي , فرقه ضاله « بهائيت » در دوران حكومت پهلوي دوم به طور آزاد و رها در عرصه ها و صحنه هاي مختلف حاكميت سياسي , فرهنگي , اجتماعي , اقتصادي , نظامي و قضايي اين كشور به تاخت و تاز پرداخت و توسط عناصري چون « امير عباس هويدا » و « عبدالكريم ايادي » اهداف و سياست هاي انگليس و اسرائيل و آمريكا را در ايران جامه عمل پوشاند.
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-10 |
|
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-10
عوامل و زمينه هاي تاثيرپذيري و آشوب آفريني پيروان بهائيت سران بابيگري و بهائي گري در جلب و جذب اقشاري از توده هاي مردم و به اطاعت و فرمانبرداري محض و مطلق درآوردن آنها موفق بودند و بسيار سهل و سريع هواداران خود را براي تحقق اهداف و برنامه هاي استعماري خويش به حركت درمي آوردند , به گونه اي كه پيروانشان با اشاره سران و رهبران بابيه و بهائيه به سوي قتل و غارت و ستم به مردم مسلمان شتاب مي گرفتند و به راحتي فتنه و آشوب و آتش سوزي به پا مي كردند و اين اعمال و حركات جنون آميز را مايه افتخار خود مي دانستند و عبادت و عمل صالح مي پنداشتند! موفقيت سريع سران بابيه و بهائيه در گردآوردن هواداران و تحريض و تهييج آنان براي حركات و عملكردهاي شنيع و جنايت بار , معلول زمينه ها و عواملي است كه به بررسي آن مي پردازيم .
1 ـ سران و عناصر رده هاي بالاي بابيت و بهائيت براي نيل به اهداف و برنامه هاي استعماري خويش حضور در ميان عوام و تبليغ و ترويج تعاليم گمراهي آفرين خود براي افراد تهي مغز و جاهل و سطحي نگر را بسيار موثر و راهگشا مي يافتند و به همين دليل براي القاي افكار و عقايد كفرآميزشان از جهل و حماقت و قشري گري گروههايي از مردم حداكثر بهره برداري را به عمل مي آوردند و در اين كار موفق بودند. اين سياست قبل از آن كه مورد توجه علي محمدباب و حسينعلي نوري و قره العين و ساير عناصر رهبري كننده و تبليغ گر قرار گيرد , از شيوه هاي جاسوسان و ماموران گسيل شده از جانب قدرتهاي استعماري به ايران براي اجراي مقاصد شومشان در معارضه با اسلام محسوب مي شود و در واقع توسط آنان به عوامل و دست نشاندگان داخلي همچون علي محمدباب و ساير سران بابيه و بهائيه ابلاغ مي شد. همان طور كه در مباحث گذشته اشاره كرديم يكي از ماموران انگليسي به نام « ادوارد براون » در آثار مكتوب خويش اشاره مي كند كه مدتهايي از عمر خود را در ميان ايرانيان سپري كرده و در حالي كه عبا و ردا به تن داشته و سجاده براي نماز ظاهري و فريبكارانه با خود حمل مي نموده , دقت و مراقبت لازم مبذول مي داشته كه براي تبليغ « بابيگري » درايران حتما به ميان مردم عوام و سطحي نگر و فاقد بينش و آگاهي حاضر شود تا به سهولت بتواند القائات استعمار انگليس را تحت عنوان بابيگري و بهائي گري در ايران گسترش دهد! اكثريت قاطع كساني كه به عنوان پيروان باب در تشكيلات فرقه ضاله بهائيت جمع مي آمدند و به فعاليت هاي تخريبي عليه اسلام و وحدت مسلمانان اشتغال داشتند , همين سبك مغزان جاهل و سطحي نگران تهي از بينش و آگاهي بودند و سران و عناصر اصلي اين فرقه با علم و يقين به جهالت وقشري گري و تعصب پذيري آنان , هر طور كه مي خواستند از وجودشان بهره برداري مي كردند. حضور پيروان متعصب و سبك مغز بابيه در جنگ و كشتارها و فتنه هايي كه سران اين فرقه به وجود مي آوردند , از مهمترين عرصه ها و صحنه هاي بهره برداري هاي مورد نظر محسوب مي شد. جهل و تعصب و قشري گرايي اين افراد موجب مي شد كه اولا بسيار سريع و با كوچكترين اشاره به ميدان هاي جنگ عليه مسلمانان بشتابند. ثانيا در مقابله با مردم در اوج قساوت و بي رحمي به كوچك و بزرگ و زن و مرد رحم نكنند و در مسيرهاي خود همه چيز را به آتش بكشند و نفوس انساني را به قتل برسانند و اموال را به غارت ببرند. ثالثا نه تنها بر عقايد كفرآميز و ضدالهي خود اصرار ورزند , بلكه حضور در ميادين نبرد و معارضه با اسلام و مسلمانان را براي خويش يك امر مقدس تلقي نمايند! 2 ـ بابيان و بهائيان در عناصر و نيروهاي اصلي خود در سطوح بالا « شخصيت كاذب » به وجود مي آوردند تا بدين وسيله از يافتن « حقيقت » غفلت ورزند و آنقدر در تمايلات و هواهاي نفساني فرو روند و به شهوت « تشخص طلبي » گرفتار آيند كه به هيچ وجه به اصول و مباني عقايد بابيه و بهائيه و فروع عملي آنها كه سراسر كفر و شرك و انحراف و انحطاط بود نينديشند , از اين بالاتر آن كه كوركورانه و چشم بسته به تبليغ و ترويج آنها بپردازند و خود را به اين به هم بافته هاي جنون آميز و استعمار ساخته مقيد و پايبند سازند! اين عناصر سطوح بالا عبارت بودند از داعيان و تبليغ گراني كه به شهرها و روستاها گسيل مي شدند. همچنين فرماندهان نظامي و سركرده گروههاي فتنه گر , از عناصر اصلي و سطح بالا به شمار مي رفتند. يكي از شيوه هاي ايجاد شخصيت كاذب در اين عناصر عبارت بود از دادن « القاب بزرگ » كه در ظاهر بسيار چشم پركن و اغواگر و در باطن از واقعيت تهي بود. اين القاب باعث مي شد كه عناصر مزبور احساس غرور و بزرگي و جلالت كنند و خود را در حال پرواز در آسمانها بيابند! يكي ديگر از شيوه هاي ايجاد شخصيت كاذب در اين افراد القاي احساس قدرتمندي و توانايي و مديريت كارآمد در آنان به منظور حكومت بر شهرها و كشورهاي بزرگ جهان بود! رهبران بابيه و بهائيه پس از آن كه اين احساس را در عناصر اصلي وابسته به خود به وجود مي آوردند , شروع مي كردند به دادن وعده ها و بشارت هاي شيرين درباره به دست گرفتن حكومت هاي بزرگ ! مثلا برخي را به حكومت بر ولايات و شهرهاي ايران , بعضي را به حكومت مصر و حجاز , و گروهي ديگر را به تصاحب كشورهاي اروپايي بشارت مي دادند! اين شخصيت پروري هاي كاذب و دروغين باعث مي شد كه داعيان و تبليغ گران بهائي اصول و فروع اين فرقه ضاله را عين حقيقت بدانند و در اوج تعصب و جانبداري در شهرهاي مختلف وارد شوند و الواح و نوشته هاي علي محمدباب را به اين و آن عرضه بدارند و از هيچ تهديد و دستگيري و زندان و تبعيد و قتلي بيم به دل راه ندهند! تعصب و اصرار اين داعيان و تبليغ گران آنچنان افراطي و محكم و استوار بود كه حتي گروهي از آنان وقتي در جمع حكام و واليان دولتي منتصب در شهرها وارد مي گشتند و درباره اصول و مباني و فروع فرقه ضاله بهائيت و الواح و نوشته هاي علي محمدباب مورد سئوال واقع مي شدند , با شجاعت و بي باكي عقايد باب را اعلام مي كردند و الواح و دست نوشته هايي كه در دست داشتند را « وحي » نام مي نهادند و علي محمدباب را « پيامبر » معرفي مي كردند! همچنين ايجاد شخصيت كاذب در فرماندهان نظامي و سركرده هاي فتنه و آشوب موجب مي شد كه آنان در مواجهه با مسلمانان و نيروهاي دولتي در اوج قساوت قلب و درندگي به هيچ كس رحم نكنند و به قتل و غارت و آشوب و آتش افروزي در شهرها و روستاها بپردازند و حتي اجساد كشته شدگان را در شعله هاي آتش بسوزانند و به شكنجه و قطع اعضاي بدن اسيران جنگي بپردازند! 3 ـ سران و رهبران بابيت و بهائيت براي عامل تاثيرگذار « فساد و بي بند و باري » اهميت خاص و ويژه اي قائل بودند و براي جلب و جذب هواداران و بهره برداري هاي مختلف سياسي و نظامي از آنان در مسير تعارض و تقابل با تعاليم مقدس اسلام و ايجاد آشوب و بلوا در ايران , استفاده هاي به موقع و كثير از اين حربه مي نمودند , همچنان كه قدرتهاي استعماري براي مذهب سازي و شكار رهبران بهائيت از همين شيوه و سياست شيطاني بهره جستند , و در كار خويش به موفقيت كامل دست يافتند! سران بابيت و بهائيت و داعيان و تبليغ گران اين فرقه ضاله براي اين كه بهتر و بيشتر بتوانند براي خود مريد و هوادار مطيع و آماده براي اجراي هرگونه فرمان گردآورند از همان ابتداي كار همه محدوديت هاي شرعي و عقلي و انساني و وجداني را درباره ارتباط دختران و پسران و زنان و مردان مرتفع ساختند و هرگونه فساد و بي بندوباري جنسي را آزاد اعلام نمودند. آنان در اين فرهنگ سازي باطل تا آنجا پيش رفتند كه حتي مردان را اجازه دادند كه با زنان ديگران به هم آميزند و همسر خود را با همسر ديگران معاوضه كنند و شگفت انگيز اين كه براي اين آزادي جنسي لجام گسيخته و جنون آميز محمل و توجيه شرعي و ديني به وجود آوردند و اعلام كردند تا زماني كه علي محمد باب تمام اقاليم و سرزمين هاي كره خاكي را فتح نكرده است احكام و تعاليم دين جديد! را تشريح و اعلان نمي كند و لذا در اين ايام همه احكام و قوانين شرع اسلام همچون نماز و روزه و ازدواج و احكام مربوط به آن باطل و ساقط مي باشد و زنان و مردان بايد در آميزش جنسي راه « اشتراكيت » در پيش گيرند و به طور رها و آزاد و بدون رعايت هيچ قاعده و ضابطه شرعي و عقلي و قانوني به هم بياميزند و آنان را از جانب خداوند به خاطر اين اعمال هيچ بازخواست و عذابي نيست ! اين القائات و تعاليم شيطاني و ساخته و پرداخته قدرتهاي استعمارگر بسيار سريع و آسان « عقل » و « دين » را از انسان هاي متزلزل و ضعيف الايمان و آماده براي فساد و تباهي مي ربود و آنان را در دام شهوت و بي بندوباري مطلق جنسي اسير مي ساخت و براي انجام هر فرماني از جانب سران بهائيت مهيا و مطيع مي نمود! 4 ـ احكام و قوانين اسلام در ابعاد فردي و عبادي و اجتماعي و سياسي , به دليل « انسان سازي » و « جامعه سازي » همواره مورد كينه و عداوت دشمنان بشريت بوده است . مخالفان احكام و تكاليف و قوانين جامع اسلام ـ چه در محدوده هاي سرزمين هاي اسلامي , و چه در سطح ساير جوامع و كشورهاي دنيا ـ انسان هاي پرورش يافته در دامان اسلام را با موجوديت و اهداف و عملكردهاي جنايت بار و مطامع تمام نشدني خود در تضاد و تعارض مي يافتند و از همين رو براي تحكيم پايه هاي ستم و سيطره و حاكميت خويش , مقابله مستقيم و غيرمستقيم و پيدا و پنهان با احكام و تكاليف و قوانين ديني همچون نماز , روزه , جهاد , امربه معروف و نهي ازمنكر و ساير عبادات فردي و اجتماعي و سياسي را لازم مي دانستند. ايجاد فرقه هاي گمراه و منحط در جوامع اسلامي توسط قدرتها و حكومتهاي داخلي و خارجي يكي از سهل ترين و كم هزينه ترين شيوه ها و راهكارهاي معارضه با احكام و قوانين اسلام و جلوگيري از نقش بسيار عميق و سازنده و تاثيرگذار آنها محسوب مي شود. اين روش و راهكار با اقدامات فكري و فرهنگي باطل و به صورت حركت هاي خزنده و همراه با تبليغات فريبنده به ظهور و عينيت مي رسد , به گونه اي كه در متن جوامع و سرزمين هاي اسلامي يكباره فرقه هاي منحط و گمراهي آفرين سربرمي آورند و به نشر و ترويج افكار و عقايدي مي پردازند كه در نهايت جامعيت و تاثيرهاي شگرف و حركت آفرين احكام و قوانين اسلام را به زير سوال مي برد و در مسلمانان فاقد بنيان هاي مستحكم اعتقادي و محروم از مطالعات ژرف در معارف دين , تزلزل ايجاد مي نمايد و آنان را به رها كردن احكام و تكاليف ديني كه خار چشم دشمنان داخلي و خارجي سرزمين هاي اسلامي است ترغيب مي نمايد! ر بستر تاريخ پرفراز و نشيب اسلام از اين فرقه هاي باطل و آفات و زيان هايي كه براي جوامع اسلامي به وجود مي آوردند , فراوان مشاهده مي كنيم . « مرجئه » و « جبريه » دو نمونه و مصداق از آنها به شمار مي آيند. فرقه مرجئه به نفي تكاليف و واجبات اسلامي پرداخت و تحت اين عنوان كه « ايمان » براي انسان كافي است و نيازي به « عمل » نيست , نماز و روزه و جهاد و امربه معروف و نهي ازمنكر و هر عمل صالحي را غيرضروري دانست ! افكار اين فرقه باطل و اسلام ستيز در نهايت به نفع حاكماني كه بر جوامع اسلامي حكومت مي راندند و به ستم و تجاوز و فساد و تباهي اشتغال داشتند و به دنبال توجيه ستمها و جنايات و فسادكاري هاي خود بودند تمام شد. زيرا براساس عقايد كفرآميز فرقه مرجئه هيچ تكليف و عمل شرعي واجب نبود و مسلمان بودن به داشتن ايمان و اعتقاد به دين و مباني آن محدود و محصور مي شد و براين اساس , اعمال و رفتار حاكمان ستمگر منع شرعي نداشت ! فرقه « جبريه » نيز چنين مي انديشيد كه انسان ها در انجام تمام اعمال و رفتار و عملكردهاي خود هيچ اختياري ندارند و مسلوب الاراده و فاقد هرگونه عزم و تصميم مي باشند و هر چه از آنها صادر مي شود , چه خير و چه شر , چه صلاح و چه فساد , چه عدل و چه ظلم , همه و همه « جبري » است و فاقد اراده و اختيار انسان مي باشد! تفكرات منحط فرقه جبريه نيز در نهايت به نفع حكام ستمگر داخلي تمام مي شد و آنان ـ كه خود در به وجود آوردن اين فرقه ها نقش اساسي داشتند ـ به اين وسيله ظلم و ستم و فساد و تباهي دستگاههاي حكومتي خويش را توجيه شرعي مي كردند و به آن دليل كه معتقد به « جبر » بودند , اراده و اختياري براي خود در انجام جنايات و ستمكاري ها قائل نمي شدند! فرقه ضاله « بهائيت » و نيز قبل از آن , فرقه باطل « وهابيت » , دو فرقه جديد استعمار ساخته بودند كه در دنياي معاصر پاي در عرصه مبارزه با احكام و تكاليف و قوانين جامع اسلام گذاشتند. قدرتهاي استعماري اين دو فرقه را به نام « دين » و « مذهب » در مقابل « اسلام » قرار دادند تا بدين وسيله با اساس و بنيان تعاليم و قوانين قرآن كريم مبارزه كنند و به هم بافته هاي استعماري را به عنوان دين و مذهب جديد , جايگزين « وحي الهي » نمايند! فرقه ضاله بهائيت در ايران همان سياست هاي كهنه ديروز و شيوه ها و راهكارهاي استفاده شده صدر اسلام را كه در فرقه هايي چون مرجئه و جبريه به ظهور رسيد , به گونه اي ديگر و در قالب روشهاي جديد تجربه نمود و سعي كرد از اثرآفريني احكام و قوانين عبادي و اجتماعي و سياسي اسلام جلوگيري كند تا به اين وسيله راه براي تحقق اهداف و برنامه هاي استعمارگران بين المللي در ايران هموار گردد. سران و رهبران بابيت و بهائيت يعني علي محمدباب و بهاالله , هر دو ادعاي پيامبري كردند و الواح و القائات استعمارگران را تحت عنوان وحي الهي در دو كتاب « بيان » و « اقدس » جمع آوردند و با بنيان نهادن مذهب جديد استعمار ساخته خود احكام و تكاليف ديني همچون نماز و روزه و جهاد و امربه معروف و نهي ازمنكر و هر حكم و قانون اسلامي در هر موضوع را منسوخ و باطل اعلام كردند و بدين وسيله موانع بزرگ فساد كاري و آشوب و ستمگري و تعدي و سيطره خود و اربابانشان را بر سرزمين هاي اسلامي از سر راه پيروان متعصب و جاهل و ناآگاهشان مرتفع نمودند. زيرا وقتي « حرام » و « حلال » و فرايض و تكاليف الهي از سر راه برداشته شود , هر انديشه و عمل و رفتاري مباح و رواست و به اين ترتيب قدرتهاي سيطره جوي جهاني و عوامل و سرسپردگان آنان در داخل جوامع اسلامي با ايجاد جريان هاي فكري و اعتقادي كفرآميز و بسترسازي هاي باطل فرهنگي و اجتماعي , از تاثيرگذاري تعاليم و قوانين انسان ساز اسلام جلوگيري به عمل مي آورند و نه تنها مانع مقابله و مبارزه مسلمانان با استعمار خارجي مي شوند , كه در اثر ترديدافكني ها و شبهه آفريني هاي ناشي از فرقه سازي و توليد دين و پيامبر و احكام جديد! , براي خود ستون پنجم و مريدان و دلباختگان مطيع و رام و آماده براي فتنه انگيزي و جنگ و آشوب عليه جبهه متحد مسلمانان به وجود مي آورند! عوامل و زمينه سازي هاي چهارگانه مزبور از مهمترين و اثربخش ترين بسترها و عوامل مورد استفاده سران و رهبران بهائيت براي گمراه آفريني و جلب و جذب هواداران متعصب و بهره برداري هاي همه جانبه از آنان براي رشد و گسترش تعاليم بهائيت و تحقق اهداف و برنامه هاي جنون آميزشان در شهرهاي مختلف ايران و ساير جوامع و سرزمين هاي اسلامي محسوب مي شود. بابيان و بهائيان در عناصر و نيروهاي اصلي خود « شخصيت كاذب » به وجود مي آوردند تا به اين وسيله از يافتن « حقيقت » غفلت ورزند و آنقدر در تمايلات و هواهاي نفساني فرو روند و به شهوت « تشخص طلبي » گرفتار آيند كه به هيچ وجه به اصول و مباني عقايد بابيه و بهائيه و فروع عملي آن كه سراسر كفر و شرك و انحراف و انحطاط است نينديشند و كوركورانه و چشم بسته به تبليغ و ترويج اين به هم بافته هاي جنون آميز و استعمار ساخته بپردازند. فرقه ضاله بهائيت در ايران همان سياست هاي كهنه ديروز و شيوه ها و راهكارهاي استفاده شده صدر اسلام را كه در فرقه هاي چون « مرجئه » و « هبريه » به ظهور رسيد , به گونه اي ديگر و در قالب روش هاي جديد تجربه نمود و سعي كرد از اثرآفريني احكام و قوانين عبادي و اجتماعي و سياسي اسلام جلوگيري كند تا به اين وسيله راه براي تحقق اهداف و برنامه هاي استعمارگران بين المللي هموار گردد. اكثريت قاطع كساني كه به عنوان پيروان باب در تشكيلات فرقه ضاله بهائيت جمع مي آمدند و به فعاليت هاي تخريبي عليه اسلام و وحدت مسلمانان اشتغال داشتند , سبك مغزان جاهل و سطحي نگران تهي از بينش و آگاهي بودند و سران اين فرقه منحط با علم و يقين به جهالت و قشري گري و تعصب پذيري آنان , هر طور كه مي خواستند از وجودشان بهره برداري مي كردند. زيرنويس عكس : تصاويري از آثار به هم بافته و مغشوش علي محمد باب كه كوركورانه مورد تبعيت پيروان جاهل و سبك مغز بابيه قرار مي گرفت و آنان را به شتاب در فساد و جنايت ترغيب مي نمود
روزنامه جمهوري اسلامي 23/12/1382
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-11 |
|
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-11 ۰۸ خرداد ۱۳۸۵ گسترش تضاد و فساد در رهبران ولايه هاي تشكيلات بهائيت فرقه ضاله بهائيت به دليل ماهيت آميخته با كفر و گمراهي و درون مايه هاي سراسر پليدي و تباهي و بطالت , رويشگاه تضاد , فساد , نزاع و تفرقه و تشتت است و از ابتداي شكل گيري اين مسلك باطل توسط قدرتهاي استعماري تاكنون , همواره شاهد گسترش فساد و تباهي در ميان سران و رهبران آن بوده و هستيم . پس از وقايع تلخي كه توسط رهبران بابيت و بهائيت در ايران به وقوع پيوست , در اثر مبارزات علماي اسلام و همراهي مردم مسلمان ايران و مقابله نيروهاي دولتي , فتنه باب خاموش شد و رهبران اين فرقه ضاله به عراق تبعيد و رانده شدند. در عراق تضاد و درگيري و تشتت بين رهبران بهائيت آغاز و به مرور به نقطه اوج نزديك شد. در كنار تضاد و تفرقه بين رهبران بهائيت , فساد و دزدي و آدمكشي توسط اعضاي اين فرقه شدت يافت و مردم مسلمان عراق در رنج و مشقت ناشي از عملكردهاي خيانت بار بهائيان گرفتار آمدند.
اين افراد بنا به اعتراف سران بهائيت از سويي به دزدي نقدينه و لباس و كالاي مردم عراق مي پرداختند و از طرفي ديگر به فساد و بي بند و باري روي مي آوردند و اين تباهكاري ها را تا آنجا فزوني بخشيدند كه بر اساس سنت زشت و بي شرمانه به يادگار مانده از قره العين , در ايام عزاداري عاشوراي حسيني در كربلا به جشن و شادماني و رقص و پايكوبي مي پرداختند! حسينعلي نوري (بهاالله ) كه يكي از رهبران بهائيت مي باشد , به اين فساد و جنايات و تباهكاري ها اينگونه اعتراف مي نمايد : « جميع ملوك اليوم اين طايفه را اهل فساد مي دانند , چه كه في الحقيقه در اوايل اعمالي از بعضي از اين طايفه ظاهر مي شد كه فرايض ايمان مرتعد مي شد. در اموال ناس من غير اذن تصرف مي نمودند و نهب و غارت و سفك دما را از اعمال حسنه مي شمردند و حقوق هيچ حزبي از احزاب را مراعات نمي نمودند . » (1 ) با اوج گيري اين فسادكاري ها , حكومت عثماني بابيان و بهائيان را از عراق به اسلامبول تبعيد نمود. در آغاز اين سفر ميرزا حسينعلي نوري (بهاالله ) داعيه رهبري بهائيت را با « من يظهره الله » خواندن خود مطرح نمود و پس از اعزام بهائيان از اسلامبول به يكي ديگر از شهرهاي دولت عثماني به نام « ادرنه » اختلاف و نزاع بين رهبران اين فرقه ضاله به اوج رسيد و به مرور انشعاب ها و فرقه هاي جديد در پس يكديگر ظاهر شدند. گروهي از بابيان ميرزا يحيي نوري معروف به صبح ازل را وصي باب دانستند و پيرويش را لازم شمردند و « ازلي » نام گرفتند. جمعي ديگر داعيه ميرزا حسينعلي نوري معروف به بهاالله را پذيرفتند و خود را « بهائي » ناميدند. گروهي به دنبال ميرزا اسدالله ديان رفتند و « دياني » خوانده شدند. گروهي دلبستگي سابق خويش به قره العين راتجديد نمودند و او را با آن كه در قيد حيات نبود به رهبري انتخاب كردند و لقب « قره العين » گرفتند. برخي ديگر محمدعلي بارفروش را برتر از ديگران پنداشتند كه آنان را « قدوسي » مي نامند. بعضي بابيان دامان آن روسا را رها ساختند و چنگ بر كتاب استعمار ساخته بيان زدند و « بياني » نام گرفتند. برخي ديگر اين مستمسك ها را رها ساخته و خود را تابع خواسته دروني و شهود وجداني دانستند و « عياني » شناخته شدند . (2 ) به اين انشعاب هاي ناشي از تضاد و تشتت , فرقه هاي ديگري نيز در مراحل بعدي حيات اين مسلك استعماري اضافه شد كه عبارتند از فرقه « ماكسولي » به رهبري زن آمريكايي « شوقي افندي » به نام « روحيه ماكسول » , فرقه « ريمي ها » به پيشوايي « چارلز ميسن ريمي » آمريكايي , فرقه « سمائي » به رهبري « جمشيد معاني » ملقب به « سماالله » .! وقتي دامنه تضاد و تشتت بين سران بابيه به ويژه بهاالله و صبح ازل شدت گرفت , در ضمن درگيري ها و نزاعهايي كه بين آنان تداوم و گسترش يافت , اسرار پشت پرده نيز به برون راه يافت و بطالت و پليدي اين فرقه بيشتر از پيش و توسط اعترافات تكان دهنده خود آنان نمايان گشت . ميرزا حسينعلي نوري (بهاالله ) اعلام كرد كه وصايت برادرش ميرزا يحيي نوري (صبح ازل ) بي اساس و فاقد اعتبار مي باشد , زيرا او به همدستي ميزرا عبدالكريم قزويني كاتب , آن را ساخته و پرداخته اند! همچنين بهاالله اعلام نمود كه از زمان زندان تهران يعني سال 1269 هـ . ق به پيامبري ! رسيده است (3 ) يكي ديگر از رهبران بهائيت به نام « عباس افندي » اين گونه به مسائل پشت پرده اشاره مي نمايد : « با ميرزا عبدالكريم در اين خصوص مصلحت ديدند... كه افكار متوجه شخص غايبي شود و به اين وسيله بهاالله محفوظ از تعرض ناس ماند و چون نظر به بعضي ملاحظات , شخص خارجي را مصلحت ندانستند , قرعه اين فال را به نام برادر بهاالله ميرزايحيي زدند. باري به تاييد و تعليم بهاالله او را مشهور و درلسان آشنا و بيگانه معروف نمودند . » (4 ) از طرف ديگر صبح ازل ادعا نمود كه من بر اساس آثار باب جانشين او هستم و برادرم هوس رياست دارد و مي خواهد به اين شيوه جاي مرا بگيرد. اين اختلافات بين بهاالله و صبح ازل آنچنان شدت گرفت كه برخي از اسرار نهاني اين فرقه ضاله در فساد و بي بند وباري بين محارم خود نيز افشا و آشكار گرديد. از جمله آن كه بهاالله حرامزادگي برادرش صبح ازل را اعلام نمود و فاش ساخت كه در بغداد , همسر دوم باب مورد تجاوز و كامگيري صبح ازل واقع شده و چون به طور كافي مورد پسند اين شخص قرار نگرفته است او را وقف مريدان خود نموده است ! همچنين دراين ستيزها و نزاع هاي زباني , صبح ازل به جيره خواري حكومتهاي عثماني و انگليس متهم مي شود و بهاالله او را در فساد و هرزگي اين گونه توصيف مي نمايد : « مسلم است كه ازل به اكل و شرب و تصرف در ابكار و نسا ناس مشغول بوده و اعمالي كه والله خجالت مي كشم از ذكرش , مرتكب شده است . » (5 ) ازليان نيز اسرار پشت پرده اي را افشا نمودند كه از آن جمله اعلام داشتند : همسر باب كه سهل است , جناب بها دختر خودش را هم در ايام رياست ازل به وي تقديم نموده است . (6 ) اين تضاد و تشتت وافشاي اسرار , سرانجام به تهاجم و قتل و كشتار يكديگر مي انجامد و دولت عثماني به جداسازي اين دو فرقه و تبعيد ازليان به قبرس و بهائيان به عكا در سرزمين فلسطين اقدام مي نمايد. فساد و فحشا كه از مشخصه هاي بارز سران و عناصر سطح بالاي بهائيت مي باشد , در تمام مقاطع تاريخي از ابتدا تا امروز تداوم داشته است . علاوه بر آنچه در مقطع تاريخي ياد شده در باره فساد و بي بند و باري در ميان سران بهائيت به آن اشاره شد , دوران سياه حكومت پهلوي كه لجنزار رشد علف هاي هرز و متعفن سياسي بود , بستر گسترش فساد و تباهي در ميان عناصر بهائي رخنه كرده در مناصب حساس و كليدي حكومتي محسوب مي شود. سپهبد دكتر عبدالكريم ايادي از سران بهائي كه محرم اسرار محمدرضا پهلوي و عنصر مطمئن دربار و حاكم و غالب بر تصميمات شاه و از مهره هاي وابسته به سازمان هاي جاسوسي آمريكا و انگليس به شمار مي رفت , از آلودگان بزرگ به فساد و بي بندو باري جنسي در داخل و خارج دربار و مشهور به « راسپوتين ايران » مي باشد. اشتهار عبدالكريم ايادي به لقب راسپوتين ايران , از دو زاويه قابل تامل مي باشد. زاويه اول به فساد و شهوتراني و رابطه با زنان , و زاويه دوم به نفوذ خاص و تاثيرگذار او در تشكيلات حكومت و دخالت آشكار در تمام عزل و نصب هاي حكومتي مرتبط مي گردد. « راسپوتين » از شخصيت هاي بسيار مرموز و فاسد و منحرف دربار « نيكلاي دوم » آخرين امپراطور روسيه بود. او با آلودگي به سحر و جادو و اعتقاد به لجام گسيختگي جنسي به دربار تزار راه يافت و با زنان دربار به ويژه ملكه « الكساندرا » همسر تزار روابط نامشروع جنسي برقرار نمود. فساد رابطه جنسي او با زنان دربار و همسر تزار از يكسو و نفوذ و تاثيري كه در جابه جايي مسئولان و عناصر داخل حكومت داشت به همراه همدستي اش با همسر تزار در به قتل رساندن مخالفان , از او عنصري غالب و فاسد و وحشتناك ساخته بود , به گونه اي كه هر عملي كه مي خواست انجام مي داد و كسي را ياراي مخالفت با او نبود. اين دو مشخصه به طور كامل و جامع در « عبدالكريم ايادي » جمع آمده بود و او دربار شاه حتي بيشتر و مسلط تر از راسپوتين به فتنه و فساد اشتغال داشت . درباره نفوذ و تاثيرگذاري عبدالكريم ايادي در تصميمات حكومتي رژيم ستمشاهي در مباحث پيشين سخن گفتيم و اعترافات ارتشبد فردوست از عوامل ديگر دربار و عنصر نزديك به شاه را بررسي كرديم . موضوع آلودگي هاي جنسي و فساد و بي بندو باري هاي عبدالكريم ايادي نيز حائز اهميت و نشان دهنده تسلط همه جانبه اين عنصر وابسته به بهائيت در دربار شاه و به انحطاط كشاندن دولت پهلوي دوم مي باشد. ارتشبد فردوست در اعتراضات تكان دهنده اش فسادطلبي هاي عبدالكريم ايادي را اينگونه توصيف مي نمايد : « ايادي مشهور به راسپوتين ايران بود و واقعا چنين بود. هيچ زن زيبابي از زيردست او سالم در نمي رفت و البته در مقابل , آنها را به مشاغل مهم مي رساند و يا پول گزاف مي داد... محل ملاقات او با زن ها در دربار و در مطبش بود. محل سوم ملاقات او بازن ها , منزل دكتر باستان (متخصص گوش و حلق وبيني ) بود. مسلما شدت عمل راسپوتين واقعي در رابطه با زن , به پاي ايادي نمي رسيد و اعمال او قابل ذكر نيست . از زماني كه ايادي را شناختم , او با دكتر باستان رفيق صميمي بود و مطب و خانه شان نيز نزديك هم قرار داشت . 10 دقيقه راه پياده بود. اين دو هر شب باهم بودند و هردو شديدا خانم باز بودند. زن ها را از مشتريان مطب و متفرقه دست چين مي كردند و با هم معاوضه مي نمودند.
به تدريج كه ايادي مهم شد , مطبش بسيار شلوغ شد , كه اكثرا براي رفع گرفتاري و پول و شغل و يا ارائه اطلاعات و اخبار مراجعه مي كردند .... (7 ) يكي ديگر از عناصر سطح بالاي بهائي در رژيم ستمشاهي كه به فساد و بي بندوباري اشتهار يافت , « امير عباس هويدا » مي باشد. او در منصب « نخست وزيري » علاوه بر غارت اموال كشور و ياري رساني هاي مكرر به محافل و مجامع وابسته به بهائيت , و نيز علاوه بر اينكه بسياري از پستهاي مهم و كليدي را به بهائيان واگذار نمود و آنان را بر تشكيلات سياسي و شريان هاي افتصادي مملكت مسلط و حاكم ساخت , به آلودگي هاي جنسي و گسترش فساد و تباهي نيز اشتغال داشت . آنچه در باره فساد و بي بندو باري اين عنصر خائن به صورت يك امر مشخص و ثابت شده مشهور است , « همجنس گرائي » او مي باشد. اين انحراف و انحطاط اخلاقي و جنسي نه تنها در ميان خواص دربار , كه در سطح جامعه و در بين مردم نيز زبانزد و مشهور گرديد. شخص شاه نيز به طور كامل از اين آلودگي با خبر بود و با بي اعتنائي از كنار آن مي گذشت و از آنجا كه خود و اطرافيانش همه فاسد و منحرف بودند , اين عمل شنيع را طبيعي و معمول و متداول تلقي مي كرد و مانعي بر سر راه آن ايجاد نمي نمود! در پرونده ساواك مواردي از همجنس بازي امير عباس هويدا ذكر شده است كه به سه نمونه از آنها اشاره مي كنيم . نمونه اول مربوط مي شود به اطلاع دقيق و مشهود همسر هويدا از صحنه همجنس بازي شوهرش با يك پسربچه و بر آشفتگي و پريشاني او كه در نهايت به تقاضاي طلاق از هويدا و متاركه با اين عنصر فاسد مي انجامد . (8 ) نمونه دوم از وقوع عمل همجنس بازي « هويدا « و « سپهبد حميدي » خبر مي دهد. متن اين گزارش چنين است : « در چند روز اخير در دادگستري و دادگاه هاي بخش واقع در خيابان فرصت شايعات زننده اي در مورد آقاي هويدا به شدت رواج دارد. از جمله گيل دشتي قاضي دادگستري و مشايخ وكيل دادگستري اظهار داشتند كه سپهبد حميدي با هويدا روابط نامشروع دارد. نظريه چهارشنبه : چنين اظهاراتي از طرف دو نفر قاضي , با توجه به دسترسي شنبه , بعيد به نظر نمي رسد. ضمنا در بين مردم بعد از متاركه هويدا با همسرش , شايعات مختلفي وجود دارد . (9 ) نمونه سوم مربوط به شخصي است كه از هويدا درخواست كار و مسئوليتي مي نمايد و هويدا به وسيله واسطه اي , شرط اصلي برآوردن خواسته او را پذيرش عمل لواط و همجنس بازي اعلام مي كند! شخص مزبور پس از شنيدن پيشنهاد هويدا به شدت منقلب و متحير مي گردد و نامه اي تند براي او ارسال مي كند. بخشي از اين نامه كه در پرونده ساواك مضبوط مي باشد , چنين است : « شما فردي هستيد نه خانواده داريد و نه مردي و نه تقوا و نجابت . شما مصداقي از افرادي هستيد كه اميرالمومنين با بيان فصيح خود تعريف كرده است : « وقتي برتري و فضيلت در اجتماع فراموش شود اوباش و اشرار پا بر سرير حكومت گذراند و زمام امور به مشت گيرند و بر ارباب دين و فرهنگ حكومت كنند. » رفتار بي شرمانه شما با من نشان داد كه شما هيچ گونه علقه و رابطه قلبي و معنوي با فرزندان ايراني نداريد. شما اسما ايراني ولي رسما ايراني نيستيد. شما با من كه سراسر عمر خود را به شرافت گذرانده و هرگز حتي يك لحظه جبهه مبارزه با ظلم و ظالم را ترك نگفته ام ... چنان رفتار بي شرمانه و نانجيبانه كرديد كه دود از سر و فرياد از دل برخاست ... خجالت نكشيديد و حيا ننموديد نسبت به كسي كه از لحاظ دانش , اخلاق و شخصيت بر شما برتري داشت و در مقام استاد بود به وسيله مرد شريفي پيشنهاد بي شرمانه داديد و مرا به انجام عمل بي شرمانه دعوت كرديد. زهي رذالت !زهي بي شرمي ! تنها اشتباه و گناه من اين بود كه خواسته بودم امر مشكل و خطيري را بر من محول نمائيد تا كار نمونه انجام دهم و سر مشق افراد بيچاره و زاري كه در مقام و مسند چاره جويان نشسته اند باشم . اميد است اين نامه تند و تيزولي عبرت انگير تو را تاديب كند تا شخصيت و مقام اشخاص را به بازيچه نگيري ... » (10 ) فساد و بي بندو باري جنسي در ميان سران و عناصر اصلي بهائيت هم اكنون نيز امري طبيعي و متداول است و فرقه هاي مختلف اين مسلك استعمار ساخته موجوديت شوم و ضدانساني خود را با گسترش اين روابط , وابسته و پيوند خورده مي دانند. آلودگي به آزادي هاي لجام گسيخته جنسي به صورت يك « اصل » و « ضرورت » از رهبران و سران بهائيت به لايه هاي مياني و بدنه اين تشكيلات شيطاني تعميم يافته است , به گونه اي كه وجود محافل و مجالس مختلط زنان و مردان و دختران و پسران و از ميان برداشتن همه قيود و ضوابط اخلاقي و جنسي , امري عادي و طبيعي محسوب مي شود. تشكيلات بهائيت همچون ساير جريان ها و احزاب و تشكل هاي سياسي مخالف و معاند با تعاليم و قوانين مقدس اسلام , وجود ارتباط هاو جاذبه هاي جنسي نامشروع و خلاف عقل و خرد و معيارهاي الهي و انساني را براي پيشرد اهداف استعماري خود لازم و حياتي مي دانند و به همين دليل زمينه هاي مساعد و مناسب را براي گسترش آزادي هاي جنسي در ميان هواداران خود مهيا مي نمايند و بدين وسيله با تطميع جنسي و شهوي دختران و پسران و سرگرم كردن آنان به هرزگي و فساد , هر زمان و به هر طريق كه بخواهند به بهره برداري هاي سياسي در مسير تحقق اهداف قدرتهاي سلطه گر و جنايتكاري چون آمريكا و انگليس و اسرائيل مي پردازند. روزنامه جمهوري اسلامي 24/12/1382
پاورقي : 1 ـ مائده آسماني , ميرزا حسينعلي نوري , جزو هفتم , ص 130 بهائيت در ايران , دكتر زاهد زاهداني , مركز اسناد انقلاب اسلامي , ص 194 2 ـ بهائيت در ايران , ص 195 3 ـ همان منبع , ص 195 4 ـ مكاتيب , عباس افندي , ص 67 5 ـ تنبيه النائمين , تاليف عزيه خانم (خواهر بهاالله و صبح ازل ) , ص 19 ـ بهائيت در ايران , ص 196 7 ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي , موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي , انتشارات اطلاعات , جلد اول , صفحه 203 8 ـ گزارش به ساواك , 1350,8,30 ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي , ج 2 , ص 397 9 ـ گزارش به ساواك , 1350,10,22 ـ همان منبع , ج 2 , ص 397 10 ـ همان منبع , ج 2 , ص 396 آلودگي به آزادي هاي لجام گسيخته جنسي به صورت يك « اصل » و « ضرورت » از رهبران و سران بهائيت به لايه هاي مياني و بدنه اين تشكيلات شيطاني تعميم يافته است , به گونه اي كه وجود محافل و مجالس مختلط زنان و مردان و دختران و پسران و از ميان برداشتن همه قيود و ضوابط اخلاقي و جنسي , امري عادي و طبيعي محسوب مي شود. آنچه باعث شده است كه « بهائيت » , رويشگاه تضاد و فساد باشد , ماهيت آميخته با كفر و گمراهي و درون مايه هاي سراسر پليدي و تباهي و بطالت اين فرقه آلت دست قدرت هاي استعماري مي باشد. زيرنويس عكس : عبدالكريم ايادي و اميرعباس هويدا , دو تن از عناصر كليدي فرقه ضاله بهائيت و از عوامل اصلي گسترش فساد و غارت و جنايت در تشكيلات رژيم پهلوي
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-12 |
|
بهائيت , مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام-12
آمريكا , حامي بهائيت بهائيت , سرسپرده آمريكا در برهه اي از زمان و قطعاتي از تاريخ , محور و مدار اصلي استعمارگري و تعدي و سيطره بر كشورهاي جهان سوم به ويژه ممالك اسلامي , « انگلستان » بود. گسترش ترفندها و حيله ها و شگردهاي منتهي به نفوذ و ايجاد تفرقه و اختلاف و تسلط بر كشورها و ملتها توسط اين قدرت استعماري موجب گرديد تا در ميان ملل مسلمان و غيرمسلمان جهان كه در معرض ستم و تعدي و چپاول قرار گرفته بودند , به « روباه پير استعمار » اشتهار يابد! حيله گري و حق ستيزي و استعمارگري انگليسي ها اگر چه هم اكنون نيز تداوم دارد , لكن از نقش محوريت خارج شده است و امروز كشور استعماري « آمريكا » جايگزين انگليس و ادامه دهنده سياست هاي ضدانساني و حقيقت ستيزانه آن كشور شده است . جايگزيني آمريكا در موازنه جديد قدرت به جاي انگليس , نه تنها از شدت و گستردگي جور و فساد و قتل و غارت محور و مدار اول استعمار جهاني نكاسته , كه بر آن افزوده است و اين فزوني و شدت و گستردگي تعدي و كشتار و چپاول منابع ثروت ملت هاي محروم جهان به حدي است كه هيچ صفت و لقبي همانند « شيطان بزرگ » نمي تواند عمق فجايع و جناياتي را كه توسط آمريكا در گستره ارض به وقوع مي پيوندد , نمايان سازد.
طبيعي است كه نقش وسيع و تعيين كننده آمريكا در جهان استكبار , پيوند و ارتباط با « بهائيت » و بهره برداري هاي گسترده از اين مذهب استعمار ساخته را بيشتر و همه جانبه تر مي سازد و اگر چه انگليس و اسرائيل چونان گذشته حامي بهائيت مي باشند و تشكيلات بهائيان در اين دو كشور فعال است و به سرسپردگي و جاسوسي براي سازمان هاي اطلاعاتي انگليس و اسرائيل اهتمام مي ورزد , لكن به دليل محوريت آمريكا در جهان كنوني سياست , اين فعاليت هاي مخرب و ضدانساني به نسبت وسيع تري براي شيطان بزرگ صورت مي گيرد و بهائيان نيز به صراحت و روشني دريافته اند كه براي بقاي خود و رشد و گسترش عقايد و افكار كفرآميز و اهداف سياسي و اقتصاديشان لازم است بيشتر با آمريكا در تعامل باشند و با حفظ ارتباط و سرسپردگي و جاسوسي براي انگليس و اسرائيل , به درجات و مراتب بالاتري در برابر شيطان بزرگ سرفرود آورند و به خدمت و سرسپردگي بپردازند! با توجه به گسترش روز افزون سيطره شوم آمريكا بر سرزمين هاي اسلامي و بهره برداري هاي همه جانبه او از بهائيت به منظور تكميل حلقه هاي محاصره فرهنگ و انديشه اسلامي و انقلاب و نظام حكومتي اسلام كه مركز آن ايران اسلامي است , بسيار ضروري است تا پيوند و تعامل متقابل حكومت آمريكا با سران و عناصر بهائي به بررسي گذاشته شود تا از طرفي عداوت و دشمني قدرت استعماري آمريكا با اسلام و نظام اسلامي بيشتر نمايان گردد و از سوي ديگر اين واقعيت بزرگ بهتر و عريان تر رخ بنمايد كه بهائيت , اين فرقه و مذهب ساخته و پرداخته دست استعمار بر اساس شرايط زمان و با در نظر گرفتن وضعيت سياسي و استراتژيك قطب ها و قدرتهاي حاكم بر جهان , به اين نظامها و قدرتها نزديك مي شود و خود را در دامان آنها مي افكند و با اعلام سرسپردگي و تبعيت محض در برابر سران جنايتكار و سازمان هاي مخوف جاسوسي آنان , به خيانت و جنايت عليه اسلام و جوامع و سرزمين هاي اسلامي مي پردازد. پيشينه حمايت هاي آمريكا از بهائيت و بهره برداري هاي ابزاري از عناصر بهائي براي تحقق سياست هاي خود در ايران , به سالهاي پس از كودتاي 28 مرداد 1332 باز مي گردد . از آن زمان كه رژيم محمدرضا پهلوي با انجام اين كودتاي آمريكايي تثبيت شد , با رخنه و نفوذ بهائيان در تشكيلات دولت ايران , جاي پاي آمريكائيان براي عينيت بخشيدن به اهداف و سياست هايشان استحكام يافت . نفوذ بهائيان در دولت اگر چه در دوره حكومت رضاخان آغاز شد لكن در حكومت پهلوي دوم اولا به اوج رسيد. ثانيا به رده هاي بسيار بالا گسترش يافت , به گونه اي كه از اين طريق بهائيان توانستند در ايران به مناصب بالاي سياسي و حكومتي دست يابند و قدرت و ثروت سرشاري به دست آورند و مملكت ايران را در چنبره حاكميت پنهان خويش اسير سازند. « حسين فردوست » از مهره هاي كليدي و سرسپرده رژيم پهلوي درباره نفوذ بهائيت در تشكيلات حكومت شاه و ارتباط آمريكا با بهائيت اعترافاتي دارد كه حائز اهميت مي باشد. فردوست كه در مناصبي چون رئيس دفتر اطلاعات ويژه شاه , معاونت ساواك و رئيس دفتر بازرسي شاه به فعاليت مخرب اشتغال داشته است , درباره ارتباط آمريكا با بهائيان به دو واقعيت اشاره مي نمايد. واقعيت اول درباره قدرت بهائيان در آمريكاست . او معتقد است در دوران رژيم پهلوي تشكيلات بهائيت در كشور آمريكا در اوج توانايي بسر مي برد , تا آنجا كه به اعتقاد وي تعداد بهائيان در آمريكا بيشتر از ايران مي باشد : « ايران بعد از آمريكا بيشترين تعداد بهائي ها را داشت و بهائي ها در آمريكا بسيار قوي هستند و مراكز متعددي از جمله شيكاگو دارند . » (1 ) . واقعيت دوم مربوط به عنصري مي باشد به نام « عبدالكريم ايادي » . حسين فردوست درباره او چنين مي گويد : « ... نفوذ اصلي بهائيت در دوران عبدالكريم ايادي بود. ايادي از خانواده طراز اول بهائيت بود. او به اين دليل نام فاميل « ايادي » داشت كه پدرش از « ايادي امرالله , يعني چند نفر خواص اطراف عباس افندي بود. ايادي با نفوذي كه نزد محمدرضا كسب كرد , بهائي ها را به مقامات عالي رساند. او مسلما در رسانيدن اميرعباس هويدا (بهائي ) به نخست وزيري نقش اصلي را داشت . » (2 ) دكتر عبدالكريم ايادي كه حسين فردوست از او به عنوان يكي از عناصر سطح بالاي بهائيت ياد مي نمايد , پزشك مخصوص شاه و يكي از اعضاي محفل دروني و مورد اعتماد دربار بوده است . دكتر عبدالكريم ايادي بنا به اعتراف يك گروه انشعابي از بهائيت , جاسوس آمريكا بوده و اطلاعات لازم و مورد نظر را به مركز حكومت آمريكا منتقل مي ساخته است . اين گروه انشعابي كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي به دليل اطلاع از عمق فجايع عناصر بهايي دربار شاه از تشكيلات اين فرقه جدا شدند و خود گروه ديگري را بنيان نهادند , از زبان اسدالله مبشري وزير دادگستري وقت خبري را در نشريه خود به نام احرار منتشر ساختند كه متن آن چنين است : « تيمسار ايادي پزشك خصوصي شاه , براي سازمان سيا جاسوسي مي كرده است وماموريت داشته كه اگر شاه قدمي برخلاف منافع آمريكا بردارد او را به قتل برساند . » (3 ) تعمق در اظهارات و اعترافاتي كه از نظر گذشت , به خوبي نشان مي دهد كه آمريكا از دوران حكومت پهلوي دوم به همان ميزان كه در سيستم و تشكيلات دولت شاه رخنه كرد و مهره هاي دست آموز خود را كه ثمره كودتاي 28 مرداد محسوب مي شدند به مناصب عالي رساند , عناصر بهايي را نيز براي تسلط و احاطه بيشتر بر رويدادهاي درون رژيم پهلوي به خدمت گرفت و با رابطه و تعامل متقابلي كه با بهائيت ايجاد نمود , سيطره جهنمي خويش را بر سرتاسر سرزمين ايران گسترش داد. آمريكا بهائيت را يك « دين » نام مي نهد , آن هم يك دين جهاني ! دين و مذهب ناميدن بهائيت توسط شيطان بزرگ به وضوح عمق كينه و نفرت و توطئه هاي شوم آمريكاي جهانخوار عليه « اسلام » را به نمايش مي گذارد. زيرا آمريكائيان به خوبي مي دانند كه آنچه در اصل و حقيقت , دين نام مي گيرد عبارت است از مجموعه احكام و قوانين و آموزه ها و دستورالعمل هايي كه از طريق « وحي » و از جانب « پيامبر الهي » و به وسيله « كتاب آسماني » و از طرف « خداوند قادر متعال » به بشريت ارزاني مي شود تا در همه اعصار و در تمام ابعاد و شئون حيات مادي و معنوي , انسانها را از حركت در « بيراهه » هاي كفر و شرك و نفاق و گمراهي و انحطاط و تباهي برهاند و به « راه » سعادت و رستگاري و رشد و كمال نهايي در دنيا و آخرت رهنمون شود. قدرت استعماري آمريكا به نيكي و صراحت دريافته است كه بهائيت , « دين » و « مذهب » نيست و از حقيقت وحي الهي و رسالت و كتاب آسماني بي بهره است . و نيز مي داند كه بهائيت نه تنها دين نيست , كه براي مقابله با دين حياتبخش اسلام و حقانيت احكام و قوانين قرآن پاي در عرصه وجود نهاده است و هدف اصلي و نهايي آن فروپاشي وحدت مسلمانان و ايجاد تفرقه و تشتت فكري و اعتقادي و سياسي و اجتماعي در جوامع اسلامي به نفع دشمنان كينه توز دين مبين اسلام مي باشد. آمريكائيان به نقش روسيه و انگليس در شكل گيري نطفه هاي اوليه اين مذهب ساختگي آگاهي و وقوف كامل دارند و هميشه چنين بوده است كه هر قدرت و قطب استعماري حاكم بر زمان , از تجربه ها و دستاوردهاي اقطاب ديگر استعماري كه در برهه هاي مختلف تاريخ به دست آورده اند , بهره برداري فراوان كرده اند و « بهائيت » ـ كه دين و مذهب ساخته و پرداخته استعمار روسيه و انگليس مي باشد ـ هم اينك در آمريكا و در خدمت روساي اين دولت براي تقابل با اسلام و جلوگيري از رشد اين تفكر اصيل الهي در جهان قرار گرفته است , و اين در حالي است كه انگليس و اسرائيل نيز به طور همزمان از تشكيلات بهائيت براي تحقق اهداف استعماري خود حداكثر بهره برداري هاي مورد نظر را به عمل مي آورند. دولتمردان آمريكائي در اوج نفاق دروني و عداوت وكينه ديرينه اي كه نسبت به حقيقت وحي الهي و رسالت نبي اكرم (ص ) و احكام و قوانين جامع و زندگي ساز اسلام دارند , و نيز با علم و يقين كامل به ساختگي و استعماري بودن بهائيت , اعلام مي نمايند كه : بهائيت , برگزيده ترين دين جهان ! است كه به وسيله الهام ! به بهاالله ! به وجود آمده است !(4 ) اين اقدام نشان مي دهد كه اولا نگرش آمريكا به بهائيت با نگرش قدرتهاي سلطه جو و استعمارگر روسيه , انگليس و اسرائيل هيچ تفاوتي ندارد و كاملا همخوان و منطبق بر آنهاست . ثانيا هدف اصلي و استراتژيك آمريكا همچون ساير كشورهاي استعماري , ايجاد رخنه و شكاف اعتقادي و فكري در اسلام به منظور جلوگيري از تاثيرات عميق و شگرف تعاليم و قوانين جامع و بينش آفرين و حركت زاي اين دين الهي است . ثالثا اتحاد جوامع و سرزمين اسلامي كه محصول طبيعي حقيقت وحي الهي و آموزه ها و تعاليم نوراني و مقدس قرآن مي باشد , با منافع نامشروع و ضد انساني آمريكا در تضاد و تعارض است و از همين رو سومين فلسفه و علت حمايت از بهائيت به عنوان دين برگزيده جهان ! ايجاد پراكندگي و اختلاف و تفرقه در صفوف متحد مسلمانان و جدا كردن آنها از يكديگر مي باشد. آمريكا در كنار اين حركت تخريبي و تبليغاتي عليه « اسلام » با دين و مذهب اعلام نمودن بهائيت , روش هاي ديگري را نيز به بهره برداري مي رساند تا از اين راه به گسترش القائات شيطاني در جامعه آمريكا و ساير جوامع و كشورها بپردازد و به زعم باطل خود از امواج اسلامي گرايي در جهان جلوگيري به عمل آورد. يكي از اين روشهاي مخرب حضور در حلقه و جمع كشورهاي اروپايي ـ كه هم پيمان او در تهاجم عليه اسلام مي باشند ـ و اقدام به انتشار تمبر براي رسميت بخشيدن به بهائيت به عنوان يكي از اديان و مذاهب است ! به خبر مربوط به اين اقدام مخرب و شيطاني توجه مي كنيم :
تعدادي از كشورهاي اروپايي به همراه آمريكا , اقدام به چاپ و انتشار تمبرهايي با مضمون معرفي اديان الهي نموده اند كه يكي از تمبرهاي اين مجموعه , تمبري در معرفي فرقه ضاله بهائيت است . هر يك از تمبرهاي مزبور حاوي تصاوير و اشكالي مي باشد كه به عنوان سمبل يك دين شناخته شده است . اين تمبرها به صورت يك مجموعه مرتبط با يكديگر تهيه و به چاپ رسيده و شامل اديان اسلام , مسيحيت و زرتشت مي باشد . » (5 ) چاپ تمبرهايي به منظور قراردادن بهائيت كه فرقه اي ساخته و پرداخته دست استعمار است به نام « دين » در كنار اديان آسماني بويژه دين مبين اسلام , نشان دهنده تلاش جبهه متحد استعمار خارجي با نقش آفريني هاي موثر « آمريكا » براي رسميت دادن بهائيت و مقابله با اسلام مي باشد. اين تلاش ها در حالي صورت مي گيرد كه قدرتها و كشورهاي سلطه جو و مخالف اديان آسماني همچون انگليس , اسرائيل , آمريكا و فرانسه به خوبي مي دانند كه بهائيت هرگز يك دين و مذهب الهي و متكي بر وحي آسماني و رسالت و كتاب مقدس نيست و خود اين قدرتهاي معاند با معنويت زلال اسلام و هدايت و راهيابي بشريت به حقيقت دين , براي جلب منافع نامشروع و ضدانساني خود و گسترش سيطره مرگبارشان بر جوامع و كشورهاي جهان سوم به ويژه ممالك اسلامي , اين فرقه را به صورت « مذهب استعمار ساخته » با جعل احكام و تعاليم كفرآميز كه در نقطه مقابل توحيد و نبوت و معاد قرار دارد , تبليغ و ترويج مي نمايند! تلاش هاي آمريكا براي معرفي بهائيت به عنوان يك دين و مذهب , و نيز مقابله و مبارزه آشكار اين دولت استعماري با رشد و گسترش اسلام تا آنجا علني و آشكار و همراه با نوعي استيصال و درماندگي و خوف و هراس گشته است كه وقتي بعضي از ايرانيان به صورت غيرقانوني و به منظور يافتن كار يا ادامه تحصيل و يا زندگي در اروپا و آمريكا به كشور پاكستان مي روند و از آنجا براي گرفتن اجازه اقامت و يا مسافرت به آمريكا به نمايندگي آمريكا در پاكستان مراجعه مي كنند , به صراحت به آنان اعلام مي شود كه در صورتي اجازه مسافرت يا اقامت براي شما صادر مي شود كه از دين اسلام روي برگردانيد و بهايي شويد و گواهي رسمي از مركز بهائيان پاكستان ارائه نمائيد!(6 ) مراكز و تشكيلات بهائيت در ايران و كشورهاي آسيايي و اروپايي و غربي از جمله كشور آمريكا , در برابر حمايت هاي مكرر پيدا و پنهان دولت آمريكا از آنان و امكانات و ابزار و اهرمهاي مناسبي كه در اختيار اين فرقه مي نهد و خود از همه سو تلاش مي نمايد تا اين مذهب استعمار ساخته را مذهب رسمي و حقيقي و سرچشمه يافته از وحي الهي معرفي نمايد , خود را به طور كامل در اختيار دولت آمريكا و سازمان سيا قرار داده اند و در جاسوسي و سرسپردگي و فعاليت هاي مخرب و آميخته با دروغ و حيله و نيرنگ عليه دين مبين « اسلام » و انقلاب و نظام اسلامي ايران از هيچ فداكاري و جانفشاني دريغ نمي ورزند! بدين ترتيب در دنياي معاصر كه تعاليم مقدس قرآن كريم و احكام و قوانين جامع اسلام در تمام شئون حيات مادي و معنوي انسان « راه » مي گشايد و انقلاب شكوهمند اسلامي ايران نقطه عطفي در جهان به وجود آورده و بسترساز بازگشت انسان هاي دربند استعمار به آزادي و رهايي و جرعه نوشي از آبشخور زلال حقيقت دين شده است , آمريكاي جهانخوار در كنار حمايت ها و سرمايه گذاري هايي كه در ترويج تعاليم اديان تحريف شده و خرافه آميزي چون مسيحيت مي كند , به تبليغ و ترويج « بهائيت » كه كفر و گمراهي محض را در قالب تعاليم و احكام ساخته شده استعمار روسيه وانگليس به بشريت عرضه مي دارد , مي پردازد و از هيچ كوششي براي قرار دادن اين تشكيلات منحوس در برابر دين مبين اسلام و انقلاب و نظام اسلامي دريغ نمي ورزد! اين تحركات شيطاني , اوج كينه و عناد و ستيز بي وقفه آمريكاي جهانخوار عليه حقيقت اسلام و ارزشهاي والا و احكام و قوانين جامع و حياتبخش اين دين آسماني را به نمايش مي گذارد و نشان مي دهد كه اين دولت استعماري نه تنها در برابر « حقيقت وحي » سرفرود نمي آورد و خاضع و تسليم نمي شود , كه حامي كفر و شرك و نفاق در جلوه ها و نمودهاي مختلف آن مي باشد و در سامان دهي انديشه ها و عملكردهاي ضدالهي و خلاف حقيقت دين و ايجاد بيراهه ها و مهالك تحير و ترديد و انحطاط و انحراف بر سر راه « بشريت » , نقش رهبري و سازماندهي را ايفا مي نمايد!
پاورقي : 1 ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي , موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي , انتشارات اطلاعات , ج 1 , ص 376 2 ـ همان منبع , ص 374 3 ـ احرار , شماره 1 , تيرماه 58 , ص 6 ـ بهائيت در ايران , ص 274 4 ـ خبرگزاري آمريكايي يونايتدپرس , به نقل از روزنامه جمهوري اسلامي , 75,7,29 5 ـ روزنامه جمهوري اسلامي , 75,7,28 6 ـ بهائيت دوكانون و تشكيلات براي فعاليت هاي تخريبي عليه اسلام در پاكستان تاسيس كرده است . يك تشكيلات در راولپندي به نام « خانه بهائيت » و يك تشكيلات در كراچي به نام « مركز بهائيت » . آمريكا در اوج نفاق دروني و عداوت و كينه ديرينه اي كه نسبت به حقيقت وحي الهي و رسالت نبي اكرم (ص ) و احكام و قوانين جامع و زندگي ساز اسلام دارد , و نيز با علم و يقين كامل به ساختگي و استعماري بودن بهائيت , اعلام مي نمايد كه : بهائيت , برگزيده ترين دين جهان ! است كه به وسيله الهام ! به بهاالله ! به وجود آمده است . مراكز و تشكيلات بهائيت در برابر حمايت هاي همه جانبه و مكرر و پيدا و پنهان دولت آمريكا از آنان , خود را به طور كامل در اختيار دولت آمريكا و سازمان « سيا » قرار داده اند و در جاسوسي و سرسپردگي و فعاليت هاي مخرب و آميخته با حيله و نيرنگ عليه دين مبين اسلام و انقلاب و نظام اسلامي از هيچ فداكاري و جانفشاني دريغ نمي ورزند. زيرنويس عكس : « چارلز ميسن ريمي » رهبر آمريكايي ! يكي از فرقه هاي انشعابي بهائيت كه به « ريمي » ها اشتهار يافته اند. بهائي ها ميسن ريمي آمريكايي را ولي امرالله ! لقب داده اند.
|
|
| زائربقيع |
جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 |
|
 |
وهابيت و تخريب قبور متبركه |
|
وهابيت و تخريب قبور متبركه
نويسنده: داود الهامي بيانيه علماي مكه و نجد علماي مكه در راس آنها، شيخ عبدالقادر شيبي كليددار خانه كعبه، به ديدن ابنسعود آمدند، ابن سعود سخناني ايراد كرد و در ضمن آن از دعوت محمد بن عبدالوهاب ياد كرد و اظهار داشت كه احكام ديني ما، طبق فقه احمد بن حنبل است، حال اگر اين سخنان در نزد شما پذيرفته است، بياييد تا براي عمل كردن به كتاب خدا و سنتخلفاي راشدين با يكديگر بيعت كنيم. همه با او بيعت كردند.
سپس يكي از علماي مكه، از ابن سعود درخواست كرد كه مجلسي ترتيب بدهد تا علماي مكه و نجد در اصول و فروع به مباحثه بپردازند، وي اين پيشنهاد را پذيرفت و در روز يازدهم جماديالاولي، پانزده نفر از علماي مكه و هفت نفر از علماي نجد، اجتماع كردند و مدتي باهم بحث كردند و در پايان بيانيهاي از طرف علماي مكه صادر شد، مبني بر اين كه در پارهاي از مسايل اصولي، ميان علماي مكه و علماي نجد، موافقت گرديد، از جمله اين كه هركس ميان خود و خدا واسطه قرار دهد، كافر است و تا سه بار توبه داده ميشود و اگر توبه نكرد، بايد كشته شود. ديگر ساختمان بر روي قبور و چراغ روشن كردن در اطراف قبور و نماز خواندن در كنار آنها است. و نيز اگر كسي خدا را به جاه و مقام كسي بخواند، مرتكب بدعتشده و بدعت در اسلام حرام است. (1) حرام ويران ساختن مقابر و مشاهد حجاز به دست وهابيها وقتي كه وهابيها وارد طائف شدند، گنبد مدفن ابن عباس را خراب كردند، چنان كه اين كار را يكبار ديگر نيز انجام داده بودند و هنگامي كه وارد مكه شدند، قبههاي قبرهاي عبدالمطلب جد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ابوطالب عموي پيامبر و خديجه امالمؤمنين (همسر اول پيامبر) و همچنين بناي زادگاه پيامبر و فاطمه زهرا ـ عليها السلام ـ را با خاك يكسان نمودند. در جده قبه قبر حوا را ويران ساختند و بهطور كلي تمام مقابر و مزارات را در مكه، جده و طائف و نواحي آنها از بين بردند و زماني هم كه مدينه را محاصره كرده بودند، مسجد و مزار حمزه و مقبره شهداي احد را كه بيرون شهر بود، خراب كردند.
مرحوم علامه امين مينويسد: «و شايع است كه آنها گنبد مرقد مطهر نبوي را هم به توپ بستند، اما خود وهابيها منكر چنين چيزي هستند. چون اين خبر به گوش ملت ايران رسيد، سخت دچار نگراني شد و علما و بزرگان اجتماع كردند و اين پيشآمد را امري بزرگ تلقي نمودند و ما در دمشق از يكي از علماي بزرگ خراسان و از شهر مقدس مشهد تلگرافي دريافت نموديم كه طي آن حقيقت قضيه را از ما سؤال كرده بودند، سپس دولت ايران گروهي را براي تحقيق به حجاز اعزام داشتند، تا از حقيقت ماجرا دولتخويش را مطلع سازند. (2) پس از تسلط وهابيها بر مدينه منوره قاضي القضات وهابيها، شيخ عبدالله بنبليهد در ماه رمضان 1344 از مكه به مدينه آمد و ا | | |